وکیلانه » درون گفتمانی
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته درون گفتمانی

سببِ رونقِ کفر است مسلمانی ما

دی ۱۵ام, ۱۳۹۵ دسته انقلاب اسلامی, درون گفتمانی, ريس‌جمهوري كه وكيل بوده, سایبر نوشت, وکیلانه نوشت | بدون دیدگاه »

در روزهای اخیر شاهد بگومگوهای مکرر بین رئیس‌جمهور و رئیس‌ قوه قضاییه هستیم. هرکدام از هر تریبونی مشغول تکه‌پرانی به یکدیگر هستند. چه گفتگوی خبری با مردم باشد، چه جلسه‌ی مسئولین قضایی و چه توییتر.

امروز اما اتفاق جالبی افتاد. سخنگوی دستگاه قضا و یکی از نمایندگان مجلس هم وارد این منازعه شدند. ظاهراً فقط ما معمولی‌ها باید اخلاق و قانون را رعایت و از انتشار تهمت پیش از اثبات در دادگاه خودداری کنیم. اما روسای قوا و معاونین آنها آزاد هستن که سنگین‌ترین اتهامات امنیتی و مالی را در ملاءعام از پربیننده‌ترین تریبون‌ها حواله یکدیگر کنند. اخلاق و قانون هم لابد چیزی‌ست که می‌شود همراه با بادمجان میل نمود!

شاید برای رسانه‌ها این دعواها به سبب کلیک‌خور بودن جذابیت داشته باشد. بحمدلله هم هرکدام از این بزرگواران لشکری از هوادار دارند که هر اتهامی را به سرعت دست‌مایه‌ی تحلیل و طنز و متلک می‌کنند. بی‌آنکه یادمان باشد شبِ اول قبری هست، و نکیر و منکری، و پل صراطی، و خدای شدید العقابی که هرگز و هرگز نخواهد پذیرفت “فلانی گفته” را. اما به یقین برای مردم، این بگومگوها مشمئز کننده است.

مردمی که صدای خُرد شدن استخوان‌هایشان زیر بار فشار‌های اقتصادی شنیده می‌شود با دیدن این فضای پراز اتهام اول ته‌مانده‌ی اعتمادشان فرو ریخته می‌شود و بعد به زبان می‌آورند آنچه را که حقِ برخی‌هاست.

مطالبه‌ی مردم حالا نه این دعواهای ایام انتخابات که رفعِ گرفتاری‌های ناشی از فقر و فساد و تبعیض است. برخی می‌گویند مطالبه‌ی شفافیت در راستای همین مبارزه با فقر و فساد و تبعیض است اما در هیچ‌کجای تاریخ از رهگذرِ تسویه حساب‌های سیاسیِ پیش از انتخابات پیشرفت و عدالت حاصل نشده‌ است.

این وسط، علاوه بر آبروی نظام یک چیز دیگر هم ذبح می‌شود. چیزی که وقتی گلوی آن زخم خورد ترمیم‌ش بسیار زمان خواهد بُرد. اخلاق! اوضاع که آرام شد، چگونه می‌توان از مردمی که بزرگان‌شان به وقت تسویه‌حساب اینگونه به یکدیگر تاخته‌اند تقاضای رعایت اخلاق، و تهمت نزدن پیش از اثبات در دادگاه را داشت؟

📍 کاش یکی این روزها خاطرات شهید بهشتی در مواجهه با تهمت‌هایی که به او زده می‌شد را مرور کند.

کانال تلگرام وکیلانه :    https://telegram.me/amialisafa

بازی با آبروی خمینی

خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۴ دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, درون گفتمانی, وقایع اتفاقیه | ۲ دیدگاه »

تلخ‌ترین خاطره‌ی اواخر کودکی‌م، تصویر مبهمی بود از اشک پدر مقابل تلویزیون. در عالم کودکی نمی‌دانستم آن “پیرمرد” کیست که هرگاه تصویرش پخش می‌شود پدر اشک می‌ریزد، اما دلم می‌خواست کمتر پخش شود. طبیعی بود. هیچ کودکی دل‌ش نمی‌خواهد اشک پدر را ببیند. بعد‌ها در نوجوانی فهمیدم آن “پیرمرد” خمینی بوده و علتِ اشک پدر دلتنگی برای امام‌ش در سال‌های اولِ بعد از فوت او.

سال‌های سال بعد یکی دوبارِ دیگر، چیزی شبیه به همین بغضِ جلوی تلوزیون را در صورت پدرم خواندم. با این تفاوت که بزرگ‌تر شده بودم و از تصاویر پخش شده متوجه می‌شدم علت، احتمالاً دلتنگی برای آرمان‌های خمینی‌ست. دلتنگی برای آرمان‌شهر.

×××××

این روزها که حرف و حدیث پیرامونِ توسعه‌ی نامتعارفِ آرامگاهِ امام خمینی پیش آمده، مدام تصاویر دوران کودکی و نوجوانیم را مرور می‌کنم و به این فکر می‌کنم که به راستی با میراث یا اجازه بدهید صریح‌تر بگویم “آبروی خمینی” چه کرده‌ایم؟ چند روزِ قبل که دویچه‌وله تیتر زده بود: “مقبره‌ی آیت‌الله خمینی، گران‌ترین مقبره‌ی جهان” بغضم گرفت. بغضی ناشی از تصویرِ کنار هم قرار گرفتن این دو کلمه : “خمینی”؛ “گران‌ترین”.

کلید‌واژه‌ی “کاخ” را در صحیفه‌ی نور جستجو کردم. ملایم‌ترین جملاتِ امام راجع به “اشرافیت” این‌ بود:

“من همه افراد اینها را می شناسم، بعضی شان را معرّفی کردند به من، اینها همه متعهدند، همه مسلمانند، لکن ضعیفُ النّفسند! می ترسند که مبادا یک وقتی میهمانی از اجانب بیاید و آنجا ببیند یک محیط محقّری است… باید حتما به فُرم غرب باشد؟! ملّت عدالت می خواهد، کاخ بزرگ نمی خواهد… هی کاخ! کاخ مال ملّت است، این تزئیناتی که الان در این کاخها موجود است… بسیاری اش یا بعضی اش از مُحرّمات است…” (ج۶)

آمدم این جملات را یادداشت کنم. بی‌خیال شدم. که مگر کسی هست که خمینی را نشناسد؟ که مگر مرامِ امام، امامی که مردم عظمت‌ش را به چشم دیده‌اند و به گوش صداقت‌ش را چشیده‌اند چیزی‌ست قابل تحریف؟ که مگر “پابرهنه‌ها” و “مستضعفین” و “زاغه‌نشینان” کلمات جداشدنی از کلام خمینی بوده‌اند؟
با خودم گفتم همانگونه که مقبره‌ی امام نیاز به “آذین” ندارد، سبک‌ زندگی امام هم نیاز به تعریف ندارد. همه دیده‌اند تحقیرِ “نیاوران عظیم” را در برابرِ “جماران ساده”. همه دیده‌اند “تزلزل مدال‌ها و تخت و تاج” را در برابرِ “چند برگه روی یک میز چوبی ساده”.

به نظرم رسید بهتر است کمی ریشه‌ای‌تر نگاه کنیم. و در پی پاسخی باشیم برای این سوال: چه اتفاقی در جامعه افتاده که افرادی به اسم امام، یکی از بارزترین ویژگی‌های او یعنی ساده‌زیستی را ۱۸۰ درجه می‌چرخانند و تصاویر آنرا با افتخار منتشر می‌کنند؟

پاسخ به نظرم در رفتار‌های قبیله‌ای با انحرافات در جامعه است. همان رفتارهایی که رهبر انقلاب در نقد آن فرمودند:

در رفتار قبیله ای، تأیید یا تخطئه اقدامات افراد، براساس ماهیت عمل آنها انجام نمی شود بلکه انتقاد و یا تعریف از افراد به نحوه وابستگی آنها به قبیله مورد نظر مرتبط است!

و واقعیت این است که سکوت، بهتر از برخورد دوگانه با فساد است. چون برخورد دوگانه دستِ‌کم دو اثر سوء در جامعه ایجاد می‌کند.

اولاً رفتارهای دوگانه، جامعه را نسبت به فساد “بی‌تفاوت” می‌کند و در ثانی رفتارهای قبیله باعث شکل‌گیری “اشرافیت” و “ویژه‌خواری” می‌شود. وقتی مردم احساس کردند،‌ هدف از فریادهای گاه و بی‌گاه علیه فساد نه رفع آن که “گزک گرفتن از حریف” است، نسبت به آن بی‌تفاوت می‌شوند و این بی‌تفاوتی بهترین زمینه‌ است برای “ویژه‌خواری” و “اشرافیت”.

فساد فرمول ساده‌ای دارد.
قدرت انحصاری + اختیار ‌ــ پاسخگویی! و برای رفع آن باید اجازه نداد این فرمول در جایی شکل بگیرد یا اگر در جایی شکل گرفت فوراً آنرا برهم زد. مقابله با فساد یعنی تلاش برای برهم زدن چنین فرمولی. اما در رفتارهای قبیله‌ای فقط “رسوا کردن” مهم است نه برهم زدن زمینه‌های فساد. رسواکردن به سرعت حالات پلکانی به خود می‌گیرد. یعنی هرگروه برای رسوا کردن دیگری مرتبه‌ی بالاتری از فساد را اعلام می‌کند. و این یعنی تزریق بی‌حسی به جامعه. 

می‌شود برای آزمایش، همین حالا یک عدد بنویسید و به هر تعداد که مایل بودید جلوی آن صفر قرار دهید، بعد آنرا برای دیگری با عنوان “تازه‌ترین اختلاس” ارسال کنید. ببینید واکنش چیست؟ من فکر می‌کنم هیچ!  آیا واقعاً خودِ فساد به حدی‌ست که جامعه بی‌حس شود؟ قطعاً خیر. چون منابعِ کشور محدود است، اما رفتارهای قبیله‌ای باعثِ تزریق چنین حجمی از بی‌حسی شده.

در خصوصِ “اشرافیت” و “ویژه‌خواری” هم، همین موضوع صادق است. زیر لوای رفتارهای قبیله‌ای و رسوا کردن‌های پلکانی هر حجم از اشرافیت گم می‌شود و هر مقدار از “ویژه‌خواری” کم اهمیت. هر فروشنده‌ی جزیی به خود اجازه می‌دهد تحتِ عنوان “همه فساد می‌کنند” قیمت‌های خود را تا حد ممکن گران‌ کند و هر شخصی که به دلیلی خود را برتر از دیگران می‌داند به خود اجازه می‌دهد برای حفظِ “شأنِ خود” و ایجاد تمایز با دیگران اشرافیت را رواج دهد.

این نهادینه شدن اشرافیت، تا جایی ادامه پیدا می‌کند که مقدس‌ترین موضوعات را هم درگیر می‌کند و در نتیجه می‌بینیم افرادی با توجیه این‌که “شأن امام” باید حفظ شود، مرقد او را شبیه به کاخ‌ها می‌کنند.

مرقدِ امامی که من فردا روزی اگر گذرم افتاد باید پسرم را به آنجا ببرم و خاطره‌ی اشکِ پدرم مقابل تلویزیون در فراق امام‌ش را برایش بگویم. و از همین حالا من نگران “بهت” و “تعجب”نسل‌های بعدی هستم و این سوال که اگر امام مخالف اشرافیت شاهنشاهی بود چرا مرقدِ خودش؟

پس اگر مخالف فساد در جامعه هستیم، ابتدا رفتار قبیله‌ای را باید ترک کنیم و بعد اصلاح را از خودمان، دقیقاً شخصِ خودمان با هر جایگاهی شروع کنیم و بعدتر نسبت به هر “ایجاد تمایز” و “اشرافیتی” حساس باشیم.

این مطلب برای سایت الف نوشته شده است (+)

آخ جون وبلاگ!

اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ دسته درون گفتمانی, سبك زندگي اميرعلي, همینجوری نوشت | ۲۲ دیدگاه »

مثل پسربچه‌ی ۱۲ ساله‌ای که در ظهرِ خُنک اوائل تابستانِ ۷۶، آلوچه‌ی سبز به دست کنار خیابان ایستاده، فوتبال بازی کردن دوستانش را تماشا می‌کند و هی این پا و آن پا می‌کند که یکی او را به وسط زمین برای بازی دعوت کند، منتظر بودم یکی مرا به این بازی وبلاگی دعوت کند. پس مچکرم “آبی“.

داستان چیست؟ خوابگرد یک بازی وبلاگی راه انداخته که در این خُشک‌پُستی وبلاگستان، بیایید تاریخچه‌ی وبلاگتان را بنویسید. خودش نوشته. از چند نفرِ دیگر هم خواسته که بنویسند. وبلاگِ آبی در این باره نوشته و از من هم خواسته که بنویسم. آلوچه‌ های سبز را به کناری پرت کرده ام و می‌خواهم بنویسم. خدا را چه دیدی. شاید همین، شروعی شد برای دوباره نوشتن.

من هم مثل همه. اولین وبلاگم را در بلاگفا راه انداختم. بهمن ۸۵ بود. آن زمان تمرکز مطالعاتیم روی مذاهب دراویش بود. بخصوص سلسله ذهبیه. تقریباً تمامِ مطالبِ آن وبلاگ در نقد دروایش نوشته می‌شد. خاطره ام از آن وبلاگ؟ خنده‌ام می‌گیرد. مثلاً‌ می‌خواستم مخفی باشد و کسی متوجه نشود من آنرا می‌نویسم؛ اما آدرسش را گذاشته بودم: asz110 دات بلاگفا. علی صفایی زاده! اسم‌ش اما همان آینده از آن حزب الله بود.
این جمله را خیلی دوست داشتم. به نظرم ترجمه‌ی آیه‌ی “و نرید انمن علی الذین…” هست. اما حتماً اسم مناسبی برای وبلاگ نیست. چون طولانی‌ست. و از همان اول مخاطب را به قضاوت وا می‌دارد. اگر الان بود می‌گذاشتم “وکیلانه”. اسمی که چند بار به سرم زده برای همین وبلاگ فعلی هم تعویض‌ش کنم. یک سال و نیم آنجا نوشتم. بعد به شدت دچار وسواس شدم. یادم هست شبهای متوالی پیش خودم فکر می‌کردم اگر همه‌ی اینهایی که توی وبلاگ نوشته ام اشتباه باشد چه؟‌ آنوقت مسئولیت شرعی آن چی می‌شود؟ وسواس ِ افتاده به جانم تا جایی ادامه داشت که یک روز صبح بعد از نماز، بدون معطلی کُل وبلاگ را حذف کردم! البته این کار وسواسم را درمان نکرد. از آن به بعد تا مدتی جایی کامنت هم نمی‌گذاشتم!

حوالی سال ۸۷ دوباره نوشتن را شروع کردم. احتمالاً‌ درمان شده بودم. شایدم پُست کلفت. دوباره در بلاگفا. با همان اسم “آینده از آن حزب الله”. آنجا بیشتر وبلاگ بود. همه چیز می‌نوشتم. تا رسید به قبل از انتخابات ۸۸ . چقدر ذوق می‌کردم وقتی آنلاین وبلاگم روی ۴ یا ۵ بود. کامنت هم زیاد داشتم.  تا بعد از انتخابات ۸۸ همان بلاگفا بودم. بعد وبلاگ را منتقل کردم توی میهن بلاگ. اوج وقایع ۸۸ بود. و اوج وبلاگ نویسی من. مطلب قبلی را تمام نکرده بودم به فکر نوشتن مطلب بعد بودم. کامنت هم خیلی زیاد داشتم. تقریباً یک روز درمیان می‌نوشتم. اکثر قریب به اتفاق دوستان مجازیم را توی همین میهن بلاگ پیدا کردم. وبلاگم روی میهن بلاگ اوج جوانی و خامی بود. نمیشود گفت از مطالب نوشته شده در آنجا پشیمانم. ولی به شدت خام بودند. به شدت صادقانه و بی توجه به بازخورد. و به شدت تابعی از اولین دوستی‌های مجازی. همین هم سبب شده به خاطر انتقاد به فیلتر شدن وبلاگ حسین قدیانی فلیتر شوم. البته یک هفته بیشتر طول نکشید.

  وضعیت وبلاگ به گونه‌ای بود که ناگزیر بودم روی دامین شخصی منتقل شوم. کارهای زیادی می‌خواستم انجام بدهم و بدون دامنه‌ی شخصی نمی‌شد. اگر بلاگفای اولی، آ اس ضد ۱۱۰! کودکی من باشد. بلاگفای دومی نوجوانی من بود. میهن بلاگ جوانی من ممزوج شده با هیجانات ۸۸ و دامین شخصی ورودم به دنیای میان سالی. پُر از آرامش. پُر از استقلال از دیگران. روی دامین شخصی، خودِ خودم بودم. خودِ واقعیم. همین آرامش و تجربه باعث شده مطالبم بازخورد‌های خوبی داشته باشند. هم کامنت زیاد داشتم. هم بازدید خوبی و هم بازخوردِ قابل قبول. یکبار مطلبی نوشتم با عنوان “سیلی محکمی که اروپا از همین حسینیه خورد“. بدون اغراق صبحِ فردا تمام سایت‌های اصولگرا آنرا بازنشر کرده بودند. بعدها در اوج به لطف دوستان و البته به خاطر مطلبی که خودم در این باره (+) نوشته بودم یکی از برگزیدگان چهره بلاگ ۹۰ شدم. با پول جایزه‌ی چهره بلاگ تبلت خریدم. :)

  خاطره تلخ و شیرین زیاد دارم. بارها با وبلاگ نویسی لذت را تجربه کرده ام و بارها عصبانی شده ام و خندیده ام. واقعاً با وبلاگ نویسی زندگی کرده ام. وبلاگ نویسی باعث شد به دنیای اطرافم دید دقیقتری داشته باشم تا از دل آنها سوژه بردارم. برای منِ بچه شهرستانی شاید وبلاگ تنها چیزی بود که می‌شد با آن از حصار شهرستان خارج شوم. از همان اول هم در شبکه‌های اجتماعی بودم، خاطرات شیرین گودر و توییتر. اما وبلاگ نویسی زمینه ساز همه‌ی اینها بود. تقریباً‌ طعم هرچیزی را که یک وبلاگ نویس می‌تواند بچشد چشیده ام. از بازدید فراتر از انتظار تا ۳۴۳ کامنت ذیل یک مطلب و بازنشرهای فراوان. انتخاب شدن در مسابقات. دعوت شدن به عنوان وبلاگ نویس برای سخنرانی و البته الحمدلله بجز احضار و دادگاه :)

 اما یکی از بهترین اتفاقات وبلاگ‌نویسی من بیستم خرداد ۹۰ افتاد. خطاب به دوستانِ سبز  پُستی نوشتم که بیایید بجای اینکه دُور از هم توی وبلاگ حرف بزنیم، هر کدام اجازه بدهیم پُست بعدی وبلاگمان را مخالف فکریمان بنویسد. اول محمد معینی عزیز ایمیل زد که موافقم. بعد آرمان امیری و بعدتر حمزه غالبی. با رازِ سر به مهرِ‌ محمد معینی تبادل پُست کردم و این خوش آیندترین اتفاق ممکن بود. من از فضایِ‌ حصار مانند خارج شدم و دوستانی پیدا کردم که در کنار دوستانِ همفکر قبلیم بسیار از آنها آموختم. از هر دو. و دیدیم می‌شود در اوج اختلاف فکری با هم دوست بود و پا به پای هم رُشد کرد. بدون تحمیل عقاید. این نمایی از جامعه‌ی آرمانی من بود که در فضای مجازی به وقوع پیوست.

احساس می‌کنم این نوشته دارد خیلی طولانی می‌شود. اما باور کنید هنوز هم حرف برای گفتن دارم. چون آشنایی با وبلاگ نویسی بهترین اتفاق زندگی من بوده. هرگز وبلاگ خوانی را ترک نکرده ام و تقریباً‌ هر روز وبلاگ می‌خوانم. اما این روزها بیشتر از هرچیز دوست دارم دوباره بنویسم. کاش بشود.

دعوت می‌کنم از آب و آتشدانشطلب. آهستان پیچک سر به هوا، راز سر به مهر، مجمع دیوانگان، محمدمسیح یاراحمدیٰ و ساما که در این بازی شرکت کنند.

آقای رئیس جمهور! خانم معاون! می‌خواهم نفس بکشم

بهمن ۲۲ام, ۱۳۹۳ دسته انقلاب اسلامی, درون گفتمانی, ره‌بر حکیم انقلاب, ريس‌جمهوري كه وكيل بوده | ۱۰ دیدگاه »
این مطلب برای وبسایت “الف” نوشته شده است. (+):
وقتی تحت تاثیر احساسات هستی ننویس. وقتی جسمت با مشکل مواجه است ننویس. وقتی خانواده ات مشکلی دارند ننویس. وقتی موضوعی در جریان است ننویس. صبر کن تا اوضاع آرام شود و منصفانه بتوانی قضاوت کنی. اینها تجربه ی چند سال نوشتنِ من است. اما این بار اوضاع فرق می کند؛ فکر می کنی کسانی که باید تو را ببینند، نمی بینند انگار!
حالا که دارم می نویسم سوزش چشمم باعث می شود کلمات را تار ببینم. گلویم به شدت به خارش افتاده و چشمم به سیاهی می رود. شعله ی آبی رنگِ اجاق گاز به دلیل کمبود اکسیژن مدام قرمز و زرد می شود. همسرم آنسوی اتاق دراز کشیده و به سختی نفس می کشد. مادرم در سوی دیگر اتاق مدام حالت تهوع دارد. مردها که برای خلاصی از اوضاعِ بیرون زودتر به خانه برگشته اند حالا با ورود مهمانِ ناخوانده به داخل ساختمان، خانواده را به اتاق انتهایی که دسترسی کمتری به هوای آزاد دارد راهنمایی می کنند. سرگیجه باعث شده هرکسی یک سو آرام بگیرد. مظلومانه و بی صدا. علیِ نه ساله، کوچک ترین عضو خانواده ترسیده. شاید هم دیگر توان ندارد. همه نگران پدربزرگ هستیم. نگرانِ دخترِ چند ماهه ی دخترعمو. آن جسم کوچک چگونه این حجم از خاک را تحمل میکند؟ والله ما که جوان هستیم به سختی نفس می کشیم. هوا به شدت سرخ است و بیرون، شهر، شهر ارواح است. البته بجز درمانگاه ها که تخت کم آورده اند. پیاده روها و آسفالت تماماً سفید شده و اوضاع هر لحظه بدتر می شود. پدر، اما محکم و استوار است. شاید یاد لحظه های موشک باران افتاده…بله! اینجا خوزستان است و دوباره خاک، هجوم آورده. ایرانی ها! خوزستان مظلومانه و بی صدا دارد خفه می شود. من، آلوده ترین روزهای پایتخت را تجربه کرده ام. نزدِ وجدان و شرفم گواهی می دهم هوای این روزهای خوزستان بارها و بارها وحشتناکتر و وحشتناک تر از آلوده ترین روزهای تهران است. و سکوت خبری مسئولان از آنهم وحشتناک تر!

مردم خوزستان، مردم سختی کشیده ای هستند. سالهای پر خطرِ جنگ و موشک باران را دیده اند. در نظرشان، جان و خون دل، کمترین متاعی است که حاضرند برای آرمان هایشان بدهند. تک تک کوچه های شهر این را گواهی می دهد. اما حق بدهید از بی توجهی مسئولان دلشان به درد بیاید. حق بدهید وقتی تکاپوها و جنجال های رسانه ای برای یک روز هوای آلوده ی تهران را می بینند این روزها نتوانند سکوت کنند. حق بدهید احساس کنند از نجابت و مظلومیتشان دارد سوءاستفاده می شود. حق بدهید تبعیض در برخورد با مشکلات مردم هر استانی بجز تهران، نگرانشان کند.

کافی است خوزستانی باشید و یک روزِ خاکی با صحنه های آمده در اول متن مواجه شوید. حتماً یک سوالِ بزرگ ذهنتان را مشغول می کند که آیا فریاد رسی هست؟ آیا کسی به فکر هست؟

آقای رئیس جمهور! خانم معاون! مشکل را نمی شود یک روزه حل کرد؟ سمعاً و طاعتاً. چرا برای مرهمِ دل مردم، یک روزِ خاکی به خوزستان سفر نمی کنید؟ انتظار زیادی است؟ چرا از مدت ها قبل به فکر این روزها و تامین بودجه ی مقابله با آن نیفتاده اید؟ چه جوابی برای سینه های خاک آلود و نفس های به خس خس افتاده دارید؟ چند نفس باید گرفته شود تا ارزش رسانه ای ایجاد شود؟
آقای رئیس جمهور! خانم معاون. کجا هستید؟ چه کاری مهمتر از جانِ بیش از ۵ میلیون ایرانی که شما مشغول آن شده باشید؟ گیریم بنزین های آلوده و تحریم باعث آلودگی تهران شده باشد، بجای تدبیر، منتظرید خاکِ خوزستان هم با مذاکره و وعده های اوباما حل شود؟

.

.

صفحه 1 از 1412345...10...قبلی »