وکیلانه » درون گفتمانی
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته درون گفتمانی

رئیس جمهور می رود؛ ریاست جمهوری می ماند

اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۳ دسته انقلاب اسلامی, درون گفتمانی, ريس‌جمهوري كه وكيل بوده, زیربنایی, سایبر نوشت | ۹ دیدگاه »

دیشب، سه شنبه نهم اردیبهشت، مهمان داشتیم.  تقریباً همزمان با شروع گفتگوی زنده ی آقای رئیس جمهور مهمان ها آمدند.
چندین سال پیش، مثلاً آدم اگر یک گفتگوی تلوزیونی را نمی دید، چیز زیادی  از دست نمی داد. فردا صبحش می شد توی سایت های مختلف، چکیده آن سخنرانی مثلاً ۲ ساعته را، خواند. خیلی مختصر و راحت تر.

اما طی سال های اخیر، اکثر سایت های خبری، آب توی شیرشان، یا به تعبیر بهتر کمی هم شیر توی آبشان (!) می ریزند. اینکه سال های اول انقلاب بزرگی فرموده بود برخی تیترها مصداق بارز غش در معامله و حرام و حق الناس است را این روزها بهتر از همیشه می شود فهمید. بسیاری از روزنامه و خبرگزاری ها شده اند روزنامه ی “کیانوش استقرار زاده” در شب های برره. “کیانوش” یا به قول “شیرفرهاد”، “کَیانوش” برداشته بود برای فروش بیشتر روزنامه تیتر زده بود: کیوانِ بالا برره زورگیری در راه شرره. بعد که آمده بودند معترض شده بودند، گفت دقت کنید نوشته کیوان بالا برره “دو نقطه” زورگیری در راه شرره! یعنی کیوان آنرا گفته نه اینکه انجام داده باشد.

البته که ژورنالیست های ایرانی، این روزها فکرشان خیلی بشتر از برره ای ها کار می کند و روشهای پیچیده تری دارند، ولی نتیجه همان نتیجه است. خبرگزاری بجای انتقال اخبار، تحلیل خودش را قاطی خبر به خورد آدم می دهد.
خدا هم برکت بدهد به قارچ نیوزها! فلان نیوز، مثل افعی روی یک سخنران چمبره می زند تا به محض اولین کلمه ی دو پهلو، نیشش را وارد بدنش کند و بعد هم سایر نیوزها، سم مسموم را ویروس وار به تمام جامعه منتقل می کنند. اکثر کاربرانِ شبکه های اجتماعی هم که اگر نباشد روزی سوژه ای، پس چه چیزی پُست کنند؟ از مطالعات و پژوهش هایشان بنویسند؟ یا مروج سبک زندگی شان باشند؟ هرگز! خدا نگیرد راحت الحلقوم سیاست را. با دو خط خبر خواندن و چهار کلیک روی لینک های قارچ نیوزها، همه می شوند تحلیل گر سیاسی! آنهم نه فقط مثلاً در حوزه اقتصاد، یا فرهنگ، یا خاورمیانه، یا امنیت. بلکه همه تحلیل گر همه فن حریفند. متخصص مادرزاد!

.

.

القصه. دیشب، سه شنبه نهم اردیبهشت، مهمان داشتیم.  تقریباً همزمان با شروع گفتگوی زنده ی آقای رئیس جمهور مهمان ها آمدند. خوب شد که خانم ها یک طرف برای خودشان نشسته بودند و من و آقای مهمان هم گفتگوی آقای رئیس جمهور را دیدیم. اینجوری از شر این که فردا متن کامل گفتگو را پیدا کنم خلاص می شدم. چون من که عهد کرده ام، هرگز سیاست و اینترنت را به خانواده ترجیح ندهم.

اواسط سخنرانی آقای رئیس جمهور، همینجور که دستم را دراز کردم خیار بردارم پوست بکنم، چشمم به تبلت افتاد. گفتم یک سرکی به گوگل پلاس بندازم.

اوه اوه. الله اکبر! مسلمان نشنود، کافر نبیند. ناخودآگاه یاد تک تیراندازها افتادم. هنوز کلام آقای رئیس جمهور منعقد نمی شد، فوری یک فید می آمد، قد و قواره قناسه وسطِ دو ابروی آقای رئس جمهور! لامصب! کی رسیدی تحلیل کنی؟ اَبرکامپیوتر! کی رسیدی تایپ کنی؟

راستش دلم سوخت. هم برای آقای رئیس جمهور هم برای منتقدان واقعی ش. برای آقای ریس جمهور از آن جهت که اگر این حجم از فشار، در فضای واقعی و از طرف افراد موثر بر روی ایشان باشد، نفس نمی توانند بکشند. و دلم سوخت برای منتقدان واقعی، که انتقادات درست و بجایشان زیر خروارها حرف نابجا، مدفون می شود و آنچه البته به جایی نرسد، فریادشان است. 

وقتی در تمام سال های آخر ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد، می گفتیم و می نوشتیم اینهمه تهمت و تخریب و توهین و حتی انتقاد از جانب همه کَس، راه نفس را بر رئیس جمهور می بندد، می گفتند می خواهید ماست مالی کنید. می خواهید “کِش” ندهید.  اما منِِ نوعی، نه نگران آقای احمدی نژاد که نگران رئیس جمهور و در واقع ریاست جمهوری مملکتم بودم. نگران بدعتِ نادرستِ سیبل شدن رئیس جمهور.
نگران تنگ شدن عرصه بر پُستی تحت عنوانِ “ریاست جمهوری” بودم. چون رئیس جمهورها می روند، اما ریاست جمهوری می ماند. ریاست جمهوری شآنی ندارد برای مصون بودن از انتقاد، اما انتقاد خودش دارای شئون و شرایط و صدالبته حَدی است. حَدش هم نه تَعدُد انتقادات بلکه فقط یک چیز است. دوری از جَِدل. (+)

همان جَدلی که رسول خوبی ها فرمود: “لا یَسْتَکمِلُ عَبدٌ حقیقَهَ الْإیمانِ حَتّی یَدَعَ الْمِراءَ و إنْ کانَ مُحِقّاً“. ایمان کسی کامل نمی گردد مگر آنکه مراء و جدل را ترک کند، گرچه حق با او باشد! ولی این روزها نُقل محافل ماست. 

در دوران ریاست جمهوری گذشته، حنای این حرفها رنگی نداشت. چون مخاطبی که بذر این نوع مواجهه با عملکرد رئیس جمهور را کاشته بود، اعتقادی به این حرفها نداشت. یا اگر داشت، می گفت دارید از این حرفها سوءاستفاده می کنید. اما حالا که اکثر منتقدانِ آقای رئیس جمهور دغدغه ی ارزشهای انقلاب و اسلام را دارند، چه خوب می شود اگر  انتقاد صحیح ترویج شود و حتی در مواجهه با بداخلاقی های دولت، اخلاق رعایت شود و  بذرِ مواجهه ی صحیح و اسلامی با رئیس جمهور کاشته شود. بذری که شاید اکنون شیب انتقاد را کُند کند، اما قطعاً می شود بعداً از میوهایش استفاده کرد!

یکی از صدها دلایل خلوتی نمازجمعه

فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۳ دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, درون گفتمانی, سبك زندگي اميرعلي | ۲۷ دیدگاه »

“چقدر خوشبختن کسایی که محل کار و تحصیل و ازدواج و زندگی و تولدشون یکیه”
از خانه تا فرودگاه توی تاکسی هزار بار این جمله را توی ذهنم مرور می کنم. همیشه همینجور است. آدم ها وقتی شرایط شان تغییر می کند تازه به یادِ داشته هایشان می افتند و به وضعیت قبلی شان غبطه می خورند. اما جالب است که دقیقاً وقتی بعد از تغییر، دوباره به شرایط عادی باز می گردند داشته هایشان برایشان عادی می شود. و توی همین موقعیت هاست که آدم معنی “قُتل الانسان. ما اَکفره” را می فهمد. دو سه بار که این وضعیت برای آدم تکرار شد، بعد از سختی برایش راحتی فراهم شد، دوباره ناشکری کرد، دوباره سختی، دوباره آسایش و بعد هم که ناسپاسی کرد انگار خودش هی دوست دارد بگوید:”قُتل الانسان. ما اَکفره!“.

” آقا! چهار تومن”. توی همین افکار هستم که راننده تاکسی انگار برای بار دوم داشته باشد بگوید. با اشاره به درب فرودگاه، من را از افکارم جدا می کند. چهار تومن را که می دهم، پیاده که می شوم، وقتی دارم وسائلم را توی نقاله ی بازرسی ورودی فرودگاه می گذارم تازه دوزاریم می اُفتد و توی دلم یکهویی می گویم:”قُتل الانسان!” اما نه برای ناسپاسی. برای گرانفروشی و نامردی!
تاکسی همه جا سه و پانصد می گیرد، اسم فرودگاه که می آید پانصد می کشد روی کرایه. “قُتل الانسان. ما گرانفروشا!”
دارم به شماره ی تاکسی که آن جلو چسبانده اند تا روزی اگر خطایی کردند زنگ بزنیم و شکایت کنیم فکر می کنم و، یادم نمی آید.

وارد که می شوم یک جای خلوت پیدا می کنم. می نشینم. چون حدود یک ساعت تا پرواز باقی مانده! تقصیر من نیست. آقای پدر کافی است بفهمد بلیت داری. دقیقا از دو ساعت قبل تلفن پشت تلفن که دیرت نشود. و تنها چاره این است که پناه ببری به محل بلیت، تا زنگ که زد بگویی: “بابا؛ دستت درد نکنه. رسیدم و منتظرم.” و بعد دیگر زنگ نمی زند. البته تا برسی.

جایی که پیدا کرده ام خلوت است. اینترنت پرسرعت رایگان هم دارد. غرق اینترنت که می شوم یکهویی احساس می کنم پشت سرم شلوغ شده. سر برمی گردانم. پُشت سرم دری است که یک برگه ی کاغذ روی آن چسبانیده شده است.  روی کاغذ ۷، ۸ اسم نوشته شده و به فاصله حدوداً ۱۲ سانتی متری (!) از در، انسانهایی به صف ایستاده اند. لیست انتظار برای همین پرواز است. ۷، ۸ نفر آدم که همه بدون استثناء کار ضروری و فوری برایشان پیش آمده، توی لیست انتظار پرواز هستند. یکی بیمار است و وقت دکتر دارد و چون در کشور زیبای ما وقتی کسی مریض شد، دردی بچز درد بیماری ندارد (!) ، فکر بلیتش نبوده.
یکی دیگر کار فوری اداری برایش پیش آمده. از همین کاغذ بازی های مسخره. بقیه هم مشکلاتی اینچنینی دارند. انگار پرواز هم جا دارد. حالا نه ۸ نفر. ولی دو سه نفری جا می شوند. اما یکهو  فقط نفر اول به اش بلیت می رسد. و خوب نفر اول یک مادر پیر است که دخترش برایش وقت دکتر گرفته و تنهایی نمی تواند برود. اصرار روی اصرار. من از اصرار آن زن برای مادرش شرمنده می شوم. دردم می آید. ولی خوب چاره چیست؟  لابد پرواز جا ندارد. اما این آقا که هی دارد بلیت صادر می کند! ناخودآگاه چشمم به اسم یکی از بلیت های صادر شده می افتد. آقای … .

  فوراً مغزم دو حرف از حروف الفبا را پشت هم می چسباند و شانس می آورم که بلند ادایشان نمی کند. چون  زشت است یک آدم متشخص، کت و شلوار به تن وسط فرودگاه بگوید :”تُف”!
وقتی می خواهیم سوار بشویم, از آن گوشه یک آقا را می بینم که کیف به دست از بخش وی آی پی می رود تا سوار بشود. آن آقا عمامه به سر دارد. حالا عمامه اش مشکی باشد یا سفید، چه تفاوتی دارد؟  سر برمی گردانم. سمت دیگر پیرزن و دخترش نا امید از در فرودگاه خارج می شوند. سرم را به سوی آسمان می گیرم. هر لعنتی که غلیظتر از آنرا بلد نیستم نثار می کنم. نثارِ همان آقای امام جمعه ی عمامه به سر…

پ ن: ماجرا نه مربوط به فرودگاه دزفول است و نه تهران

بیایید نگذاریم مردانگی بمیرد

دی ۲۵ام, ۱۳۹۲ دسته احمدی‌نژادی نوشت, درون گفتمانی, ريس‌جمهوري كه وكيل بوده, سایبر نوشت | ۱۸ دیدگاه »

مطلبی که نوشتنش حدود ۳ ساعتِ متناوب وقت برده بود را آپدیت نکرده پاک کردم. درباره سفر آقای روحانی به خوزستان بود. و مقایسه‌اش با سفر استانی آقای احمدی‌نژاد. نه اولین سفرش. بلکه مقایسه اولین سفرِ بدون افتتاح و پروژه دولت یازدهم با آخرین سفر دولت دهم که فقط دو پروژه بزرگ کربن بلک و سیلوی ۴۰هزار تنی فلزی در دزفول از ثمرات‌ش بود. بماند اولین و دومین و سومین سفر.

خیلی سعی کردم مطلب مستند باشد و با انصاف. پیش‌بینی این‌که انتخاب اولین سفر به خوزستان مرهمی‌‌ست به بی‌مهری بودجه‌ای را حذف کردم چون فقط یک پیش‌بینی بود. انتقاد به عربی صحبتِ کردن آقای رئیس‌جمهوری که سوابق امنیتی دارد در استانی که اکثریت‌ش فارس هستند را هم پاک کردم. چون گفتم آقای احمدی‌نژاد هم لباس عربی پوشیده بود و آه که چقدر به فارس‌هایی که اکثریت استان هم هستند به خاطر اقلیتِ عرب ظلم می‌شود.
هنوز هم خیلی حرف‌های دیگر مانده بود. کمترین‌ش ادعای اتصال آب شُربِ اهواز در هفته‌ی آینده و جیغ و فریادِ‌ مردم مظلوم خوزستان بود توسط دولت راستگویان!
اما؛  آخرش نوشته‌ام را گذاشتم زمین. ایستادم بالای سرش. مثل عزاداری که عزیزترین عزیزش را توی قبر می‌گذارد و فرای از دردِ جدایی دارد به لحظه‌ای می‌اندیشد که نکیر و منکر می‌آیند بالای سر عزیزش. به تنهایی نوشته‌ام توی قبرش فکر کردم. خشکم زد. انگشت‌هایم که تا لحظه‌ای قبل روی کیبورد رژه می‌رفتند، حالا یخ کردند.

.

.

نوشته‌ام ته ته‌اش یک بُغض بیشتر نبود. این را از لبخندِ رضایتِ بعد از نوشتن فهمیدم. اگر نوشته ای از سرِِ درد باشد بعدش وجودت درد می گیرد. نه این که لبخند بزنی. اگر میانه‌هایش حرف منطقی و راستی هم بود باز منشاءش بغض بود. بغض باعث شده بود  ذره‌بین بگیرم دستم و بگذارم روی رفتارهای دولتی که منتخب من نیست. چرا؟ چون دیگرانی هشت سال با دولتی که منتخبِ من بود ولی منتخب آنها نه، این کار را کرده بودند. این ذره‌بین دست گرفتن فی‌نفسه کار خوبی‌ست. ولو با بغض. اما از من برنمی‌آید.

نکیر و منکر پا گذاشته بودند روی گلوی نوشته‌ام. داشتم خفه می‌شدم. حذف‌ش کردم. نفس راحتی کشیدم. نشستم به نوشتن این نوشته.
حالا، این‌جای این مطلب هم که رسیده‌ام باز سایه‌ی سنگین نکیر و منکر را حس می‌کنم. این‌که این بالا باز چیزهایی نوشته‌ام که شاید حق نباشند. پس چرا آن نوشته را آپ نکرده‌ام؟ اصلاً نکند دارم هذیان می‌گویم؟ بگذار دوباره بلند شوم. نوشته‌ام را بگذارم توی قبر و از بالا به عزیزم نگاه کنم. نه. سخت نفس می‌کشم، اما بند نیامده هنوز. نفسم را می‌گویم و احساس خفگی نمی‌کنم.

روزی n مطلب روی سایت‌ها و روزنامه‌ها و این‌ور و‌ آن‌ور می‌بریم بالا. اما چند تای‌شان را قبل از بالا بردن یک بار می گذاریم توی قبر؟ جایی که روزی همه‌ی ما نوشته‌هایمان را با خودمان می‌بریم و آن‌جا تنهای تنهاییم. ما و نوشته هایمان. اصلاً کاری به تنهایی آن حفره‌ی نمور نداریم، به نظرتان اگر قبل از بالا بردن نوشته‌ها، یک‌بار بگذاریم‌شان توی قبر چند تایشان حذف می‌شوند؟ و اگر آنها حذف بشوند چقدر وضع جامعه بهتر می‌شود؟ اصلاً کی قرار است این حُب و بُغض و کَل کَل کردن ها تمام شود. یا، چه کسی باید این ها را تمام کند؟

اگر اینها تمام بشود شاید آن دخترک توی بیمارستان کسی را پیدا کند که داروهای نایاب و گرانِ مادرش را بتواند تهیه کند. شاید عرقِ شرم آن مرد پیش زن و بچه اش تمامی داشته باشد.

وقتی صداوسیما “روحانی”ِ مورد علاقه‌ی خودش را می‌سازد

مرداد ۱۵ام, ۱۳۹۲ دسته احمدی‌نژادی نوشت, درون گفتمانی, ريس‌جمهوري كه وكيل بوده, زیربنایی | ۱۹ دیدگاه »

مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که حرف زدن درباره صداوسیما بی فایده است. انتقاد از صداوسیما یک جورهایی هدر دادن وقت شده. به ۲ علت. اول این‌که یک مجموعه باید “پیشرفت و تکامل” در دستور کارش باشد. دوم این‌که دقیقاً به خاطر پیشرفت، معمولاً (!) سازمان‌ها و مجموعات مجبورند گوشی برای شنیدن انتقادات داشته باشد. حالا اگر مثلاً مجموعه‌ی شرکتِ ساخت واشر سرسیلندر تانک‌های چیفتن چنین خصوصیاتی را نداشته باشد مشکل خاصی پیش نمی‌آید. اما نوبر است سازمانی که تمام ماهیت‌ش به مخاطب وابسته است نه گوشی برای شنیدن داشته باشد و نه اراده‌ای برای تکامل.

حکایت صداوسیمای ما حکایتِ شُتری است که در عصر تکنولوژی و ماشین‌های عجیب و غریب دلش خوش است به داشتن کوهان و هنوز دارا بودن کوهانی برای ذخیره‌ی آب را یک امتیاز خیلی ویژه برای خودش تصور می‌کند. لابد در ذهن‌ خودش هم تک تازِ صحراهاست. مشکل اساسی صداوسیمای ما این است که نمی‌خواهد با گذشت زمان به روز شود و همچنان از روش‌های کهنه استفاده می‌کند و بدتر از این، فکر می‌کند هنوز حنای روش‌های کهنه‌اش پیش مخاطبان‌ش رنگ دارد. بنابراین به روش‌های مندرس‌ش می‌نازد و گوش به هیچ انتقادی هم نمی‌دهد. راست‌ش را بخواهید قضیه‌ی “کرم حلزون” تیر خلاصی بود به ته‌مانده‌ی امیدم برای اصلاح در صداوسیما که متاسفانه با الانتوئین فراوان شلیک شد و با چسبندگی فراوان هم فعلاً به مغزم چسبیده. یعنی همه‌اش دارم فکر می‌کنم مغزی که نتواند اثراتِ سوء تبلیغ اینچنینی یک محصول را فهم کند آیا می‌تواند در درک سایر انتقادات به صداوسیما موفق باشد؟

 اما چرا دوباره دست به قلم شده‌ام برای انتقاد از صداوسیما؟
راست‌ش ماه رمضان که می‌شود تنم مورمور می‌کند برای قلقک دادن صداوسیما. وقتی می‌بینم فرصتِ به این بزرگی دیده شدن سرسفره‌ی افطار را اینگونه هدر می‌دهد،  و هر سال بدتر از پارسال،دلم می‌خواهد چیزی بگویم حرفی بزنم. اما دلیل‌ اصلی این نوشته یک تجربه‌ی تلخ است. تجربه‌ی تلخی که در سال‌های آخر ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد چشیدم‌ش. تا قبل از این‌ها هم روش صداوسیما و خیلی از مجموعه‌ها و آدم‌هایی که من برایشان احترام قائل بودم هم همینجور بود اما شاید چون زهر‌ش همیشه روی مخالفان فکری‌م ریخته می‌شد درست درک‌ش نمی‌کرد ولی وقتی نیش‌ش به تن خودم خورد قضیه فرق کرد.

روش صداوسیما این است: انسا‌ن‌ها را اول به زور آنچنان که او می‌خواهد به مخاطب‌ش القاء می‌کند و اگر فردِ مورد نظر امکانِ چنین بهره برداری را نداشت کامل بایکوت می‌شود.

آقای احمدی‌نژاد انسانِ مصادره پذیری نبود. اساساً سیاست سرش نمی‌شد و نمی‌توانست چیزی بگوید که به آن اعتقاد ندارد. شاید هم لجوج بودن‌ش باعث می‌شد برای دلخوشی مخالفان‌ش چیزی نگوید. به همین خاطر صداوسیما در یک مقطعی نمی‌توانست حتی یک جمله‌ی بابِ میلش پیدا کند و با بزرگ‌نمایی آن جمله از دکتر بهره برداری کند. فلذاً مجبور شد کلاً حذف‌ش کند.

اما آقای دکتر روحانی؛ نه که آدم دو رویی باشد. بلکه شخصیت‌ش به گونه‌ای است که هرکسی را به طمع می‌اندازد و یک جورهایی برای مصادره کردن خوش دست است! همین دلیل هم باعث شد در اولین روزهای انتخاب‌ش اصولگرایان توهم پیروزی بردارند. این خصوصیت حسابی به درد صداوسیما می‌خورد. از همان اولین کنفرانس خبری هم شروع شد. وقتی که از حرف‌های رئیس‌جمهور منتخب تنها بحثِ عدم عقب‌نشینی نکردن در خصوص موضوع هسته‌ای را بزرگ‌نمایی کرد. این روش، روش زشتی است اما زشت‌تر این‌که بر اساس همین روش باقی حرف‌ها را هم باید پوشش داد اما به صورت کم‌اهمیت جلوه دادن نه تماماً سانسور کردن! و تلوزیون ما در بخش‌های خبری‌ش حرف‌های آقای روحانی را که قطعاً برای اکثر کسانی که به او رای داده بودند خوش‌آیند بود حذف کرد.

وقتی دو سه مورد دیگر هم این روش برای پوشش سخنرانی های آقای روحانی تکرار شد که هرچه را خودِ تلوزیون می‌خواست درشت می‌کرد و مابقی را حذف نگران شدم اما برای نوشتن در خصوص این موضوع زمانی مصمم شدم که اخبار ساعت ۲ جوری خبر دیدار آقای روحانی با نخست‌وزیر سوریه را پوشش داد که انگار مهم‌ترین کار آقای رئیس‌جمهور در روز اول کاری‌ش اثبات حمایت از سوریه به جهانیان بوده!

البته من فکر نمی‌کنم صداوسیما با چیزی به اسم “روش” آشنا باشد بلکه بیشتر از هول حلیم می‌افتد توی دیگ! بنده خدا فکر می‌کرده روحانی مثلاً مسولان سوری را نپذیرد و حالا که با آن‌ها دیدار کرده ذوق زده می‌شود!

به هر حال هرچه که هست باید دفتر آقای رئیس‌جمهور جلوی این‌کارِ صداوسیما را بگیرد و اجازه ندهد یک روحانیِ غیر واقعی به مردم نشان داده شود.

پیشنهاد من این است: همانگونه که پرداخت‌ن به خبرهای رهبرانقلاب فقط از طریق دفتر ایشان امکان پذیر است و کسی قبل از دفتر، حق انتشار اخبار را ندارد، دفتر رئیس‌جمهور هم می‌تواند خودش خبرهای رئیس‌جمهور را برای صداوسیما تنظیم کند. این کار هم حق رئیس‌جمهور است و هم به نظرم وظیفه‌ دفترش.

 برایم‌ جالب بود که رهبرانقلاب در دیدار با دانشجویان به همین روش‌های زشت رسانه‌ای اشاره کردند:

البته باید واقعیتها را به معناى واقعى کلمه دید، نه آنچه که به عنوان واقعیت القاء میشود. شما جوانها خیلى خوب میدانید؛ در جنگهاى روانى که امروز در دنیا معمول است، یکى از کارها القاى واقعیتهاى غیر واقعى است؛ چیزهائى را به عنوان واقعیت القاء میکنند که واقعیت ندارد؛ شایعه درست میکنند، حرف میزنند، که واقعیت نیست؛ اگر چنانچه کسى چشم باز و بینا نداشته باشد، دچار اشتباه میشود. اینکه ما میگوئیم بصیرت، به خاطر این است. یکى از کارکردهاى بصیرت همین است که انسان واقعیتها را آنچنان که هست، ببیند. در تبلیغات گاهى یک واقعیتى را از آنچه که هست، چندین برابر بزرگتر نشان میدهند؛ در حالى که بعضى از واقعیتهاى دیگر را اصلاً نشان نمیدهند.

صفحه 3 از 1412345...10...قبلی »