وکیلانه » روزانه نوشت
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته روزانه نوشت

چه می خواهی؟عشق؟ همین جاست

آبان ۱۲ام, ۱۳۹۲ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »

کوه بود و خورشیدی که تازه داشت سرک می کشید. پیرمرد جارو به دست گِردشان می گشت. چهره اش حی،مزارش نور،برای من آمده بود؟! صورتم که به مزارش نزدیک شد دلم می گفت خون شهید هرگز نمی ایستد و کیست که این را نبیند.
روزگاری روزانه آمدنتان پمپاژ خون در قلب شهر بود و بعدها رهایمان نکردید، نفس شهر که می گرفت در میان پرچم های سه رنگ و با نام فرزندان روح الله می آمدید… چه قدر هوای شهر گرفته تر شده که حالا نامتان را برایمان می آورید و آدرس مهربانی می دهید… اگر شهر ایستاده به پاس همان خون های جریان یافته ای است که از قافله ی کربلا تا آخرالزمان روان است.یاران آخرالزمانی طنین صدای نزدیک یک روز را دارند که: انّ جدی الحسین…

زمستان بهار مومن است

مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »

زیاد غذا می‌خورم. غذا که نه. در واقع هرچیزِ خوراکی بجز چیزی که وعده‌ی غذایی محسوب بشود. از اول اینجور نبود، حدود چهار ماه است که دست به ناخونک زدنم خوب شده و عادت کرده‌ام همیشه فَک‌م بجنبد. تپل که بودم، متاسفانه این موضوع باعث شده که مرزهای تُپولیت را درنوردیده کم کم وارده ورطه‌ی خطرناکِ چاقی هم بشوم. اول فکر می‌کردم بیکاریِ صبح‌ها توی پادگان باعث‌ش شده. هر کاری کردم ترک‌ش کنم. نشد.

 اما دو روز است میلِ به ناخونک زدنم به بیسکویت و میوه و تخمه و چیپس و البته گوجه با نمک! کم شده. یعنی اصلاً‌ اشتهایی به ناخونک زدن ندارم. اشتها نداشتنی از بابِ سیری. احساس می‌کنم نیازی به خوردن ندارم و این؛ مرا به فکر انداخته. به این فکر که از اول این ناخونک زدنم یک‌جور سرگرم کردنِ خودم بوده؟ یک جوری می‌خواستم سرگرم باشم تا فکر نکنم؟ خوب. به چه چیزی فکر نکنم؟ به اتلافِ‌ ۹ ساعت وقتِ روزانه‌ام در سربازی؟ شاید. نمی‌دانم.

هرچه که هست دیگر علاقه‌ای به ناخونک زدن ندارم. و این مرا خوشحال می‌کنم. هم از این جهت چاق‌تر از این نمی‌شوم. هم این‌که دیگر بهانه‌ای برای روزه نگرفتن ندارم. روزهای کوتاه و خَُنکِ پاییز و زمستان هم که رسیده. چه بهتر از این؟ زمستان بهارِ مومن است. یعنی این بار می‌شود پاییز و زمستان‌م بهار بشود؟ یا مثل هر بار وعده‌ی سرِ خرمن است. روزه به من اعتمادِ به نفس می‌دهد. چیزی که از ۱۱ روز دیگر بعد از پایان سربازی، رفتنِ سر خونه زندگی و شروع واقعی زندگی برای رسیدن به آرمان‌هایم، برای دوری از روزمرگی و برای یک زندگی مومنانه از همیشه به آن محتاج‌ترم.

 

بهشتِ حرف‌های حسابی

شهریور ۳۱ام, ۱۳۹۲ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »
“کاش من پاسدار بودم”
وقتی از قاب تلویزیون این جمله ی امام را در بیت دیدم داشتم با خودم به آنچه از امام خوانده بودم در دقت کلمات و صداقت فکر می کردم. پازلش کنار هم چیده می شد… و این “کاش” چه معنای دقیقی می دهد.
چه قدر خوب بود اگر می شد روی حرف آدم ها با این دقت حساب باز کرد.این جوری مطمئن بودی نه یک کلمه زیاد می گویند و نه یک کلمه کم.
و اول از خودم، وقتی رفیق پیامک زده دلم برات تنگ شده حواسم باشد کلمات جوابم دوز دقیق دلتنگی ام را برساند.
وقتی می گویم دوست داشتم همراهتان می آمدم چه دوزی از حقیقت را می رساند.
وقتی…

 

خدا ظرفیت اصل یادگرفتن را بدهد!

شهریور ۲۳ام, ۱۳۹۲ دسته روزانه نوشت | بدون دیدگاه »

۱٫با یه رفیق که چند سالی از هم دور بودیم نشسته بودیم و داشتیم از قسمت اینکه این روزها و در شرایطی که هر دو داشتیم و در مکان خاصی که بودیم و دیدار دوباره می گفتیم. رفیق گفت:این ها یعنی همه می آیند و می روند و آن کس که می ماند فقط خداست. لبخندی زدم و گفتم:کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ…

۲٫وسط یه جلسه رسمی بودیم که گفت: تعریف قله ها برای تقویت دامنه هاست.هدف ورزش قهرمانی همین است و در کار ما هم…
۳٫داریم هدف گزاری می کنیم برای برنامه های دانشگاه که می گفت:هف گزاری هم مثل امنیت شبکه است.باید لایه ای باشد. یعنی برای یک کار لایه های متفاوتی را می شود به عنوان هدف در نظر گرفت…اصلا پیاز رو دیدی چه جوری لایه لایه است؟!!!
حالا هی هرچی اطرافم می گذره رو سعی می کنم بچسبونم به چهارتا اصل و اگه نشد یه اصل جدید بسازم،انگار می خوام همه چیز چهارچوب بندی شده باشه که مطمئن باشم بهش…اصلا چی در اصل بودن هست که دنبالشم؟ شاید این ذهنِ ریاضی رشدیافته است که به اشتباه دنبال اصل می گردد! 
صفحه 10 از 71« بعدی...89101112...203040...قبلی »