وکیلانه » زیربنایی
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته زیربنایی

24 سال بعد از شلیک به یک ملت، حالا یک شلیکِ شیک!

جولای 1st, 2012 دسته انقلاب اسلامی, زیربنایی, سیاست خارجی | 42 دیدگاه »

24 سال پیش در دوازدهم تیرماه ایالات متحده‌ی امریکا، تشخیص داد که حق دارد به روی مردان، زنان و کودکانِ بی‌گناه‌ ایرانی در هواپیمای ایرباس شلیک کند ولی بعد از آن دیگر دنیا به گونه‌ای شد که کشورِ ابرقدرتِ امریکا باید به یک شلیک شیک و باکلاس فکر می‌کرد.

به کدامین گناه؟

تحریم‌های تازه!! این عنوانی‌ است که هر از چند گاهی روی زبان‌ها می‌افتد و بنابرآن، موتورِ یک جریانِ عظیم رسانه‌ای شروع به کار می‌کند. البته اخیراً دقیقاً هم‌زمان با بروز پدیده‌ی “تحریم‌های تازه” و تبلیغات پیرامون آن، در همان روزها قیمت یک جنسِ خاص هم به طرز وحشتناکی بالا می‌رود، حکمت روزگار! مثلاً  اولین نمونه‌ایی که به ذهن‌م می‌رسد گوجه(!) بود و آخرین‌ش هم قیمت مرغ.

حالا علت گرانی‌ها هرچیزی که باشد، وظیفه‌ی مسولان است که با آن مقابله کنند و همین‌که گرانی وجود داشته باشد یعنی یک جای کار می‌لنگد. در خصوص تحریم‌ها هم و این‌که چیز تازه‌ای هستند یا خیر و چگونگی تاثیرگذاری آن‌ها توصیه می‌کنم این لینک را بخوانید: پرونده «تحریم نفت ایران»؛ به زبان ساده

اما حرفی که معمولاً در گیرودار تاثیر یا عدم تاثیر تحریم‌ها پنهان می‌ماند، علت تحریم‌هاست. چرا ایران باید تحریم بشود؟ به نظرم باید خیلی جدي‌تر روی این سوال فکر کنیم. اساساً به نظرم حتی فکر کردن به خودِ واژه‌ی “تحریم” هم مهم است. در خودِ واژه‌ی تحریم هزارویک حرف نهفته‌ است. اگر دقیق نگاه کنیم این واژه دقیقاً نقطه‌ی مقابل آزادی بیان و آزادی اراده‌ی ملت‌هاست. تحریم یعنی دنیا مالِ یک عده‌ی خاص است و هرچه آن‌ها گفتند باید بشود.

تحریم یعنی مردمِ کشورِ تحریم شونده “نفهم” هستند و درک نمی‌کنند چه چیز به سود و چه چیز به زیان آن‌‌هاست، پس کشورهای فهمیده باید هم‌چون چوپان، چند روزی آب و علف را از “ملت تحریم شونده” بگیرند تا ولو شده به زور “بفهمند” چیزی که آنها می‌گویند به سودشان است و به مسولانِ کشورشان فشار بیاورند.

اوباما در حال امضاء تحریم‌های تازه! شلیک‌های تازه!

از روزی که بیشتر به واژه‌ی تحریم فکر کرده‌ام برایم خیلی عجیب است که مدعیان تمدن چگونه به این راحتی از این واژه سخن می‌گویند؟ مگر نه به قول خودشان لیبرال دمکراسی؟ پس چرا تحریم؟‌ من تحریمِ مسولان و دارایی‌های مسولانِ یک کشور را می‌فهمم، اما تحریمِ یک ملت چگونه و در چهارچوبِ چه منطقی قابل هضم است؟

من حتی تحریم یک ملت توسط یک کشورِ دیگر را هم می‌فهمم، اما این‌که روابطِ دو کشور‌ باید طبق خواست یک کشور دیگر باشد آیا عین زورگویی و دیکتاتوری جهانی نیست؟

و این وسط همان جریانِ تبلیغاتِ پیرامونِ تحریم‌ها مدام تلاش می‌کند این بخشِ زورگو بودن تحریم‌ها را مخفی کند و عادی جلوه دهد و تحریم را به عنوانِ یک اهرم مشروع جا بزند، در عین حال به گونه ای جلوه دهد که تحریم به خاطر سیاست‌ خارجی غلطی است که اتخاذ می‌شود.

حرف من اما بالاتر از این‌هاست. من می‌گویم حتی اگر سیاست‌های خارجی غلط هم باشد، وقتی ما می‌گویم “تحریم‌ها نتیجه‌ی سیاست‌های نادرست است” در ضمن آن سلطه پذیر بودن را پذیرفته‌ایم و پذیرفته‌ایم که هرگاه سیاستی غلط بود حقِ سلطه‌گران است که از بیرون به ما فشار بیاورند!

در مجموع به نظرم تبلیغاتِ روانی پیرامون تحریم‌ها از خودِ تحریم‌ها مهم‌تر است و نشان داده شده لااقل در کوتاه مدت از خودِ تحریم‌ها هم اثرگذارتر است، لااقل بر روی قیمت‌ها. پس درمقابل لازم است بیشتر از این‌که در پی القاء عدم تاثیر تحریم‌ها باشیم در پی نشان دادن نامشروع بودنِ اهرمی به نام تحریم باشیم.

همان‌گونه که روزگاری استفاده از تسلیحاتِ کشتار جمعی حقِ کشورِ دارنده بود ولی به مرور “منع استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی” راه افتاد باید در خصوص نامشروع بودنِ “تحریم” هم چنین روشنگری صورت بگیرد. تا معلوم شود کشورِ تحریم شونده‌ یک “خاطی” نیست بلکه یک‌ “مظلوم” است. یک ملتِ “مظلوم” که البته گاهی مثل ایران یک “مظلومِ گلوگیر” خواهد بود!

آیا هر منتقدی باید راهکار ارائه کند؟

ژوئن 22nd, 2012 دسته اجتماعی, درون گفتمانی, زیربنایی, سایبر نوشت | 50 دیدگاه »

وضعیت نقد در کشور ما اسفبار است. هم به لحاظ نقادان و هم به لحاظ نقدشوندگان. اینان فقط می خواهند حرف بزنند و آنان فقط می خواهند دفاع کنند. انگار این یک جنگ است که هرکس کوتاه بیاید و چیزی را بپذیرد “ناک اوت” شده و از صفحه ی روزگار حذف می شود.

تعارفات و ظواهر را که رها کنیم در واقع نه نقدشوندگان اعتقاد دارند که نقد باعث پیشرفت خواهد شد و نه نقادان می خواهند بپذیرند که نقد اصول و روشی دارد. هر کس این وسط می خواهد حرف خودش را به کرسی بنشاند و همدیگر را دو گروه متخاصم فرض می کنند نه دو همکار!

به نظرِ من نقد هرجور هم که باشد _ البته اگر آغشته به دروغ نشود _  باز مفید است و باید تقویت شود. نباید زیاد به منتقدان گیر داد چون اگر نقد نباشد قطعاً پیشرفتی هم نخواهد بود. یعنی می خواهم بگویم حرفِ زیادی روی نقادان ندارم.

شهروند خبرنگار

برعکس اما؛ نقدشوندگان در ایران یعنی کسانی که  مسولیتِ تولید، توزیع، اداره یا ایجاد خدمت یا وظیفه ای را بر عهده دارند به شدت باید به اصلاح واکنش خود نسبت به نقد بپردازند. چرا که معمولا واکنش به نقد در ایران به چند صورت است:

کلاً بی خیالش: گروهی کار خود را انجام می دهند بی خیال نقد و نقادی. یعنی هیچ گوش شنوایی ندارند و خود را مصون از نقد می دانند. سر خود را انداخته اند پایین، عین آن حیوانِ مقدس در هند جلو می روند.

بزن زیرش: گروهی نقد را می شنوند و به آن واکنش نشان می دهند. ولی به این صورت که کلاً منکر هرگونه مشکل می شوند!

بزن تو دهنش: گروهی نقد را می شنوند، منکرِ مشکلات هم نمی شوند اما در واکنش بجای پذیرشِ مشکل یا پاسخ منطقی به آن، به هم فیها خالدون شخصیتِ منتقد رفته و شخصیت او را تخریب می کنند. که تو کی باشی که منو نقد کنی؟

و اما جدیدترین روش با روکشِ منطق!: گروهی نقد را می شنوند، زیرش نمی زنند، توی دهن ش هم نمی زنند بلکه فقط یک جمله به کار می برند “ما  اشکالات را قبول داریم اما اگر راست می گویید بجای نق زدن راهکار پیشنهاد بدهید!”.

به نظرم این خطرناک ترین روشِ مواجه با نقد است. این یعنی از اساس عدم اعتقاد به نقد. یعنی خفه کردن منتقد با بهانه ای زیبا. این یعنی نفهمیدنِ کارِ منتقد. این یعنی بدتر از “تو که یه عکس با شورت ورزشی نداری چرا درباره ی فوتبال حرف می زنی؟”. راهکار و طرح جایگزین پیشنهاد بدهید یعنی کَل کَل کردن و منتقد را حریف فرض کردن و توپ را در زمین حریف انداختن.

ببینید؛ در فضای مجازی مثلآً منِ وبلاگ نویس دارم در جامعه زندگی می کنم. سرِ کار می روم. درس می خوانم. رفت و آمد دارم. مناسبت های تقویمی را می بینم. اخبار را می شنوم و…؛ به طور کلی با چشم می بینم و با گوش می شنوم. در مواجه با این شنیده ها و دیده ها گاهی چیزی به ذهنم می رسد که در موافقت یا مخالفت با آن، مطلبی بیان می کنم. ادعا هم ندارم که حرفم قطعاً درست است. بلکه صرفاً چیزی را گفته ام که یا درست است و به درد می خورد یا خیر.

اگر درست است که برای جامعه مفید بوده ام اگر هم غلط است مسئول محترم می تواند به فراخورِ اهمیتِ منتقد پاسخی بدهد و آنرا توجیه کند یا از کنار آن بی تفاوت رد شود. پس در واقع حتی اگر نقد وارد هم نبوده باشد لااقل فضایی را به وجود آورده تا نقدشونده ضمن پاسخ به منتقد، درستی کار خودش را بیشتر به رخ بکشاند.

این وسط من نمی فهمم چه معنی دارد در پاسخ به منتقد کسی بگوید بیا راهکار و طرح جایگزین ارائه کن!؟ مگر منتقد الزاماً متخصص در آن موضوعِ خاص است؟ مگر منتقد حتماً شغلش مرتبط با آن موضوع است؟ مگر در سازمان مربوطه همینجوری کشکی طرح صادر می شود که حالا از کسانی که صرفاً در خیابان راه رفته اند و با چشم زشتی های یک طرح را دیده اند درخواست می شود طرح جایگزین ارائه کنند؟ مگر منتقد آمار و اطلاعات دقیق و اشراف به امکانات نیرو دارد تا بتواند راهکار ارائه کند؟

وبلاگ نویس، روزنامه نگار و شهروند خبرنگار، مفت و مجانی چشم و گوش جامعه هستند. از زوایایی مختلف به یک موضوع نگاه می کنند. کارشان فقط  نگاه کردن و توصیف زاویه ای است که به ذهنشان می رسد. حالا اگر پیشنهادی هم بود بیان می کنند اما اصل کار همین نگاه کردن است و بیان مشکلات، تا مسولان با جمع بندی این زوایا بتواند یک نگاه جامع داشته باشند یا در صورتِ امکان با تشریحِ بیشتر، منتقدان را توجیه کند تا بپذیرند فلان طرح لازم و ضروری است. از آن سو اما  کارِ منتقد در مرحله ی اول فقط همین نگاه کردن است. فقط نگاه کردن و توصیف صادقانه ی زاویه ی نگاه. کارِ منتقد طرح جایگزین پیشنهاد دادن نیست! چون تا آنجایی که من می فهمم طرح جایگزین پیشنهاد دادن نیاز به هزار و یک لوازم دارد.

یک نکته ی حقوقی: فکر می کنم  وقتی کسی می گوید طرح جایگزین پیشنهاد بدهید در واقع به طور ضمنی پذیرفته که طرحِ در حال اجرا مشکل دارد. درست؟ پس بنابراین پیشنهاد می کنم قبل از هرچیز طرحِ مشکل داری که پذیرفته شده مشکل دارد، متوقف شود!

مطالب مرتبط :
توصیه های گشت ارشادی امام خمینی (ره)

‌”قیدار” ؛ زندگی به سبکِ ایرانی اسلامی

مه 30th, 2012 دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, زیربنایی, سایبر نوشت, سینما نوشتنی‌ها | 53 دیدگاه »

در قرآن اسم بعضی پیامبران آمده است؛ اسم بعضی غیر پیامبران هم، چه صالح و طالح آمده است… صلحا عاشق حضرت باری هستند… اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است… عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما… خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد اسم معشوقش را کسی بداند… به او می‌گوید، رجل! همین… مرد!… همین…
می‌فرماید و جاء من اقصی المدینه رجل یسعیء…. اسم‌ش چیست؟ نمی دانیم… رجل است…معشوق حضرت حق است… اسم معشوق را که جار نمی‌زند… حضرت حق، عاشق کسی اگر شد، پنهانش می‌کند…

یک هفته، ده روزی می‌شود که رمانِ تازه منتشر شده‌ی رضاامیرخانی با عنوانِ "قیدار" را به اتمام رسانده و زمین گذاشته‌ام. در حالی که حالا دل‌م برای‌ش تنگ شده. قیدار داستانِ جوان‌مردی است به همین اسم که گاراژِ‌ ماشین سنگین دارد و  کُلی دم و دستگاه و "درِ خانه اش به قاعده‌ی رد شدن یک آدم مظلوم همیشه باز است". کتاب، روایتِ حدود یک‌سال از زندگی این مرد در دهه‌ی 50 است و البته چند صباحی از بعد از انقلاب هم در آن هست.

بنا ندارم در این‌جا از خالقِ شخصیتِ  "قیدار خان" تعریف و تمجید یا انتقاد کنم که عادت غلطِ مرسومی است بین ما، نقد را بجای "اثر" به هم فیها خالدونِ "خالقِ اثر" می‌کشانیم. حتی بنا ندارم به لحاظِ فنی و ادبی در خصوص قیدار چیزی بنویسم، که در تخصص‌ من هم نیست.

بنا دارم این‌جا از محتوا و مفهوم و برداشتی که من از "قیدار" داشته‌ام سخن بگویم. شاید حتی این برداشتی که من داشته‌ام منظور نظرِ امیرخانی نبوده باشد، اما این برداشت و دریافتِ من است.  و مهم‌تر از مفهوم می‌خواهم از "روش" کارِ امیرخانی تمجید کنم.  

البته قبل از آن لازم است در گیرایی و جذا‌بیت نوشتاری اثرِ جدید امیرخانی همین‌قدر بگویم که منِ گریزان از رمان وقتی شروع کردم به "قیدار خوانی" دیگر از دست‌م نمی‌افتاد. هر وقت نمی‌خواندم‌ش یا وقت نداشتم یا به این جهت بود که حجمِ نیمه‌ی ناخوانده را نگاه می‌کردم و دل‌م نمی‌آمد به این زودی تمام بشود. نمی‌خواستم به این زودی از لذتِ بودن در کنارِ "قیدار خان" و فضای دلنشین "گارژ‌ش" جدا بشوم.

بارها به ما گوش‌زد کرده‌اند که "دوصد گفته، چون نیم‌کردار نیست". اما کو گوش شنوا؟ هزار شبانه‌روز در مورد حجاب سخنرانی به اندازه‌ی یک طرحِ چادرِ ملی اثر گذار نیست! و هزار نقدِ سریال‌های خارجی، به اندازه‌ی یک‌سکانسِ سریالِ جذاب داخلی موثر نمی‌افتد.

آری به عمل کاربرآید به سخنرانی نیست. این‌که شب و روز در مذمتِ "زندگی به سبک امریکایی" حرف بزنیم خوب است اما مقابله‌ی واقعی با این پدیده‌، "ترویج زندگی به سبک‌ ایرانی‌ اسلامی‌"‌ است. آن‌هم ترویج زیرپوستی و نامحسوس آن.

اساساً کار فرهنگی یک کارِ زیرپوستی‌ست و مرگِ‌ کارِ فرهنگی وقتی است که "هدف" متوجه بشود دارد روی‌ش کار می‌شود! و حالا همانگونه که بعد از تماشای "لاست" یا "فرار از زندان" ناخواسته به سمتِ یک سبک زندگی متمایل می‌شوی، بعد از خواندن "قیدار" هم به یک سبک زندگی علاقه‌مند می‌شوی و این‌جاست که هنر امیرخانی معلوم می‌شود.

امیرخانی در آثارش دارد داستان تعریف می‌کند، اما دقیقاً و بدون اینکه توی خواننده‌ متوجه باشی رفته بالای منبر! درس می‌دهد. نقد می‌کند. نیش می‌زند، سوال ایجاد می‌کند، می‌خنداند، می‌گریاند، و با حوصله فضا را آماده می‌کند تا در پایان تو به آنچه او خواسته علاقه‌مند شوی و آنقدر دقت دارد که این "کار فرهنگی"ش زیرپوستی باقی بماند و تو را وادار به گارد گرفتن نکند.

وقتی عشق قیدار و "شهلا جان" را در دهه‌ی 50 روایت می‌کند و اسمی از عرق و ورق و سیگار که نمی‌آورد هیچ؛ ذکر جمله‌ی "می‌خواهم‌ت … نه تاریخ‌ت برای‌م مهم است، نه جغرافی‌ت، نه به پشت و روی سجل‌ت کاری دارم، نه به زیر و روی حرف مردم؛ نه … من همین قد و بالات را می‌خواهم …" یعنی امیرخانی رفته بالای منبر. وقتی روحانیی به اسمِ "سیدگلپا" که یحتمل اقتباسی‌است از آیت الله گلپایگانی را آرام و با احترام وارد رمان می‌کند، از آن بعداً استفاده می‌شود که این سید که قیدار به آن عظمت دست‌ش را می‌بوسد، به هواخواهی یک سید دیگر بلند شده! یا از زبان سید گفته می‌شود: "از زیارت‌نامه‌ی ارباب و "سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم" این جور برمی‌آید که پروردگارِ عالم رفیق‌بازها را بیش‌تر دوست دارد…".

قیدار امیرخانی

وقتی راننده‌ایی به اسم "سلطان" که تریاک او را "شلتون" کرده در لابلای رمان هر از گاهی سروکله‌اش پیدا می‌شود و تو می‌گویی این توی دست و پا چه می‌کند، قرار است در آخر از زبان‌ش حرفهایی گفته شود. وقتی پیرزنِ جور کُنِ زنانِ هرزه با قیدار روبرو می‌شود، و قیدار به او نیش می‌زند قرار است آخر کار از زبان همین پیرزنِ بدکاره قیدار هم درس بگیرد!

به طور کلی امیرخانی با برنامه پیش‌رفته و از همان اول، بذرهایی می‌کارد که آخر قرار است آنها را درو کند و نمک قلم‌ش هم باعث می‌شود تا آخر پاب‌پای او بیایی. جزء به جزء داستان‌ش هم حرف دارد و هم سرگرم‌کننده است اما شاید مفهوم خاصی نداشته باشد، ولی وقتی این جزءها کنار هم قرار بگیرند، مفاهیم زیادی می‌شود از آنها برداشت کرد.

ایکاش اطمینان داشتم هرکس اینجا را می‌خواند، قبل‌ش قیدار را خوانده تا بدون ترس از لوث شدنِ ماجرا، بیشتر از قیدار نقل قول می‌کردم.

دستمایه‌ی اصلی قیدار، نقل جوان‌مردی و ترویج آن است که به شدت چه در بین خواص چه در بین عوامِ جامعه‌ی امروز ما کم شده، اما اگر "گاراژ" قیدار را یک کشور فرض کنیم، رمانِ "قیدار" سیاسی هم می‌شود.

ما عادت کرده بودیم مردمِ‌ قبل از 57 را از مردمِ بعد از بهمن 57 جدا کنیم، عادتمان داده بودند که هرچه زیبایی است بعد از بهمن 57 است و هرچه زشتی است قبل از آن. اما امیرخانی این مرز را از بین می‌برد و نشان می‌دهد همین قبل از پنجاه‌ و هفتی‌ها بودند که بعد از پنجاه و هفت را به وجود آوردند!

به این رمان البته یکی دو ایراد هم وارد است، مثل سوال‌هایی که همچنان تا آخر داستان در خصوص علت عشق قیدار به "شهلا‌جان" باقی می‌ماند، یا قدری تکراری شدنِ یک‌چهارمِ پایانی داستان.

به طور کلی اما روش خلق قیدار عالی است. و  جامعه‌ی ما تشنه‌ی کسانی است که به جای "نق" زدن به این و آن، خود آستین بالا بزنند و کار کنند و الگو ارائه بدهند. "قیدار خان" یک الگوست که به زیبایی به دل هم می‌نشیند.

دیگران درباره‌ی "قیدار" نوشته‌اند :
نگاهی به رمان «قِیدار» (کوثرانه)
قاف مثل قهر، قاف مثل قیدار، قاف مثل قاسم (از چشم من)
مردی که دیگر نیست (سین مثل سادگی)
از آرمان ارمیایی تا مدارای قیداری (الف)

عرق شرم بر پیشانی ره‌بر انقلاب

مه 8th, 2012 دسته از مجلسی که ما داریم!, بریده‌های روزنومه‌ایی, ره‌بر حکیم انقلاب, زیربنایی | 33 دیدگاه »

«شما چگونه می‌خواهید محبت و اطمینان مردم را جلب کنید؟ مردم باید به من و شما اعتماد داشته باشند. اگر ما دنبال مسائل خودمان رفتیم، به فکر زندگی شخصی خودمان افتادیم، دنبال تجملات و تشریفاتمان رفتیم، در خرج کردن بیت المال هیچ حدی برای خودمان قایل نشدیم – مگر حدی که دردسر قضایی درست بکند! – و هر چه توانستیم خرج کردیم، مگر اعتماد مردم باقی می‌ماند؟ مگر مردم کورند؟ ایرانیان همیشه جزو هوشیار‌ترین ملت‌ها بوده‌اند؛ امروز هم به برکت انقلاب از هوشیارترین‌هایند؛ از هوشیار‌ها هم هوشیار‌تر. آقایان! مگر مردم نمی‌بینند که ما چگونه زندگی می‌کنیم؟»(+)

«من و شما‌‌ همان طلبه یا معلم پیش از انقلابیم. یکى از شما‌ها معلم بود، یکى دانشجو بود، یکى طلبه بود، یکى منبرى بود، همه‌مان این‌طور بودیم؛ اما حالا مثل عروسى اشراف عروسى بگیریم، مثل خانه‌ى اشراف خانه درست کنیم، مثل حرکت اشراف در خیابان‌ها حرکت کنیم! اشراف مگر چگونه بودند؟ چون آن‌ها فقط ریششان تراشیده بود، ولى ما ریشمان را گذاشته‌ایم، همین کافى است؟! نه، ما هم مترفین مى‌شویم. واللَّه در جامعه‌ى اسلامى هم ممکن است مترف به وجود بیاید. از آیه‌ى شریفه‌ى «و اذا اردنا ان نهلک قریة امرنا مترفی‌ها ففسقوا فی‌ها» بترسیم. تُرف، فسق هم دنبال خودش مى‌آورد.»(+)

«برادران! من و شما داریم از آن ذخیره مى‌خوریم؛ فراموش نکنید، آن را مردم دیدند. نمى‌شود ما در زندگى مادّى مثل حیوان بچریم و بغلتیم و بخواهیم مردم به ما به شکل یک اسوه نگاه کنند؛ مردمى که خیلیشان از اولیات زندگى محرومند.»(+)

اشرافی گری

«برادران و خواهران عزیز! مواظب باشید آدمهای فاسدی که اسم‌هایشان را شنیده‌اید یا توصیفشان را می‌شنوید، این‌ها از اول که فاسد نبودند؛ یک وقت یک لقمه چرب و نرمی، دهن شیرین کنی ـ دانسته یا ندانسته ـ کسی توی دهن این‌ها گذاشته، به کامشان شیرین آمده، بعد لقمه بعدی و لقمه بعدی را خودشان برداشته‌اند و شده‌اند فاسد. خیلی مراقب باشید. این چندسالی که مشغول خدمتید ـ حالا هر چه هست؛ ده سال است، پانزده سال است، چهارسال است، پنج سال است؛ ـ خیلی از خودتان مراقبت کنید. تقوا یعنی همین؛ یعنی همین مراقبت» (+)

«گاهى از جاهایى گزارشهاى نومیدکننده‌یى مى‌رسد و در برخى موارد انسان واقعاً عرق شرم بر پیشانیش مى‌نشیند؛ رعایت کنید. سؤال مى‌کنیم که چرا ماشین لوکس و نو و مدل بالا؟ مى‌گویند که اشکال امنیتى داریم! چه اشکال امنیتى؟! آقایان مسؤول در شوراى امنیت کشور یا جاهاى دیگر، بنشینند معین کنند و مسأله را در جایى ببُرند؛ من هم اگر باید دخالت کنم، بگویید در جایى دخالت کنم. این چه وضعى است که همین‌طور بى‌حساب و کتاب جلوى هر وزارتخانه و اداره‌یى، ده‌ها ماشین به رنگهاى گوناگون متعلق به مسؤولانِ آن‌جا به چشم مى‌خورد؟! چه کسى چنین چیزى را گفته است؟» (+)

«گزارش آمده که روحانى عقیدتى، سیاسى در یکى از دستگاه‌ها، خودش ماشین دارد، ولى ماشین دولتى سوار مى‌شود! من نوشتم که حق ندارد این کار را بکند. براى من جواب آمد که این کار رویه است و همه مى‌کنند! این آقا خودش یک ماشین دارد، که براى خودش لازم است؛ یکى هم خانمش دارد و نمى‌شود که خانمش از این ماشین استفاده‌کند! عجب!» (+)

«این‌ها ما را از مردم دور مى‌کند، روحانیون را از مردم دور مى‌کند. روحانیون، به تقوا و ورع و بى‌اعتنایى به دنیا در چشم‌ها شیرین شدند. بدون ورع و بدون دورانداختن دنیا، نمى‌شود در چشم‌ها شیرین ماند. مردم رودربایستى ندارند؛ خدا هم با کسى رودربایستى ندارد.» (+)

«من بار‌ها عرض کرده‌ام که خداى متعال در چند جاى قرآن درباره‌ى بنى‌اسرائیل مى‌گوید: «و فضّلناهم على‌العالمین»؛ ما شما را بر همه‌ى مردم دنیا برترى دادیم. همین بنى‌اسرائیلند که باز قرآن درباره‌ى آن‌ها مى‌فرماید: «و ضربت علیهم الذّلّة والمسکنة و باؤا بغضب من‌اللَّه». چرا؟ رفتار خود آن‌ها موجب چنین وضعیتى شد. مگر خدا با من و شما قوم و خویشى دارد؟ مگر خدا با جمهورى اسلامى و با این اسم قوم و خویشى دارد؟ من و شما هستیم که باید معین کنیم این جمهورى، اسلامى است، یا اسلامى نیست؛ این هم در رفتار ماست.» (+)

«شما بدانید که گرایش اشرافیگری، آن چیزی نیست که بشود با قانون و با دادگاه و با بازجویی و با امثال اینها علاجش کرد؛ خیلی سخت‌تر از این حرفهاست. این از جمله مقولاتی است که بایستی فضای عمومی کشور – احساسات مردم، خواست مردم و به تعبیر رساتر، فرهنگ عمومی مردم – آن را دفع کند تا این علاج شود. آن کسانی که به اشرافیگری گرایش دارند و دلشان برای زندگی اشرافی لک می‌زند – یعنی خوردن و پوشیدن و زندگی کردن و مشی کردن به سبک اشراف و دور از زندگی متوسّط مردم – یکی از کارهایی که می‌کنند، این است که این دید و ذهنیت را در مردم به‌وجود آورند که این چیز خوبی است و ارزش است» (+)

پـــ نـــــ
چند لحظه پس از انتشار مطلب، دوستان زیادی به تیتر اشکال گرفتند. اتفاقاً‌ کُل مطلب به دلیل تیتر هست. تذکر اینکه ره‌بر انقلاب در سال 70 به دلیل گزارشاتی مبنی بر استفاده برخی مسولین از ماشین‌های لوکس می‌فرماد: "عرق شرم بر پیشانی آدم می‌نشیند"‌. و 20 سال بعد با وجود اینهمه تاکیدات و دستورات و راه‌کارهای معظم له نه تنها استفاده‌ی مسولی از ماشین لوکس عرق شرم بر پیشانی هیچ‌کس دیگری نمی‌نشاند بلکه انگار مردم هم به سوء استفاده‌ها عادت کرده‌اند، شاید چون عادت داده شده‌اند… با توجه به مشخص بودن گرایش فکری من،‌‌ فکر نمی‌کنم طبیعی باشد کسی از تیتر سوءبرداشت کند.
 

صفحه 4 از 9« بعدی...23456...قبلی »