وکیلانه » طلبه نوشتنی ها
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته طلبه نوشتنی ها

آهای دختر بالا شهری بگو چرا با ما قهری!!

مه 28th, 2012 دسته اجتماعی, سبك زندگي اميرعلي, طلبه نوشتنی ها, لبخند امیرعلی‌‌, وقایع اتفاقیه | 78 دیدگاه »

من نه، اما اطرافیان‌م می‌گویند آدمِ چیز‌نگه‌داری هستم. البته دقیق‌ترش می‌شود اینکه هرچقدر نسبت به نگهداری وسائل مشترک در خانه بی‌تفاوت‌م در نگه‌داری وسائلِ شخصی خودم دقیق‌م. یکی از مهم‌ترینِ این وسائل ماشین‌م هست. به نظرم ماشین وسیله‌ای‌‌ست که وقتی یک‌جایی از آن ایراد پیدا کرد اگر تعمیرش نکنی عین موریانه به همه جای دیگر آن سرایت می‌کند. حتی به نظرم خرابی در وسائلِ تزینی به خرابی موتور هم می‌انجامد. حکمت روزگار!

سه روزی می‌شد که رادیو پخش‌ ماشین ایراد پیدا کرده بود. "وُلوم" کم و زیاد می‌کردی، فرکانس جابجا می‌کرد، فرکانس جابجا می‌کردی "باس" زیاد می‌کرد، "ترک" عوض می‌کردی خاموش می‌شد. بردم‌ش تعمیرکار دستی به سروگوشش بکشد که دو اتفاق جالب افتاد و شد سوژه‌ایی برای نوشتنِ این پست. عرض می‌کنم:

تا من منتظر تعمیر رادیو پخش بودم دو پرایدِ سایپا 132 نو مراجعه کردند که هر دو رادیو پخشِ فابریکی نداشتند و می‌خواستند نصب کنند. من هم که بی‌نهایت کنجکاو؛ سرک کشیدم متوجه شدم جای رادیو‌پخش ماشین از طرف کارخانه یک روکشِ پلاستیکی قرار داده شده. اول باورم نمی‌شد. ولی وقتی سوال کردم گفتند ظاهراً به تازگی مبلغی حدودِ 70تومن از قیمتِ خرید کم کرده‌اند و دیگر رادیوپخش نمی‌گذارند، طرف هم مجبور می‌شود حداقل 120 تومن همان 70تومنِ کم شده را برود از بازار آزاد بخرد. ماشین نو بدون رادیوپخش واقعاً محشر است، به لحاظ سالِ تولید ملی عرض می‌کنم!

کارِ تعمیرِ ضبط که تمام شد، 10‌تومن به تعمیرکار دادم و رفتم به کارهایم برسم. طبق عادتِ معمول تنظیم کردم روی "رادیو معارف" و خدا رو شکر سخنرانی خوبی بود، در حال و هوای خودم بودم و داشتم گوش می‌دادم و سخنرانی به جای جالب‌ش رسیده بود و منم با تسبیح‌م ذکر می‌گفتم که برای چندین و چندمین بار یک اتفاقِ خوشگل زد توی بساط‌‌م!
نزدیکِ یک پراید مشکی شده بودم و ابتدا با صدای کم و بی‌کیفیت و سپس با صدای عالی و شفاف رادیو پخش ماشین‌م که در حال پخش سخنرانی مذهبی بود زد زیر آواز که: "هی هی هی موشی پ کوشی؟ جردنی یا که شوشی؟ آهای دختر بالا شهری بگو چرا با ما قهری؟، دختر بالا شهری بگو چرا با ما قهری …"
بله! اف‌ام‌پلیرِ حضرتِ پرایدِ جلویی بود‌ که فرکانس‌ش تا روی ماشین من هم می‌آمد. به لحاظِ حریمِ خصوصی حتی در ماشین عرض می‌کنم! چندین ماه می‌شود که از دست این اف‌ام‌پلیر‌ها یک رادیوی خوش از گلوی ما پایین نرفته
:)

خداحافظی از تعزیرات

مه 12th, 2012 دسته اجتماعی, درون گفتمانی, سبك زندگي اميرعلي, طلبه نوشتنی ها, وکیلانه نوشت | 31 دیدگاه »

این متن خیالی است. چیزی شبیه به یک رمانِ کوتاه و ساخته و پرداخته‌ی ذهن نویسنده؛ هر‌گونه تشابه‌ اسمی اتفاقی بوده و هیچ‌کدام از موارد فوق در خارج اتفاق نیفتاده. مسولیت بدبین شدنِ خواننده نسبت به متشابهات اسمی برعهده‌ی خودش می‌باشد. هر موقع بیکار بودید سرِ صبر بخوانیدش

لامصب بدکوفتی است این اعتقادات! داشتن‌ش یک‌جور درد‌سر است و نداشتن‌ش هم که اساساً ممکن نیست. یعنی هر انسانی که کمترین بهره‌ایی از عقل برده باشد حتماً اعتقادات دارد. در مورد مصادیق خاص هم، بی‌اعتقادی خودش نوعی اعتقاد محسوب می‌شود.
من یک سوتی از سکولاریسم گرفته‌ام هی راب‌را پُز آن را می‌دهم که اساساً جدایی دین از هر فعلی ناممکن است و این حرف‌ها. بگذریم؛ خدا را شکر لااقل در این یک مورد که می‌خواهم ب‌قول آقای شریعتمداری در این وجیزه از آن بنویسم، این اعتقاد مورد قبول همه هست که مال حرام، خوردن ندارد بخصوص اگر از جنس مالِ حرامِ مربوط به فسادِ اداری باشد.

*******

فی‌الواقع من تا حالا از تلفن همراه‌م خیری ندیده‌ام. هربار زنگ می‌خورد علی‌القاعده یا کسی مالی خریده که موقع امضاء قراردادش به فکر بعدش نبوده و عین آن حیوانی که در هندوستان مقدس است، بدون خواندنِ متنِ قرارداد، همینجوری همه چیز را امضاء کرده و حالا فهمیده تا گلو سرش کلاه رفته و می‌خواهد من بروم کلاه را از سرش دربیاورم، یا موقع عروسی و شیرینی‌خورانش که یاد من نبوده حالا که با زن‌ش اختلاف پیدا کرده یاد من افتاده و مثل کسی که ماشین‌ش پنچر شده می‌خواهد کمک‌ش کنم تایرش، ببخشید زن‌ش را عوض کند. یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت، انگشتِ وسطیِ دستِ چپِ کارگرِ پسردایی‌ش لای دستگاه گیر کرده و کنده شده. می‌خواهد ببیند دیه‌اش در ماه حرام که دو برابر است چقدر می‌شود و دو ساعت باید پشت گوشی توضیح بدهی که فقط دیهٔ قتل در ماه‌های حرام افزایش می‌یابد نه دیهٔ اعضاء، آنهم نه دوبرابر، بلکه فقط یک سوم!

لابد شمای خواننده داری می‌گویی، خوب کارت بوده و پول‌ش را می‌گرفتی دیگر. نخیر عزیزم! آن کسی که می‌خواهد پول بدهد عین آدم تشریف می‌آورد دفتر، کسی که تلفنی کارِ حقوقی سفارش می‌دهد، ته مرام هم که باشد، تلفنی تشکرکی می‌کند نهایتاً!. آن زمان که فقط طلبه بودم هم موردی بود ساعت ۶ صبح زنگ زده بود و شروع کرد به خَر کردنِ من که می‌دانستم سرسفرهٔ خوان خدا هستید و گفتم تماس بگیرم برایم یک فال بگیرید! نه به آن سفرهٔ خوان نه به این فال، منظورش استخاره بود!

یعنی کلاً از تکنولوژی موبایل، همین‌ش به من رسیده. آن صبحِ دل‌انگیزِ زمستانی هم توی دفترمان نشسته بودیم و توی پلاس؛ پلاس بودیم که تلفنم زنگ خورد. استادِ درس مدنی 7‌م بود که خیلی به‌اش ارادت داشتم و ایضاً با او رودربایستی. امتحان میان‌ترم از درس‌ش شده بودم ۷ از ۲۰! رفتم توی پارکینگِ دانشکده برای اعتراض که این چه وضعی‌ است استاد! همینجور که داشت کیف‌ش را می‌انداخت روی صندلی عقب لبخندی زد و گفت مگر چند شدی امیر؟
هفت استاد؛
 لبخند شیرینی زد و گفت هفت؟
با خجالت گفتم بله.
گفت اگر از من هفت شدی برو مدنی هفت درس بده!

حالا مسول بخشی از سازمان تعزیرات حکومتی شده بود. داشت توضیح می‌داد خیلی کار سختی درپیش دارد و اینجا نیاز به نیرو هست و بعدش هم شروع کرد به تعریف کردن از من و خلاصه مثل سایر ملت به لطایف الحیل مراحل خَر کردنِ اینجانب را طی نمود. کمتر از ده روز بعد توی ادارهٔ متبوع‌ش پشت میز بودم!

وردپرس یک خوبی دارد که این زیر، تعداد کلماتی که تایپ کرده‌ایی را می‌نویسد و این نوشته رسیده به مرزِ خطرناک من برای نوشتن یعنی ۵۰۰ کلمه، پس اجازه بدهید قضایای سه ماه بودنم در آنجا را سانسور کنم. (یک موقع خدای نکرده خیال نکنید ‌از آن سه ماه کار در اداره چیزی نمی‌گویم که مجبور نشوم ولو اشاره‌ایی به مصادیق فساد بکنم و لغو قولی بشود که به استاد داده‌ام و یادم افتاده به پیامکی که "امیر؛ رسانه‌ایی کنی برای من دردسر درست می‌شود." از این خیال‌ها نکنید یک وقت، اصلاًً!)

*******

یک‌ماه‌ونیم که گذشت دعوای اول را کرده بودم و با قهر آمدم خانه. استاد تماس گرفت و پشتِ تلفن کُلی توپید به من که این بود آن‌همه دغدغه‌ی عدالت‌خواهانه‌ایی که داشتی؟ اینقدر سریع جا زدی؟ فردا را استراحت کن پس‌فردا بیا دفترِ من. توی دفترش هم گفت، ببین! من ریس این‌جا هستم. دارم به تو می‌گویم اختیار تام داری، هرکاری دلت می‌خواهد بکن. دیگر چه می‌خواهی؟ و باز هم طی شدن‌‌ همان مراحل خر کردنم در کوتاه‌ترین زمان ممکنه و بازگشتنم پشت میز.
اما دیگر فقط یک‌ماه و نیم دوام آوردم. نمی‌شد! بیشتر می‌ماندم آخرتی برایم باقی نمی‌ماند. کار قضایی یک کار پیوسته‌ است، وقتی من خوب و سریع کار می‌کردم فی‌الواقع داشتم چرخهٔ فساد را تسریع می‌بخشیدم،و… ظاهراً وردپرس دوباره دارد اِرور می‌دهد!!

*******

۴ روزی می‌شد سرما خورده بودم و اداره نمی‌رفتم. و حالا همین ۴ روز نرفتن، طعمِ لذیذِ دوری از آن فسادکده را زیر زبانم انداخته بود و من تصمیمم را گرفته بودم. بعد از این ۴ روز باید می‌رفتم اداره برای خداحافظی!! خداحافظی که چه عرض کنم. با استادم که لطف فرموده بود و روزِ سومِ این چهار روز مریضی آمده بود عیادتم، قضیهٔ را حل و فصل کرده بودم و او هم بیشتر از این راضی به اذیت شدن‌م نمی‌شد. آنقدر با کارمندان هم جوش نخورده بودم که بخواهم خداحافظی کنم. اگر هم مشکلی بود شمارهٔ من را داشتند و تلفنی می‌توانستم کارهای زمانی که آنجا بوده‌ام را به اتمام برسانم. کاری هم نمانده بود. پس چرا داشتم می‌رفتم اداره؟ چرا داشتم می‌رفتم جایی که برایم حُکمِ ماتم‌کده را داشت؟ چرا باید می‌رفتم توی ساختمانی که سه‌ماهِ تمام صبح با انرژی کامل واردش می‌شدم و عصر با خسته‌ترین و دلمرده‌ترین روحیه خارجش؟ چرا؟

 قضیه‌ مربوط به قرآنِ کوچکِ سبز‌ماشی‌م می‌شد که توی کشوی میزم جاماند بود. یکی‌ از عزیز‌ترین دارایی‌های زندگی‌م. سال‌های نوجوانی با چند نفر از بچه‌های شهدای حزب اللهِ لبنان توی صحن مطهر حرم حضرت رقیه‌ ‌ـ سلام خدا بر او و پدرش باد ـ در دمشق، نمایشگاه کوچکی برگزار کرده بودیم و این قرآن یادگارِ آن نمایشگاه بود.

بُرده بودم‌ش اداره، هر روز صبح‌م را با یک برگ از آن شروع می‌کردم. حالا داشتم می‌رفتم بَرش دارم. قبل از رفتن، از کشوی پرینتر، حدود ۵۰ برگه‌ آ۴ برداشتم. ساعت حدود‌۸ صبح بود. رسیدم اداره و کاغذ‌های آ۴ هم دستم. خوشبختانه آقای ریس نبود که بخواهم اول بروم توی اتاقش. یک‌راست رفتم توی اتاقِ خودم. با خانم منشی که مثلاً داشت نشان می‌داد از دیدن من بعد از ۴ روز خوشحال است سلام و علیک سردی کردم. یک‌راست به سمت کشوی اول میز و قرآنم. برداشتم.

من آدمِ به شدت احساساتی هستم، نسبت به محلِ کار و زندگی‌ و وسائلِ دو رو برم خیلی زود احساس تعلق خاطر پیدا می‌کنم. روی میزِ اتاقِ کارم توی خانه، همیشه گلِ مریم دارم. وقتی گل‌ها پژمرده می‌شوند و می‌خواهم با گلِ نو عوضشان کنم، گل‌های پژمرده را با اکراهِ زیاد دور می‌ریزم. چون وقتی سرحال بوده‌اند چند روز با آن‌ها زندگی کرده‌ام و نسبت به‌شان احساس تعلقِ خاطر پیدا کرده‌ام.

و حالا؛ توی اتاقِ محل کارم ایستاده‌ بودم. کاری که با چه شوقی شروع‌ش کردم و خیال می‌کردم قرار است سال‌های سال ادامه‌اش بدهم… به در و دیوارش نگاه می‌کردم. به آن جمله‌ایی که به دیوار زده بودم‌ش:
"عدالت همه‌چیز را در جای خود می‌نهد، در حالی که بخشش آن‌را از جای خود خارج می‌سازد. عدالت تدبیرِ عمومیِ مردم است، در حالی که بخشش گروه خاصی را شامل می‌شود. پس عدالت شریف‌تر و برتر است.
نهج‌البلاغه، حکمت 437".

روی میزم را نگاه می‌کردم و کاغذهای جورواجوری که زیر شیشه‌اش گذاشته بودم. به کفِ زمینی که نماز ظهرِ و عصرِ اول وقتم را روزهای اول؛ قبل از اینکه انباری کثیف اداره را با کمک یکی از خواهرانِ کارمندِ نمازِ اولِ وقت‌خوان تبدیل به نماز‌خانهٔ شیک‌ی بکنیم، آنجا می‌خواندم. به تقویمی که روی میز بود. به دو تا صندلی‌ ِ به‌هم چسبیدهٔ روبروی میزم که همیشه اکراه داشتم متهمان روی آن بنشینند…

کمی دیگر می‌ماندم این‌بار ب‌جای آقای ریس، احساساتم مراحل خَر کردنم را طی می‌کردند و دوباره ماندگارِ اداره می‌شدم. زدم بیرون. توی تک تک اتاق‌ها رفتم و حلالیت خواهی و خداحافظی و جملهٔ تکراریِ خوبی که قطعاً‌ ندیده‌اید، بدی‌هایم را اما حلال کنید و مقداری هم شوخی. و در جوابِ همه هم که چرا نمی‌مانی؟ اینجا جای من نیست…

به اتاقِ مفسدِ بزرگ، دشمن درجه یکم رسیدم. دمِ در نفسِ عمیقی کشیدم و مثلِ ورزشکاری که می‌خواهد وارد رینگِ مبارزه بشود، توی اتاق رفتم. از همه گرم‌تر برخورد کرد پدرسوخته! و کلی اظهار شرمندگی که به کی قسم می‌خواستم بیایم عیادت اما نشد! خدا شاهد‌ است وقتی شنید می‌خواهم بروم، ‌ آنقدر اظهار ناراحتی می‌کرد که نگو و نپرس. کم مانده بود اشک بریزد! انگار خبرِ مرگِ عزیزش را شنیده باشد‌ در حالی که قطعاً‌ توی دلش داشت قند آب می‌شد…

برگه‌ها را گذاشتم روی میزش.‌‌ همان ۵۰‌تایی که از پرینتر آورده بودم. گفتم توی این چند ماه، بخصوص روزهای اول به جهت ناواردی بجای عُرفِ مرسوم، طبق‌ قانونی که درس‌ش را خوانده بودم، دادنامه می‌کردم و برخی برگ‌ها خراب می‌شده‌اند و دوباره نویسی… بی‌زحمت این‌ها را بگذارید جای آن برگه‌های خراب شده که چیزی در ذمه‌ام نماند.

دزدِ‌ بزرگِ اداره رسماً هنگ کرد! تا آمد شروع کند که نه بابا، این حرف‌ها چیست؟ اُفتِ کارتان بوده و اصلاً نیازی نیست و این حرف‌ها، صحبت‌ش را قطع کردم و خیلی قاطع و محکم و البته با لبخند گفتم، اموال اداره مالِ شخصی شما نیست که روی آن تعارف تیکه پاره می‌کنید جناب!، شاید یکی از این همین‌برگه‌ها سرِ پل صراط چپه‌ام کند، کسی چه می‌داند؟ و یک ماچ از پیشانی‌ش گرفتم، خداحافظی گفتم و منتظرِ جوابِ خداحافظی‌ش هم نشدم. توی‌‌ همان گیجی و منگی ولش کردم زدم بیرون از اداره

مطالب مرتبط :
گفتگوی کوتاه من با دختر نازی به اسم آتنا
گرانی” یا “گرانفروشی” ؟ مساله این است
دو علتِ اصلی از علل زمینه‌سازِِ گرانفروشی
دو پرده از یک روزِ کاری

غیرتِ دینیِ بجا، غیرتِ دینیِ نابجا

مه 11th, 2012 دسته اجتماعی, درون گفتمانی, طلبه نوشتنی ها | 45 دیدگاه »

حدود دو سال پیش ره‌بر انقلاب یک کلامی از امام علی ـ سلام خدا بر او ‌باد ـ  نقل فرمودند که بسیار معروف شد و در بسیاری از کلیپ‌های مذهبی،سیاسی هم استفاده می‌شود. کلام، بخشی از خطبه‌ی صدوهفتادوسوم نهج‌البلاغه بود: "الا ولا یحمل هذه العلم، الا اهل البصر و صبر…" که متاسفانه دقیقاً به همین صورت نوشته می‌شود و اتفاقاً مشکل اصلی ما همین سه نقطه‌ی بعد از این عبارت است که ذکر نمی‌شوند.

ادامه‌ی این سه نقطه چنین است: "وَ لاَ يَحْمِلُ هَذَا اَلْعَلَمَ إِلاَّ أَهْلُ اَلْبَصَرِ وَ اَلصَّبْرِ وَ اَلْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ اَلْحَقِّ؛ فَامْضُوا لِمَا تُؤْمَرُونَ بِهِ؛ وَ قِفُوا عِنْدَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ؛ وَ لاَ تَعْجَلُوا فِي أَمْرٍ حَتَّى تَتَبَيَّنُوا"

"و این پرچم مبارزه را جز افراد آگاه و با استقامت و عالم به جایگاه حق بدوش نمی‌کشند. بنابراین آنچه فرمان دادند انجام دهید، و از آنچه نهی کردند توقف کنید، و در هیچ‌کاری تا روشن نشود شتاب نکنید!"

تا دلتان بخواهد درباره‌ی بصیرت و ضرورت آن سخن گفته‌اند و نوشته‌اند و اما چقدر مظلوم است این کلمه‌ی "صبر"؛ که دقیقاً بعد از "بصیرت" آورده شده به صورت لازم و ملزوم؛ شاید حتی بخش اعظمی از "بصیرت" همین تعریفی است که در ادامه‌ی صبر آورده شده و مغفول مانده است که شتاب نکنید، جلوتر نروید، در کاری که به آن علم ندارید وارد نشوید.

چه خوب است هرگاه "احساس تکلیف شرعی‌" کردیم یادمان باشد این یک "باید" است؛ و باید‌ها و نباید‌ها در شیعه تحتِ عنوانِ "احکام" آورده شده‌اند و همه‌ی آنها دقیقاً مثل نماز دارای ترتیب و شرایطی‌ست که اگر آن شرایط و ترتیب رعایت نشود، نه فقط دیگر "واجب" و حتی "مستحب" هم نیست شاید حرام هم بشود. مثلاً یکی از شرایط نهی‌از‌منکر این است که "مفسده‌ای در پی نداشته باشد" یعنی مثلآً باعث ترویج آن نشود…

باقی حرف‌ را آقای شهاب مرادی در اینجا گفته :"بهترین رسانه، اما برای دشمن!"

مطالب مرتبط :
سخن و سکوت !

خون مخالفانِ “گشت‌ارشاد” از خونِ مخالفانِ “قلاده‌های طلا” سرخ‌تر نیست!!

آوریل 9th, 2012 دسته انقلاب اسلامی, درون گفتمانی, زیربنایی, سینما نوشتنی‌ها, طلبه نوشتنی ها | 88 دیدگاه »

چند روز پیش داشتم با خودم فکر می‌کردم آستانه‌ی تحملِ برخی اشکالاتِ جمهوری اسلامی تا کجاست؟ یعنی منِ معتقد به این نظام یکسری ایراداتِ واضح آنرا تا کجا و تا کی قرار است تحمل کنم؟ تا کی قرار است در برابر این مشکلاتی که کوچک‌ترین روزنه‌‌ی اهتمامی برای حل آنها دیده نمی‌شود، دست زیرچانه فقط نگاه کنم؟

به طور مثال تا کی قرار است منِ معتقد به این نظام افتضاحاتِ وضعیت فیلترینگ را ببینم و نهایتاً در انتقاد به آن یک مطلبکی بنویسم؟
آیا امسال هم در اواخر بهار و اوائل تابستان باید نظاره‌گر حماقتی به اسم طرح گشت ارشاد (+) باشیم و فقط در برابر آن سری تکان بدهیم و نهایتاً بیاییم خانه پشت لپ‌تاب و باز هم یک مطلب تکراری در نقد آن بنویسیم؟ که چه بشود؟ تا حالا که نوشتیم و نوشتند چه اتفاقی افتاده؟

تا چه زمانی قرار است بنشینیم و ببینیم یه عده‌ "خود خدا پندار"؛ قانونِ حکومت اسلامی را به لجن بکشند و خودسرانه بروند آنقدر فشار بیاورند تا علی‌رغم قانون یک فیلم از روی پرده‌های سینما پایین کشیده شود؟ مگر وقتی که رفتند درب خانه‌ی آن بنده‌ی خدا را خطی خطی کردند کسی به آنها گفت خرتان به چند من است عزیزانم؟!

تا چه زمانی قرار است سایت‌های خبری هر جور دلشان می‌خواهد علیه‌ مخالفان جمهوری اسلامی علی‌الخصوص زنانِ مخالف مطلب بنویسند؟ (+)
به طور کلی تا کی قرار است هرکس صرفاً برای دفاع از جمهوری اسلامی آزاد باشد از هر روشی استفاده کند و کسی هم کاری به کارش نداشته باشد که خوب این دارد از جمهوری اسلامی دفاع می‌کند؟

واقعیت این است که من یک انسانم. یک مسلمانِ شیعه‌ی معتقد به نظام جمهوری اسلامی که علت‌های فراوانی برای افتخار به این اعتقاداتم دارم. همیشه هم سرم را بالا می‌گیرم که به این گزاره‌ها معتقدم و به هزارویک دلیل می‌توانم برحق بودن اعتقاداتم را که بر آنها می‌بالم را اثبات کنم اما ایراداتی که برخی از آنها را در بالا ذکر کردم باعث می‌شود بارها و بارها جلوی مخالفان اعتقاداتم تحقیر شوم!! بله به تمام معنای کلمه تحقیر می‌شوم که این است نظامی که از آن دفاع می‌کنی؟

نظامی که تهِ تهِ تلاشش برای احیاء فرهنگِ حجاب می‌شود یک عدد "ون" و چند نیروی نظامیِ مسلحِ بداخلاق؟

نظامی که در 12 سال آموزش مستقیم؛ کوچک‌ترین داده‌ایی برای جذب به حجاب اسلامی به دختران نمی‌دهد و همین دختری را که اگر هم بخواهد محجبه باشد باید تمام شهر را زیر و رو کند تا شاید لباس مناسبی بیابد را با برخورد سلبیِ وحشتناک تا آخر عمر از حجاب زده می‌کند؟

نظامی که به راحتی و بدون کوچک‌ترین دغدغه‌ی پاسخ‌گویی می‌زند تمام تلاش سال‌های سالِ یک وبلاگ‌نویس را به باد فنا می‌دهد؟ مگر نه این همان نظام است که استاد مطهری به جوانانش هشدار جدی داد نکند خیال کنید راه دفاع از جمهوری اسلامی این است که هرکس مخالفتی کرد بگویید بگیر ببند؟ (+)

نظامی که هر کس در آن ریش داشت و ادعای دغدغه‌ی دینی‌ش شد می‌تواند هرغلطی که دلش خواست بکند؟ نظامی که مرجع قانونی‌ش اجازه‌ی اکران صادر می‌کند و یک‌هو یک عده "خود خدا پندار" تشخیص می‌دهند فیلم پورنوگرافی است و باید پایین بیاید؟ صدا و سیمایش هم در برنامه‌ی تخصصی‌ش تریبونِ زنده می‌دهد به نماینده‌ی یک عده خود خدا پندار که کوچک‌ترین وجاهت قانونی ندارند؟(+)

و… و… و…

و من؛ ذهنم آشفته می‌شود که آیا در همین نظام مثلاً ده تا جوانِ دانشجوی غیروابسته به جایی برایشان امکان دارد در مخالفت با مثلاً فیلم قلاده‌های طلا جایی تجمع برقرار کنند؟ و اگر نه و غیرقانونی است چرا برای دیگران غیرقانونی نیست؟ چرا قانون برای برخی‌ها لازم الاجراست و برای برخی دیگر خیر؟

بله، رفقا بیایید قبول کنیم خیلی جاها داریم بی‌خودی سکوت می‌کنیم. داریم بی‌خودی دلمان را به چهار‌تا مطلب در نقد این نوع رفتار‌ها خوش می‌کنیم. باید قبول کنیم با نوشتنِ تنها هیچ اتفاقی نمی‌افتد تازه اگر دوستان چوب در آستین خودمان نکنند بابت این انتقاد‌ها!

به نظرم دیگر وقت آن رسیده که کاری کنیم. و دست از این سکوتی که باعث شده نه تنها اشتباهات در حق دیگران مرتفع نشود بلکه اشتباهات دامن خودمان را هم بگیرد برداریم. تعارف که نداریم؛ این مملکت ارث بابای هیچ بچه ریشو و هیچ مسئولِ عصا قورت داده‌ایی نیست که هر موقع اراده کند بتواند هر کاری را در آن انجام دهد و نهایتاً هم تنها ما منفعلانه اکتفا کنیم به یکسری اعتراضات و بعد از آن هم ساکت باشیم تا افتضاح بعدی!!

 باید کاری کرد. شما پیشنهاد و راهکار عملی به ذهنتان می‌رسد؟ 

مطالب مرتبط :
۱۴ نکته درباره‌ی “قلاده‌های طلا”یی که فراتر از انتظارم بود
•  مسئولین محترم !‌ مساله حجاب مسخره‌ی شما نیست
نمونه ایی دیگر از حماقت‌های بی‌پایان صدا و سیما
• تنها کسانی که می‌توانند جمهوری اسلامی را شکست دهند
دو کلوم حرف حساب راجع به توقیف روزنامه “روزگار”
فیلتر بیجا؛ بیشتر ظلم به انقلاب است تا وبلاگ‌نویس

صفحه 3 از 41234