وکیلانه » طلبه نوشتنی ها
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته طلبه نوشتنی ها

نمونه ایی دیگر از حماقت‌های بی‌پایان صدا و سیما

اکتبر 28th, 2011 دسته اجتماعی, برای پسر غریب زهرا, درون گفتمانی, زیربنایی, طلبه نوشتنی ها | 175 دیدگاه »

 

یک ضرب المثل هست که: "اگر می‌خواهید سود یکساله کنید، بذر گندم بپاشید. اگر می‌خواهید سود پنج ساله کنید، مرکبات بکارید و اگر می‌خواهید سود صدساله کنید بذر آموزش بپاشید‍!"

خوشبختانه صداوسیمای ما این را به بهترین نحو ممکنه فهمیده و دارد کار فرهنگی آموزشی انجام می‌دهد در راستای ایجاد تنفر نسبت به آموزه‌های دینی در بین کودکان و نوجوانان! باور ندارید؟ کافی است با من همراه شوید.

صبح جمعه است و کودک شما (در اینجا مثلاً زهرای ما) از خواب بیدار می‌شود تا برنامه‌ی پررنگ و لعاب و شادِ به قول خودش "عمو‌ها" را ببیند. صبحانه برایش می‌آورید و تلوزیون را هم روشن می‌کنید که ناگهان بجای آن‌همه شادی و رنگ با چنین صحنه‌ایی مواجه می‌شوید:

"همه چیز کاملاً سیاهِ سیاهِ سیاه و همه ناراحتِ ناراحتِ ناراحت" تنها توصیفی است که می‌توان برای این صحنه به‌کار برد. کودکتان که آماده‌ی دیدن شادی کودکانه است به ناگاه چهره در هم می‌کشد که: " این دیگه چیه؟" و شما هم ناخودآگاه جواب می‌دهید: "امروز شهادت امام جوادِ". و او که به لطف همین صداوسیما اصلاً نمی‌داند امام جواد کیست. با همان چهره‌ی ناراحت و منزجر می‌گوید: "ووووییی اَه اَه" و زیر لب چیزهایی می‌گوید که نشان از اعتراض دارد و صد البته نشان از انزجاری که تا عمیق‌ترین نقطه‌ی ناخودآگاه روح این کودک نسبت به آموزه‌های دینی به وجود آمده. (و شما آرزو می‌کنید ایکاش لااقل نمی‌گفتم امروز روز شهادتِ )

کودک شروع می‌کند به بداخلاقی و مادر برای رهایی از بداخلاقی مجبوراً دکمه‌ی کنترل را چند تایی بالا و پایین می‌کند و روی mbc3 ثابت می‌شود!. دوباره لبخندی البته نه چندان عمیق روی صورت کودک قرار می‌گیرد و….

این حکایتِ حماقتی است که بارها و بارها توسط عریض و طویل‌ترین سازمان تلوزیونی دنیا دارد اتفاق می‌افتد که نه تنها در راستای تعمیق باورهای دینی کاری نمی‌کند بلکه با ساده‌انگاشتنِ کار رسانه تیشه به ریشه می‌زند.
باور کنید فهمیدن این حرفها نیاز به هیچ تخصص خاصی ندارد و کافی است کسی کمی بهره از عقل برده باشد تا بفهمد این کارها خیانت است نه ارادت. البته مصداق برای این نوع کارها فراوان است: 
تکرار مکرر و زمان طولانی پخش اخبارِ مربوط به رهبر انقلاب که گاهی تا 25 دقیقه هم می‌رسد!.(+) یا اینکه در هفته‌ی دفاع مقدس آنقدر فیلم جنگی پخش شد که دوستی می‌گفت شبها خواب تیر و تانک دیده‌ام.
یا اینکه  بخشی از بهترین و پربازدیدترین زمان پخش در ماه رمضان را اختصاص می‌دهند به سخنرانی یک عزیزی که من مطمئن هستم بدون شک …درصد مردم می‌زنند یک کانال دیگر یا صدا را قطع می‌کنند تا سریال شروع شود!
یا همین چند وقت قبل شبها یک برنامه‌ی پرخرج زنده از شبکه 3 پخش می‌شد برای کاهش تصادفات که در آن حتی تصاویر دلخراش تصادفات را هم پخش می‌کرد برای پیشگیری از تصادف، در عین حال بلافاصله یعنی دقیقاً بلافاصله بعد از آن فیلم "تاکسی دیوانه" را پخش کرد که عشق به سرعت را در پیرمرد 90 ساله هم زنده می‌کند! یعنی فکر می‌کنم اگر یک برنامه‌ی کامپیوتری هم می‌نوشتیم می‌فهمید این دو مفهم کاملاً متضاد لااقل پشت‌سرهم نباید پخش شود و هزار مصداق دیگر…

خلاصه کنم؛ جوان‌ترین امام ما عزادار نمی‌خواهد، رهرو می‌خواهد. شما هم که عمراً نمی‌توانید رهرو بسازید، پس لطفا بی‌خیال شده و لااقل شر مرسانید تا امثال من مجبور نشوند برای هفته‌ی آینده وقت خالی کنند تا با بیرون بردن زهرا‌یشان، تاثیر کار سوء شما را جبران کنند.

حدود 3 ساعت بعد از نوشتن خطوط بالا، برای انتشار آن در وبلاگم آمدم. گفتم شاید بی‌انصافی است. بروم دوباره هم نگاهی به تلوزیون بیندازم. با تصویر زیر مواجه شدم :-|

استفتائی تازه از ره‌بر حکیم انقلاب برای بلاگرها + یک نکته

آگوست 11th, 2011 دسته زیربنایی, سایبر نوشت, طلبه نوشتنی ها | 98 دیدگاه »

.

وبلاگ زیاد می‌خوانم، خیلی زیاد. اما اصلاً‌ عادت به کامنت گذاشتن ندارم. در عین حال چند وقتی است بر خودم لازم دیدم که هر وقت، هر کجا، چیزی دیدم که خلاف شرع و اخلاق بود، بنا بر وظیفه دینی با یک کلیک، خصوصی  یادآوری کنم که لطفاً اخلاق فراموش نشود!

در 2 مورد مصرانه، پیگیر تذکر هم می‌شوم. اول، جایی که تهمتی به کسی زده شده باشد، دوم، جایی که به اسم مقابله با بدحجابی، تصاویر بدحجابی منتشر شده باشد. در خصوص مورد دوم، یک‌بار همین‌جا هم نوشتم که : روشنگری یا اشاعه فحشا و تجاوز به حریم شخصی ؟!

مکرر هم در گودر، نوت شر کردم. اما متاسفانه با جماعتی طرف هستیم که یا نمی‌فهمند یا خود را به نفهمی زده اند. کار زشت آنها در انتشار چنین تصاویری نه تنها تجاوز به حریم خصوصی دیگران، اشاعه فحشا، به گناه انداختن سایرین و قبح زدایی از بدی‌هاست، که بلکه دهن کجی به اخلاقیات، انسانیت و شرافت هم هست و از همه مهمتر موجب تنگ شدن فضا برای کسانی است که به واقع درد دین دارند.

دلم می‌خواست از نیت خیر این دوستان و غیرت دینی‌شان هم بگویم، اما اصرار و پافشاری آنها بر یک کار زشت و آوردن عذر بدتر از گناه برای این اعمال، منصرفم کرد. چون بالاخره همانگونه که باید در مقابل بی حجابی و فساد غیرت داشت، باید در مقابل “بی منطقی” و “سطحی نگری” و “دین را ساده انگاری” و “خراب کردن اسم دین” هم غیرت داشت.

القصه،زیاده طول ندهم. بعد از همه‌ی اینها تصمیم گرفتم حالا که از زبان ما قبول نمی‌کنند، همین مطلب را از ره‌بر حکیم انقلاب سوال کنم. با هم سوال من و پاسخ (فتوای) معظم له را مطالعه می‌کنیم :

سوال:
با سلام و عرض ادب
اخیراً برخی دلسوزان، جهت مقابله با بدحجابی، تصاویر بدحجابی در اماکن عمومی را در اینترنت قرار می‌دهند و در توجیه این کار بیان می‌کنند که می‌خواهند از این طریق تذکر به مسولین داده شود تا فکری کنند.
با توجه به عدم رعایت حدود اسلامی در این تصاویر و مفسده دار بودن آنها، تهیه و انتشار چنین تصاویری چه حکمی دارد.

پاسخ :
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته
تذکر لازم است و معقول به مسئولين براى انجام وظايف‌شان مطلوب و شايسته است؛ لکن در فرض سؤال پخش تصاوير مفسده‌انگيز که نوعى اشاعه‌ى فحشا است آن هم در سطح عموم جامعه، خود نوعى امر منکر و خلاف شرع است و اين‌گونه امور بايد از طريق مراجع ذى‌ربط پى‌گيرى شود.

موفق و مؤيد باشيد

برای بهتر دیدن، روی تصویر کلیک کنید. این از این!

دیروز هم ره‌بر دانای انقلاب در پاسخ به درخواست یكی از دانشجویان درباره طرح دیدگاه‌های انتخاباتی فرمودند: “وقت طرح و بیان مسائل انتخاباتی هنوز نرسیده ! و انشاءالله در آینده بیان خواهد شد.”

و نیز :
“بر مبنای منطق اسلام، قطعاً نمی توان به صرف اتهام، اصطلاحاً دست به افشاگری زد.” ایشان خاطرنشان كردند: “حتی در مواردی كه جرم اثبات شده است بجز مواردی كه نفسِ افشاگری، دارای مصلحت و فایده است، اسلام اجازه افشاگری نمی دهد چرا كه با این كار خانواده و وابستگان مجرم، بدون هیچ تقصیری، دچار آسیب می‌شوند.”

حالا هی برو مثل کلاس اولی‌ها بنویس “قالیباف” برای ست کردن لباس‌ش با پرده‌ی اتاق‌ش مشاور گرفته، یا “لاریجانی” به فلانی پول داده که براش در فلان جا خونه بخره!

دو خاطره از اولین سفر تبلیغی

آگوست 5th, 2011 دسته سبك زندگي اميرعلي, طلبه نوشتنی ها, لبخند امیرعلی‌‌ | 36 دیدگاه »

 

خیلی سال پیش، وقتی برای اولین بار قرار شد ماه رمضان بروم سفر تبلیغی، چون معمم نبودم به ناچار به صورت زاپاس (!) و کمکی با یکی از دوستان همراه شدم. آن زمان هنوز “آبید سره” که قبلا در موردش نوشته‌ بودم را نمی‌شناختم به همین خاطر از همین جاده‌ایی که عکس‌ش را مشاهده می‌کنید همراه با دوست معمم به روستای “پا منار” در شمال خوزستان رفتیم. این سفرهای تبلیغی درست مثل اردوهای جهادی بیشتر از اینکه برای اهالی منطقه مفید باشد، برای خود شخص مفید است. یک جور تجربه شیرین و در عین حال سخت از خودسازی.

در این سفر کار اصلی را دوستم انجام می‌داد، من فقط گه گاهی احکام می‌گفتم و بیشتر ول می‌چرخیدم در پی کشف حقایق جهان :) و در راستای همین کشف حقایق جهان، 2 خاطره برایم ماندگار شد :

1) آن زمان تازه حقوق خوان شده بودم و سرم درد می‌کرد برای بحث‌های حقوقی. یک روز با پیرمردی تنها بودیم که پرسیدم وضع طلاق اینجا چجوریه؟ زیاده؟ کمه؟. چیزی شبیه به پیپ دستش بود و آنرا استعمال (؟) می‌کرد. یک دم اساسی گرفت و دود آنرا خفن‌گونه در هوا رها کرد و بادی به غبغ انداخت و با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت : طلاق؟
گفتم بله طلاق. با یک حس غرور آمیز جواب بسیار حکیمانه‌ایی داد که به نظرم هرگز از خاطرم پاک نشود. گفت: ما اینجا زن و مردمان، حداقل سه برابر پولی را که برای لباس‌های بیرون خرج می‌کنیم، خرج لباس‌های داخل خانه می‌کنیم! طلاق کجا بود…

2) به فاصله حدود 300 متر از روستا، یک خانه‌ایی تک و تنها ساخته شده بود. از همان اول برایم سوال بود که جریان آن خانه چیست! سراغ کدخدا رفتم. کدخدا توضیح که داد فهمیدم ظاهراً آن خانه، مربوط به یک پیرمرد است که به علت دزدی بزها، اهالی او را به 300 متر آن طرف تر تبعید کرده اند و این درست همان سوژه‌ ایی بود که من به دنبالش می‌گشتم!
شب، جریان را برای دوستم تعریف کردم و گفتم چه نیتی دارم. صبح زود سراغ کدخدا رفتیم البته این بار با اوستام که مسلح به عمامه بود. چایی اول را نخورده بودیم که سیخونک‌های من به اوستام شروع شد که یعنی زود باش بگو می‌خواهیم چه کاری کنیم. مش سلطان حسین، کدخدا را می‌گویم، خیلی اصرار داشت که فایده ایی ندارد و خودتان را بی‌خودی اذیت نکنید و بعداً حتما پشیمان می‌شوید و این حرفها، اما من این حرف‌ها به کتم نمی‌رفت و هر جور که بود مجوز نهی از منکر این پیرمرد دزد را از کدخدا گرفتم. بعد از نماز ظهر، راهی آن خانه شدم.
حدود یک ربع، برای جناب دزد روضه خواندم که این کار زشت است، حرام است، عاقبت خوشی ندارد و این حرفها و در آخر گفتم که آن دنیا تو را می‌آورند و صاحب آن بزی را که می‌دزدی و تو باید به او نزد خدا جواب بدهی ها
بلافاصله گفت : مُنکر اِ بووم . (دزدیدن بز را انکار می‌کنم)
گفتم: نمی‌شود که، فیلم این بز دزدی تو را پخش می‌کنند.
دوباره گفت: مو کاری به این کارا نداروم، مُنکر اِ بُووم. (من کاری به این حرفها ندارم منکر دزدی  می‌شوم)
کلافه شدم و گفتم : خود بز را می‌آورند، می‌گوید این مرا دزدیده، آن وقت می‌خواهی چه کار کنی؟
سر ذوق آمد و با یک حالت طلبکارانه گفت : اِ رحمت اَمواتت، ریش بز اِگرُوم دهام دس صحابش، دگه چه اَ جونوم مَخن! ( ای خدا رحمت کند امواتت را ، ریش بز را می‌گیرم می‌دم به صاحبش، دیگه چی از جون من می‌خوان؟! ) :)

اردوی جهادی امسال، با سالهای قبل خیلی فرق داشت

مارس 30th, 2011 دسته ره‌بر حکیم انقلاب, سبك زندگي اميرعلي, طلبه نوشتنی ها | 56 دیدگاه »


#دیگر نمی‌روم!“. این همان حرفی است که همیشه، وسط خستگی‌های ناشی از کار، در اردوهای جهادی با خودم زمزمه می‌کنم! ولی سال بعد با شوق بیشتری می‌روم؛ و امروز این چهاردهمین باری بود که جهادی شدم، هر چند مختصر و کوتاه بود اما به هر حال جهاد بود. ما همانگونه که وبلاگ‌نویس حکومتی داریم، عمله و بنای حکومتی هم داریم! توفیق کمی نیست  اینکه تو با این‌همه دَک و پُز ، بشوی عمله‌ی ملتی که امامشان سید‌علی‌ است. من به این نوع عملگی افتخار می‌کنم.
هر چند بیل و کلنگ زدن، برای همچون منی که روزگارم یا پشت دفتر و دَستک دادگاه می‌گذرد و یا روی صندلی  حوزه و دانشگاه و یا نهایتا پشت این لب‌تاب کار بسیار شاقی است. همین الان تمام استخوان‌های بدنم به شدت درد می‌کند و احساس می‌کنم یک چوب خشک شده‌ام و دنبال واژه‌ای می‌گردم که بتوانم حال‌ الانم را تعریف کنم. اما مگر من با نهایتا 12-13 ساعت کارگری چه چیزی را می‌توانم بسازم، الا خودم را ؟
و این است که ما جهادی‌ها  نه برای مستضعفین است که به اردو می‌رویم بلکه برای رفع استضعاف نفسی خودمان است و چه چیز مهم‌تر از خود‌سازی. “و ما خلقت‌الجن و الانس الا لیعبدون”.

# شکر خدا هنوز آنقدر‌ها با کلاس نشده‌ام که برای رفتن به اردوی جهادی نیاز باشد مسافت زیادی را طی کنم! کافی است 190 کیلومتر به سمت شرق حرکت کنم. آنگاه به جایی خواهم رسید که آخر دنیاست: “روستای آبید‌سره”.

تصورش را بکن! روستایی با حدود 750 نفر جمعیت که متمول‌ترین آنها کپر‌نشین است و الا مابقی چادر‌نشین چادرهایی که آرم هلال  احمر جمهوری اسلامی ایران را دارند. هر چه هم ساختمان کاهگلی دارند برای حیواناتشان است که تنها منبع درآمدشان می‌باشد. آنها آب آشامیدنی ندارند چه رسد به حمام گرم! برق ندارند، چه رسد به دیش و تهاجم فرهنگی! مرکبشان هم تنها یک قاطر است که نه‌گاز سوز است و نه بنزین، و تنها علف می‌خورد بدون دغدغه‌ی اتمام سهمیه!
باورتان می‌شود؟
پارسال که رفته بودیم همین روستا، به پسرک کچل روستایی که دمپایی پاره هم پایش بود آجیل تعارف کردم، به وضوح می‌شد دید که نمی‌داند پسته و تخمه را باید چگونه بخورد‍ !

# امسال اما همه چیز فرق داشت. یعنی خیلی فرق داشت ها ! نه که آن خرابی‌ها نباشد، آن ناآبادی‌ها بود اما به تن همان پسرک کچل لباس نو هم بود. آثاری از شرم به روی صورت پدرش نبود. مادربزرگش چارقد خیلی زیبایی سرش کرده بود که تابلو بود نو است. پدر بزرگش هم کت زیبایی پوشیده بود. تازه از همه مهم‌تر خواهرش این بار پابرهنه نبود. کفش به پا داشت! کلا ساده بگویم برعکس هر سال، امسال  روستا بوی عید می‌داد.
من و رضا و سجاد که هرسه وبلاگ‌نویس هستیم و از برکت وبلاگ‌نویس بودن، حواسمان بیشتر به این حواشی است، حسابی تعجب کرده بودیم و اوج این تعجب آنجا بود که همان پسر کچله :) بدو بدو آمد پرید بغل ما و به ما آجیل تعارف کرد. تازه این آقا کوچولو دیگر یاد هم  گرفته بود که چگونه پسته (!) بخورد.
ما را می‌گویی؟ هنوز در بهت و حیرت بودیم که ناگهان صدای پیرمرد روستا بلند شد که : خدا رحمت کند پدر و مادر احمدی‌نژاد را با این یارا
نه‌هایش …..

صفحه 4 از 41234