وکیلانه » سینما نوشتنی‌ها
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته سینما نوشتنی‌ها

هیس! فروشنده را لو ندهید

اکتبر 17th, 2016 دسته سینما نوشتنی‌ها, وقایع اتفاقیه | 5 دیدگاه »

“چشم هایمان را روی زخم های جامعه نبندیم!”  این جمله ایست که پوران درخشنده کارگردان فیلم موفق هیس دخترها فریاد نمیزنند گفته است. نه درباره هیس. بلکه درباره سوژه فیلم جدیدش که طلاق عاطفیست. پوران درخشنده فیلمسازیست که سالهاست بدون حاشیه مشغول پرداخت به زخم های جامعه است و پیش از تهیه فیلم هایش تحقیقات و مصاحبه های فراوانی انجام میدهد.

درخشنده در مسیر فعالیت هایش به این نتیجه رسیده که “نگفتن” و “پوشاندن” درمان زخم های جامعه‌ی امروز ما نیست . او در هیس دخترها فریاد نمیزنند، به خوبی و با نجابت و هرچند در انتها با اشکالات حقوقی به موضوعی پرداخت که سالها حتی مادران و دختران در گفتگوهای دونفره هم از بیان آن اباء داشتند.

بعد از اکران هیس دخترها، خبر از مراجعه تعداد زیادی قربانی تجاوز به مشاوران آمد و حالا دیگر والدین فیلمی داشتند که در شرایط مناسب می توانستند با پخش آن برای فرزندانشان جلوی آسیب های بیشتر را بگیرند.

اما در طرفِ مقابل، این روزها با فیلم “فروشنده” اصغر فرهادی مواجه هستیم. فیلمی کم افت و خیزتر از هیس با همان موضوع تجاوز و تعرض. فرای این که در اغلب فیلم های فرهادی، صحنه پردازی و روابط عاطفی و خانوادگی انسان ها با یکدیگر بسیار سردتر از چیزیست که در غالب جامعه ایران شاهد آن هستیم، در فروشنده در مواجه با “تجاوز و تعرض” نسخه ایی برای جامعه پیچیده میشود که درست نقطه مقابل هیس است. در مواجه با تعرض سکوت کنید، از قانون کمک نگیرید، متجاوز را لو ندهید، و علاوه بر عدم مراجعه به روانشناس حتی از گفتگو درباره آن با همسرتان خودداری کنید.

چیزی که نه درمان است و نه در واقعیت جامعه ایران اتفاق می افتد. به طور مثال چند ساختمان در ایران را سراغ دارید که بعد از ورود یک متجاوز به منزل زنی تنها و راه افتادن سروصدا و خونریزی حتی یک نفر با پلیس تماس نگیرد؟ آیا هیچکدام فکر نکرده اند که شاید این اتفاق برای خودشان دوباره پیش بیاید؟ یا چقدر امکان دارد یک معلمِ هنرمند و فهمیده فقط چند روز بعد از تعرض بجای دلداری دادن به همسرش سر او فریاد بکشد که چرا به حمامی که در آن غریبه یکهو وارد شده نمیروی؟

به نظرم ببینده نمی تواند در سالن سینما بنشیند و این رفتارهای عجیب را ببیند و در ذهنش فیلمساز را متهم نکند که از بالا و بی توجه به واقعیت ها دارد نسخه می پیچد. نسخه ای که در آن وقتی همسری قبول میکند متجاوز را به پلیس معرفی نکند و فقط با اولیاءش (!) درمیان بگذارد هم قربانی میگوید: “میخوای انتقام بگیری؟!”

از تعبیر مجازات متجاوز به “انتقام” دقیقا چه کسی سود خواهد برد؟ و اگر بنا باشد جامعه ای را تصور کنیم که در آن طبق نسخه فروشنده پیگیری و مجازات مجرم، قبیح شناخته شود آیا با دست خود راه را برای مجرمین هموار نکرده ایم؟

گفته میشود هنگامی که هنرمند اثرش را به نمایش گذاشت، امکان دارد برداشت هایی از آن شود که منظورش نبوده ولی نمیتوان جلوی این برداشت ها را گرفت.

در سکانسی از فیلم عماد میگوید:«دلم می خواد یک بلدوزر بندازم همه این شهر را خراب کنم» و بابک پاسخ میدهد: «این شهر را یک بار خراب کردند دوباره ساختند شده این!» حالا سوال اینجاست تصور ساخته شدن شهری بر اساس نسخه ارائه شده در فلیم  “فروشنده” که قربانی تجاوز باید سکوت کند و اگر در پی قانون برود متهم به “انتقام” شود وحشتناک نیست؟

 

برای ” محمدِ ” ناز و دوست‌داشتنی

سپتامبر 14th, 2015 دسته سینما نوشتنی‌ها | 3 دیدگاه »

محمد را چهار روزِ پیش دیدم. هرچه صبر می‌کنم این عشق و محبتی که بعد از دیدن فیلم، درونم به پسرِ آمنه شکل گرفته کم‌تر شود، بعد درباره‌اش بنویسم؛ کمتر که نمی‌شود هیچ. روز به روز هم بیشتر می‌شود. محبتی که حالا باید آرام آرام جای‌ش را به عطشِ دانستنِ بیشتر از محمد بدهد. هرگز در بیست و اندی سال که از عمرم می‌گذرد اینچنین عاشقِ محمد نبوده‌ام که حالا… .

.

.

“محمد” فیلمی “ناز و دوست‌داشتنی”ست. سراسر احساس. بله. دقیقاً‌ همین عبارات، ناز و دوست‌داشتنی. من، نه منتقد سینمایی هستم که از دکوپاژ و تدوین سردربیاورم. نه متخصص فیلم‌نامه‌نویسی هستم و نه تخصصی در تاریخ دارم. من نهایت یک وبلاگ‌نویسم، که نه تنها از متهم شدن به “عامی بودن” و “احساساتی شدن” نمی‌ترسد. بلکه به آن افتخار هم می‌کند. البته احساساتی بودن افتخار ندارد، ویژگی ذاتی من است که سعی می‌کنم از آن دور شوم اما نمی‌شود. دور و برم را نگاه می‌کنم و احساس و تحلیل خودم را می‌نویسم.

قبل‌تر هم وقتی درباره‌ی فیلمی نوشته بودم این را گفت‌م که نظرم درباره‌ی یک فیلم به احساس‌م بعد از آن ربط دارد. اگر فیلم، حال مرا خوب کرد، می‌پسندم‌ش. واِلا، نه. لطفاً زود قضاوت نکنید. من هم می‌فهم‌م که هرچیزی حال آدم را خوب کرد لزوماً درست نیست. ولی خوب راست‌ش من فیلم نمی‌بینم که “ایمان” بیاورم یا باور تاریخی‌م تکمیل شود یا هرچیزی دیگر. من فیلم می‌بینم که حالم خوب شود. علاوه بر اینکه برای “ایمان” آوردن یا تکمیل باور تاریخی لوازم بهتری را می‌شناسم، اعتقاد دارم ایمانی که با یک فیلم بیایید با یک کلیپ هم می‌رود. باورِ تاریخی یا برداشتی از یک مذهب هم که با یک فیلم بیایید با یک خبر از بین می‌رود.

قصد ندارم وارد محتوای فیلم آقای مجیدی بشوم. چون هرکجای فیلمِ‌ “محمد” که لذت نبردم مربوط به آنجایی می‌شد که قبلاً‌ درباره‌اش خوانده بودم. توصیه‌ام به شما هم این است که هیچ تحلیلی درباره فیلم را نخوانید قبل از دیدن‌ش. و دوم هم اینکه “محمد” فیلمی‌ست که باید در سینما دیده شود نه در خانه. بعد از دیدن فیلم خودتان متوجه خواهید شد.

راستی! محمد فیلمِ مجیدِ مجیدی بااحساس است. مثل بچه‌های آسمان. نه فیلمِ میرباقری عمیق و نه فیلمِ ذهنیتِ من و شما. فیلمِ خودش است. اجازه بدهید بدون پیش قضاوتِ‌ ذهنی، او فیلم‌ش را برای شما نمایش دهد.

سکانس‌های خواستنی فیلم کم نیست. بهترین‌ش برای من آنجاست که عبای پسر آمنه به خاری گیر می‌کند و محمد بجای این‌که عبا را بکِشد و خار را بکُشد، آرام برمی‌گردد، عبا و خار را با هم رها می‌کند. چقدر شجاعت و پشتیبانی ابوطالب از عبدالمطلب هنگام نام‌گذاری محمد به چشم می‌آمد. چقدر خوب که نقش‌های یهودی با زبان خودشان گفته شده بود. و چه انتخابِ آیات با ترجمه‌های روانی برای انتهای فیلم. چه با شکوه بود اولین دیدارِ محمد با کعبه و زاویه‌ی دوربین از بین دست‌های آن پسرکِ دوست‌داشتنی.

بروید فیلم را ببینید. حتماً ببینید.

سپاه، با چادر. سپاه، بی چادر

اکتبر 8th, 2014 دسته انقلاب اسلامی, درون گفتمانی, سینما نوشتنی‌ها, طلبه نوشتنی ها | 4 دیدگاه »

گاهی اوقات پرداختن به جزئیات، انسان را از کلیات بازمیدارد. اما گاهی هم همین بی توجهی به جزییات است که مانع رسیدن به هدف می شود. به طور کلی به نظرم مساله ای که کلیت آن مهم است باید مراقب جزییاتش هم بود ولی موضوعی که کلیتش بی اهمیت است باید بی خیال جزییات آن شد.

مثلاً همین سیاست، کلاً همه اش سرِ جمع مفت نمی ارزد، اما متاسفانه در کشور ما ریزترین جزییات آن به شدت مورد توجه است. اما بیچاره فرهنگ! خیلی هنر کنیم به گفتن دو جمله ی قلمبه درباره ی آن اکتفا می کنیم که فرهنگ اِل است و فلان.

در حالی که فرهنگ، دقیقا مثل تربیبت یک کودک، از توجه به جزییات است که شکل می گیرد. القصه، همه ی اینها را گفتم که بگویم موضوعی که میخواهم مطرح کنم شامل همان جزییات مهم می شود.

***

پیام های بازرگانی هر کانال تلوزیونی، بی ارتباط با اهداف گردانندگان آن کانال نیست. و تبلیغات اخیر صدا و سیما مایه ی تاسف است. بس که سخیف است و تقلیدی از کانال های دستِ چندم ماهواره ای. (همین تبلیغ کفش فلان و قابلمه ی بهمان و عینک بیسار و…). اگر به دیدِ اقتصادی هم بخواهیم نگاه کنیم ضربه ای که این تبلیغاتِ دستِ چندم به اعتبار صداوسیما می زند در دراز مدت به ضررِ سازمان است. بماند پول های ناشی از حقِ الناسِ تبلیغاتِ اینچنینی که معلوم نیست چه برکتی می خواد داشته باشد!

اما موضوع مهمتر استفاده از زن در تبلیغات صداوسیماست. دقیقا همان موضوعی که همیشه به غرب ایراد می گیریم. به نظرِ شما استفاده ای که زن در تبلیغات صداوسیمای ایران می شود با استفاده ای که از زن در تبلیغاتِ غربی می شود تفاوتی دارد؟ به عنوانِ یک مردِ عاقلِ متاهل میگویم شاید میزان استفاده (!) تفاوت کند اما نوع استفاده دقیقا یکی است.

عزیزانی که نگرانی بابت فرهنگ باعث شد، اخیراً وزیر استیضاح کنند، تاثیر این نوع تبلیغات از استفاده از زنان گرفته تا سبک چینش خانه ها و غیره را روی فرهنگ کودکان و نوجوانان بیشتر می بینند یا کارهای فلان وزیر در فلان وزارت خانه را؟

اگر این نوع استفاده را مشکل دار نمیدانند که هیچ. اما اگر به نظرشان مشکل دارد یا مطالبه کنند از سازمان صداوسیما یا اگر میدانند مشکل بودجه است، بودجه تعیین کنند تا به این  وضع نیفتد صداوسیمای جمهوری اسلامی.

***

موضوع دیگر هم اینکه اگر اشتباه نکنم، بین تمام تبلیغات تلوزیونی تنها یک تیزر است که بازیگرانِ آن از پوشش چادر استفاده می کنند. (اوه! این بحث با بحث بالا متفاوت است. من نمی گویم همه ی زنان تلوزیون چادر بزنند حرفم چیز دیگری است) تبلیغ موسسه مالی و اعتباری کوثر. البته موسسه کوثر تنها موسسه وابسته به سپاه نیست که تبلیغات دارد ولی تنها موسسه ای است که تبلیغاتش همراه با پوشش چادر است. و درباره ی این موضوع می شود یک پایان نامه ی ارشد نوشت. رساله ی دکترا حتی!

‌”قیدار” ؛ زندگی به سبکِ ایرانی اسلامی

مه 30th, 2012 دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, زیربنایی, سایبر نوشت, سینما نوشتنی‌ها | 53 دیدگاه »

در قرآن اسم بعضی پیامبران آمده است؛ اسم بعضی غیر پیامبران هم، چه صالح و طالح آمده است… صلحا عاشق حضرت باری هستند… اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است… عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما… خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد اسم معشوقش را کسی بداند… به او می‌گوید، رجل! همین… مرد!… همین…
می‌فرماید و جاء من اقصی المدینه رجل یسعیء…. اسم‌ش چیست؟ نمی دانیم… رجل است…معشوق حضرت حق است… اسم معشوق را که جار نمی‌زند… حضرت حق، عاشق کسی اگر شد، پنهانش می‌کند…

یک هفته، ده روزی می‌شود که رمانِ تازه منتشر شده‌ی رضاامیرخانی با عنوانِ "قیدار" را به اتمام رسانده و زمین گذاشته‌ام. در حالی که حالا دل‌م برای‌ش تنگ شده. قیدار داستانِ جوان‌مردی است به همین اسم که گاراژِ‌ ماشین سنگین دارد و  کُلی دم و دستگاه و "درِ خانه اش به قاعده‌ی رد شدن یک آدم مظلوم همیشه باز است". کتاب، روایتِ حدود یک‌سال از زندگی این مرد در دهه‌ی 50 است و البته چند صباحی از بعد از انقلاب هم در آن هست.

بنا ندارم در این‌جا از خالقِ شخصیتِ  "قیدار خان" تعریف و تمجید یا انتقاد کنم که عادت غلطِ مرسومی است بین ما، نقد را بجای "اثر" به هم فیها خالدونِ "خالقِ اثر" می‌کشانیم. حتی بنا ندارم به لحاظِ فنی و ادبی در خصوص قیدار چیزی بنویسم، که در تخصص‌ من هم نیست.

بنا دارم این‌جا از محتوا و مفهوم و برداشتی که من از "قیدار" داشته‌ام سخن بگویم. شاید حتی این برداشتی که من داشته‌ام منظور نظرِ امیرخانی نبوده باشد، اما این برداشت و دریافتِ من است.  و مهم‌تر از مفهوم می‌خواهم از "روش" کارِ امیرخانی تمجید کنم.  

البته قبل از آن لازم است در گیرایی و جذا‌بیت نوشتاری اثرِ جدید امیرخانی همین‌قدر بگویم که منِ گریزان از رمان وقتی شروع کردم به "قیدار خوانی" دیگر از دست‌م نمی‌افتاد. هر وقت نمی‌خواندم‌ش یا وقت نداشتم یا به این جهت بود که حجمِ نیمه‌ی ناخوانده را نگاه می‌کردم و دل‌م نمی‌آمد به این زودی تمام بشود. نمی‌خواستم به این زودی از لذتِ بودن در کنارِ "قیدار خان" و فضای دلنشین "گارژ‌ش" جدا بشوم.

بارها به ما گوش‌زد کرده‌اند که "دوصد گفته، چون نیم‌کردار نیست". اما کو گوش شنوا؟ هزار شبانه‌روز در مورد حجاب سخنرانی به اندازه‌ی یک طرحِ چادرِ ملی اثر گذار نیست! و هزار نقدِ سریال‌های خارجی، به اندازه‌ی یک‌سکانسِ سریالِ جذاب داخلی موثر نمی‌افتد.

آری به عمل کاربرآید به سخنرانی نیست. این‌که شب و روز در مذمتِ "زندگی به سبک امریکایی" حرف بزنیم خوب است اما مقابله‌ی واقعی با این پدیده‌، "ترویج زندگی به سبک‌ ایرانی‌ اسلامی‌"‌ است. آن‌هم ترویج زیرپوستی و نامحسوس آن.

اساساً کار فرهنگی یک کارِ زیرپوستی‌ست و مرگِ‌ کارِ فرهنگی وقتی است که "هدف" متوجه بشود دارد روی‌ش کار می‌شود! و حالا همانگونه که بعد از تماشای "لاست" یا "فرار از زندان" ناخواسته به سمتِ یک سبک زندگی متمایل می‌شوی، بعد از خواندن "قیدار" هم به یک سبک زندگی علاقه‌مند می‌شوی و این‌جاست که هنر امیرخانی معلوم می‌شود.

امیرخانی در آثارش دارد داستان تعریف می‌کند، اما دقیقاً و بدون اینکه توی خواننده‌ متوجه باشی رفته بالای منبر! درس می‌دهد. نقد می‌کند. نیش می‌زند، سوال ایجاد می‌کند، می‌خنداند، می‌گریاند، و با حوصله فضا را آماده می‌کند تا در پایان تو به آنچه او خواسته علاقه‌مند شوی و آنقدر دقت دارد که این "کار فرهنگی"ش زیرپوستی باقی بماند و تو را وادار به گارد گرفتن نکند.

وقتی عشق قیدار و "شهلا جان" را در دهه‌ی 50 روایت می‌کند و اسمی از عرق و ورق و سیگار که نمی‌آورد هیچ؛ ذکر جمله‌ی "می‌خواهم‌ت … نه تاریخ‌ت برای‌م مهم است، نه جغرافی‌ت، نه به پشت و روی سجل‌ت کاری دارم، نه به زیر و روی حرف مردم؛ نه … من همین قد و بالات را می‌خواهم …" یعنی امیرخانی رفته بالای منبر. وقتی روحانیی به اسمِ "سیدگلپا" که یحتمل اقتباسی‌است از آیت الله گلپایگانی را آرام و با احترام وارد رمان می‌کند، از آن بعداً استفاده می‌شود که این سید که قیدار به آن عظمت دست‌ش را می‌بوسد، به هواخواهی یک سید دیگر بلند شده! یا از زبان سید گفته می‌شود: "از زیارت‌نامه‌ی ارباب و "سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم" این جور برمی‌آید که پروردگارِ عالم رفیق‌بازها را بیش‌تر دوست دارد…".

قیدار امیرخانی

وقتی راننده‌ایی به اسم "سلطان" که تریاک او را "شلتون" کرده در لابلای رمان هر از گاهی سروکله‌اش پیدا می‌شود و تو می‌گویی این توی دست و پا چه می‌کند، قرار است در آخر از زبان‌ش حرفهایی گفته شود. وقتی پیرزنِ جور کُنِ زنانِ هرزه با قیدار روبرو می‌شود، و قیدار به او نیش می‌زند قرار است آخر کار از زبان همین پیرزنِ بدکاره قیدار هم درس بگیرد!

به طور کلی امیرخانی با برنامه پیش‌رفته و از همان اول، بذرهایی می‌کارد که آخر قرار است آنها را درو کند و نمک قلم‌ش هم باعث می‌شود تا آخر پاب‌پای او بیایی. جزء به جزء داستان‌ش هم حرف دارد و هم سرگرم‌کننده است اما شاید مفهوم خاصی نداشته باشد، ولی وقتی این جزءها کنار هم قرار بگیرند، مفاهیم زیادی می‌شود از آنها برداشت کرد.

ایکاش اطمینان داشتم هرکس اینجا را می‌خواند، قبل‌ش قیدار را خوانده تا بدون ترس از لوث شدنِ ماجرا، بیشتر از قیدار نقل قول می‌کردم.

دستمایه‌ی اصلی قیدار، نقل جوان‌مردی و ترویج آن است که به شدت چه در بین خواص چه در بین عوامِ جامعه‌ی امروز ما کم شده، اما اگر "گاراژ" قیدار را یک کشور فرض کنیم، رمانِ "قیدار" سیاسی هم می‌شود.

ما عادت کرده بودیم مردمِ‌ قبل از 57 را از مردمِ بعد از بهمن 57 جدا کنیم، عادتمان داده بودند که هرچه زیبایی است بعد از بهمن 57 است و هرچه زشتی است قبل از آن. اما امیرخانی این مرز را از بین می‌برد و نشان می‌دهد همین قبل از پنجاه‌ و هفتی‌ها بودند که بعد از پنجاه و هفت را به وجود آوردند!

به این رمان البته یکی دو ایراد هم وارد است، مثل سوال‌هایی که همچنان تا آخر داستان در خصوص علت عشق قیدار به "شهلا‌جان" باقی می‌ماند، یا قدری تکراری شدنِ یک‌چهارمِ پایانی داستان.

به طور کلی اما روش خلق قیدار عالی است. و  جامعه‌ی ما تشنه‌ی کسانی است که به جای "نق" زدن به این و آن، خود آستین بالا بزنند و کار کنند و الگو ارائه بدهند. "قیدار خان" یک الگوست که به زیبایی به دل هم می‌نشیند.

دیگران درباره‌ی "قیدار" نوشته‌اند :
نگاهی به رمان «قِیدار» (کوثرانه)
قاف مثل قهر، قاف مثل قیدار، قاف مثل قاسم (از چشم من)
مردی که دیگر نیست (سین مثل سادگی)
از آرمان ارمیایی تا مدارای قیداری (الف)

صفحه 1 از 212