وکیلانه » وکیلانه نوشت
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته وکیلانه نوشت

باز باید بشینم و یک دل سیر گریه کنم

نوامبر 9th, 2011 دسته اجتماعی, وکیلانه نوشت | 42 دیدگاه »

 

1)  دیروز تو یه جمع دوستانه بودیم که باز رگ آخوندیم گل کرد، از بقیه پرسیدم : "وقتی می‌گن "مومن"؛ اولین ویژگی که به ذهن‌تون میاد چیه؟" اول همه گفتن ول کن بابا، ولی وقتی دیدن قضیه جدیه هرکی نظرش رو گفت. یکی گفت: "پرهیزکاری". یکی  گفت: "شجاعت و نترس بودن". یکی دیگه گفت: "نماز خوندن" و خلاصه هرکسی یه چیزی گفت.
نوبت که به من رسید گفتم "مهربانی و لطافت"! گفتم به نظرم مومن قبل از هرچیز مهربان و دل‌نازکه. نه مهربانی به اون معنایی که ما در ذهن داریم، مهربانی به معنای وسیع‌تر. به نظرم مومن قبل از همه نسبت به خودش مهربان هست و برای مراقبت از خودش یه‌سری کارها رو  که می‌دونه هم این‌ور ضرر می‌رسونن هم اون‌ور رو انجام نمی‌ده. بعد از اون نسبت به دیگران مهربان و رئوفه. خیلی سریع‌ دلش می‌شکنه اما امکان نداره دلی رو بشکنه! مومن لجوج نیست، اون قدر دلسوز و با احساسات هست که  برخیا ممکنه فکر کنن پخمه‌اس! امکان نداره کسی درخواستی داشته باشه و 3 بار از مومن بخواد و از دست‌ش بربیاد ولی انجام نده. مومن یعنی کسی که از غصه‌ی دشمن‌ش شب خواب‌ش نگیره؛  و خلاصه کنم مومن لطیفه، مثل شبنم، روی برگ یک گل، در صبح‌دم پاییز….

2)  از اولین روزی که سر کلاس "پلیس علمی" تو پزشک قانونی جسد دیدم حدود 3 سال می‌گذره. بعد از اون مرتب این ور و اون‌ور، تو کلانتری، تو زندان، تو دادگاه، تو بیمارستان و خیلی جاهای دیگه خون و خون‌ریزی و دعوا و جسد و قاتل دیدم. نمی‌تونم ادعا کنم واسم عادی شده، اما اعتراف می‌کنم این مسائل برام قبح سه سال قبل رو نداره.

از اولین روزی که یکی از اساتید، واسه کارآموزی، منو با یه پرونده‌ی طلاق آشنا کرد بیشتر از 5 سال می‌گذره. بعد از موفقیتی که در اون کار داشتم و متاسفانه به خاطر تبحری که در درس مدنی 5 (حقوق خانواده) پیدا کرده بودم و نمره‌ي 19 و نیمی که از سخت‌گیر‌ترین استاد گرفتم، از طریق دوستان، جهت مشاوره با پرونده‌های فراوانی در خصوص طلاق و خانواده درگیر بودم. خدا رو شاهد می‌گیرم دقیقاً برعکس مسائل جزایی، نه تنها "طلاق"، هیچ‌گاه برام عادی نشده بلکه روز به روز بیشتر به قبح این امر پی می‌برم و باور کنید هر ساعت که می‌گذره بیشتر از ساعت قبل با شنیدن این کلمه‌ی لعنتی تنم به لرزه می‌وفته. اول فکر می‌کردم چون خیلی پاستوریزه هستم این مساله برام وحشتناکه ولی حالا بعد از اینهمه سال چرا اسم "طلاق" لرزه بر اندامم می‌ندازه؟‌

3) قتل و خون‌ریزی معمولاً محصول یک لحظه عصبانیت هست، اما این طلاق، این طلاقِ لعنتی یک پروسه‌است و من، هیچ وقت نتونستم بفهمم چی می‌شه دو نفری که شب‌ها (!!) و روزهای  زیادی در کنار هم بودن، به اینجا می‌رسن که پای برگه‌ایی رو امضاء کنن که در اون لحظه یعنی تا آخر عمر نمی‌خوام ببینمت….

به خدای ناز مومنین قسم، هنوز جرات نکردم نزدیک پرونده‌ایی بشم که پای بچه در اون باشه…. و باز به همین خدای نازنین قسم، هر بار در پرونده‌ایی بودم که شکست خورده تا خود صبح گریه کردم و باز امشب، بعد از سه ماه تلاش،‌ هیچ کاری برای "محمد‌" و "زهرا" نتونستم بکنم، اومدم اینجا، این‌ها رو نوشتم و حالا دارم می‌رم یه گوشه گیر بیارم؛ می‌خوام تا خود صبح گریه کنم.
و شکایت کنم، از دست خیلی‌ها، می‌خوام بگم آخداجون، من به اسلام اینها کافرم، به اسلام خیلی‌ها کافرم…. حرفی هست؟….
اصلاً می‌شه دشمن اسلام اونهایی باشم که کوچک‌ترین نقشی در افزایش طلاق دارن و شب‌ها خواب‌‌شون می‌گیره؟

صفحه 3 از 3123