وکیلانه » از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ

آدم حسرت می‌خوره

تیر ۱۹ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

به هر حال حفظ قرآن برکت‌های زیادی دارد.  یکی از برکاتی که حفظ قرآن برایم داشت و من آن‌را لطف خدا می‌دانم، این است که حتی در هنگام انجام کارهای روزمره‌ زندگی، می‌توانم این مؤانست با قرآن را حفظ کنم؛ مثلاً در هنگام انجام کارهای منزل یا در حین راه رفتن و هرزمانی که فراغت ذهنی داشته باشم، آیات قرآن را با خودم زمزمه می‌کنم.

گفتگوی ماهنامه‌ی خیمه ش۷۵؛ص۶۹ با الهام منگلی، حافظ قرآن

یک عاشقانه‌ی آرام

تیر ۱۱ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۳ دیدگاه »
مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود.  مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود! عشق به دوست‌داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن.
یک عاشقانه ی آرام؛ نادر ابراهیمی؛ انتشارات روزبهان

حقوق اهل تسنن

تیر ۸ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۲ دیدگاه »

بیش از پنج دقیقه کنارِ ضریحِ شهدای گمنام می ایستند.  بعد یکی از سردارانِ سپاهِ سیستان و بلوچستان توضیح می دهد راجع به مقبره و شهدای استان. آقا ناگهان حرفِ او را قطع می کند:

_ کاری کنید که برادرانِ اهلِ سنت هم به زیارتِ این مقبره بیایند. کسی چه می داند، شاید از این پنج شهیدِ گمنام یکی اهلِ سنت باشد. به حسابِ آمار اصلاً بعید نیست…

من اصلاً به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب است. برای من که خیلی عجیب است. خاصه در اینجا که هیچ کسی به جز ما سه _ چهار نفر دورِ رهبر نیستیم و هیچ مصلحتِ رسانه ای هم حکم نمی کند به گفتن این مطلب. یعنی حقیقتی است در این نصیحت…

داستان سیستان؛ رضاامیرخانی؛ ص۹۷

معنی کلمه‌ی “بشقاب” چیست؟

تیر ۵ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۵ دیدگاه »

در قدیم پلو یا چلو را در مجمعه‌های بزرگی می‌کشیدند  که به آن‌ها “قاپ” یا “قاب” می‌گفتند و چند نفر با دست از یک قاپ مشترک، غذا می‌خوردند.
ممکن بود چند آدم بزرگ و پرخور با پیری یا کودکی نحیف و کم‌غذا در قاپی هم‌سفره و هم‌غذا شوند. این بود که تقسیم غذا عادلانه نبود و یکی به اصطلاح قاپ دیگری را می‌دزدید و غذای بیشتری می‌خورد.
این بود که ایده‌ی “قاپ شخصی” به میان آمد که برای هر کس، قاپ کوچکی غذا بکشند و آن‌را در پیش روی وی بگذراند و آن‌را “پیش‌قاپ” یا “بُشقاب” نامیدند. یک قاپ بزرگ پر از غذا سر سفره می‌آمد و چند قاپِ کوچک خالی (بُش به ترکی: خالی) گرد آن می‌چیدند و برای هر بشقاب جدا غذا می‌کشیدند.

.

(آنچه از آبگوشت نمی‌دانید!؛ مجله‌ی آزمون قلمچی، ش ۸۶، ص۳۶)

صفحه 10 از 41« بعدی...89101112...203040...قبلی »