وکیلانه » از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ

تا نگهبانان ابرو

مهر ۱۸ام, ۱۳۹۲ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۱ دیدگاه »

تا نگهبانان ابرو دستشان بر خنجر است
فتح چشمان قشنگت مثل فتح خیبر است

رنگ چشمت بهترین برهان اثبات خداست
«قل هو الله احد» گوید هرآنکس کافـَر است

انحنای ناب مژگانت «صراط المستقیم»
از نگاهت دل‌بریدن هم جهاد اکبر است

خنده‌هایت چون عسل حتی از آن شیرین ترند
هرلبت تمثیل زیبایی ز حوض کوثر است

بوسه هایت طعم حوا می‌دهد با عطر سیب
بوسه‌هایت یادگاری از جهان دیگر است

لب به خنده وا کنی.. آرامشم پر می‌کشد
غنچه می‌گردد لبت.. فریاد من بالاتر است

یک دوتاراز کاکلت دل را اسارت برده است
الامان از روسری زیرش هزاران لشکر‌است

مهربان هستی، دلم در بند موهایت خوش است
مهربانی با اسیران شیوه پیغمبر است

جد من قابیل و گندمزار مویت پرثمر
بهرمن هر خوشه‌اش از هردودنیا سرتر است

یک گره بر بخت من یک گره بر روسری
هرکدامش وا شود ، من روزگارم محشر است

خواهشی دارم .. جسارت می‌شود…اما اگر
موی تو آشقته باشد دور گردن بهتر است.. 

(مهدی ذوالقدر)

عین احمقا

شهریور ۶ام, ۱۳۹۲ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

آن وقت همه‌ی مایه‌ی کوکو را خالی کرد توی ماهیتابه و خوب که با پشتِ چنگال صاف و صوف‌شان کرد، در شیشه‌ای را گذاشت رویش. یک چارپایه کشید طرف خودش و نشست: خوب تو بگو… نوبت توئه.
پرسیدم: از کجا؟
گفت: از خودت. از کارت… که هرچی بوده کافه‌داری نبوده.
گفتم: یه مجله درمی‌آوُردم… نمی‌فروخ تعطیلش کردم.
پرسید: چرا؟
پرسیدم: چرا نمی‌فروخ یا چرا تعطیل‌ش کردم؟
گفت: چرا نمی‌فروخت.
پرسیدم: سیگار دیگه‌ای نداری… من سیگارامو تموم کردم.
گفت: آره. اتفاقاً دارم و از همان‌جا که نشسته بود؛ دست کرد توی یخچالش و یک پاکتِ بازنشده‌ی وینستون قرمز برداشت و سُر داد روی میز طرفم و گفت: اصله.

سیگارم را که آتش زدم گفتم: نمی‌فروخ چون تا شماره‌ی آخری که منتشرش کردم، می‌دونستم اما نمی‌فهمیدم  که ژورنالیست  باید پشت سرِ مردم جا بگیره. ببینه مردم کجا می‌رن، اونم بره همون‌جا… حالا هر جهنم درّه‌ای که می‌خواد باشه باشه… ولی من همیشه یه چن قدمی ازشون جلوتر بودم.

عین احمقا؛ توقع داشتم اونا ره بیفتن بیان هرجا که من می‌رم. بعدِش البته، می‌رفتن همون‌جایی که من قبلِ اونا رفته بودم اونجا. اما تو این فاصله که من رفته بودم و بعدش که اونا تصمیم می‌گرفتن پاشن بیان؛ من از اون‌جا رفته بودم یه جای دیگه.

این بود که هیچ‌وخ نشد همزمان یه جا باشیم. واسه همین؛ باد می‌کرد رو دکه. هرچی چاپ می‌کردم برگشت می‌خورد لعنتی. یعنی یه جوری شده بود که هروقت می‌رفتم تو زیرزمینِ دفترم، دلم از غُصه می‌خواس بترکه. هی ستونِ شماره‌های برگشتی می‌رَف بالاتر… شماره به شماره… کاش فقط بالا می‌رفتن وامونده‌ها. مرتب زیادم  می‌شدن.

از زیرِ درِ شیشه‌ای و بخار گرفته‌ی ماهیتابه؛ پیدا بود که کوکوها داشتند یواش یواش وَر می‌آمدند و پُف می‌کردند.

ص۲۴۱٫ کافه پیانو. فرهاد جعفری

از این‌جور آدم‌ها که به چیزهای ریز در رفتار دیگران توجه دارند

تیر ۱۶ام, ۱۳۹۲ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۹ دیدگاه »

نشستن و حرف زدن با او را با کمتر چیزی می‌شد عوض کرد. چون صرف‌نظر از آن‌که عادت داشت با آن خونسردیِ انگلیسی‌مآبش بزند توی ذوقت – آن‌هم گاهی اوقات نه بیشتر وقت‌ها – تنها کسی بود که موضوع بحث‌هایت با او، از این بحث‌های خاله زنکی نبود و مجبور نبودی به خاطر خوشامدِ او غیبت بقیه را بکنی.

بنای اذیت کردنت را هم نداشت. یعنی مثل بقیه و در حالی که پدرشان زنده است، فکر نمی‌کرد تو پدرش را کشته‌ای و باید به هر قیمت؛ نیشی کنایه‌ای بزند و به هر ترتیبی که شده این جنایت هولناک تو را جبران کند.  می‌خواهم بگویم شمشیر و دشنه‌ای همراهش نداشت و یا به کمرش نبسته بود تا به فکر استفاده ازش بیفتد. همین‌طور بی‌خودی، برای این‌که ازش کاری کشیده باشد و فقط برای قشنگی آن را به کمرش نبسته باشد!

اما چیزی که او را خیلی برجسته و از دیگران متمایز می‌کرد؛ عادتش بود به این‌که وقتِ حرف زدن، از دست‌هایش هم کمک بگیرد. و این برای خودش در این دوره زمانه غنیمتی‌ست که کسی آن‌قدر دوستت داشته باشد که بخواهد به تو، با نحوه‌ی حرکت دادنِ دست‌هایش هم کمک کند تا بفهمی دقیقاً چه می‌خواهد بگوید.

ص۳۶، کافه پیانو، فرهاد جعفری، نشرچشمه

مامور سیگاری خدا

تیر ۴ام, ۱۳۹۲ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

مادامی که مردم یک شهر در تاکسی با هم حرف می‌زنند، فارغ از این‌که چه می‌گویند، یعنی هنوز روابط انسانی در آن شهر حیات دارد؛ یعنی هنوز آدم‌های شهر هم‌دیگر را می‌بینند؛ یعنی هنوز سطحی از اعتماد هست، همدلی دور نیست، هم‌زبانی ممکن است.  از این منظر، این‌که اعضای یک خانواده وقتی در اتومبیل شخصی‌شان نشسته‌اند، با هم حرف بزنند، چندان اهمیتی ندارد. مهم آن است که تعدادی “غریبه” بتوانند با هم گفت‌و‌گو کنند.
شهری که مردم‌ش سوار تاکسی می‌شوند، اما به هر دلیل بین‌شان حرفی ردوبدل نمی‌شود، بحثی درنمی‌گیرد، نظری بیان نمی‌شود، شهر مُرده و بی‌روح است. چنین شهری در برابر بحران‌ها و چالش‌های مختلف بسیار آسیب‌پذیر است. در مواجهه با چنین شهری باید احساس خطر، و بیش از آن چاره اندیشی کرد.

ص۹٫ مامور سیگاری خدا. محسن حسام مظاهری

“نویسنده که کارشناس ارشد جامعه‌شناسی است، برای انجام پروژه تحقیقی، نوعی دوربین مخفی ادبی به دست گرفته و در تهران و اصفهان و چند شهر دیگر، صدای مردم را در تاکسی‌ها ضبط کرده است. حرف‌ا طبیعی‌اند و در عین حال با انتخاب‌ها و روایت‌های نویسنده به داستان‌هایی کوتاه تبدیل شده‌اند.”

پشت جلد

صفحه 3 از 4112345...102030...قبلی »