وکیلانه » از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ

و هنوز هم جای خالی مطهری …

اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۰ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

سال ۵۲ که کم کم مبارزه علیه شاه اوج می گرفت, در یکی از مسجدهای تهران درباره “مادی گرایی و علل گرایش جوانان به آن” صحبت می کرد. خیلی از مبارزان اعتراض می کردند که: “ما باید با شاه مبارزه کنیم. این هدف مشترک همه ماست. خیلی جدی ایستاده بود که ما هیچ هدف مشترکی با غیرمسلمان ها نداریم. هدف ما پیاده کردن اسلام است.
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
ده سال بود که مستخدم دانشگاه تهران بودم. اصلاً وظیفه ام شستن استکان ها, آب آوردن و تمیز کردن و… این کارها بود. از وقتی آمد نگذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. همه ی کارهایش را خودش انجام می داد. ظرف عذا و استکانش را می شست. اعتراض کرده بود که چرا به ماها غذایی کمتر از اساتید می دهند. خودش با استاد ها ناهار نمی خورد. نان و پنیری, نان و انگوری, چیزی می آورد. به رفقایش می گفت: “غذای شاه را نمی خورم.”

منبع: +

بسیجی فرصت طلب

اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۰ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۱ دیدگاه »


داشت صبح می‌شد. از دیشب که عملیات شده بود و خاکریز را گرفته بودیم، با دوستم سنگر درست می‌کردیم. بسیجی نوجوانی آمد و گفت: «اخوی من تا حالا نگهبانی می‌دادم، می‌شه توی سنگر شما نماز بخونم؟» به دوستم آرام گفتم: «ببین، از این آدم‌های فرصت‌طلبه. می‌خواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلویم و به نوجوان گفت: «خواهش می‌کنم بفرمایید.» از سنگر آمدیم بیرون و رفتیم وضو بگیریم. صدای سوت… خمپاره… سنگر… بسیجی نوجوان…
دوستم می‌گفت: «هم خیلی فرصت‌طلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»

این نوشته تیتر ندارد، عمل دارد!

اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۰ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

آماده می شدیم برای تمرین. ابراهیم هم آمد.
یکی از بچه ها بی مقدمه گفت” ابرام جون تیپ وهیکلت خیلی جالب شده! تو که راه می اومدی دو تا دختر پشت سرت بودند. مرتب داشتند از تو حرف می زدند. شلوار و پیراهن شیک که پوشیدی، ساک ورزشی هم که دست گرفتی. کاملا مشخصه که ورزشکاری!”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
جلسه بعد ابراهیم را که دیدم خند ه ام گرفت. پیراهن بلند پوشیده بود و شلوار گشاد! به جای ساک ورزشی لباس ها را ریخته بود داخل کیسه پلاستیکی!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
بچه ها می گفتند ” بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی! ما باشگاه میایم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم. بعد هم لباس تنگ بپوشیم
. اما تو با این هیکل قشنگ و رو فرم، آخه این چه لباسهاییه که می پوشی!”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
می گفت” اگر برای ورزش برای خدا بود می شه عبادت. اما اگه به هر نیت دیگه ای  باشه ضرر می کنین..”

منبع:
پیام آزادی، گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، سلام بر ابراهیم

برای دیدن تصاویری از ایشان اینجا کلیک کنید

شهید حسن باقری

اردیبهشت ۱ام, ۱۳۹۰ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم.آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم ؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن . صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم « زمین این طرف چمنیه ، بیا این جا نماز بخوان .»
گفت:
« اون جا زمین کسیه ، شاید راضی نباشه.»

صفحه 30 از 41« بعدی...1020...2829303132...40...قبلی »