وکیلانه » از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ

تو توی جبهه جاروکشی می کنی؟

دی ۷ام, ۱۳۸۹ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

همه دور هم نشسته بودیم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاری بلد نیستی. فکر کنم تو جبهه جاروکشی می‌کنی،ها؟»
احمد سرش رو پایین انداخت،لب خند زد و گفت«ای… تو همین مایه ها.»
از مکه که برگشته بود،آقای فراهانی یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود«تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان.»

حاج احمد متوسلیان به چه کسی سیلی زد؟

دی ۷ام, ۱۳۸۹ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »


عصبانی گفت«نگه دار ببینم این کیه.»
پیاده شد و رفت طرف مرد کُرد. هیکلش دوبرابر حاجی بود. داشت با سبیل کلفتش بازی می‌کرد.
ـ ببینم،تو کی هستی؟کارت چیه؟
ـ من؟کومله‌م.
چنان سیلی محکمی بهش زد که نقش زمین شد.بعد بالای سرش ایستاد و بلند گفت«ما توی این شهر فقط یک طایفه داریم، اون هم جمهوری اسلامیه. والسلام.»

وقتی امام خمینی لباس شست

دی ۵ام, ۱۳۸۹ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

زمستان بود. داشتیم با هم می‌رفتیم درس عرفان آیت‌الله شاه‌آبادی. سر راه، زنی نشسته بود لب رودخانه. داشت لباس و کهنه می‌شست. یخ‌ها را می‌شکست، لباس‌ها را می‌شست، دستش را با دمای بدنش گرم می‌کرد و باز… آقا روح‌الله ایستاد.

لباس‌ها را دو نفری شستند. آدرس‌اش را هم گرفت. بعد هم گفت:

– از این به بعد بیایید منزل ما. می‌گویم آب را برایتان گرم کنند.

صفحه 41 از 41« بعدی...102030...3738394041