وکیلانه » از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ

مشکلات مشکل نیست؛ روش برخورد با مشکلات مشکل است

اردیبهشت ۵ام, ۱۳۹۲ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

 این را فهمیدم که آن هایی که ‌مثل من، ‌ازدواج را پایان کار و عقد را زنجیر محکمی برای استحکام زندگیشان می دانند، ‌راهی بس اشتباه را طی می کنند. محبتی که با تعهد و غل و زنجیر به چهار میخ کشیده شود، ‌عشق نیست، اجباری است که تحملش آزار دهنده و نفس گیر می شود. 
مقصود خداوند از عقد و ازدواج به اسارت در آوردن دیگری نیست؛  برای محبت حریمی آسمانی قائل شدن است، ‌نه اجباری برای تحمل.  بعد از آن برایم مسلم شد که ‌برخلاف تصور همگان،‌ برای از بین رفتن یک زندگی،‌ یک عشق یا یک یک رابطه عمیق، ‌لازم نیست دلیلی محکم و خیلی بزرگ و اساسی وجود داشته باشد.  بهانه های پوچ و جزئی و کوچک، ‌وقتی با عدم درایت و درک، ‌دست به دست هم می دهند و مرتبا تکرار می شوند، برای ویران کردن یک زندگی و یک عشق، کافی که هیچ زیاد هم هست …
اشتباه محض من هم ساده گرفتن این تکرار ها بود. چون فراموش کرده بودم آتش بزرگی که خرمنی را می سوزاند، ‌همیشه از جرقه های کوچک شروع می شود؛‌ همانطور که در مورد ما شد..

دالان بهشت؛ نازی صفوی

شهدای گمنام سنی

فروردین ۲۹ام, ۱۳۹۲ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۲ دیدگاه »

بیش از پنج‌دقیقه کنار ضریح شهدای گمنام می‌ایستند. بعد یکی از سرداران سپاه سیستان  و بلوچستان توضیح می‌دهد راجع به مقبره و شهدای استان.  آقا ناگهان حرف او را قطع می‌کند:
– کاری کنید که برادران اهل سنت هم به زیارت این مقبره بیایند. کسی چه می‌داند، شاید از این پنج شهید گمنام یکی اهل سنت باشد. به حساب آمار اصلاً بعید نیست. ..
من اصلاً به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب است. برای من که خیلی عجیب است. خاصه در اینجا که هیچ‌کسی به جز ما سه – چهار نفر دورِ ره‌بر نیستیم و هیچ مصلحت رسانه‌ای هم حکم نمی‌کند به گفتن این مطلب. یعنی حقیقتی است در این نصیحت…

داستان سیستان. رضا امیرخانی. ص ۹۸

آی گفتی

فروردین ۱۰ام, ۱۳۹۲ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | ۱ دیدگاه »

ـ آخ گفتید قیدارخان! خیلی خوش‌م آمد… من که زیاد پام به مسجد باز نشده بود، پیش از شما. اما از این آخوند خیلی خوش‌م آمد… نمازش کلاً این قدر طول نکشید که لیلاند را ببرم تا شوش و بفروشم. تو بعضی از این مسجدها، سر‍ دو رکعت نماز، لیلاند را می‌بری و می‌فروشی و بعد تبدیلِ به احسنت‌ش می‌کنی و خاورِ نو می‌گیری و می‌آیی گاراژ و بار می‌زنی و می‌روی غذا خوریِ خلیل و بعد هم می‌رسی به سینه‌کشیِ زالیانِ بروجرد و… خلاصه کامیون تو راه خراب می‌شود و می‌تپد تو گل و می‌نشینی  قهوه خانه به اتول‌های دیگر بسپری که زنگ بزنند به گاراژ قیدار و هنوز رکعتِ اولی…
قیدار شکم‌ش بالا و پایین می‌رود. می‌زند روی رانِ صفدر.
ـ بس است دیگر… خدا خفه‌ات کند…

قیدار،ص۹۲٫ رضاامیرخانی

تجربه

اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۱ دسته از لابلای کتاب‌هایمـ ـ ـ ـ | بدون دیدگاه »

ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺗﺠﺮﺑﻪ  ﺍﻳﻦ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ  ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﻌﻠﻢ‌ﻫﺎ  ﺩﺭ ﺭﺑﻊ ﺳﺎﻋﺖ‌ﻫﺎﯼ ﺗﻔﺮﻳﺢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪد؛ ﺳﺮ ﮐﻠﺎﺱ، ﺑﭽﻪ‌ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﮐﺘﮏ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺯﺩ.

مدیر مدرسه؛ فصل دوم. جلال آل احمد

صفحه 5 از 41« بعدی...34567...102030...قبلی »