وکیلانه » همینجوری نوشت
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته همینجوری نوشت

یک تمرین ساده در فضای مجازی

دسامبر 31st, 2015 دسته اجتماعی, سبك زندگي اميرعلي, همینجوری نوشت | 3 دیدگاه »

1) هوشِ هیجانی. (نه. فرار نکنید. قرار نیست با کلماتِ قلمبه‌سلمبه مواجه باشید). هوشِ هیجانی یعنی قدرت انتخاب بین چیزی که برای انسان مفید است و چیزی که انسان از آن در لحظه لذت می‌برد. یعنی بر اساس یکی از آیتم‌ها، انسانی‌ باهوش‌تراست که در اغلب موارد بین انتخابِ کاری که برای‌ش مفید است و کاری که از آن لذت می‌برد، کارِ مفید را انتخاب کند.

2) قسمت درکِ لذت در مغز ما، به گونه‌ای‌ست که با تحریک فعال می‌شود. این تحریک ممکن‌است با خواندنِ یک کتابِ 200 صفحه‌ای ایجاد شود، یا با خواندنِ یک پیامکِ چند خطی. ممکن است با رفتن به یک محیط زیبا ایجاد شود یا با دیدنِ تصویر یک منظره. در هر کدام از این موارد ممکن است عمقِ لذت متفاوت باشد اما در لحظه‌ ما یک نوع لذت را متوجه می‌شویم.
دقیقا به همین دلیل است که از فضای مجازی دل نمی‌کنیم. مغزِ ما در لحظه هنگام دیدن یک پیام کوتاه همان لذتی را احساس می‌کند که هنگام پایان یافتنِ خواندن یک کتاب چندین صفحه‌ای. ما هنگام مشاهده‌ی تصاویر در اینستاگرام در لحظه همان لذتی را می‌بریم که هنگام مشاهده یک منظره طبیعی. برای همین‌است که وقتی تلفن‌همراه‌مان را زمین می‌گذاریم فوری وسوسه می‌شویم که دوباره آن‌را به دست بگیریم. در واقع می‌خواهیم دوباره مغزمان را تحریک کرده و لذت ببریم.

3) همه‌ی ما دستِ کم یک‌بار به این نتیجه رسیده‌ایم که این حجم از استفاده از فضای مجازی بخصوص در تلفن‌همراه قدرت تمرکز ما را از بین می‌برد؛ و سعی کرده‌ایم آنرا کنترل کرده یا کلاً کنار بگذاریم. تا این‌جا معلوم می‌شود که هرچند ما “در لحظه” لذت برده‌ایم اما به دلیل کم‌عمق بودنِ لذت به مرور عذاب وجدان سراغ‌مان آمده. اما نمی‌توانیم آنرا کنار بگذاریم. چرا؟

چون ما نمی‌توانیم بدون این‌که یک لذتِ جایگزین ایجاد کنیم، اعمالی که برای ما مفید نیست ولی از آن لذت می‌بریم را کنار بگذاریم. برای همین باید بجای لذت‌های تکانه‌ای و در لحظه، لذت دیگری را جایگزین کنیم تا بتوانیم حجم استفاده از فضای مجازی را برای خودمان کنترل کنیم.

4) من بهترین جایگزینی را که توانسته‌ام برای “لذت‌های تکانه‌ای” پیدا کنم، احساسِ رضایتِ ناشی از پایان دادن به یک کار بوده است. من به مرور دریافتم همان لذتی را که از مراجعه به گوشی و خواندن پیام‌ها در شبکه‌های اجتماعی می‌برم، از تمام شدن بررسی پرونده‌هایی که روی میزِ کارم بوده و باید انجام می‌دادم هم می‌برم! یا وقتی با خودم قرار گذاشتم پنج دقیقه‌ی آخر هرروزِ کاری را به مرتب کردن میزکارم اختصاص دهم، از انجام این کار همان لذتی را بردم که از “صفر کردن” پیام‌های خوانده نشده در تلگرام.

شاید مطالب بالا از لحاظ علمی دچار مشکل باشد، اما به عنوان یک تجربه به من کمک کردم ضریبِ هوش هیجانی‌م را بالا ببرم و به مرور کمتر به لذتِ استفاده از شبکه‌های اجتماعی معتاد شوم. شما هم امتحان کنید. شاید جواب داد.

آخ جون وبلاگ!

مارس 4th, 2015 دسته درون گفتمانی, سبك زندگي اميرعلي, همینجوری نوشت | 22 دیدگاه »

مثل پسربچه‌ی 12 ساله‌ای که در ظهرِ خُنک اوائل تابستانِ 76، آلوچه‌ی سبز به دست کنار خیابان ایستاده، فوتبال بازی کردن دوستانش را تماشا می‌کند و هی این پا و آن پا می‌کند که یکی او را به وسط زمین برای بازی دعوت کند، منتظر بودم یکی مرا به این بازی وبلاگی دعوت کند. پس مچکرم “آبی“.

داستان چیست؟ خوابگرد یک بازی وبلاگی راه انداخته که در این خُشک‌پُستی وبلاگستان، بیایید تاریخچه‌ی وبلاگتان را بنویسید. خودش نوشته. از چند نفرِ دیگر هم خواسته که بنویسند. وبلاگِ آبی در این باره نوشته و از من هم خواسته که بنویسم. آلوچه‌ های سبز را به کناری پرت کرده ام و می‌خواهم بنویسم. خدا را چه دیدی. شاید همین، شروعی شد برای دوباره نوشتن.

من هم مثل همه. اولین وبلاگم را در بلاگفا راه انداختم. بهمن 85 بود. آن زمان تمرکز مطالعاتیم روی مذاهب دراویش بود. بخصوص سلسله ذهبیه. تقریباً تمامِ مطالبِ آن وبلاگ در نقد دروایش نوشته می‌شد. خاطره ام از آن وبلاگ؟ خنده‌ام می‌گیرد. مثلاً‌ می‌خواستم مخفی باشد و کسی متوجه نشود من آنرا می‌نویسم؛ اما آدرسش را گذاشته بودم: asz110 دات بلاگفا. علی صفایی زاده! اسم‌ش اما همان آینده از آن حزب الله بود.
این جمله را خیلی دوست داشتم. به نظرم ترجمه‌ی آیه‌ی “و نرید انمن علی الذین…” هست. اما حتماً اسم مناسبی برای وبلاگ نیست. چون طولانی‌ست. و از همان اول مخاطب را به قضاوت وا می‌دارد. اگر الان بود می‌گذاشتم “وکیلانه”. اسمی که چند بار به سرم زده برای همین وبلاگ فعلی هم تعویض‌ش کنم. یک سال و نیم آنجا نوشتم. بعد به شدت دچار وسواس شدم. یادم هست شبهای متوالی پیش خودم فکر می‌کردم اگر همه‌ی اینهایی که توی وبلاگ نوشته ام اشتباه باشد چه؟‌ آنوقت مسئولیت شرعی آن چی می‌شود؟ وسواس ِ افتاده به جانم تا جایی ادامه داشت که یک روز صبح بعد از نماز، بدون معطلی کُل وبلاگ را حذف کردم! البته این کار وسواسم را درمان نکرد. از آن به بعد تا مدتی جایی کامنت هم نمی‌گذاشتم!

حوالی سال 87 دوباره نوشتن را شروع کردم. احتمالاً‌ درمان شده بودم. شایدم پُست کلفت. دوباره در بلاگفا. با همان اسم “آینده از آن حزب الله”. آنجا بیشتر وبلاگ بود. همه چیز می‌نوشتم. تا رسید به قبل از انتخابات 88 . چقدر ذوق می‌کردم وقتی آنلاین وبلاگم روی 4 یا 5 بود. کامنت هم زیاد داشتم.  تا بعد از انتخابات 88 همان بلاگفا بودم. بعد وبلاگ را منتقل کردم توی میهن بلاگ. اوج وقایع 88 بود. و اوج وبلاگ نویسی من. مطلب قبلی را تمام نکرده بودم به فکر نوشتن مطلب بعد بودم. کامنت هم خیلی زیاد داشتم. تقریباً یک روز درمیان می‌نوشتم. اکثر قریب به اتفاق دوستان مجازیم را توی همین میهن بلاگ پیدا کردم. وبلاگم روی میهن بلاگ اوج جوانی و خامی بود. نمیشود گفت از مطالب نوشته شده در آنجا پشیمانم. ولی به شدت خام بودند. به شدت صادقانه و بی توجه به بازخورد. و به شدت تابعی از اولین دوستی‌های مجازی. همین هم سبب شده به خاطر انتقاد به فیلتر شدن وبلاگ حسین قدیانی فلیتر شوم. البته یک هفته بیشتر طول نکشید.

  وضعیت وبلاگ به گونه‌ای بود که ناگزیر بودم روی دامین شخصی منتقل شوم. کارهای زیادی می‌خواستم انجام بدهم و بدون دامنه‌ی شخصی نمی‌شد. اگر بلاگفای اولی، آ اس ضد 110! کودکی من باشد. بلاگفای دومی نوجوانی من بود. میهن بلاگ جوانی من ممزوج شده با هیجانات 88 و دامین شخصی ورودم به دنیای میان سالی. پُر از آرامش. پُر از استقلال از دیگران. روی دامین شخصی، خودِ خودم بودم. خودِ واقعیم. همین آرامش و تجربه باعث شده مطالبم بازخورد‌های خوبی داشته باشند. هم کامنت زیاد داشتم. هم بازدید خوبی و هم بازخوردِ قابل قبول. یکبار مطلبی نوشتم با عنوان “سیلی محکمی که اروپا از همین حسینیه خورد“. بدون اغراق صبحِ فردا تمام سایت‌های اصولگرا آنرا بازنشر کرده بودند. بعدها در اوج به لطف دوستان و البته به خاطر مطلبی که خودم در این باره (+) نوشته بودم یکی از برگزیدگان چهره بلاگ 90 شدم. با پول جایزه‌ی چهره بلاگ تبلت خریدم. :)

  خاطره تلخ و شیرین زیاد دارم. بارها با وبلاگ نویسی لذت را تجربه کرده ام و بارها عصبانی شده ام و خندیده ام. واقعاً با وبلاگ نویسی زندگی کرده ام. وبلاگ نویسی باعث شد به دنیای اطرافم دید دقیقتری داشته باشم تا از دل آنها سوژه بردارم. برای منِ بچه شهرستانی شاید وبلاگ تنها چیزی بود که می‌شد با آن از حصار شهرستان خارج شوم. از همان اول هم در شبکه‌های اجتماعی بودم، خاطرات شیرین گودر و توییتر. اما وبلاگ نویسی زمینه ساز همه‌ی اینها بود. تقریباً‌ طعم هرچیزی را که یک وبلاگ نویس می‌تواند بچشد چشیده ام. از بازدید فراتر از انتظار تا 343 کامنت ذیل یک مطلب و بازنشرهای فراوان. انتخاب شدن در مسابقات. دعوت شدن به عنوان وبلاگ نویس برای سخنرانی و البته الحمدلله بجز احضار و دادگاه :)

 اما یکی از بهترین اتفاقات وبلاگ‌نویسی من بیستم خرداد 90 افتاد. خطاب به دوستانِ سبز  پُستی نوشتم که بیایید بجای اینکه دُور از هم توی وبلاگ حرف بزنیم، هر کدام اجازه بدهیم پُست بعدی وبلاگمان را مخالف فکریمان بنویسد. اول محمد معینی عزیز ایمیل زد که موافقم. بعد آرمان امیری و بعدتر حمزه غالبی. با رازِ سر به مهرِ‌ محمد معینی تبادل پُست کردم و این خوش آیندترین اتفاق ممکن بود. من از فضایِ‌ حصار مانند خارج شدم و دوستانی پیدا کردم که در کنار دوستانِ همفکر قبلیم بسیار از آنها آموختم. از هر دو. و دیدیم می‌شود در اوج اختلاف فکری با هم دوست بود و پا به پای هم رُشد کرد. بدون تحمیل عقاید. این نمایی از جامعه‌ی آرمانی من بود که در فضای مجازی به وقوع پیوست.

احساس می‌کنم این نوشته دارد خیلی طولانی می‌شود. اما باور کنید هنوز هم حرف برای گفتن دارم. چون آشنایی با وبلاگ نویسی بهترین اتفاق زندگی من بوده. هرگز وبلاگ خوانی را ترک نکرده ام و تقریباً‌ هر روز وبلاگ می‌خوانم. اما این روزها بیشتر از هرچیز دوست دارم دوباره بنویسم. کاش بشود.

دعوت می‌کنم از آب و آتشدانشطلب. آهستان پیچک سر به هوا، راز سر به مهر، مجمع دیوانگان، محمدمسیح یاراحمدیٰ و ساما که در این بازی شرکت کنند.

نوشته ای برای شروعِ دوباره نوشتن

اکتبر 2nd, 2014 دسته سبك زندگي اميرعلي, همینجوری نوشت | 7 دیدگاه »

تا همین چند سال پیش دست نیافتی بود و رویایی. اسمش رو که جایی می دیدم ناخودآگاه یه خنده ی بزرگ رو لبم می‌نشست. از اینکه روزی اسمش کنار اسمم باشه مثل بچه ها ذوق میکردم.  ولی حالا که خودش اومده چشمک میزنه. خودش، خودش رو عرضه کرده و هی افاده میاد که بیا دیگه مگه خودت منو نمیخواستی. بیا منو بگیر. هیچ اشتیاقی برای وصالش ندارم. بنده خدا خبر نداره اون که یه روزی اینهمه دوسش داشت، حالا دیگه از خواستنی های دم دستی و زودگذر خسته شده. خبر نداره دیگه حوصله دنبال دوست داشتن هام دویدن رو ندارم. خبر نداره دیگه دنبال هدفم نه وسایل رسیدن به هدف. خبر نداره دنبال ثباتم  و قرار. خبر نداره دیگه اون پسربچه ای نیستم که بخواد رویاپردازی کنه.
و اینهمه تغییر بیشتر از همه برای خودم عجیبه، هیچ وقت فکر نمی‌کردم قبولی حقوق دانشگاه شهید بهشتی اینقدر برام عادی و کم ارزش باشه، ولی خوب به دلایلی که بالا گفتم نه تنها برام عادی بود بلکه اشتیاقی هم برای رفتن ندارم.

.

.

دروغ چرا. همیشه فکر میکردم وقتی قبول بشم میام کلی نُت میزنم و حتی گاهی نوتی رو که میخواستم بابت این موضوع بزنم رو تو ذهنم مرور میکردم، ولی حالا بعد از اینهمه که یه فرصت دست داد، به ذهنم رسید در موردش چیزی بنویسم. و شاید همین نوشته ته مانده همون عشق قدیمی باشه. به هر حالا بعد از یکسال و 6 ماه تلاش، و بریدن از خیلی چیزا از جمله همین نت و مهمتر از همه وبلاگ دوست داشتنیم، کمتر از سه ماه مونده به آزمون قضاوت و دارم به اون فکر میکنم. کسی چه میدونه، شاید چند سال دیگه افاده های قضاوت هم برام عادی بشه. اساسا کار دنیا این‌جوریه، هر وقت به 100 فکر کنی نه تنها به نود میرسی، بلکه رسیدن به 90 هم برات بی اهمیت میشه.

( اگر خدا بخواهد، ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم همراهی کنند، دوباره می‌خواهم لذت نوشتن در وبلاگ را مزه کنم. این وبلاگ، کُنجِ دِنجِ من است و خاطرش برایم خیلی عزیز. دلم می‌گیرد وقتی مغموم و افسرده می‌بینمش. با شیب ملایم دوباره می‌نویسم اینجا. خدا را چه دیدی شاید شیب ملایم‌ش مثل شیب ملایم افزایش قیمت ها شد :wink: )

کارگر فقط “جسم” نیست؛ معلم فقط “روح” نیست

مه 2nd, 2012 دسته همینجوری نوشت, وقایع اتفاقیه | 10 دیدگاه »

به نظرم مناسبت‌گذاری روی روز‌ها یک‌سری فایده دارد و یک‌سری ضرر. نفع‌ش در این است که باعث تمرکز توجه روی موضوع مناسبت می‌شود و در آن روزِ بخصوص، به آن موضوع پرداخته می‌شود و تلنگری به جامعه زده می‌شود و لااقل آن موضوع برای یکبار در سال هم که شده فراموشمان نمی‌شود. اما عیب‌ش در این است که ما یک جامعهٔ «مناسبت‌زده‌ایم» و به طور واضح دربارهٔ موضوعات مختلف تمام سال بی‌خیالی طی می‌کنیم تا روز آن برسد و در آن مناسبت، آنقدر دربارهٔ آن موضوع حرف می‌زنیم که هرکجا سربرگردانی حرف آن موضوع است و یک حالت دلزدگی ایجاد می‌شود.

از دیگر معایب مناسبت‌گذاری روی ایام که بیشتر در مناسبت‌های جهانی به چشم می‌خورد، منحصر شدن موضوع به علت نامگذاری است. مثلاً علت نامگذاری روزی به اسم روز جهانی کارگر یادمان شورش کارگران آمریکائی در اول ماه مه ۱۸۸۶ در شیکاگو است.(+)  به این ترتیب تمام توجه ما به «کارگر» لااقل در کشورهای جهان سوم خلاصه می‌شود در نیازهای مادی این قشر.

من «استضعاف» یعنی «ضعیف‌نگه‌داشته‌شدن» این قشر را کاملاً قبول دارم و از مشکلات بی‌شمار آن‌ها آگاه هستم و بسیار هم درست است که در روز جهانی کارگر از مشکلات اقتصادی این قشر گفته شود و برای حل آن تلاش شود. اما نگران آن هستم که در ذهن ما کارگر فقط یک جسم ضعیف با دستانی سیاه یا پینه‌بسته باشد که صبح از خانه خارج می‌شود و آخر شب به منزل برمی‌گردد با صورتی خموده و خسته!

من نگران این هستم که تمام حرف‌ها پیرامون کارگر در «ماهیچه‌های» بدنش و مزد کار این ماهیچه‌ها خلاصه شود. در حالی که نه به ارتقاء شأن اجتماعی آن توجهی بشود نه به "فکر و اعتقادات" کارگر و نه حتی تصور این را بکنیم که بخشی از کارگران هیچ دغدغهٔ مالی ندارند و دغدغه‌شان موقیعیت اجتماعی است.

من نگران این هستم که آیا روزی می‌رسد یک نفر در خواستگاری با افتخار سر بلند کند و بگوید پدر من یک کارگر است! یا آقا داماد چه کاره هستند؟ با افتخار بگوید من یک کارگر هستم؟

من نگران سوء استفاده‌ها از مشکلات کارگران هستم و یکی از علت‌های مهم این ضعیف نگه‌داشته شدن کارگر به لحاظ اجتماعی را همین سوءاستفادهٔ سیاسیون از این قشر می‌دانم. در طول تاریخ در همهٔ کشور‌ها هرکس مخالف نظام موجود بوده، به کارگران رجوع کرده و مشکلات آن‌ها را علم کرده است و هیچ کس به فکرش هم نرسیده که کارگر خلاصه در "زور بازو" نیست و کارگر صرفاً طرف کسی نیست که مشکلات مادی‌ش را حل کند.

کارگر مثل تمام اقشار جامعه «فکر» دارد و یک موجودِ ماده‌محور نیست. نمود بارز این خصیصه‌ را در دوران انقلاب اسلامی و بخصوص در دوران جنگ تحمیلی مشاهده کرده‌ایم. کارگرانی که شاید نماد بارز آن‌ها «شهید عبدالحسین برونسی» باشد.(+) (+)
کارگرانی که نه تنها دغدغهٔ «نان» نداشتند بلکه حاضر بودند به خاطر اعتقاداتشان از‌‌ همان اندک نان خود هم بگذرند چون می‌دانستند عزت واقعی در‌‌ همان اعتقاداتشان است و کسی از آن‌ها سوء استفاده نمی‌کند که هر ساله فریاد «واکارگرا» سر بدهد اما دم انتخابات که شد با شعار «هرچی جوات موادة … » قشر پایین جامعه را تحقیر کند!!

از آن طرف هم قشری داریم به اسم «معلم» که تا اسم آن می‌آید انبوهی از کلمات قشنگ و در صدر آن‌ها «فداکاری» پشت سر هم ردیف می‌شوند و انگار قرار است به اسم همین «فداکاری» نیازهای مادی یک معلم نادیده گرفته شود. بله معلم "فداکار" است اما مشکلات مالی دارد که چه بسا بیشتر از مشکلات مالی یک کارگر باشد. بله "معلم" داناست اما هرگز و هرگز به این معنا نیست که "معلم" از "کارگر" آگاه‌تر است.

نمی‌خواهم بیشتر از این طولانی بشود این نوشته. فقط می‌خواهم بگویم همه قبل از شغلشان «انسان» هستند و هر انسانی حق دارد خلاصه در «مال» یا خلاصه در «روح» نباشد و فرای از موقعیت شغلی‌ش یک «تفکر» داشته باشد که با آن «تفکر» شناخته بشود و باید برای این "تفکر" ارزش قائل بود و هیچ کس را در هیچ چیز "محدود" نکرد.

اگر اینگونه فکر کنیم آنوقت می‌توان امیدوار بود که کارگران ایرانی بتوانند برای احقاق حقوقشان به راحتی‌"اعتراض"، "تحصن" و یا حتی "راهپیمایی" داشته باشند و هیچ کس هم حق نداشته باشد این اعتراضِ به مسائل مالی را دلیلی برای مخالفت کارگران با موقعیت سیاسی بداند.

پــــ نـــــ
بهترین حمایت از کارگران ایرانی، خرید کالای آنهاست.
دیروز صحنه‌های قشنگی توی خیابون بود. دست هر کودکی یه هدیه‌، یا گلی که داشت می‌برد برای معلمش. خیلی دوست دارم بدونم در کشورهای دیگه هم روزی به اسم روز معلم هست که چنین صحنه‌هایی درش دیده بشه؟

صفحه 1 از 3123