وکیلانه » سبك زندگي اميرعلي
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته سبك زندگي اميرعلي

قتلگاه المهدی

شهریور ۲۷ام, ۱۳۸۹ دسته جنگ و جبهه, سبك زندگي اميرعلي, عکس نوشت | ۱۴۵ دیدگاه »

به نام خدای زهراء

این متن مربوط به روز یکشنبه این هفته بود که بعد از رسیدن به منزل نوشتمش اما دیدن تصاویر اهانت به قرآن باعث نتوشتن متونی شد که این نوشته رو به تاخیر انداخت

حسی عجیبی است ؛ روز تعطیل  بعد از نماز صبح سرت را بر بالین بگذاری امـــا هر چه کنی خواب بر چشمانت نیاید ،  و مشغول بحث مفصلی باشی بین خودت و دلت باشی  !
پلک هایت را که روی هم بگذاری در خاطرت زنده شود یاد فاطمیون . یاد شلمچه ، یاد فکه ،  یاد مجنون ؛ و حسابی هوایی شوی اما چشم که باز کنی دلت به  خودت نهیب بزند که :  چرا دلتنگ جیهه ها شدی ؟ چرا  یاد سرزمین نینوا کرده ؟  زود تند سریع جواب بده ….
و تو جواب بدهی که : ایکاش در آن زمان بودیم تا دل را به عشق یار صفا می دادیم ، آن زمان راه برای خودسازی باز بود.
و درست در این زمان است که دلت ، یک پس گردنی آبدار حواله ات بکند و بگوید : چی می گی ؟ اینها همه بهانه است و تو اگر واقعا اهل جهاد اکبر باشی چه جنگ باشد و چه صلح راه تو از کرب و بلا می گذرد و اولین شرط ورود به سرزمین بلا ، همانا قربانی کردن نفس است  و بریدن سر هوا !
مدتی به خواب می روی امـــا  ، نه …. نمی توانی ، آشوب کرده دلت ،  درونت را . باید فکری کنی . روز تعطیل است، سومین روز بعد از رمضان ،  رادیو تلوزیون های خاموش ، فضای آرام ، هوای معتدل  ، عدم مشغله کاری ، جایی گرم و نرم همه وهمه آماده ی خوابی راحت و آسوده است امــــا ، نه ….  کار دل بالا گرفته . تنها راه اس ام اس زدن به ” محمد” است .
“پایه ای برویم فتح المبین ؟”  به یک دقیقه نکشید جواب داد :  “چاکرمندیم ، دم درم .  بیا !”
بسم الله گفتم و استارت ماشین را زدم . از اینجا تا شوش ۳۶ کیلومتر است و خانه ی  “محمد ” در ابتدای جاده ی خروجی شهر. بالا و پایین ندارد دارالمومنین ، شمال و جنوبش یکی است . در تمامی کوچه هایش عطر لطیف شهادت پیچیده و هیچ خیاباتی نیست ، تاکید می کنم هیچ خیابانی نیست که در آن خانواده ی شهید نباشد . همه جا بوی خوش بهشت می وزد و یقین دارم هیچ کجا حتی خرمشهر هم اینگونه بوی شهادت نمی دهد. و این است راز حرف امام راحل که دعوت برای رفتن به زیارت امام رضا را قبول نکرد و فرمود اگر بنا باشد روزی از تهران خارج شوم اول جایی که می روم دزفول است !
…. به شوش رسیده ایم . بیش از ۵۰۰ بار اینجا بوده ام اما حتی یکبار هم هوس نکرده ام به قلعه ی تاریخی و بسیار زیبایش بروم   . می گویند اینجا اولین پایتخت ایران بوده اما پایتخت دل من جایی دیگری است ،  دل من ۸ کیلومتر آن طرف تر است . فتح آشکار ! محلی که مکان بزرگترین عملیات جنگ است ، جایی که ۱۸ ماه عملیات شد تا ازاد گردید و نقطه ای ست بسیار استراتژیک . نوعی بلندی که مشرف است به  تمام شمال خوزستان و باب دل صدام است تا سلاح های خود را آنجا مستقر کند و  از آنجا موشک ۱۲ متری بیندازد در کوچه های ۹ متری دزفول !!!   از همین جا بود که موشک زدند و درست کوبیده شد به منزل روبه رویی خانه ی ما و ۷۳ نفر به یکباره پودر شدند !

از همین جا بود که همانند نقل و نبات گلوله ی توپ ریختد بر سر خانه ی ” محمد”  پدرش که  جبهه بود جان سالم به در برد اما مادر و مادر بزرگ و پدربزرگ و سه تا خواهر و برادر ۴ ماهه اش پودر شدند و حالا ست که می فهمم چرا  “محمد” به یکباره محکم پا به زمین اینجا  می کوبد !
از همین جا بود که  به خاک و خون کشیدند مردمی را که مردشان در جبهه در جنگ بود و باورم این است رزمندگانی که از شهرهای جنگی عازم نبرد بودند ثوابی دو چندان داشته اند چرا که برعکس تمام رزمندگان ، که خانواده هایشان دل نگران فرزندانشان بودند ، این رزمندگان وقتی از عملیات برمی گشتند حتی جنازه ی دختر ۳ ساله اش هم باقی نمانده بود تا برای بار آخر در آغوش بگیردش . امـــا چه سری در این خاک است که شده دل آرام ما …
دمای هوا چیزی حدود ۵۶ درجه ! بود و  تا شعاع  ۵ کیلومتری جانداری بجز ما دو نفر نبود ،از ابتدا قصد داشتیم از این مکان وارد شویم و ۲ کیلومتری پیاده روی کنیم در این خاکریز که آقای سرخه می گوید هر یک متر آن را بیش از سه هفته تلاش کردیم تا بدست بیاوریم . اینجا ورودی خاکریزی است که  باورم این است جایی زیباتر از این دو کیلومتر در دنیا وجود ندارد . برخی دلایلم این هاست
* شاید چندین بار در متن ها خوانده باشید که اشاره کرده ام  “منافقین گلوی  جوانی را با درب قوطی حلبی روغن  بریده اند !”  بارها با خودم فکر می کنم چقدر زنجر کشید این  عبدالله . عکس عبدالله را به در نمایی بسیار زیبا قبل از عملیات بر دیوار اتاقم نصب کرده ام که پایان همین نوشته قرارش می دهم  و ابتدای این خاکریز محل همان جنایت هولناک است .
* این خاکریز در حقیقت شیاری است که رزمندگان ۱۸ ماه از طریق آن تلاش می کردند به ارتفاعات بالای آن برسد و ماشین جنگی دشمن را که مرتب روی سر مردم شهر گلوله می ریخت از کار بیندازند . بارها تک زده اند و اهل رزم می داند سخت ترین کار در جنگ دستیابی به بلندی است و اساسا جنگ را کسی پیروز است که ارتفاعات را فتح کند . در تمامی طول این خاکریز شیارهایی فرعی وجود دارد که هر کدام قتلگاهی است از اجساد رزمندگانی شهدایی که تلاش  می کرده اند به بالا برسند ولی با تیربار دشمن به شهادت رسیده اند .
* حسینه ای بسیار با صفا وجود دارید در طول راه که رزمندگان با گونی های خاک آنرا بنا کرده بودند و عجیب از آن  زمان تا کنون دست نخورده مانده است و کربلا رفته ها می گویند  ۲ رکعت نماز در آن هیچ فرقی با خواندن دو رکعت نماز در بین الحرمین ندارد !
* نقطه به نقطه ی آن جای سخن دارد  اما علت علاقه ی من به این شیار چیزی دیگر است که یک بار خودم را لو دادم … عکس بالا همان روز است ….

این همان خاکریز است  . امــــــــــــــــــــــــــــــا تازه می خواستیم وارد بشویم و عکس بگیریم از تمامی این امکان زیبا که صدایی مهیب از پشت سر آمد … سر که برگرداندیم گله ای ! سگ فوق خشن دیدیم که با زبان های آویزان و پارس کنان با سرعت برق به سوی ما می آیند . چاره ای نبود بجز فرار به درون ماشین .
تا کنون با این سرعت ندویده بودیم مقداری که صبر کردیم راهشان را کشیدند و رفتند اما چه کسی جرات می کرددیگر  وارد آن خاکریز شود و “محمد” می گفت یادت باشد خانه که رفتیم اندیشه کنیم ببینیم چه کرده ایم که راهمان ندادند !

اما جایی دیگر هم هست در اینجا با نان ” قتلگاه المهدی ”  نمی توانم بگویم کدامیک از این دو مکان زیباتر هستند. با تصاویر قرار می دهم توضیحات مفصل را شاید شما بتوانید تشخیص دهید … اگر آماده ی سفر هستید بسم الله …

ادامه دارد

صفحه 16 از 16« بعدی...1213141516