وکیلانه » سبك زندگي اميرعلي
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته سبك زندگي اميرعلي

آخ جون وبلاگ!

مارس 4th, 2015 دسته درون گفتمانی, سبك زندگي اميرعلي, همینجوری نوشت | 22 دیدگاه »

مثل پسربچه‌ی 12 ساله‌ای که در ظهرِ خُنک اوائل تابستانِ 76، آلوچه‌ی سبز به دست کنار خیابان ایستاده، فوتبال بازی کردن دوستانش را تماشا می‌کند و هی این پا و آن پا می‌کند که یکی او را به وسط زمین برای بازی دعوت کند، منتظر بودم یکی مرا به این بازی وبلاگی دعوت کند. پس مچکرم “آبی“.

داستان چیست؟ خوابگرد یک بازی وبلاگی راه انداخته که در این خُشک‌پُستی وبلاگستان، بیایید تاریخچه‌ی وبلاگتان را بنویسید. خودش نوشته. از چند نفرِ دیگر هم خواسته که بنویسند. وبلاگِ آبی در این باره نوشته و از من هم خواسته که بنویسم. آلوچه‌ های سبز را به کناری پرت کرده ام و می‌خواهم بنویسم. خدا را چه دیدی. شاید همین، شروعی شد برای دوباره نوشتن.

من هم مثل همه. اولین وبلاگم را در بلاگفا راه انداختم. بهمن 85 بود. آن زمان تمرکز مطالعاتیم روی مذاهب دراویش بود. بخصوص سلسله ذهبیه. تقریباً تمامِ مطالبِ آن وبلاگ در نقد دروایش نوشته می‌شد. خاطره ام از آن وبلاگ؟ خنده‌ام می‌گیرد. مثلاً‌ می‌خواستم مخفی باشد و کسی متوجه نشود من آنرا می‌نویسم؛ اما آدرسش را گذاشته بودم: asz110 دات بلاگفا. علی صفایی زاده! اسم‌ش اما همان آینده از آن حزب الله بود.
این جمله را خیلی دوست داشتم. به نظرم ترجمه‌ی آیه‌ی “و نرید انمن علی الذین…” هست. اما حتماً اسم مناسبی برای وبلاگ نیست. چون طولانی‌ست. و از همان اول مخاطب را به قضاوت وا می‌دارد. اگر الان بود می‌گذاشتم “وکیلانه”. اسمی که چند بار به سرم زده برای همین وبلاگ فعلی هم تعویض‌ش کنم. یک سال و نیم آنجا نوشتم. بعد به شدت دچار وسواس شدم. یادم هست شبهای متوالی پیش خودم فکر می‌کردم اگر همه‌ی اینهایی که توی وبلاگ نوشته ام اشتباه باشد چه؟‌ آنوقت مسئولیت شرعی آن چی می‌شود؟ وسواس ِ افتاده به جانم تا جایی ادامه داشت که یک روز صبح بعد از نماز، بدون معطلی کُل وبلاگ را حذف کردم! البته این کار وسواسم را درمان نکرد. از آن به بعد تا مدتی جایی کامنت هم نمی‌گذاشتم!

حوالی سال 87 دوباره نوشتن را شروع کردم. احتمالاً‌ درمان شده بودم. شایدم پُست کلفت. دوباره در بلاگفا. با همان اسم “آینده از آن حزب الله”. آنجا بیشتر وبلاگ بود. همه چیز می‌نوشتم. تا رسید به قبل از انتخابات 88 . چقدر ذوق می‌کردم وقتی آنلاین وبلاگم روی 4 یا 5 بود. کامنت هم زیاد داشتم.  تا بعد از انتخابات 88 همان بلاگفا بودم. بعد وبلاگ را منتقل کردم توی میهن بلاگ. اوج وقایع 88 بود. و اوج وبلاگ نویسی من. مطلب قبلی را تمام نکرده بودم به فکر نوشتن مطلب بعد بودم. کامنت هم خیلی زیاد داشتم. تقریباً یک روز درمیان می‌نوشتم. اکثر قریب به اتفاق دوستان مجازیم را توی همین میهن بلاگ پیدا کردم. وبلاگم روی میهن بلاگ اوج جوانی و خامی بود. نمیشود گفت از مطالب نوشته شده در آنجا پشیمانم. ولی به شدت خام بودند. به شدت صادقانه و بی توجه به بازخورد. و به شدت تابعی از اولین دوستی‌های مجازی. همین هم سبب شده به خاطر انتقاد به فیلتر شدن وبلاگ حسین قدیانی فلیتر شوم. البته یک هفته بیشتر طول نکشید.

  وضعیت وبلاگ به گونه‌ای بود که ناگزیر بودم روی دامین شخصی منتقل شوم. کارهای زیادی می‌خواستم انجام بدهم و بدون دامنه‌ی شخصی نمی‌شد. اگر بلاگفای اولی، آ اس ضد 110! کودکی من باشد. بلاگفای دومی نوجوانی من بود. میهن بلاگ جوانی من ممزوج شده با هیجانات 88 و دامین شخصی ورودم به دنیای میان سالی. پُر از آرامش. پُر از استقلال از دیگران. روی دامین شخصی، خودِ خودم بودم. خودِ واقعیم. همین آرامش و تجربه باعث شده مطالبم بازخورد‌های خوبی داشته باشند. هم کامنت زیاد داشتم. هم بازدید خوبی و هم بازخوردِ قابل قبول. یکبار مطلبی نوشتم با عنوان “سیلی محکمی که اروپا از همین حسینیه خورد“. بدون اغراق صبحِ فردا تمام سایت‌های اصولگرا آنرا بازنشر کرده بودند. بعدها در اوج به لطف دوستان و البته به خاطر مطلبی که خودم در این باره (+) نوشته بودم یکی از برگزیدگان چهره بلاگ 90 شدم. با پول جایزه‌ی چهره بلاگ تبلت خریدم. :)

  خاطره تلخ و شیرین زیاد دارم. بارها با وبلاگ نویسی لذت را تجربه کرده ام و بارها عصبانی شده ام و خندیده ام. واقعاً با وبلاگ نویسی زندگی کرده ام. وبلاگ نویسی باعث شد به دنیای اطرافم دید دقیقتری داشته باشم تا از دل آنها سوژه بردارم. برای منِ بچه شهرستانی شاید وبلاگ تنها چیزی بود که می‌شد با آن از حصار شهرستان خارج شوم. از همان اول هم در شبکه‌های اجتماعی بودم، خاطرات شیرین گودر و توییتر. اما وبلاگ نویسی زمینه ساز همه‌ی اینها بود. تقریباً‌ طعم هرچیزی را که یک وبلاگ نویس می‌تواند بچشد چشیده ام. از بازدید فراتر از انتظار تا 343 کامنت ذیل یک مطلب و بازنشرهای فراوان. انتخاب شدن در مسابقات. دعوت شدن به عنوان وبلاگ نویس برای سخنرانی و البته الحمدلله بجز احضار و دادگاه :)

 اما یکی از بهترین اتفاقات وبلاگ‌نویسی من بیستم خرداد 90 افتاد. خطاب به دوستانِ سبز  پُستی نوشتم که بیایید بجای اینکه دُور از هم توی وبلاگ حرف بزنیم، هر کدام اجازه بدهیم پُست بعدی وبلاگمان را مخالف فکریمان بنویسد. اول محمد معینی عزیز ایمیل زد که موافقم. بعد آرمان امیری و بعدتر حمزه غالبی. با رازِ سر به مهرِ‌ محمد معینی تبادل پُست کردم و این خوش آیندترین اتفاق ممکن بود. من از فضایِ‌ حصار مانند خارج شدم و دوستانی پیدا کردم که در کنار دوستانِ همفکر قبلیم بسیار از آنها آموختم. از هر دو. و دیدیم می‌شود در اوج اختلاف فکری با هم دوست بود و پا به پای هم رُشد کرد. بدون تحمیل عقاید. این نمایی از جامعه‌ی آرمانی من بود که در فضای مجازی به وقوع پیوست.

احساس می‌کنم این نوشته دارد خیلی طولانی می‌شود. اما باور کنید هنوز هم حرف برای گفتن دارم. چون آشنایی با وبلاگ نویسی بهترین اتفاق زندگی من بوده. هرگز وبلاگ خوانی را ترک نکرده ام و تقریباً‌ هر روز وبلاگ می‌خوانم. اما این روزها بیشتر از هرچیز دوست دارم دوباره بنویسم. کاش بشود.

دعوت می‌کنم از آب و آتشدانشطلب. آهستان پیچک سر به هوا، راز سر به مهر، مجمع دیوانگان، محمدمسیح یاراحمدیٰ و ساما که در این بازی شرکت کنند.

فاذا نحن قتلنا، کنا وفینا و قضینا ما علینا

دسامبر 7th, 2014 دسته دلتنگی‌های سه‌ شنبه‌‌ای, سبك زندگي اميرعلي | 5 دیدگاه »

وقتی همیشه و هرلحظه بیادش هستی. وقتی هرصبح بعد از نماز زیارت عاشورایت ترک نمی شود. وقتی هر سه شنبه روضه اش را می خوانی ولو شده به چند خط در وبلاگت. وقتی دلت بی قرارِ بی قرارش هست. کربلا نمی روی. وقتی هر روز انتظار رفتن داری، خبری نیست.
اما در اوجِ بی توجهی و “توی این وادی ها” نبودن، وقتی که در برنامه های چند ماهه و حتی یکساله ات هم جایی برای رفتن به سفر قرار نداده ای. دلت می خواهد بروی ولی اولویت چندمت شده یکهو نمی دانی چطور می افتی توی وادی گذرنامه گرفتن.
هرچند توی همان وادی گذرنامه گرفتن هم پیشِ خودت می گویی “حالا گذرنامه که باید داشته باشم”. حتی وقتی به دوستانی که می خواهند پیاده بروند میگویی من را هم حساب کنید حالا یا می آیم یا نه. و خودت باورت نشده. یعنی می خواهم بگویم اینقدر توی حال و هوایش نیستی تا اینکه یک روز صبح می بینی همسرت دارد کوله برایت می بندد و شب باید حرکت کنی. دقیقا همان موقع که دیگر باورت شده راهی هستی یاد “کشتی نجات” بودنِ حسین می افتی.

کشتی نجات همین است دیگر. وقتی خودت داری شنا می کنی از دور تو را نگاه می کند. اما همینکه داشتی غرق می شدی، همینکه داشتی دست و پا می زدی سریعتر از همه خودش را می رساند… تا مبادا غرق شوی…

***

“تراز” یک آیتم هست برای سنجش میزان پیشرفت درسی. نمره ای است که از چهارهزار شروع می شود تا هشت هزار. هرچه بالاتر باشد بهتر است. گاهی دانش آموزی با ترازِ پنج هزار و هفتصد که تراز متوسطِ روبه بالایی حساب می شود گلایه می کند که از ترازم راضی نیستم. به او می گویم راضی نیستی یعنی چه؟ می گوید دوست دارم بالاتر باشد. می گویم یعنی خودت انتظار داری ترازت هفت هزار بشود؟ می گوید نه. می گویم خوب پسر خوب! وقتی خودت انتظار نداری چنین چیزی بشود یعنی تلاشت اینقدر نیست. پس حجم درس خواندنت را اینقدر بالا ببر تا انتظار ترازِ هفت هزار را هم داشته باشی.

حالا داستانِ حلایت طلبیدن قبل از سفر است. راستش به این حجمِ دل هایی که شکسته ام و غیبت هایی که کرده ام و کم کاری در حق همکاران و دانش آموزانم که می کنم مضطرب می شوم! من دوست دارم به بهشت بروم، اما حقیقتاً با این وضعیت انتظار بهشت رفتن را ندارم. انشالله از کربلا که برگشتم اولین کاری که می کنم این است که خیلی محکم جلوی غیبت کردن و غیبت شنیدن می ایستم. حتی برای یک ثانیه هم به خودم اجازه نمی دهم دیگران را قضاوت کنم. به خدا خیلی سخت است جبرانش. مجبور می شوی از کسی که به تو ظلم کرده و متنفری معذرات بخواهی و طلب بخشش کنی.

به هر حال لطفا حلال بفرمایید. حالا نه اینکه من از شما متنفر باشم ها! :)

***

اولین باری است که بعد از زندگی زیرِ یک سقف می خواهم بیشتر از سه روز از او دور باشم. می گویند برای رفع دلتنگی خوب است آدم زیاد سوره ی انشراح بخواند.

تیترِ این نوشته جمله ای است که عباسِ علی شبِ عاشورا به حسینِ فاطمه گفت.

الیس الله بکاف عبده ؟

اکتبر 21st, 2014 دسته اجتماعی, سبك زندگي اميرعلي, طلبه نوشتنی ها | 12 دیدگاه »

چهار پنج نفری میشوند. همیشه از حوالی ساعت 10 شب، نبش خیابانِ محله ی ما می‌نشینند. تا هر وقت که خوش بگذرد!  آدم های داغونی هستند. هم تیپشان. هم اخلاقشان. هم فرهنگشان. کلا!
از همان ها که اگر یکیشان پیر بشود و یک رمان نویس بخواهد توی داستانش از او نام ببرد هیچ لقبی برازنده تر از پیرمرد آب زیپو برایش نیست.
غروب، از سر کار که برمیگشتم خیلی اذیت بودم. از خیلی از چیزها. میخواستم بیایم شب افکاری که باعث ناراحتیم شده بود را با استادی و عزیزی در میان بگذارم. یکهو به ذهنم رسید تا حالا شده بخواهم مشکلات زندگیم را با آن چند نفر زاغارتِ محله درمیان بگذارم؟ طبیعتا جوابش منفی بود. هرگز چنین کاری نمی‌کردم.
پس چرا باید با آن عزیز یا استاد در میان بگذارم؟ چون در ذهن من آنها بالاتر از آن جوانهای آب زیپواند؟ بعد به ذهنم رسید خوب چه کاریه؟ خودت جای خدا باشی ناراحت نمیشوی؟ آن چند نفر آدمی که در ذهن من بالاتر از جوانهای محله اند، برای خدا آب زیپواند.
حالا مشکلاتم را با آنها در میان نگذاشته ام، و به طرز عجیبی خیلی سرحال ترم. دست کم هم مشکلاتم را دارم و هم عزت نفسم را و هم خیلی چیزهای دیگر.

.

.

* تیتر آیه ی 36 سوره زمر است: “آیا خداوند برای بندگانش کافی نیست؟”

هوا دوباره ناز می‌شود…

اکتبر 13th, 2014 دسته سبك زندگي اميرعلي, لبخند امیرعلی‌‌ | 4 دیدگاه »

این دو ماه آخر وقت کم آوُردم. شاید واسه اینکه سربازی برام زندان بود و بعد از اون احساس رهاشدگیی داشتم که دلم نمی خواست با درس محدودش کنم و باعث شد اوائل کمتر درس بخونم. به هر حال حالا وقت کم آوردم و لاجرم بجای پنج و سی صبح ها چهار و سی باید پا شم.
خیلی خوبه.  سکوت خونه و خنکی هوا وقتی با اینترنت رایگان ممزوج می شه حتی می شه گفت عالیه. یه فیلمی چیزی می ذارم رو دانلود. تمام نرم افزارهای گوشی و تبلت خودم و خانومم رو می زارم بروز بشن و می شینم به درس خوندن. تا میاد خوابم بگیره اذانه. بعد از نماز دوباره درس تا حوالی روشن شدن هوا که دوباره تا میاد خوابم بگیره کتونی پام می کنم و ورزش کنان می رم نانوایی و آشی چیزی و آخ که اگه بانو کلپیچ دوست داشت. حیف که از این نعمت محرومم. البته فعلاً. چون برنامه هایی برای کلپیچ خور شدن بانو دارم. البته اگر بتونم چهره کریه اما مظلوم گوسفند رو از ذهنش پاک کنم.
القصه.  این وسط مسطا هم جار(+) رو باز می کنم و روزنومه هم می خونم. مثلاً وسط بحث شیرینِ الزامات خارج از قرارد با بیان شیرین دکتر شهبازی، تیترهای چپرچولاق روزنامه ها رو می خونم و خدا رو شکر میکنم که چه خوبه دورم از این فضاها. اگر خیلی خواب بخواد مستولی بشه، اینوریدر رو باز می کنم و وبلاگ‌هایی رو که قبلاً علامت‌گذاری کرده بودم می خونم و واقعاً انرژی می گیرم. فقط یه مشکل کوچیک این میون وجود داره. روزی که اینجور بیدار شده باشم حوالی ساعت 10، 11 سرِ کار خوابم می گیره :/

.

.

با چند تا از دوستان ، بحث سبک زندگی اسلامی رو پیگیری می کنیم. البته نه به اون غلظت زننده و دستمالی شده ی این کلمات. خیلی کاربردی. بخصوص در زمینه تغذیه و رفتار با دیگران. اما هر کاری می کنیم خواب رو نمی تونیم اسلامی کنیم.
دو تا مشکل هست. اول اینکه تا اونجا که من فهمیدم تو مباحث اسلامی وعده ای مثل ناهاری که الان ما می‌خوریم وجود نداره. در ثانی خواب بعد از ناهار نه تنها وجود نداره که مضر هم دونسته شده. حالا بماند ناهار کجا میره تو وعده های اسلامی. ولی جالبه که این خواب بعد از ناهار میاد حوالی همین 11 و اینهای صبح. کاش کارم آزاد بود این حوالی می رفتم می گرفتم می خوابیدم. نه اینکه برای فرار از خواب به هر ترفند و حیله ای دست بزنم. از جمله نوشتن تو وبلاگی که خیلی دوستش دارم! : )

خدایا این دو ماه آخر رو خودت به خیر بگذرون!

صفحه 3 از 1612345...10...قبلی »