وکیلانه » سبك زندگي اميرعلي
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته سبك زندگي اميرعلي

نوشته ای برای شروعِ دوباره نوشتن

اکتبر 2nd, 2014 دسته سبك زندگي اميرعلي, همینجوری نوشت | 7 دیدگاه »

تا همین چند سال پیش دست نیافتی بود و رویایی. اسمش رو که جایی می دیدم ناخودآگاه یه خنده ی بزرگ رو لبم می‌نشست. از اینکه روزی اسمش کنار اسمم باشه مثل بچه ها ذوق میکردم.  ولی حالا که خودش اومده چشمک میزنه. خودش، خودش رو عرضه کرده و هی افاده میاد که بیا دیگه مگه خودت منو نمیخواستی. بیا منو بگیر. هیچ اشتیاقی برای وصالش ندارم. بنده خدا خبر نداره اون که یه روزی اینهمه دوسش داشت، حالا دیگه از خواستنی های دم دستی و زودگذر خسته شده. خبر نداره دیگه حوصله دنبال دوست داشتن هام دویدن رو ندارم. خبر نداره دیگه دنبال هدفم نه وسایل رسیدن به هدف. خبر نداره دنبال ثباتم  و قرار. خبر نداره دیگه اون پسربچه ای نیستم که بخواد رویاپردازی کنه.
و اینهمه تغییر بیشتر از همه برای خودم عجیبه، هیچ وقت فکر نمی‌کردم قبولی حقوق دانشگاه شهید بهشتی اینقدر برام عادی و کم ارزش باشه، ولی خوب به دلایلی که بالا گفتم نه تنها برام عادی بود بلکه اشتیاقی هم برای رفتن ندارم.

.

.

دروغ چرا. همیشه فکر میکردم وقتی قبول بشم میام کلی نُت میزنم و حتی گاهی نوتی رو که میخواستم بابت این موضوع بزنم رو تو ذهنم مرور میکردم، ولی حالا بعد از اینهمه که یه فرصت دست داد، به ذهنم رسید در موردش چیزی بنویسم. و شاید همین نوشته ته مانده همون عشق قدیمی باشه. به هر حالا بعد از یکسال و 6 ماه تلاش، و بریدن از خیلی چیزا از جمله همین نت و مهمتر از همه وبلاگ دوست داشتنیم، کمتر از سه ماه مونده به آزمون قضاوت و دارم به اون فکر میکنم. کسی چه میدونه، شاید چند سال دیگه افاده های قضاوت هم برام عادی بشه. اساسا کار دنیا این‌جوریه، هر وقت به 100 فکر کنی نه تنها به نود میرسی، بلکه رسیدن به 90 هم برات بی اهمیت میشه.

( اگر خدا بخواهد، ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم همراهی کنند، دوباره می‌خواهم لذت نوشتن در وبلاگ را مزه کنم. این وبلاگ، کُنجِ دِنجِ من است و خاطرش برایم خیلی عزیز. دلم می‌گیرد وقتی مغموم و افسرده می‌بینمش. با شیب ملایم دوباره می‌نویسم اینجا. خدا را چه دیدی شاید شیب ملایم‌ش مثل شیب ملایم افزایش قیمت ها شد :wink: )

یکی از صدها دلایل خلوتی نمازجمعه

آوریل 14th, 2014 دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, درون گفتمانی, سبك زندگي اميرعلي | 27 دیدگاه »

“چقدر خوشبختن کسایی که محل کار و تحصیل و ازدواج و زندگی و تولدشون یکیه”
از خانه تا فرودگاه توی تاکسی هزار بار این جمله را توی ذهنم مرور می کنم. همیشه همینجور است. آدم ها وقتی شرایط شان تغییر می کند تازه به یادِ داشته هایشان می افتند و به وضعیت قبلی شان غبطه می خورند. اما جالب است که دقیقاً وقتی بعد از تغییر، دوباره به شرایط عادی باز می گردند داشته هایشان برایشان عادی می شود. و توی همین موقعیت هاست که آدم معنی “قُتل الانسان. ما اَکفره” را می فهمد. دو سه بار که این وضعیت برای آدم تکرار شد، بعد از سختی برایش راحتی فراهم شد، دوباره ناشکری کرد، دوباره سختی، دوباره آسایش و بعد هم که ناسپاسی کرد انگار خودش هی دوست دارد بگوید:”قُتل الانسان. ما اَکفره!“.

” آقا! چهار تومن”. توی همین افکار هستم که راننده تاکسی انگار برای بار دوم داشته باشد بگوید. با اشاره به درب فرودگاه، من را از افکارم جدا می کند. چهار تومن را که می دهم، پیاده که می شوم، وقتی دارم وسائلم را توی نقاله ی بازرسی ورودی فرودگاه می گذارم تازه دوزاریم می اُفتد و توی دلم یکهویی می گویم:”قُتل الانسان!” اما نه برای ناسپاسی. برای گرانفروشی و نامردی!
تاکسی همه جا سه و پانصد می گیرد، اسم فرودگاه که می آید پانصد می کشد روی کرایه. “قُتل الانسان. ما گرانفروشا!”
دارم به شماره ی تاکسی که آن جلو چسبانده اند تا روزی اگر خطایی کردند زنگ بزنیم و شکایت کنیم فکر می کنم و، یادم نمی آید.

وارد که می شوم یک جای خلوت پیدا می کنم. می نشینم. چون حدود یک ساعت تا پرواز باقی مانده! تقصیر من نیست. آقای پدر کافی است بفهمد بلیت داری. دقیقا از دو ساعت قبل تلفن پشت تلفن که دیرت نشود. و تنها چاره این است که پناه ببری به محل بلیت، تا زنگ که زد بگویی: “بابا؛ دستت درد نکنه. رسیدم و منتظرم.” و بعد دیگر زنگ نمی زند. البته تا برسی.

جایی که پیدا کرده ام خلوت است. اینترنت پرسرعت رایگان هم دارد. غرق اینترنت که می شوم یکهویی احساس می کنم پشت سرم شلوغ شده. سر برمی گردانم. پُشت سرم دری است که یک برگه ی کاغذ روی آن چسبانیده شده است.  روی کاغذ 7، 8 اسم نوشته شده و به فاصله حدوداً 12 سانتی متری (!) از در، انسانهایی به صف ایستاده اند. لیست انتظار برای همین پرواز است. 7، 8 نفر آدم که همه بدون استثناء کار ضروری و فوری برایشان پیش آمده، توی لیست انتظار پرواز هستند. یکی بیمار است و وقت دکتر دارد و چون در کشور زیبای ما وقتی کسی مریض شد، دردی بچز درد بیماری ندارد (!) ، فکر بلیتش نبوده.
یکی دیگر کار فوری اداری برایش پیش آمده. از همین کاغذ بازی های مسخره. بقیه هم مشکلاتی اینچنینی دارند. انگار پرواز هم جا دارد. حالا نه 8 نفر. ولی دو سه نفری جا می شوند. اما یکهو  فقط نفر اول به اش بلیت می رسد. و خوب نفر اول یک مادر پیر است که دخترش برایش وقت دکتر گرفته و تنهایی نمی تواند برود. اصرار روی اصرار. من از اصرار آن زن برای مادرش شرمنده می شوم. دردم می آید. ولی خوب چاره چیست؟  لابد پرواز جا ندارد. اما این آقا که هی دارد بلیت صادر می کند! ناخودآگاه چشمم به اسم یکی از بلیت های صادر شده می افتد. آقای … .

  فوراً مغزم دو حرف از حروف الفبا را پشت هم می چسباند و شانس می آورم که بلند ادایشان نمی کند. چون  زشت است یک آدم متشخص، کت و شلوار به تن وسط فرودگاه بگوید :”تُف”!
وقتی می خواهیم سوار بشویم, از آن گوشه یک آقا را می بینم که کیف به دست از بخش وی آی پی می رود تا سوار بشود. آن آقا عمامه به سر دارد. حالا عمامه اش مشکی باشد یا سفید، چه تفاوتی دارد؟  سر برمی گردانم. سمت دیگر پیرزن و دخترش نا امید از در فرودگاه خارج می شوند. سرم را به سوی آسمان می گیرم. هر لعنتی که غلیظتر از آنرا بلد نیستم نثار می کنم. نثارِ همان آقای امام جمعه ی عمامه به سر…

پ ن: ماجرا نه مربوط به فرودگاه دزفول است و نه تهران

عادت نمی‌کنم، عادی نمی شوم

فوریه 17th, 2014 دسته اجتماعی, سبك زندگي اميرعلي | 19 دیدگاه »

مشاورِ حقوقی و آموزشی یک موسسه ورود به دانشگاه بودن آرمان من نیست. ولی چه می‌شود کرد؟ آدم حتی برای رسیدن به آرمان‌ش هم بی‌نیازِ‌ از چرکِ کفِ دست نیست، چه رسد به اینکه متاهل هم باشد. این روزها که می‌گذرد، همه اش دلِ خودم را خوش می‌کنم به آینده‌ایی بهتر که از راه می‌رسد. و البته تلاش هم می‌کنم برای این آینده‌ی بهتر. برنامه هم دارم برای رسیدن به‌اش. به “لیس للانسان الا ما سعا”ی خدا (+) هم بیشتر از “عادت می‌کنیم”ِ زویا پیرزاد (+) اعتقاد دارم. البته گه گاهی هم که ناامید از آینده‌ می‌شوم که مثلاً از محمدصدرای منفی 5؟ ساله‌ام بپرسند پدرت چه کاره است  و صدرا بگوید “تو کانون کار می‌کنه‌:/” این جمله‌ی طلایی به دادم می‌رسد : ” که قرار نیست آدم به همه‌ی آرزوهایش در این دنیا برسد، در این دنیا به آرزوهایت نرسیدی هم نرسیدی. خیالی نیست اگر آن دنیا را از دست نداده باشی”. 

.

.

به هر حال این روزها که می‌گذرد، پُر شده از یک روز خوشحالی و یک روز دپرسی. آنقدر میان این دو حال تند به تند شیفت شده‌ام که دیگر نه خوشحالی‌هایش سرمستم می‌کند و نه دپرس بودن‌هایش لبخند را از لبم می‌برد. نمی‌دانم از بس توی نوجوانی‌م زندگی‌نامه خوانده ام از آدم‌هایی که با تلاش به چیزی که دیگران گفته‌اند نمی‌شود رسیده‌اند این‌قدر امیدوارم، یا از این است که آدم ایده‌آل‌نگری هستم؟

به هر حال، این روزها که می‌گذرد، طبق برنامه‌ام پیش می‌رود. به شدت سعی می‌کنم دچار روزمرگی نشوم. همه‌اش خاطراتِ نوجوانی‌م را مرور می‌کنم که برنامه‌ای برای 30 سالگی نداشتم! انگار احساسات، زیادی به مناطق عملیاتی سر زدن، همه‌اش با یک عده بودن یا هرچیزي دیگرِ برایم مسلم کرده بود به 30 سالگی نمی‌رسم که دستِ گل‌چینِ روزگار ما را با شهادت از این دنیا می‌چیند! (نخند آقا! نخند برادرِ من.) همه‌اش مرور می‌کنم دورانی را که با بچه‌ها توی فتح‌المبین می‌نشستیم و درباره نحوه‌ی شهادت نظر می‌دادیم که مثلاً کدام با کلاس‌تر است. غواص؟ تخریب‌چی؟ بر اثر شیمیایی؟ حالا کسی هم نبود بگوید جنگ کجاست؟ محمد که همیشه می‌گفت ترور شدن از همه با کلاس‌تر است. ته ته‌اش هم می‌گفتیم نشد می‌رویم فلسطین. یا اصلاً همین سر مرزهای خودمان. هر جوری که بود، چیزی غیر از شهادت برای آینده نمی‌دیدیم.

گاهی اوقات هم خاطرات دانشگاه را مرور میکنم. وقتی سرِ کلاسِ جامعه شناسی جزایی استاد گلدوزیان جامعه ی آرمانی مان را ترسیم می کردیم که مثلاً تا پنج سال آینده می خواهیم مقدماتش را کلید بزنیم.

اما، این روزها که می‌گذرد صبح‌ها وقتی پیاده می‌روم سرِ کار این خاطرات را با خودم مرور می‌کنم، عصرها که برمی‌گردم تعدادِ داوطلبین‌م را محاسبه می‌کنم ضربدر 2 بعلاوه ساعاتِ جلسات تهران که سرِ‌ماه چقدر می‌ماند ته‌اش؟ یا اگر خیلی حال‌م خوب باشد حساب کتاب می‌کنم ماه‌های باقی‌مانده تا آزمون قضاوت و سرفصل‌های خوانده نشده را.

این روزها که می‌گذرد مُعلقم بین روزمرگی و آرمان‌هایم. صبح دنبال آرمان‌هایم می‌روم شب با فکرهایم برمی‌گردم. اما حالا این نوشته را آمده ام بنویسم که بگویم فهمیده ام تا زنده ایم از معلق بودن بین آرمان و روزمرگی رهایی نداریم. به هر کجا هم که برسیم قرار نیست از این فکر و خیال ها رها بشویم. چون آدمیم و کمال طلب. اصلاً انگار زندگی جنگ و هروله ای ست بین رهایی از روزمرگی و رسیدن به آرمان ها. مرگ ما زمانی است که مغلوب شویم و عادت کنیم. وقتی عادی می شویم، می میریم. فقط این وسط باید حواسمان باشد فکر رسیدن به آرمان ها ما را از لذت بردن از روزهای زندگی باز ندارد و درگیرودارِ روزمرگی آرمانهایمان را تلف نکنیم و این؛ البته سخت است. خیلی سخت.

الدنیا؛ طَعمُهُ مُر…

دسامبر 19th, 2013 دسته زیربنایی, سبك زندگي اميرعلي, طلبه نوشتنی ها | 9 دیدگاه »

# جناب کوه! تو هر چقدر هم که بزرگ و با شکوه باشی، برای این زمینی ها باشکوهی، برای این زمینی‌ها با عظمتی. اما از این بالا قد یک بستنی زمستانی بیشتر نیستی. برای زمینی ها هر چقدر هم محکم و استوار به نظر بیایی از این بالا مثل همان بستنی زمستانی ملوس و شکننده به نظر میرسی، اصلا آدم دل‌ش می‌خواهد توی دستهایش مچاله ات کند. لیس ت بزند، یا این‌که کلا قورتت بدهد!
جناب کوه! میبینی چقدر دست یافتنی شده ای؟ تو که آن پایین بین هر درز و پستی‌ و بلندیت زندگی‌ها جاری‌ست از این بالا کاملا در تسخیری! تو که آدم‌ها برای رسیدن به نوک قله‌ات هر سختی را به جان می‌خرند، از این بالا نوک قله‌ات چقدر حقیر است. نه، ناراحت نشو و بابت این تحقیر کسی را شماتت نکن. مقصر فقط خودت هستی. بله خودت! که چسبیده ای به زمین و رهایش نمیکنی… .
آدم‌ها هندوانه زیربغل‌ت گذاشته‌اند و تو هم باورت شده که کسی هستی. اما فقط خودت مقصری! وقتی کسی به چیزی بچسبد کم کم خصوصیات همان را میگیرد، تو هم اگر از زمین دل بکنی از این بالا همه را مسخره میکنی… . حتی عظیم‌ترین ها را… . 

...

..

اصلا هر کسی شهامت دل کندن از زمین را داشته باشد این بالا برای خودش کسی می شود. حتی همین خانوم مهماندار هواپیما را ببین. کارش کار همان شاگرد شوفر‌های اتوبوس های اندیمشک تهران است، به مسافرین میرسد، تمیز میکند و کلاً اوضاع احوال داخل را راه می اندازد. تازه اگر مسافری تشنه باشد باید برود برایش آب بیاورد و بدهد خدمتش، صبر کند تا مسافر آب را نوش جان کند بعد بگوید امر دیگری ندارید؟ و برود.
کاری که اگر از شاگرد شوفرهای اتوبوس های اندیمشک تهران بخواهی، اول یک جوری نگاهت میکنند که زهره بترکانی بعد با لحن داش مشتی می‌گویند این لیوان! آن هم کلمن! برو بخور! منتظر جواب تو هم نمی‌مانند و دستمال یزدیشان را شترق می تکانند توی صورت‌ت و می روند. من خودم یک‌بار توی همین اتوبوس‌ها این حماقت را کردم و از یک شاگرد شوفری تقاضای آب کردم. تا انتهای راه یک جوری نگاه‌م می‌کرد که انگار ارث پدری‌ش را خورده‌ام. یک جورهایی نگاه‌م می‌کرد که مطمئن شدم اگر میانه‌های راه و در استراحت‌گاه‌ها برای قضای حاجت بروم صددرصد همه مسافرین را جمع و جور می‌کند و اتوبوس را راهی می‌کند که من جا بماند و دق‌ِ‌دلش را از این توهینی که به او کردم سرم خالی کند. ولی خانوم مهماندار آشغال غذای اضافه مسافرین را هم جمع‌می‌کند. نه فقط آب که اگر نیاز به دست‌مال کاغذی داشته باشی هم برایت می‌آورد اما فقط و فقط چون شهامتِ دل کندن از زمین را داشته و بیشتر از مسافرین روی هواست برایشان کلاس می گذارد و این زمینی ها او را آدم با کلاسی میدانند. میبینی؟ حتی به مقدار کمی هم دل کندن از زمین آدم‌ها را باکلاس میکند. چه رسد به دل‌کندن واقعی و دائمی از زمین.

# گفته‌اند که الدنیا؛ طَعمُهُ مُر. طعم دنیا تلخ است. هر کس دنیا زیر زبانش مزه کند یعنی وابسته‌اش شده، هر چند هی نق بزند و از آن بنالد، وابسته‌اش شده. اتفاقاً همین نق زدن‌‌ها نشانه‌ای‌‌ست بر اسیر دنیا شدن. فکر می‌کند به همه‌ی آروزهایش باید در همین دنیا برسد و چون نمی‌رسد هی نق می‌زند. هی می‌نالند. همه‌ی این‌ حرف‌ها را همه‌ی ما می‌دانیم اما باورمان نشده که این دنیا همه چیز نیست. به خیلی از آرزو‌هایمان اینجا هم نرسیدیم، نرسیدیم. آن‌وری هم هست.
کاش دل کندن ما آدم‌ها از دنیا به راحتی دل کندن یک هواپیما از زمین بود. اما اگر هم اینچنین بود باز ما آدم‌ها درست مثل همین طیاره‌سورای‌مان همه‌اش در فکر فرود بودیم و همه‌ی لذت در اوج بودن را با اضطراب فرود خراب می‌کردیم. کاش ما آدم‌ها ته آرمان‌مان کوه بودن نبود، ابر شدن بود…   

بعد این‌همه طیاره سواری بالاخره یک بار توانستم از وقتم استفاده کنم و توی طیاره یک متن بنویسم

بعد این‌همه طیاره سواری بالاخره یک بار توانستم از وقتم استفاده کنم و توی طیاره یک متن بنویسم

صفحه 4 از 16« بعدی...23456...10...قبلی »