وکیلانه » سبك زندگي اميرعلي
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته سبك زندگي اميرعلي

از زابل تا کوچه اختر

نوامبر 8th, 2013 دسته اجتماعی, اندر احوالات جنبش سبز, سبك زندگي اميرعلي | 10 دیدگاه »

ننوشتن خشکی قلم می آورد. یعنی هرچه کمتر بنویسی و هرچه فاصله ی بین نوشته های ت طولانی تر شود شروع دوباره برای نوشتن برایت سخت تر می شود. اما، خوب، باید از یک جایی شروع کرد. این یک سالِ گذشته یا به عبارت دقیق این 14 ماهِ گذشته و به عبارت اَدق (!) دقیقا از وقتی که رفتم آموزشی تا روزی که سربازی م تمام شد (حدود 16 روزِ پیش) موانع و مشکلات بسیاری سرِ راه آپ کردن وبلاگ وجود داشته.
آپ کردن یک پست برای وبلاگ شاید کمتر از 2 ساعت وقت بگیرد که تازه نوشتن شاید فقط 40 دقیقه از این دو ساعت را اشغال کند و بقیه اش صرفِ مسائل فنی و البته سرعت نت و بازی درآوردن های وردپرس می شود. اما نوشتن مقدماتی دارد. باید آدم مقداری توی فضای مجازی بچرخد، موضوعاتِ مختلف را مزمزه کند و بعد یکی را که بیشتر دغدغه اش است انتخاب کند و بعد البته اگر واقعاً دغدغه ای وجود داشته باشد نوشته خودش می آید.  و دقیقاً به همین خاطر توی 14 ماه گذشته واقعاً دشوار بود با ذهنی کوبیده شده توی پادگان بخواهم چیزی بنویسم. و اینگونه بود که در 14 ماهِ گذشته به طور میانگین هر ماه فقط 2 و نیم مطلب نوشته ام.

اگر دغدغه های ذهنی م واقعاً دغدغه باشند حالا موانع برطرف شده. هم سربازی م تمام شده و هم 14 روز می شود که دوران پرتلاطم عقد هم تمام شده و به آرمشِ زیر یک سقف رسیده ام. پس ان شاالله مرتب تر و منظم تر می نویسم و سعی می کنم روال به مرور به 14 ماه پیش برگردد. (نه این که برای خواندن نوشته هایم ملت صف کشیده اند!) :)

روز اولی که وسائل رو بردیم خونه و همسر که اون گوشه نماز می خونه

روز اولی که وسائل رو بردیم خونه و همسر که اون گوشه نماز می خونه

برای شروع دوست داشتم درباره یکی از این سه موضوع بنویسم.

اول ترور دادستان زابل. ماجرای دردآوری که زنگ خطری است برای مسئولین امنیتی. به نظرم سرعت و شدت برخورد با عاملان این حادثه باید بسیار بالا باشد. امنیت مقوله ای است که ابداً تعارف و دمکراسی (!) نمی پذیرد. حکومت اولین وظیفه اش تامین امنیت است و در خصوص مسائل جزایی باید بی پروا عمل کند. همین ایالات متحده ی امریکا پای امنیتش که وسط باشد نه قواعد دنیای مدرن را به حساب می آورد و نه رسانه و افکار عمومی برایش پشیزی ارزش دارند. فقط و فقط به امنیت شهروندان ش فکر می کند و البته سیاستمدارانش معمولاً از این امنیت سوءاستفاده های زیادی می کنند. اما به هر حال امنیت از نان شب هم مهمتر است. برای یک لحظه خودمان را جای مردم استان سیستان و بلوچستان قرار بدهیم.

دوم. در روزهای گذشته تصاویری از دیدار آقای روحانی با خانواده ی شهدا و جانبازان منتشر شد.  بوسه ی ایشان بر چادر مادر شهید و خم شدنشان برای بوسیدن دست یک جانباز اوج این تصاویر بود. اما نکته ی مهم پخش این تصاویر از صداوسیما و در بخش های غیرخبری بود. این یک کار خیلی درستی است. کاری که زمان دولت اصلاحات و برای شخصِ آقای خاتمی انجام نمی شد. پخش این تصاویر باعث می شود شناخت دقیقتر و به واقعیت نزدیک تری از آقای رئیس جمهور داشته باشیم. و این، خیلی خوب است. 

سوم. حصرِ خانگی آقایان موسوی و کروبی و خانم رهنورد هزار روزه شد. زندان سخت است و حصر شاید از آن هم سخت تر. در پاسخ به غیرقانونی بودن برخی می گویند موضوع مصوب شورای عالی امنیت ملی است. تا آنجایی که سوادِ من قد می دهد خودِ قاضی هم بدون دلیل نمی تواند بیشتر از 72 ساعت کسی را بازداشت کند. تنها وجهه قانونی موضوع می تواند دستور مستقیم ولی فقیه باشد. یا تفویض اختیاری که به عالی ترین مقامِ قضایی داده شده باشد.

به نظرم هرچه این حصر طولانی تر شود برگزاری دادگاه برای این افراد سخت تر می شود. و بعد از این همه مدت، آزادی بدون برگزاری دادگاه بلاوجه است. و برگزاری دادگاه هم ممکن است فایده حصر یعنی برگرداندن امنیت  و آرامش به جامعه را زیرِ سوال می برد. یعنی حرفم روی عدم آزادی این ها نیست. حرفم روی این است که  ایکاش تکلیف این ها مشخص می شد. مثلاً مدتِ کوتاهی بعد از حصر دادگاهی برگزار می شد تا مجرم بودن یا نبودن این افراد با رای قاضی مشخص باشد. روی این که راه برون رفت از وضعیت فعلی چیست هرچه فکر می کنم به نتیجه ی خاصی نمی رسم. به نظرِ شما بهترین راه برای تعیین تکلیف این سه نفر چه می تواند باشد؟

“حال خوب كن‌” شما كجاست؟

آگوست 31st, 2013 دسته اجتماعی, سبك زندگي اميرعلي | 18 دیدگاه »

جمعه‌ها يك ربع بعد از اذان، نماز مغرب‌ش شروع  مي‌شود. بعد از نماز حدود يك‌ساعت سخنراني دارد. اكثراً نماز را توي خانه مي‌خوانم و سعي مي‌كنم جوري وقت را تنظيم كنم كه اول سخنراني مسجد باشم. كم پيش آمده چندين هفته پشت سر هم مرتب و منظم پامنبري باشم. يعني هي يك كاري اد توي جمعه پيش آمده كه نشده بروم. اما هر وقت علي‌رغم كارها، همه چيز را پس زده‌ام يا از صبحِ جمعه همه چيز را جوري رديف كرده‌ام كه برسم و بروم حالم حسابي خوب شده. معمولاً وقتي احساس نيازم بيشتر مي‌شود برنامه‌ها را جوري تنظيم مي‌كنم كه برسم بروم. و هر وقت هم رفته‌ام توي تك تك دقايقِ آن يك ساعت سخنراني با خودم گفته‌ام “چ خوب شد كه اومدم. هفته بعدم حتماً‌ ميام”. اما تا هفته‌ي بعد؟

 فكر مي‌كنم همه‌ي ما يك “حال خوب كن” در كنارمان داريم. حالا يا سخنراني است. يا يك امام‌زاده. يا يك نمازجماعت. يا يك مجلس دعا، يا كتاب‌فروشي، يا تفريح‌گاه دنج بيرون شهر. يا كوهنوردي دونفره با همسرمان. يا يك روضه‌ي سالانه يا دستِ كم‌ِ‌كم يك رفيقِ‌ ناب كه خودمان بهتر از همه مي‌دانيم با ديدن‌ش حال‌مان خوب مي‌شود. بله. همه‌ي ما كنارمان يك “حال‌ خوب كن” داريم و معمولاً خودمان بهتر از همه مي‌دانيم “حال خوب كنمان” كجاست.

.

.

اما نمي‌كنيم برداريم برويم پيش‌ش و حال‌مان را خوب كنيم و برگرديم. يك جور رخوت زير پوست‌مان دوانيده‌ايم كه از “حال خوب كن‌ها” فراري هستيم.  چرا؟ نمي‌دانم. مثل بچه‌اي كه از آمپول فراري است. با اين تفاوت كه مي‌دانيم “حال خوب كنمان” همان درد آمپول را هم ندارد.
فكر مي‌كنم هميشه درست وسطِ وسط شلوغ‌ترين وقت زندگي‌مان و در اوج ترافيك كاري بايد يك‌هو بزنيم كنار، از ماشين روزمرگي پياده بشويم، خودمان را راضي كنيم و برويم پيشِ‌ “حال خوب كنمان” يك نفسِ عميق بكشيم. بعد دوباره يك جوري كه انگار دلمان پيش “حال خوب كنمان” جا مانده برگرديم و خرامان خرامان سوارِ ماشين زندگي شويم و يك لبخند به لب، بزنيم دنده يك و حركت كنيم. بله. واقعيت‌ش اين است كه ما آدما به حال خوب كن نيازمنديم و آه از حال آدمي كه حال خوب كن ندارد. راستي، حال خوب كن شما كجاست؟

ما هنوز از آب و گل در نیامده ایم

جولای 29th, 2013 دسته اجتماعی, درون گفتمانی, ره‌بر حکیم انقلاب, سبك زندگي اميرعلي | 15 دیدگاه »

1) به نظرم حرف درستي نيست. اين‌كه هر شب شب قدر است اگر قدر بداني. اين حرف اگرچه به درستي به اين نكته اشاره دارد كه اگر انسان بخواهد خوب بشود هميشه فرصت‌ش فراهم است؛ اما حرف كاملي نيست. اوائل ماه رمضان صداوسيما يك مصاحبه پخش كرد. با توجه به اينكه بحث واليبال داغ بود يك آقاي جواني مي‌گفت: مربي‌ واليبال وقتي مي‌بينند بازيكنان‌ش دارند پشت سر هم امتياز مي‌دهند، برايشان يك وقت استراحت فني مي‌گيرد تا روندِ اين صعود متوقف شود و شروعي دوباره صورت بگيرد. رمضان تايم‌اوت خداست براي بندگانش در مقابل شيطان. حرف اين آقا خيلي به دلم نشست. واقعاً رمضان يك فرصت ويژه است و شب قدر خدا تخفيف ويژه قرار داده براي بندگان‌ش. براي همين حتي اگر شب‌هاي ديگر هم بخواهيم به اندازه شب قدر نمي‌توانيم جبران کنیم. چون شب قدر خدا به قدر کرامتش ما را بالا می برد ولی شب های دیگر ما به اندازه توانمان میتوانیم بالا برویم.

2) امروز همه‌اش به تاريخ نگاه مي‌كنم. هفتِ پنج. هفتم مرداد ماه. بعد هي محاسبه مي‌كنم. هيچ رقمه نمي‌خواهم باور كنم 27 سالگي‌م تمام شده و از امروز 28 سالگي‌م شروع مي‌شود. بیست و هشت سال! خيلي زياد است. من خودم را خيلي بچه‌تر از اين حرف‌ها مي‌دانم. اگر دودوتاچهارتايي حساب كنيم الحمدلله چيزي كم ندارم که احساس عقب ماندگی کنم ولي بحث سر این است که من دوست ندارم از لحاظ سني بزرگ بشوم. من خيلي به كودك درونم وفادار هستم. آنقدر كه سال‌هاي سال سركوفت ساده دل و ساده لوح بودن را خورده‌ام به خاطر اين وفاداري. من هيچ وقت نتوانسته‌ام بفهمم چگونه برخي‌ها از قبل برنامه ريزي مي‌كنند براي رفتار با ديگران. هميشه در لحظه، براي رفتار با ديگران تصميم گرفته‌ام. همیشه هر واکنشی داشته ام را بُروز داده ام. هميشه بچگانه رفتار كرده‌ام و دلم مي‌خواهد هميشه بچه باشم.  با عبور از 25 سالگي هر روز اين كار برايم سخت‌تر شده و مي‌ترسم حالا سخت‌تر از اين هم بشود.

 اما از يك جهت خوشحالم. به این فکر می کنم که مگر چند نفر در دنيا هستند كه آخرين شبِ 27 سالگي‌شان مصادف مي‌شود با شب قدر؟  دلم مي‌خواهد فردا صبح دوباره متولد بشوم. از حوالي رجب هم براي اين دوباره متولد شدن برنامه‌ريزي كرده‌ام اما به جِد مطمئن‌م برنامه ريزي من هيچ فايده‌اي ندارد. فقط او بايد اين وسط‌ ها از يك كاري خوش‌ش آمده باشد و يك نظري كند… اللهم ارزقنا… .

3)  استاد عزيزي مي‌گفت براي خدا دعاهيتان را نشماريد. مثلاً نگوييد خدايا من فقط يك دعا دارم! مي‌گفت كريمان از اين كار ناراحت مي‌شوند. انگار به كرامت‌شان توهين شده باشد كه مثلاً بيشتر از يك دعا را نمي‌توانند برآورده كنند. اما امسال يك چيزي ته دلم مي‌گويد به خدا بگويم خدايا همه‌ دعاها و اول از همه فرج امام مهدی بجاي خود و درست، اما امسال يك دعاي ويژه دارم. اين‌كه مي‌گويم ويژه نه اين باشد كه كرامت تو را ناديده گرفته باشم. نه. مي‌خواهم بگويم اين دعا چقدر براي من مهم است.

مي‌خواهم امسال دعاي ويژه‌ام سلامتي و طول عمر مولا و راهبر‌م آقاي خامنه‌اي باشد. خيلي خوب مي‌دانم انقلاب و بالاتر از آن اسلام به اشخاص وابسته نيستند اما خيلي خوب‌تر هم مي‌دانم اين سال‌ها به هزار و يك علت ما به آقاي خامنه‌اي خيلي وابسته شده ايم. از تفرقه بين خودي‌ها گرفته تا كج فهمي‌ها. از آلودگي خيلي‌ها به زخارف دنيا گرفته تا كم‌كاري‌هاي خودمان و خيلي حرف‌هاي مگوي ديگر. ما خيلي زياد به آقا وابسته ايم. همیشه وسط این خودخواهی های ما، آقای خامنه ای فکری به حال مملکت کرده و مدت‌هاست كه دعواهاي متعدد با سخنراني‌ها او خاتمه پيدا مي‌كند و اگر نباشد “صحبت‌هاي آقا” هيچ كدام از دو طرف قانع نمي‌شوند كه لج بازي را كنار بگذارند. و اين؛ خوب نيست.

امسال به طور ويژه از خدا مي‌خواهم سلامتي و طول عمر با بركت به رهبرمان عنايت بفرماييد. خدايا؛ ما بايد حالا از آب و گل درمي‌آمديم. همه‌ي زمينه‌ها براي از آب و گل درآمدن‌مان فراهم بوده اما، خودمان نخواسته‌ايم. انگار هميشه ته دلمان خوش بوده كه حالا اگر هم از آب و گل درنياييم مگر چه مي‌شود؟ اگر لجبازي را كنار نگذاريم چه مي‌شود مگر؟
شده‌ايم مثل آن پسري كه با پول‌هاي پدرش تجارت راه انداخته و هيچ وقت نگران نيست از كشيدن اين‌همه چكِ بی محل! چون دلش به جيب پدر خوش است. خدايا؛ ما هنوز از آب و گل درنيامده‌ايم.  خدايا، ما هنوز ياد نگرفته‌ايم اختلاف نظرهايمان را به كينه تبديل نكنيم. خدايا، رهبرمان را خودت حفظ بفرما.

زيبايي‌هاي نسبي دنياي ما

مه 2nd, 2013 دسته اجتماعی, سبك زندگي اميرعلي | 20 دیدگاه »

امروز از صبح؛ يك ريز دارد باران مي‌بارد. يعني آسمان از ديروز دل‌ش پُر بود و صبح حوالي ساعت 7 بغض‌ش تركيد. امروز دوازدهم ارديبهشت است و اين‌كه مي‌گويم “يك‌ريز” باران مي‌بارد يعني باران‌ش بهاري نيست كه يك‌هو مثل خالي كردنِ سطلِ آب بريزد و تمام، بارانِ امروز پاييزي است. يك‌ريز است. از آن باران‌هایی که حال مردم را خوب می‌کند. از آنها باران‌هایی که مردم را با هم مهربان‌تر می‌کند.

باز امروز همان فكر هميشگي آمده به سرم. هميشه همين‌جور بوده. باران كه مي‌زند، يا دقيق‌تر بگويم باران پاييزي كه مي‌زند اين فكر ذهن‌م را مشغول مي‌كند. فكر‍ِ نفس.
نفس، دختر‍ منفي3 ساله‌ي من است. البته كه “نفس” اسم‌ش نيست. صفت‌ش است براي من. دختري كه براي‌ش كُلي آرزوها دارم. خيلي از اين آرزوها چيز‌هايي است كه خودم به آنها نرسيده‌ام و دوست دارم نفسِ من به آنها برسد و البته مي‌دانم اين در تريبت چيز درستي نيست. اين‌كه تلاش كني فرزند‌ت به آروزهاي نرسيده‌ي تو برسد. از حوالي سه سال قبل از عقدم، يك برنامه‌ريزي جدي داشتم براي مطالعه درباره هر‌آنچه از زندگي مشترك بايد دانست. و يك ماهي مي‌شود برنامه ريزي جدي شروع كرده‌ام براي هر‌آنچه درباره تربيت فرزند بايد دانست. البته فكر مي‌كنم براي دانستن همه‌ي آنچه كه بايد دانست يك ده سالي وقت لازم باشد. و اين‌كه گفتم، از نتايچ اوليه‌ي همان مطالعه‌ي يك‌ماهه است. هرچند اين جور مسائل، زندگي مشترك و تربيت فرزند مطالعه بردار نيست. بايد آدم توي شرايط‌ش قرار بگيرد و همزمان مطالعه كند. مثلاً مثل مطالعه كتاب‌هاي آموزش رايانه‌است قبل از خريد رايانه كه در برابر يادگيري هنگام كار با رايانه تقريباً فايده‌اش صفر است. 

به هر حال؛ آروزهاي من براي نفس‌م؛ توي هواي اين شهر قابل تحقق نيست. يا دستِ‌كم دلم نمي‌خواهد آنهمه سختي را كه من در کودکی و نوجوانی به خاطر گرماي بيش‌ازحد هوا كشيده‌ام فرزندان من هم بكشند.  باران كه مي‌زند من فكر مهاجرت از اين شهر مي‌افتم. باران كه مي‌بارد من گرمي يا به عبارت رساتر داغي هواي روز‌هاي قبل را بهتر مي‌فهمم. مثل كسي كه بعد از تصادف، چون بدن‌ش داغ است درد حالي‌ش نمي‌شود و چند روز كه گذشت تازه دردش مي‌گيرد. وقتي باران نباشد من بدن‌م داغ است و نمي‌فهمم داغي هوا دارد چه بلايي سر روح و جسم‌م مي‌آورد. اما باران كه مي‌بارد دردم مي‌گيرد و به فكر مهاجرت مي‌افتم. مهاجرت به جايي كه دست‌كم هر ده روز يك‌بار، آسمان دلش را صاف کند و بارانِ يك‌ريزِ پاييزي بزند. از آن باران‌هایی که حال مردم را خوب می‌کند. از آنها باران‌هایی که مردم را با هم مهربان‌تر می‌کند.

اما، كسي چه مي‌داند. شايد 30 سال ديگر دخترم توي وبلاگ‌ش بنويسد امروز هوا آفتابي بود. آفتاب كه مي‌زند من به فكر مي‌افتم. به فكر مهاجرت به جايي كه دست‌كم هر ده روز يك بار بشود آفتاب را ديد….

خدا کنه هوا همینجور باقی بمونه. فردا صبح که تعطیلم تو یه همچین هوایی برم صبونه بگیرم با خانواده بخوریم. من صبونه خریدن رو خیلی دوست دارم.

صفحه 5 از 16« بعدی...34567...10...قبلی »