وکیلانه » جنگ و جبهه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته جنگ و جبهه

منابع خبری خانم مولاوردی چیست؟

آذر ۲۸ام, ۱۳۹۵ دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, انقلاب‌های خاورمیانه, جنگ و جبهه, سبك زندگي اميرعلي, سیاست خارجی | بدون دیدگاه »

امروز خانم مولاوردی، معاونِ آقای رئیس‌جمهور در کانال تلگرام‌شان نگرانِ کودکان #حلب شده‌اند. چرا؟ چون یونیسف نگران شده. در کانال‌شان حلب را جستجو کردم. دوبار دیگر هم نگرانِ کودکان حلب شده بودند. دقیقا همان اوقاتی که رسانه‌های تروریست‌ها مشغولِ مظلوم‌نمایی بودند.

۳۴ سالِ پیش، درست مثل همین عصر و غروبِ پاییزِ امروز، در ۲۸ آذر ۶۱ #دزفول دوبار لرزید. نه با خشم طبیعت. زیرِ سکوت جهان و با غرش موشک‌های صدام. یک‌بار در ساعت پانزده‌وسی‌وپنج دقیقه‌ی عصر و دو ساعت بعد از آن در ساعت ۱۸٫ طی آن ۲۰۰ خانه‌ی مسکونی با خاک یکسان شد و فقط در یک عصر تا غروب بیش از ۳۴۹نفر کشته و مجروح شدند.
این اولین بار بود که صدام، از موشک زمین به زمین استفاده می‌کرد. ولی در سایه‌ی سنگین سکوتِ نهادهای حقوق بشری، زمین دزفول ۱۷۵ بار دیگر با موشک‌های فراگ و اسکاد، ۴۸۹ بار با راکت و ۵۸۲۱ بار با گلوله‌ی توپ شخم زده شد.

 تصویرِ زیر، صفحه‌ی آخر شناسنامه‌ی من است. به تصویر دقت کنید. مرگ بر اثر موشک آنقدر نزدیک بوده که برای ما متولدین سال‌های جنگ در جنوب همراه با فوت، یک گزینه‌ی اختصاصی هم قرار داده‌اند. کاش فرصتی دست می‌داد تا صفحه‌ی آخر شناسنامه‌ام را جلوی صورتِ سرکار خانم مولاوردی می‌گرفتم و به نمایندگی از هم‌سن و سالانی که از جنایات صدام جان سالم به در برده‌ایم از معاون رئیس‌جهور فقط یک سوال می‌پرسیدم:
بانو‍! اینهایی که نگرانی‌ت را با نگرانی‌شان کوک کرده‌ای، وقتی از خواهرِ کوچکم فقط یک دست و عروسک باقی مانده بود، دقیقاً کجا بودند؟

کانال تلگرامِ وکیلانه: https://telegram.me/joinchat/Bo4UbT4eC7EgXLh10nLgpg

photo_2016-12-18_20-00-18

..

آل سعود سهل‌انگار نیست، جنایتکار است

مهر ۴ام, ۱۳۹۴ دسته انقلاب اسلامی, انقلاب‌های خاورمیانه, برای بحرین, جنگ و جبهه, سیاست خارجی | ۵ دیدگاه »

ناهار خونه‌ی دادش بزرگه مهمان بودیم که متوجه خبر فاجعه‌ی منا شدیم. اول که کامِ همه تلخ شد هرکسی نظری می‌داد، اما چند دقیقه بعد همه ساکت شدند. انگار همه داشته باشند به دردِ مشترکی فکر کنند. بابا، سرِ حرف را شروع کرد. انگار ته دلِ‌ همه را دیده باشد. وقتی گفت: “درست یادِ روزی افتادم که خبرِ حمید را آوردند.” دوباره همه به حرف آمدند. با حسرتی بزرگ.
مادر از شبِ “بیرق زنون” دایی حمید گفت. اینجا رسم است شب عیدِ قربان، همه منزل حاجی جمع می‌شوند به شادی و “بیرق زنون”. بیرق، پرچم‌های کوچکِ سبزرنگی است که به تعدادِ‌ اعضای خانواده‌ی حاجی روی پشتِ بام منزل‌ش با کلی شادی و کِل‌کشیدن نصب می‌شود. می‌گویند برای این است که بعد از آن فقرا بدانند باید درب کدام خانه را بزنند. مادرم داشت از شب “بیرق‌زنونِ” دایی حمید می‌گفت، که چقدر همه شاد بوده‌اند و چقدر خوشحال. تعریف میکرد که نزدیکانِ حاجی، شبِ بیرق‌زنون حنا می‌بندند. بعد مادرم آرام شد.

پدر، ادامه‌ی حرف‌ش را داد که فردا صبح یکی از آشنایان محکم و با عجله درب خانه را می‌زده. وقتی دم در رفته‌اند به گمانِ‌ این‌که از ماجرای کشتارِ‌ حاجیان توسط سعودی‌ها خبر داریم مدام جویای حالِ دایی شده. پدر می‌گفت شوکه شده‌ام. داداش دومی که کوچیک بوده یادِ سیم‌تلفنی می‌افتد که از خانه‌ی همسایه تا منزل دایی کشیده‌اند و از روزی که تا شب داداش بزرگه پای تلفن بوده برای کسب خبر.

مادر یکهو یادِ مراسم تشییع دایی می‌افتد که زن‌ها به دست‌های حنا بسته‌ برای بیرق‌زنونِ دایی‌حمید اشاره می‌کرده‌اند و می‌گفته‌اند کاش می‌شده این دست‌ها را برید. آخه کی تو مراسم تشییع عزیزش دست‌هاش حنا بسته‌ست؟

پدرم از شبی تعریف می‌کند که حاج صادق آهنگران و چندنفر دیگر منزل دایی حمید رفته‌اند و برای مادر و پدرش واقعه را تعریف کرده‌اند. که بعد از بهم خوردن مراسمِ برائت، حجاج سمت هتل‌ها می‌روند. اما سعودی‌‌ها راه را می‌بندند. حجاج فرار می‌کنند. هرکسی هر دری را باز می‌بیند وارد آنجا می‌شود. دایی‌حمید هم وارد یکی از این ساختمان‌ها می‌شود. اما وقتی صدای زن‌های ایرانی گرفتار دست سعودی‌ها را می‌شنود طاقت نمی‌آورد. می‌رود بیرون و برای رها شدن زنان با سعودی‌ها درگیر می‌شود. روی پل “حجون” دایی حمید را محاصره می‌کنند. یکی از سعودی‌ها اسلحه‌اش را بیرون می‌کشد و به سمت دایی شلیک می‌کند. احتمالا پایش مجروح میشود. دایی روی زمین می‌افتد. کشان کشان او را می‌برند می‌اندازد داخل یک کمپرسی و درب بزرگ و آهنین کمپرسی را روی دست‌های دایی می‌بندند.

بابا ادامه می‌دهد حرف که به این‌جا می‌رسد، مادرِ حاج حمید می‌گوید پس شما بودید و پسرم را بردند؟ بابا می‌گوید حاضرین در مجلس چیزی نمی‌گویند اما بیرون که می‌آیند کبودی‌های بدن‌شان را نشان می‌دهند که همه غرق خون بوده‌اند و کاری از دست‌شان برنمی‌آمده. راوی اصلی که میگوید از شدت جراحات وسط همان خیابانی که دایی شهید شده بیهوش می‌شود.

مادر انگار دوباره داغش تازه شده‌ باشد. می‌گوید تا هفته‌ها سرِ مزار هربار زنی شیون‌کنان می‌آمده و می‌گفته این من را از دست سعودی‌ها نجات داد. بعد اما مادرم یکهو ساکت می‌شود و آرام می‌گوید دوچرخه!
همه تا انتهای ماجرا را می‌خوانیم. قصه این است که دایی حمید شب قبل از شهادت‌ش با یکی از هم‌کاروانان از دوچرخه‌ای می‌گوید که قول داده برای “محمد” پسرش بخرد. رفیقِ دایی دوچرخه را می‌خرد. سوغاتی که هیچ‌وقت دایی ندید برای پسری که هیچ‌وقت دیگر پدرش را ندید.

تا این‌جای کار همه گرم حرف زدن بودند. بجز داداش بزرگه. تمام مدت ساکت بود. داداش دومی می‌گه داداش بزرگه یکی از تنها کسانی بوده که جنازه‌ی دایی حمید را دیده. دست‌های ورم کرده و بدن کبود و… .

عصر که از منزل داداش بزرگه برمی‌گردیم. تنها چیزی که آرام‌م می‌کند سخنان خمینی کبیر است. همین یک جمله‌اش که :”اگر ما از مسئله قدس بگذریم، اگر ما از صدام بگذریم، اگر ما از همه کسانى که به ما بدى کردند بگذریم، نمى توانیم از مسئله حجاز بگذریم. مسئله حجاز یک باب دیگرى است…”

#محمد جان، از پسردایی عزیزتر، منو ببخش اگر اینجا رو خوندی… .

250000000

آبروی انسان ها مثل خون شهدا محترم است

دی ۳۰ام, ۱۳۹۳ دسته اجتماعی, جنگ و جبهه, درون گفتمانی, سایبر نوشت | ۷ دیدگاه »
کلیپی از یک سخنرانی اقای سعید قاسمی به دستِ دوستی رسیده که به نظرش در این کلیپ به مردم دزفول توهین شده است. دوستِ وبلاگ نویس دست به قلم شده و در مظلومیت شهدا و مردم دزفول مطلبی می نویسد. (+)
صبح، منِ مخاطب مطلب را می خوانم. با پیش زمینه ای که از آقای قاسمی در ذهن دارم (منتقدش هستم). فوری ناراحت می شوم که با همه بله با ما دزفولی ها هم بله؟ پلاسم را باز می کنم که نقد تندی همراه با نیشی به ماجرای وعده ی تراشیدن ریشش بنویسم. احتمالاً “لایک” بالایی هم می گیرد. اما یک لحظه دست نگه می دارم. بگذار منبع حرف را بخوانم.
خدا را شکر. منبع نوشتاری نیست. آخر یک زمانی می گفتیم فقط به خواندن تیترها اکتفا نکنید چون برخی خبرگزاری ها تیتر و متن خبرشان صددرصد متناقض است. حالا به نوشتار هم نمی شود اعتماد کرد. بس که اسلامی است فضای رسانه ای مملکتمان.
خوشبختانه دوستِ وبلاگ نویس دو دقیقه ی مورد نظر از کلیپ را قرار داده. (+) دانلود می کنم. همینطور که پلاسم برای شلیک باز است، گوشه ی مانیتور کلیپ را پخش می کنم. منتظر لحظه ی توهینم. اما خبری نیست. آقای قاسمی دارد از مضرّرات توافق (احتمالاً هسته ای) با ارجاع به پذیرش قطعنامه در جنگ می گوید. انتهای کلیپ می گوید: 
“معروف است در اندیمشک و در دزفول، مردم لباس آورده بودند و به نظامی ها نشان می دادند و می گفتند : سلاحت را بده و لباس بگیر . بگذار هر کس می خواهد ناراحت بشود ، ناراحت شود. این تاریخ ماست.”
سلاحم را غلاف می کنم. (شما بخوان پلاسم را می بندم). نظرِ دوستمان محترم اما من هرچه زیر و رو می کنم نه تنها توهینی از این کلیپ برداشت نمی کنم بلکه فکر می کنم این مدحِ مردم دزفول است که به سربازان فراری می گفتند: لباس بگیر سلاح ت را بده ما بجنگیم.
خیالم راحت می شود. نه از اینکه کسی به مردم دزفول توهین نکرده. از اینکه نزدیک بود حرفِ بی خودی بزنم. ادامه ی وبگردیم را می دهم. ء! فلان سایت خبری هم مطلب را کار کرده. “سخنان شرم آور سعید قاسمی درباره مردم دزفول“. از روی آن می گذرم. دو دقیقه ی بعد سایت دیگری مطلب را با تیتر آتشین تری کار می کند.  در کامنت های سایت هم بساط همه چیز به راه هست! (موضعگیری سایت نسبت به کلیت ماجرای دفاع مقدس به کنار، نگران مردم جنگ زده شده!) دیگر نمی شود سکوت کرد. چون یقیناً تا شب سیل پیام ها در واتس آپ و وایبر به راه می افتد که چه نشسته اید که دزفول را “پُکنیدن!!” (تقلا نکنید. کلمه دزفولی است نمی توانید بخوانید. معادلِ اگزجره شده ی ترکاندن)
 
حالا! حرفم روی این نیست که آقای قاسمی توهینی کرده یا خیر. به هر حال هرکسی می تواند از حرفهای دیگران برداشت خودش را داشته باشد. سوالم این است که ما حق داریم به بهانه ی دفاع از شهدا شمشیر برداریم و بر فرق هرکسی خواستیم بزنیم؟ آنهم در جایی که شک وجود دارد؟ لااقل دیگرانی این برداشت را نداشته اند و نوشته اند که این برداشت را نداشته ایم: (مجید بذرافکن) . (وحید یامین پور)
سخن من این است که چرا به راحتی، یا با عدم سخت گیری دست به قلم می شویم؟ چون آنطرفِ قصه خون شهدا و مقاومت مردم است؟ مگر خونِ شهدا محترم تر از آبروی انسان هاست؟ قطعاً خیر. اساساً شهدا عظائم ما هستند چون برای دفاع از همین آموزه های اخلاقی جانِ عزیزشان را فدا کرده اند.
شما اگر یک اسلحه در دست داشته باشید، برای شلیک به یک قاتل هم قدری تامل می کنید،  پس چرا با دقتِ بیشتری از سلاح قلممان استفاده نمی‌کنیم؟ بخصوص سلاحِ قلمی که این روزها وقتی شلیک کردی خود به خود روی رگبارِ شبکه های اجتماعی می رود.
گمان نمی کنم در فردای قیامت، انگیزه ی شرافت مندانه ی دفاع از خونِ شهدا، به عنوانِ عامل موجهه ی هتک آبروی مومن پذیرفته شود.
 بانوانِ دزفولی را در حال شستن پتوی رزمندگان

بانوانِ دزفولی در حال شستن پتوی رزمندگان

آمسعود

فروردین ۱۶ام, ۱۳۹۲ دسته جنگ و جبهه | ۱۶ دیدگاه »
..

..

آراد و رضوان توی حیاط قصر، دور تا دورِ حوض، زیر درختِ گیلاسی که تازه شکوفه زده نشسته بودند. آراد یک شکوفه از گیلاس را جدا کرد. توی آب زد و آرام آنرا نزدیک صورت‌ش گرفت و بو کشید. بعد،  صورتش را طرف رضوان کرد و گفت: می‌بینی رضوان جان؟
رضوان که محوِ تماشای بازی ماهی‌های توی حوض بود، به سمت آراد برگشت. آراد ادامه داد: مثلاً ما آمده بودیم اینجا که کارها را انجام بدهیم ها.  هر سال قرارمان همین بوده، تمیزکردن و معطر کردن و گوش به فرمانِ آمسعود بودن! مگر ما بجز اینها کار دیگری هم داریم؟ نداریم که. اما از وقتی مادرش آمده، کلاً همه چیز عوض شده است. مسعود  دیگر مسعودِ قبلی نیست.

آراد راست می‌گفت. تا قبل از این، مسعود اکثر اوقاتِ  فراغت‌ش را روی صندلی توی بهارخوابِ قصر که مشرف به تمامِ دنیای پایین بود می‌نشست. کتاب می‌خواند و به پایین نگاه می‌کرد. انگار که آرام و قرار نداشته باشد. انگار که منتظرِ چیزی باشد. همه‌ توی محلاتِ خیلی پایین‌تر از قصر هم دیگر حتی یک‌بار از بهار خوابشان پایین را نگاه نمی‌کنند ولی مسعود، هر روزی که پی ماموریت به پایین نمی‌رفت و توی قصر بود را توی همین بهارخوابِ مشرف به پایین می‌گذراند.

“آ” پسوندی بود که آراد و رضوان پیش از اسمِ آقای قصر؛ مسعود می‌گفتند. خودِ مسعود به آنها گفته بود دوست دارد اینجوری صدایش بزنند. یعنی رضوان یکی از روزهایی که به دستور مسعود برای کاری به پایین رفته بود شنیده بود توی شهری در پایین به اسمِ دزفول بچه‌های مسجد به اسمِ کوچکِ مربی قرآنشان یک “آ” اضافه می‌کنند. “آ”یی که یحتمل گرفته شده از “آقا” بود ولی صمیمانه‌ترش. بعد آمده بود بالا و به آراد گفته بود بیا از این به بعد ما هم بگوییم “آمسعود”! آخر مسعود توی پایین مربی قرآن بود. مسعود هم وقتی برای اولین بار توسط آراد به این اسم صدا زده شده بود لبخندی زده بود که حکایت از رضایت‌ش داشت.
آراد این حرف‌ها را که می‌گفت نگاهش به پیچکی بود که روی پلکان پیچیده است و خود را رسانیده به پنجره‌ی بهارِ خواب. اما نه بهار خوابِ مشرف به پایین! بلکه بهار خوابِ آنطرف که مشرف بود به تمام محله‌ی بنی‌هاشم!

مسعود هرگز زرق و برق‌های قصر  را تحویل نگرفته بود. یعنی کاری به کارِ اینها نداشت. قصر برایش فقط یک محل استراحت بود. ولی حالا برای اولین بار رفته بود روی پله و داشت پرده‌هایی  که داده بود عوض کنند را نصب می‌کرد. همه‌اش هم می‌خندید.

یعنی هی نگاهِ مادرش می‌کرد، هی می‌خندید. مادر تازه آمده بود ولی انگار با تمام قواعد این بالا آشنایی داشته باشد. انگار از اول اهلِ این بالا بوده باشد و حالا بعد از مدتی دوباره به خانه‌ی اصلی خودش برگشته باشد. مادر به مسعود می‌گفت و مسعود هم پرده‌ها را طبق گفته‌ی مادر نصب می‌کرد.

از صبحِ خیلی زود مسعود و مادرش افتاده بودند به جان قصر و تمیز می‌کردند. البته مادر اول نمازِ جعفرطیارش را خوانده بود بعد دست به کار شد. هرچه هم آراد و رضوان می‌خواستند مانع بشوند فایده نداشت. هم مسعود دوست داشت به یاد قدیم در کنار مادرش کار کند هم مادر خیلی وقت بود دلش برای خانه‌تکانی‌های اول عید با کمک مسعود تنگ شده بود. البته اینجا عید و از این حرفها نبود. کار کردن مسعود و مادر دلیل دیگری داشت.

حین کار کردن هم گاهی مادر برای مسعود چیزهایی تعریف می‌کرد و گاهی مسعود برای مادر. آراد و رضوان تا آن روز هرگز مسعود را آنقدر خوشحال ندیده بودند.

کارها که تمام شد مسعود برای ماموریتی بایستی به پایین برود. مادر غافل‌گیرش کرده بود و درست مثل آن وقت‌هایی که مسعود در پایین هم می‌خواست به ماموریت برود، ساک‌ش را بسته و آماده دم در داد دستش! مسعود پیشانی مادر را بوسید و خندید و گفت: “خیلی دوست داشتم من هم باشم، اما دمِ عید است و راهیان نور می‌آیند سمت اروند. خوبیت ندارد من به استقبالشان نروم”.

مسعود چند قدمی راه رفت. دوباره برگشت سمت مادر و گفت:”راستی! مصطفی کمال هم با من می‌آید پایین. یادم باشد وقتی برگشتیم یک بار شام دعوتش کنیم. می‌شناسی که؟”
بعد در را باز کرد که برود. مسعود توی کوچه که آمد پدرش را دید. پدر دیگر عصا به دست نبود. پدر با خودش ۲ گوسفندِ سفید آورده بود. آخر بین اهل بهشت رسم بود شبی که “زینب کبری و علی‌اکبر” مهمان جایی بودند، اهل آن خانه باید تمامی محله‌ی بنی‌هاشمِ بهشت را سور می‌دادند… 

“برای مادرِ شهید مسعود خشت‌چین که دیگر طاقت نداشت امسال بهار پیشِ مسعودش نباشد”

صفحه 1 از 512345