وکیلانه » عکس نوشت
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته عکس نوشت

این تصویر از خاورمیانه نباید منتشر شود!

آذر ۱۲ام, ۱۳۹۴ دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, سبك زندگي اميرعلي, عکس نوشت | ۶ دیدگاه »

وقتی همیشه و هرلحظه بیادش هستی. وقتی هرصبح بعد از نماز زیارت عاشورایت ترک نمی شود. وقتی دلت بی قرارِ بی قرارش هست. کربلا نمی روی. وقتی هر روز انتظار رفتن داری، خبری نیست.
اما در اوجِ بی توجهی و “توی این وادی ها” نبودن، وقتی که در برنامه های چند ماهه و حتی یکساله ات هم جایی برای رفتن به سفر قرار نداده ای. دلت می خواهد بروی ولی اولویت چندمت شده، یکهو نمی دانی چطور می افتی توی وادی گذرنامه گرفتن.
هرچند توی همان وادی گذرنامه گرفتن هم پیشِ خودت می گویی “حالا گذرنامه که باید داشته باشم”. حتی وقتی به دوستانی که می خواهند پیاده بروند میگویی من را هم حساب کنید حالا یا می آیم یا نه. و خودت باورت نشده که می‌خواهی بروی پیاده روی. یک روز صبح می بینی همسرت دارد کوله برایت می بندد و شب باید حرکت کنی. دقیقا همان موقع که دیگر باورت شده راهی هستی یاد “کشتی نجات” بودنِ حسین می افتی.

کشتی نجات همین است دیگر. وقتی خودت داری شنا می کنی از دور تو را نگاه می کند. اما همینکه داشتی غرق می شدی، همینکه داشتی دست و پا می زدی سریعتر از همه خودش را می رساند… تا مبادا غرق شوی… .

پیاده روی اربعین

.

پیاده روی اربعین مثل اردوهای جهادی‌ست. از نگاه جهادی‌ها، می‌رویم خودمان را بسازیم نه روستاها و مناطق محروم را. اما از نگاهِ یک ناظر، این اردوها قوی‌ترین مقوم جامعه هستند و برکات بسیاری برای کشور به همراه دارد. حکایت پیاده‌روی اربعین هم همین‌است. زائران پیاده به سوی حرم حسین (ع) راه می‌افتند تا روی نفس‌شان قدم بگذارند و در چند روی که در مسیر هستند، خودشان را توی مسیر بیاورند. اما از نگاه یک ناظر، پیاده روی اربعین رژه‌ی قدرتِ اسلام است در پیوند دادن و ایجاد اتحاد. و همین است که رسانه‌های جهانی، اربعین را پوشش خبری نمی‌دهند. آنها می‌خواهند خاورمیانه با داعش و طالبان شناخته شود. با جنگ. با انشقاق. پیاده‌روی اربعین تمام رشته‌هایشان را پنبه می‌کند. بزرگترین تجمع مذهبی جهان حول محورِ جغرافیایی که آنها این‌همه مدت خشونت از آن مخابره کرده‌اند.

از هرکجایی که آدم راه می‌افتد به سمت عراق تا نجف، احساس پراکندگی می‌کند. احساس غربت. اما همین‌که به نجف رسید، انگار غرق در آرمش شود. نجف که رسیدی، برادری شروع می‌شود. غربت تمام می‌شود. خاصیت پدر همین است. همه را دور هم جمع می‌کند.
بعد از خوابیدن دم در حرم امیرالمومنین، قاطی همه مردم توی پیاده‌رو که طعم‌لذت‌بخش‌ش هرگز فراموش‌م نمیشود راه افتادیم.  اما نه از راه اصلی. از کنار شهر کوفه یک مسیر فرعی بود. هم راه را کوتاه‌تر می‌کرد و انتها‌یش به عمود سیصد می‌رسید و هم از روستاهای بین نجف تا کربلا می‌گذشت. یک مسیر بکر که خیلی هم عالی بود. از بین نخلستان، خلوت.  عموماً بومی‌های عراق بودند و البته کیفیت پذیرایی موکب‌ها به علت خلوت بودن مسیر بالاتر بود. برای من که دل‌م می‌خواست طعم پیاده‌روی اصلی و قدیمی را بچشم این مسیر خیلی مناسب بود.

IMG_20141214_084750

.

​​کوفه،شهری نیست که آدم بتواند آن‌را دوست داشته باشند. کوفه، شهری نیست که آدم بتواند آن‌را دوست نداشته باشد. کوفه عجیب است. از یک‌سو وقتی به کوفه می‌رسی دل‌ت می‌خواهد عمیق‌تر نفس بکشی در شهری که روزگاری امیرمومنان نفس کشیده. به محراب و منبر مسجد کوفه که نگاه می‌کنی فکرت درگیر منبری‌ست که روزگاری علی (ع) روی آن برای همیشه‌ی تاریخ از عدالت گفته  و دلت لبریز از شوق می‌شود وقتی به روزی که مهدی (ع) قرار است روی این منبر از عدالت بگوید فکر می‌کنی. اما کوفه، کوفه است. نفسِ عمیق که می‌کشی انتهای ریه‌ات می‌سوزد از داغ بی‌وفایی. به در و دیوار که نگاه می‌کنی یادِ مسلم می‌افتی. اینجاست که دل‌ت می‌خواهد زودتر از کوفه خارج شوی. می‌گویی کوفه تا وقتی مرکز مدیریتی آقای خوبی‌ها نشود، کوفه‌ی بی‌وفایی‌ست.
درگیر همین فکر‌ها بودم و به کوفه بد می‌گفتم تا رسیدم به یک بَنر. مزین به تصویر یک شهید. شهید “عباس کوفی”! نام‌ش بهم‌م ریخت. هم دل‌م را. هم افکارم را و هم تصووراتم را. عباس. کوفه.
داشتم به این‌که فکر کرده بودم کوفه، تا مهدی نیاید کوفه است شک می‌کردم که کمی​ جلوتر چند دختربچه را دیدم. با مظلومیتِ خاصی داشتند مسیر پیاده‌روی زوار را پاک‌سازی می‌کردند. جلو رفتم. دست و پا شکسته سوال پرسیدم از کدام شهر هستید. محکم و با هم جواب دادند: کوفه!. بیشتر بهم ریختم. جلوتر عشایری را دیدم که دمِ‌ چادرشان بساط چای برای زائران برپا کرده بودن با یکی دو استکان. پشت چادر بچه‌ها مشغول بازی بودند. جلو رفتم. مشتی آجیل دراوردم و به هر کدام مقداری دادم. اگر روزی بخواهم خوشحالی را تصوور کنم به صورت یک انسان، این کودکانِ مستضعف، مصداق بارزش می‌شوند. ضعیف نگه‌داشته شده. چه کلمه‌ی مناسبی.
IMG_۲۰۱۵۱۲۰۱_۱۱۰۲۵۲

.

شام را منزلِ ابوحامد که خوردیم قبل از مزه‌ی نامانوس خورشت قیمه‌اش، طعمِ خوشِ محبتی از جنسِ انما المؤمنون اخوه زیر زبان‌م آمد. برای اولین بار بود که دیده بودم‌ش اما انگار سال‌های سال برادرِ بزرگ‌ترم باشد. سال‌هایی به وسعتِ همه‌ی دوری‌هایی که مرزها ایجاد کرده بودند. پدرِ ابوحامد درجه‌دار ارتشِِ صدام بود اما ابوحامد پسرِ شهیدِ یکی از هزاران سربازِ لشکر خمینی! پدرش در جنگ، حامی ایرانی‌ها شده بود برای دفاع مقابلِ تجاوز بعثی‌ها. پارادوکس زیبای‌ست. نه؟
درست مثل پارادوکسی که در راه بین شنیده‌های ما از عرب‌ و دیده‌هایمان ایجاد شد. گفته بودند عرب، مغرور است. اما کدام غرور؟ همان که جوانِ سی‌وچندساله به زور ما را روی فرشِ پهن‌شده درب منزل‌شان برای استراحت نشاند و هنوز ننشسته بودیم که با اصرار تشتی آورد تا پاهایمان را بشوید؟ یا همان که پسرش را امر کرده بود با ماساژور بدن‌های خسته‌ی زوار حسین را ماساژ بدهد؟
اگر تنها فایده‌ی ایمان به حسین، همین برادری‌ها باشد کافی‌ست که حسین را برای پیام‌آوری مهربانی ستایش کنیم و محورِ برادری‌هایمان باشد در این قحطی محبت. مسیر کوتاه تمام شده بود و به عمود دویست‌وبیست‌ودو رسیده‌ بودیم. اما من دلم را در روستاهای این راه مختصر جا گذاشته‌ام. یک‌سال است که دلم را آنجا جا گذاشته‌ام.
photo_2015-11-30_12-56-19

.

همه‌ی آن چیزی که درباره‌ی روابط انسان‌ها در جامعه‌ی آرمانی شنیده‌اید را در مسیر پیاده‌روی اربعین می‌شود دید. مهم‌تر از پذیرایی که از زائرین می‌کنند احترام فوق‌العاده‌ای هست که سعی می‌کنند به طور واضح به آدم منتقل کنند. پیرمردی که غروب کنار جاده ایستاده بود و با اصرار ما پنج‌نفر را برای شام و خواب برد خانه‌اش، شب می‌گفت ما معتقدیم هرسالی که زائری مهمانِ‌ ما نشود آن سال، کشاورزی ما بی‌برکت می‌شود. همین نوع نگاه باعث می‌شود خودشان را بدهکارِ زائران ببینند نه حتی فقط خادم. همین‌ است که نسل به نسل این میهمان‌نوازی منتقل می‌شود و دیگر فرقی ندارد فقیر باشند یا غنی. بزرگ باشند یا کوچیک. حتی دخترکی که تمام دارائیش تربچه‌های سفیدی‌س که لابلای نخلستان پدر سبز کرده با آن حجابِ قشنگ‌ش تربچه‌ها را سردست می‌گیره و با صدای پر از حیا هی می‌گوید لزوار الحسین….

IMG_۲۰۱۵۱۱۲۹_۱۰۱۹۴۵

.

در ادامه‌ی راه داشتم فقط فکر می‌کردم رسانه‌های خبری جهان، که برای ادعای به روز بودن خبرنگاران خود را در دل هر خطری می‌فرستند، چرا این‌جا هیچ خبرنگاری ندارند؟ چرا اینجا هیچ پوشش زنده‌ای وجود ندارد؟ به مسیر اصلی نجف کربلا رسیدم. سیل جمعیت را که دیدیم دلیل‌ش را متوجه شدم. مسیرِ نجف به کربلا، خلاف تمام مسیرهای فکری روز دنیاست. مسیری بر مدار برادری. مسیر به دور از هرگونه حساب و کتاب از قبل تعیین شده. مسیر بر مدار فطرت انسان‌ها. مسیری که روزی انشاالله به مسیرموعود پیوند می‌خورد.
IMG_20141211_222648 (1)

.

#این مطلب برای “الف” نوشته شده است. (+)

قتلگاه المهدی،۲

شهریور ۲۷ام, ۱۳۸۹ دسته جنگ و جبهه, سبك زندگي اميرعلي, عکس نوشت | ۳۹۸ دیدگاه »

به نام خدای زهراء

قرار شد بسم الله کنی و همراه شوی … اگر بسم الله کردی و با وضو هستی  همراه شو(برای دیدن تصاویر در اندازه ی بزرگتر روی تصویر کلیک کنید )

ورودی

تصویر ورودی همان خاکریز که ذکرش رفت ، جایی که دلت را حسابی هوایی می کند و چشمانت را اگر ببندی به راحتی خواهی دید یک روحانی خوش سیما را که قدری بالاتر از بقیه شهداء ایستاده و قرآنی را بدست گرفته و شهداء از زیر ان رد می شوند !

هنوز هم دارم اندیشه می کنم ، چه شد که راهمان ندادند ؟؟؟

بدون شرح

منطقه

به سوی قتلگاه المهدی


قتلگاه المهدی !!!

می گویند در یکی از تک ها برای آزادسازی ارتفاعات  ۶۹ نفر از رزمندگان از همین شیار در حال حرکت بودند ، یکی از افراد پایش به سنگی می خورد و صدایی بلند می شود . بلند شدن صدا همانا و به شروع به کار دوشکای دشمن همانا و به  رگبار بسته شدن تمام ۶۹ نفر از بالا و هیچ نامی نمیتوان بر روی این مکان گذاشت الا قتلگاه …..

دشمن تسلط کامل دارد ،  درست است  اما روی سینه ننشسته !

و از بالای تل این  زینب است که نظاره می کند !

(در عکسهای بعدی خواهید دید سنگر کاملا مسلط عراقیها را)

شیار

ابتدای این شیار …

درون

درون شیار  … هر گل لاله نماد یک شهید

سنگر

سنگر عراقی هاکه کاملا تسلط دارد بر این شیار و رزمندگان کاملا در اختیارش !

از بالا

از میان سنگر عراقی ها ، فکر می کنم کاملا مشخص است تسلط داشتن ،

و محمد هم که کلا در حال و هوایی دیگر است


چند تا
ت

س

ی

ع

بالای شیار

_________________________________________

از قتلگاه بالا می آییم و به سوی شهدای گمنام برای قرائت فاتحه ای برای خودمان ! حرکت می کنیم ، اولین چیزی که بعد از بالا آمدن از شیار توجه تو را به خود جلب می کند تصویری در افق است … اگر  در جستجوی کربلایی باید به تو بگویم که در تصویر پایین تانکر آبی را که در دور دست مشاهده می کنی مربوط به روستای العماره ی عراق است که از آنجا تا کربلا راهی نیست … فقط ۸۰ کیلومتر

ت

و به سمت  شهدایی گمنام رهسپاریم ، به عقیده ی من این شهدا را باید شهید گمنام مضاعف ! نامید . قبول نداری ؟ راهی شو تا به تو نشان دهم

غربت را حس نمی کنی ؟

دمای هوای بیش از ۵۶ درجه است و همه جا آرام آرام ، شواهد نشان می دهد تنها موجودات زنده ی این مکان تا شعاع ۵ کیلومتری ما هستیم و البته آن گله ی کلب !  چه شباهتی . اما به  ورودی مقبره الشهداء که می رسی تابلوی نصب شده که قطعا نهیبی است به تو . در این هوا و در این فضا هیچگونه نمی توانی مفهوم  این تابلو را متوجه بشوی الا اینکه دو حرف از کلمه ی وسط آن را حذف کنی و آنگاه که این کار را کردی تفاوت تو و آن کلب نمایان می شود !  و این همان تابلوست که مفهومش بسیار تابلوست

و زیارت عاشورا در کنار شهدا

و شاید شهدا دلشان می خواهد همانند مولا باشند و آفتاب مستقیم بر مزارشان بتابد ! حصیرها کنار بروید

و این را می توان از اینجا فهمید که از این درب تا کربلا راهی نیست . فقط ۲۳۴ کیلومتر/ محمد ۷ بار رفته و هر بار هم محاسبه کرده

و از درب دیگر نگاهی به قتلگاه المهدی

و داشتیم بر می گشتیم که طبق عادت رفتیم سری به تانک های سوخته ی بزنیم که اینبار اما دست خالی نماندیم  کبوتری بسیار زیبا در تانک لانه کرده بود اگر اشتباه نکنم حرفه ای ها به آن می گویند کبوتر ” پر پا”

نزدیک تر رفتم که از آن عکس بگیرم امـــا پرید  … به همین سادگی .. چه می شد ما هم بال داشتیم .. کربلا نزدیک است  …

آخرین نگاهت باشد به قتلگاه المهدی ، ببخشید قدمگاه المهدی !

و این هم تصویری از مرکب راهوار بنده  ، فروشی نیست !

به گیرنده های خود دست نزنید شارژ گوشیم تمام شده و سفر هم تمام .

و این هم تصویر استقامت یک نسل در کویر وجدان قرن بیستم

شب قبل از عملیات ، عبدالله گلو بریده کدام است ؟؟؟

قتلگاه المهدی

شهریور ۲۷ام, ۱۳۸۹ دسته جنگ و جبهه, سبك زندگي اميرعلي, عکس نوشت | ۱۴۵ دیدگاه »

به نام خدای زهراء

این متن مربوط به روز یکشنبه این هفته بود که بعد از رسیدن به منزل نوشتمش اما دیدن تصاویر اهانت به قرآن باعث نتوشتن متونی شد که این نوشته رو به تاخیر انداخت

حسی عجیبی است ؛ روز تعطیل  بعد از نماز صبح سرت را بر بالین بگذاری امـــا هر چه کنی خواب بر چشمانت نیاید ،  و مشغول بحث مفصلی باشی بین خودت و دلت باشی  !
پلک هایت را که روی هم بگذاری در خاطرت زنده شود یاد فاطمیون . یاد شلمچه ، یاد فکه ،  یاد مجنون ؛ و حسابی هوایی شوی اما چشم که باز کنی دلت به  خودت نهیب بزند که :  چرا دلتنگ جیهه ها شدی ؟ چرا  یاد سرزمین نینوا کرده ؟  زود تند سریع جواب بده ….
و تو جواب بدهی که : ایکاش در آن زمان بودیم تا دل را به عشق یار صفا می دادیم ، آن زمان راه برای خودسازی باز بود.
و درست در این زمان است که دلت ، یک پس گردنی آبدار حواله ات بکند و بگوید : چی می گی ؟ اینها همه بهانه است و تو اگر واقعا اهل جهاد اکبر باشی چه جنگ باشد و چه صلح راه تو از کرب و بلا می گذرد و اولین شرط ورود به سرزمین بلا ، همانا قربانی کردن نفس است  و بریدن سر هوا !
مدتی به خواب می روی امـــا  ، نه …. نمی توانی ، آشوب کرده دلت ،  درونت را . باید فکری کنی . روز تعطیل است، سومین روز بعد از رمضان ،  رادیو تلوزیون های خاموش ، فضای آرام ، هوای معتدل  ، عدم مشغله کاری ، جایی گرم و نرم همه وهمه آماده ی خوابی راحت و آسوده است امــــا ، نه ….  کار دل بالا گرفته . تنها راه اس ام اس زدن به ” محمد” است .
“پایه ای برویم فتح المبین ؟”  به یک دقیقه نکشید جواب داد :  “چاکرمندیم ، دم درم .  بیا !”
بسم الله گفتم و استارت ماشین را زدم . از اینجا تا شوش ۳۶ کیلومتر است و خانه ی  “محمد ” در ابتدای جاده ی خروجی شهر. بالا و پایین ندارد دارالمومنین ، شمال و جنوبش یکی است . در تمامی کوچه هایش عطر لطیف شهادت پیچیده و هیچ خیاباتی نیست ، تاکید می کنم هیچ خیابانی نیست که در آن خانواده ی شهید نباشد . همه جا بوی خوش بهشت می وزد و یقین دارم هیچ کجا حتی خرمشهر هم اینگونه بوی شهادت نمی دهد. و این است راز حرف امام راحل که دعوت برای رفتن به زیارت امام رضا را قبول نکرد و فرمود اگر بنا باشد روزی از تهران خارج شوم اول جایی که می روم دزفول است !
…. به شوش رسیده ایم . بیش از ۵۰۰ بار اینجا بوده ام اما حتی یکبار هم هوس نکرده ام به قلعه ی تاریخی و بسیار زیبایش بروم   . می گویند اینجا اولین پایتخت ایران بوده اما پایتخت دل من جایی دیگری است ،  دل من ۸ کیلومتر آن طرف تر است . فتح آشکار ! محلی که مکان بزرگترین عملیات جنگ است ، جایی که ۱۸ ماه عملیات شد تا ازاد گردید و نقطه ای ست بسیار استراتژیک . نوعی بلندی که مشرف است به  تمام شمال خوزستان و باب دل صدام است تا سلاح های خود را آنجا مستقر کند و  از آنجا موشک ۱۲ متری بیندازد در کوچه های ۹ متری دزفول !!!   از همین جا بود که موشک زدند و درست کوبیده شد به منزل روبه رویی خانه ی ما و ۷۳ نفر به یکباره پودر شدند !

از همین جا بود که همانند نقل و نبات گلوله ی توپ ریختد بر سر خانه ی ” محمد”  پدرش که  جبهه بود جان سالم به در برد اما مادر و مادر بزرگ و پدربزرگ و سه تا خواهر و برادر ۴ ماهه اش پودر شدند و حالا ست که می فهمم چرا  “محمد” به یکباره محکم پا به زمین اینجا  می کوبد !
از همین جا بود که  به خاک و خون کشیدند مردمی را که مردشان در جبهه در جنگ بود و باورم این است رزمندگانی که از شهرهای جنگی عازم نبرد بودند ثوابی دو چندان داشته اند چرا که برعکس تمام رزمندگان ، که خانواده هایشان دل نگران فرزندانشان بودند ، این رزمندگان وقتی از عملیات برمی گشتند حتی جنازه ی دختر ۳ ساله اش هم باقی نمانده بود تا برای بار آخر در آغوش بگیردش . امـــا چه سری در این خاک است که شده دل آرام ما …
دمای هوا چیزی حدود ۵۶ درجه ! بود و  تا شعاع  ۵ کیلومتری جانداری بجز ما دو نفر نبود ،از ابتدا قصد داشتیم از این مکان وارد شویم و ۲ کیلومتری پیاده روی کنیم در این خاکریز که آقای سرخه می گوید هر یک متر آن را بیش از سه هفته تلاش کردیم تا بدست بیاوریم . اینجا ورودی خاکریزی است که  باورم این است جایی زیباتر از این دو کیلومتر در دنیا وجود ندارد . برخی دلایلم این هاست
* شاید چندین بار در متن ها خوانده باشید که اشاره کرده ام  “منافقین گلوی  جوانی را با درب قوطی حلبی روغن  بریده اند !”  بارها با خودم فکر می کنم چقدر زنجر کشید این  عبدالله . عکس عبدالله را به در نمایی بسیار زیبا قبل از عملیات بر دیوار اتاقم نصب کرده ام که پایان همین نوشته قرارش می دهم  و ابتدای این خاکریز محل همان جنایت هولناک است .
* این خاکریز در حقیقت شیاری است که رزمندگان ۱۸ ماه از طریق آن تلاش می کردند به ارتفاعات بالای آن برسد و ماشین جنگی دشمن را که مرتب روی سر مردم شهر گلوله می ریخت از کار بیندازند . بارها تک زده اند و اهل رزم می داند سخت ترین کار در جنگ دستیابی به بلندی است و اساسا جنگ را کسی پیروز است که ارتفاعات را فتح کند . در تمامی طول این خاکریز شیارهایی فرعی وجود دارد که هر کدام قتلگاهی است از اجساد رزمندگانی شهدایی که تلاش  می کرده اند به بالا برسند ولی با تیربار دشمن به شهادت رسیده اند .
* حسینه ای بسیار با صفا وجود دارید در طول راه که رزمندگان با گونی های خاک آنرا بنا کرده بودند و عجیب از آن  زمان تا کنون دست نخورده مانده است و کربلا رفته ها می گویند  ۲ رکعت نماز در آن هیچ فرقی با خواندن دو رکعت نماز در بین الحرمین ندارد !
* نقطه به نقطه ی آن جای سخن دارد  اما علت علاقه ی من به این شیار چیزی دیگر است که یک بار خودم را لو دادم … عکس بالا همان روز است ….

این همان خاکریز است  . امــــــــــــــــــــــــــــــا تازه می خواستیم وارد بشویم و عکس بگیریم از تمامی این امکان زیبا که صدایی مهیب از پشت سر آمد … سر که برگرداندیم گله ای ! سگ فوق خشن دیدیم که با زبان های آویزان و پارس کنان با سرعت برق به سوی ما می آیند . چاره ای نبود بجز فرار به درون ماشین .
تا کنون با این سرعت ندویده بودیم مقداری که صبر کردیم راهشان را کشیدند و رفتند اما چه کسی جرات می کرددیگر  وارد آن خاکریز شود و “محمد” می گفت یادت باشد خانه که رفتیم اندیشه کنیم ببینیم چه کرده ایم که راهمان ندادند !

اما جایی دیگر هم هست در اینجا با نان ” قتلگاه المهدی ”  نمی توانم بگویم کدامیک از این دو مکان زیباتر هستند. با تصاویر قرار می دهم توضیحات مفصل را شاید شما بتوانید تشخیص دهید … اگر آماده ی سفر هستید بسم الله …

ادامه دارد