وکیلانه » اجتماعی
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته اجتماعی

این تصویر از خاورمیانه نباید منتشر شود!

دسامبر 3rd, 2015 دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, سبك زندگي اميرعلي, عکس نوشت | 6 دیدگاه »

وقتی همیشه و هرلحظه بیادش هستی. وقتی هرصبح بعد از نماز زیارت عاشورایت ترک نمی شود. وقتی دلت بی قرارِ بی قرارش هست. کربلا نمی روی. وقتی هر روز انتظار رفتن داری، خبری نیست.
اما در اوجِ بی توجهی و “توی این وادی ها” نبودن، وقتی که در برنامه های چند ماهه و حتی یکساله ات هم جایی برای رفتن به سفر قرار نداده ای. دلت می خواهد بروی ولی اولویت چندمت شده، یکهو نمی دانی چطور می افتی توی وادی گذرنامه گرفتن.
هرچند توی همان وادی گذرنامه گرفتن هم پیشِ خودت می گویی “حالا گذرنامه که باید داشته باشم”. حتی وقتی به دوستانی که می خواهند پیاده بروند میگویی من را هم حساب کنید حالا یا می آیم یا نه. و خودت باورت نشده که می‌خواهی بروی پیاده روی. یک روز صبح می بینی همسرت دارد کوله برایت می بندد و شب باید حرکت کنی. دقیقا همان موقع که دیگر باورت شده راهی هستی یاد “کشتی نجات” بودنِ حسین می افتی.

کشتی نجات همین است دیگر. وقتی خودت داری شنا می کنی از دور تو را نگاه می کند. اما همینکه داشتی غرق می شدی، همینکه داشتی دست و پا می زدی سریعتر از همه خودش را می رساند… تا مبادا غرق شوی… .

پیاده روی اربعین

.

پیاده روی اربعین مثل اردوهای جهادی‌ست. از نگاه جهادی‌ها، می‌رویم خودمان را بسازیم نه روستاها و مناطق محروم را. اما از نگاهِ یک ناظر، این اردوها قوی‌ترین مقوم جامعه هستند و برکات بسیاری برای کشور به همراه دارد. حکایت پیاده‌روی اربعین هم همین‌است. زائران پیاده به سوی حرم حسین (ع) راه می‌افتند تا روی نفس‌شان قدم بگذارند و در چند روی که در مسیر هستند، خودشان را توی مسیر بیاورند. اما از نگاه یک ناظر، پیاده روی اربعین رژه‌ی قدرتِ اسلام است در پیوند دادن و ایجاد اتحاد. و همین است که رسانه‌های جهانی، اربعین را پوشش خبری نمی‌دهند. آنها می‌خواهند خاورمیانه با داعش و طالبان شناخته شود. با جنگ. با انشقاق. پیاده‌روی اربعین تمام رشته‌هایشان را پنبه می‌کند. بزرگترین تجمع مذهبی جهان حول محورِ جغرافیایی که آنها این‌همه مدت خشونت از آن مخابره کرده‌اند.

از هرکجایی که آدم راه می‌افتد به سمت عراق تا نجف، احساس پراکندگی می‌کند. احساس غربت. اما همین‌که به نجف رسید، انگار غرق در آرمش شود. نجف که رسیدی، برادری شروع می‌شود. غربت تمام می‌شود. خاصیت پدر همین است. همه را دور هم جمع می‌کند.
بعد از خوابیدن دم در حرم امیرالمومنین، قاطی همه مردم توی پیاده‌رو که طعم‌لذت‌بخش‌ش هرگز فراموش‌م نمیشود راه افتادیم.  اما نه از راه اصلی. از کنار شهر کوفه یک مسیر فرعی بود. هم راه را کوتاه‌تر می‌کرد و انتها‌یش به عمود سیصد می‌رسید و هم از روستاهای بین نجف تا کربلا می‌گذشت. یک مسیر بکر که خیلی هم عالی بود. از بین نخلستان، خلوت.  عموماً بومی‌های عراق بودند و البته کیفیت پذیرایی موکب‌ها به علت خلوت بودن مسیر بالاتر بود. برای من که دل‌م می‌خواست طعم پیاده‌روی اصلی و قدیمی را بچشم این مسیر خیلی مناسب بود.

IMG_20141214_084750

.

​​کوفه،شهری نیست که آدم بتواند آن‌را دوست داشته باشند. کوفه، شهری نیست که آدم بتواند آن‌را دوست نداشته باشد. کوفه عجیب است. از یک‌سو وقتی به کوفه می‌رسی دل‌ت می‌خواهد عمیق‌تر نفس بکشی در شهری که روزگاری امیرمومنان نفس کشیده. به محراب و منبر مسجد کوفه که نگاه می‌کنی فکرت درگیر منبری‌ست که روزگاری علی (ع) روی آن برای همیشه‌ی تاریخ از عدالت گفته  و دلت لبریز از شوق می‌شود وقتی به روزی که مهدی (ع) قرار است روی این منبر از عدالت بگوید فکر می‌کنی. اما کوفه، کوفه است. نفسِ عمیق که می‌کشی انتهای ریه‌ات می‌سوزد از داغ بی‌وفایی. به در و دیوار که نگاه می‌کنی یادِ مسلم می‌افتی. اینجاست که دل‌ت می‌خواهد زودتر از کوفه خارج شوی. می‌گویی کوفه تا وقتی مرکز مدیریتی آقای خوبی‌ها نشود، کوفه‌ی بی‌وفایی‌ست.
درگیر همین فکر‌ها بودم و به کوفه بد می‌گفتم تا رسیدم به یک بَنر. مزین به تصویر یک شهید. شهید “عباس کوفی”! نام‌ش بهم‌م ریخت. هم دل‌م را. هم افکارم را و هم تصووراتم را. عباس. کوفه.
داشتم به این‌که فکر کرده بودم کوفه، تا مهدی نیاید کوفه است شک می‌کردم که کمی​ جلوتر چند دختربچه را دیدم. با مظلومیتِ خاصی داشتند مسیر پیاده‌روی زوار را پاک‌سازی می‌کردند. جلو رفتم. دست و پا شکسته سوال پرسیدم از کدام شهر هستید. محکم و با هم جواب دادند: کوفه!. بیشتر بهم ریختم. جلوتر عشایری را دیدم که دمِ‌ چادرشان بساط چای برای زائران برپا کرده بودن با یکی دو استکان. پشت چادر بچه‌ها مشغول بازی بودند. جلو رفتم. مشتی آجیل دراوردم و به هر کدام مقداری دادم. اگر روزی بخواهم خوشحالی را تصوور کنم به صورت یک انسان، این کودکانِ مستضعف، مصداق بارزش می‌شوند. ضعیف نگه‌داشته شده. چه کلمه‌ی مناسبی.
IMG_۲۰۱۵۱۲۰۱_۱۱۰۲۵۲

.

شام را منزلِ ابوحامد که خوردیم قبل از مزه‌ی نامانوس خورشت قیمه‌اش، طعمِ خوشِ محبتی از جنسِ انما المؤمنون اخوة زیر زبان‌م آمد. برای اولین بار بود که دیده بودم‌ش اما انگار سال‌های سال برادرِ بزرگ‌ترم باشد. سال‌هایی به وسعتِ همه‌ی دوری‌هایی که مرزها ایجاد کرده بودند. پدرِ ابوحامد درجه‌دار ارتشِِ صدام بود اما ابوحامد پسرِ شهیدِ یکی از هزاران سربازِ لشکر خمینی! پدرش در جنگ، حامی ایرانی‌ها شده بود برای دفاع مقابلِ تجاوز بعثی‌ها. پارادوکس زیبای‌ست. نه؟
درست مثل پارادوکسی که در راه بین شنیده‌های ما از عرب‌ و دیده‌هایمان ایجاد شد. گفته بودند عرب، مغرور است. اما کدام غرور؟ همان که جوانِ سی‌وچندساله به زور ما را روی فرشِ پهن‌شده درب منزل‌شان برای استراحت نشاند و هنوز ننشسته بودیم که با اصرار تشتی آورد تا پاهایمان را بشوید؟ یا همان که پسرش را امر کرده بود با ماساژور بدن‌های خسته‌ی زوار حسین را ماساژ بدهد؟
اگر تنها فایده‌ی ایمان به حسین، همین برادری‌ها باشد کافی‌ست که حسین را برای پیام‌آوری مهربانی ستایش کنیم و محورِ برادری‌هایمان باشد در این قحطی محبت. مسیر کوتاه تمام شده بود و به عمود دویست‌وبیست‌ودو رسیده‌ بودیم. اما من دلم را در روستاهای این راه مختصر جا گذاشته‌ام. یک‌سال است که دلم را آنجا جا گذاشته‌ام.
photo_2015-11-30_12-56-19

.

همه‌ی آن چیزی که درباره‌ی روابط انسان‌ها در جامعه‌ی آرمانی شنیده‌اید را در مسیر پیاده‌روی اربعین می‌شود دید. مهم‌تر از پذیرایی که از زائرین می‌کنند احترام فوق‌العاده‌ای هست که سعی می‌کنند به طور واضح به آدم منتقل کنند. پیرمردی که غروب کنار جاده ایستاده بود و با اصرار ما پنج‌نفر را برای شام و خواب برد خانه‌اش، شب می‌گفت ما معتقدیم هرسالی که زائری مهمانِ‌ ما نشود آن سال، کشاورزی ما بی‌برکت می‌شود. همین نوع نگاه باعث می‌شود خودشان را بدهکارِ زائران ببینند نه حتی فقط خادم. همین‌ است که نسل به نسل این میهمان‌نوازی منتقل می‌شود و دیگر فرقی ندارد فقیر باشند یا غنی. بزرگ باشند یا کوچیک. حتی دخترکی که تمام دارائیش تربچه‌های سفیدی‌س که لابلای نخلستان پدر سبز کرده با آن حجابِ قشنگ‌ش تربچه‌ها را سردست می‌گیره و با صدای پر از حیا هی می‌گوید لزوار الحسین….

IMG_۲۰۱۵۱۱۲۹_۱۰۱۹۴۵

.

در ادامه‌ی راه داشتم فقط فکر می‌کردم رسانه‌های خبری جهان، که برای ادعای به روز بودن خبرنگاران خود را در دل هر خطری می‌فرستند، چرا این‌جا هیچ خبرنگاری ندارند؟ چرا اینجا هیچ پوشش زنده‌ای وجود ندارد؟ به مسیر اصلی نجف کربلا رسیدم. سیل جمعیت را که دیدیم دلیل‌ش را متوجه شدم. مسیرِ نجف به کربلا، خلاف تمام مسیرهای فکری روز دنیاست. مسیری بر مدار برادری. مسیر به دور از هرگونه حساب و کتاب از قبل تعیین شده. مسیر بر مدار فطرت انسان‌ها. مسیری که روزی انشاالله به مسیرموعود پیوند می‌خورد.
IMG_20141211_222648 (1)

.

#این مطلب برای “الف” نوشته شده است. (+)

عادت می‌کنیم، عادی می شویم یا؛ عادی شدم!

نوامبر 21st, 2015 دسته اجتماعی, سبك زندگي اميرعلي, طلبه نوشتنی ها, لبخند امیرعلی‌‌ | 4 دیدگاه »

پنج‌شنبه عصر برای رفتن به دفتر کمی دیر شد. توی ماشین بودم که اذان را گفتند. قبل از دفتر توی خیابان اصلی، چشم‌م به مسجدِ نور خورد. آن‌موقع‌ها که دبیرستان بودم. با افتخار سوم انسانی، وقتی شیفت عصر بودیم زنگ مدرسه را یک ربع بعد از اذان ظهر می‌زدند. مسیرِ مدرسه تا خانه پنج دقیقه‌ای می‌شد. قبل از مدرسه برای نماز می‌رفتم مسجدِ نور. آیت‌الله آقامیری آنجا نماز می‌خواند. نمازی به شدت مطول و با حوصله. بعید می‌دانم نمازی آنقدر طولانی دیده باشید. می‌رفتم مسجد نور برای همین. با یک نماز آقا، دو نمازم را به جماعت می‌خواندم. می‌ایستادم اولِ صفِ آخر. دو رکعت اول ظهر که تمام می‌شد نیت فرادا می‌کردم، نماز ظهرِ خودم که تمام می‌شد، آقا هنوز رکوع رکعت چهارم نرسیده بود، نماز عصرم را هم به جماعت می‌خواندم.
پنج‌شنبه عصر، چشم‌م که به مسجد نور خورد، تمام آن خاطرات برایم زنده شد. گفتم پارک می‌کنم نمازِ مغرب‌م را می‌خوانم و می‌روم. تمام مسیر پارک ممنوع بود هرچند جای پارک هم نبود. روی دوتا تابلوی پارک ممنوعِ جلوی مسجد نوشته بودند حمل با جرثقیل با استثنای زمان اذان. زیر هر دو تابلو ماشین پارک بود. اما کمی جلوتر یک جا خالی شد. پارک کردم.
وارد مسجد که شدم دیدم آقای آقامیری نیامده و دیگری نماز می‌خواند. عجله داشتم اما نشناختنِ امام جماعت را بهانه کردم برای فرادا خواندن. کلِ نمازم چهار دقیقه نشد. آمدم بیرون.
دیدم ماشین نیست! فکر کردم لابد بالاتر یا پایین‌تر پارک کرده‌ام. اما نبود. توی سرم هزار فکر و خیال کردم. که چقدر ناشکرم. هی می‌گفتم بفروشم هیوندا  اکسنت یا الکترا (پلاک اروند البته) بگیرم بجای این، حالا همین‌هم از کف‌م رفت! فکرم تا پای این‌که از کدام حساب پول خالی کنم ماشین بگیرم تا دزد ماشین را پیدا کنم هم رفتم. اما صدای یکی از مغازه‌داران خیال‌م را راحت کرد.
آقا سمند سفیده، شیشه دودی مال شما بود؟ -آره. آره. ـ بردنش! – کی؟ – یدک کش پلیس!
کمتر از پنج‌ثانیه ذهنم از ناراحتی بعد از خوشحالی بابت دزدیده نشدن، سویچ کرد روی عصبانیت که مگر نه نوشته بود به استثنای زمان نماز؟ کارد می‌زدی خونم نمی‌آمد. بدون نگاه کردن به آینه صورتِ خودم را که سرخ شده بود تصوور می‌کردم. مانده بودم کجا بروم. راه افتادم سمتِ اولین چهارراه که پاسگاه اصلی راهنمایی رانندگی هم آنجا بود. توی راه تماس گرفتم با پدرم. ماجرا را توضیح دادم. گفتم ولی نگران نباش، یا همین امشب ماشین را می‌آورم یا خودم را هم باید ببرند بازداشت. ذهن‌م هنوز داغِ‌ این بود که عادت نمی‌کنم، عادی نمی‌شوم. قبلا درباره‌اش نوشته‌ام.(+)

کُلی جمله آماده کرده بودم به افسری که ماشین را برده بگویم. که یا ماشین را می‌دهید ببرم یا فردا با اسپری این جمله‌ی به استثنای زمان نماز را از زیر تمام تابلوها پاک می‌کنم. چرا با دین مردم بازی می‌کنید؟ ( البته این‌هم بهانه بود، دلم نه برای دین مردم برای ماشین خودم می‌سوخت). رسیدم پاسگاه. فقط یک سرباز بود. گفتم مسئول اینجا کجاست؟ گفت رفته گشت‌زنی آخر شب می‌آید.
این‌که تا آخر شب و گفتگوی من با مسئول چه گذشت را فاکتور می‌گیرم. فقط این‌که نتوانستم اثبات کنم هنگام اذان بوده و البته مسئول هم که آخرش قبول کرد گفت اگر رسید نمی‌شد می‌گفتم بروی ببری.
آخرِ شب تماس گرفتم با پدر. از درب همان پاسگاه. که اگر فرصت داری بیا دنبالم من با تاکسی برنگردم. وقتی رسیدم خانه مدارک را آماده کردم که شنبه بروم ماشین را ترخیص کنم. امروز صبح رفتم ماشین را ترخیص کردم و آمدم. و توی راه تمام مدت به این فکر می‌کردم که من از عدالت و مقابله با بی‌عدالتی حرف می‌زنم تا جایی که پای زندگی خودم در میان نباشد. وقتی پای زندگی خودم به میان آمد ترجیح می‌دهم بجای پیگیری، روال عادی را طی کنم، پول‌ و مدارک بدهم و خلاص شوم تا دوباره بیایم اینجا و از لزوم مقابله با بی‌عدالتی بنویسم.
پدرم اما نظرِ دیگری دارد. او می‌گوید بجای این‌که آدم شب و روز به فکر حل مشکلاتِ جهانی باشد، بهتر است فکری به حال گرفتاری‌های روزمره‌ی خودش کند و در همین چهارچوبی که هست، نقداً با چیزی که فکر می‌کند بی‌عدالتی‌ست مقابله کند تا این‌که مشکلات جهان را نسیه حل کند… .

خسارات پسابرجام

نوامبر 18th, 2015 دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, ريس‌جمهوري كه وكيل بوده, سیاست خارجی | 3 دیدگاه »
بله، دقيقا. من هم اگر اين روزها در بالا‌پائین‌ کردن‌های وب‌گردی‌م به تیتری مثل بالا برخورد کنم، احتمال‌ش تقریبا نزدیک به صفردرصد است که مطلب را بخوانم.  نه فقط در خصوص این مطلب که کلاً من مشتاقِ مطالبِ وبلاگی‌طورم. مطالبی از لابلای زندگی روزمره، که حالا ممکن است طعنه‌ی سیاسی هم داشته باشد.
 اما نه محصول ذهن یک نویسنده‌ای‌ست که خودش را موظف می‌داند صبح به صبح در صفحه‌ی سفیدی که روبروی‌ش باز شده تحلیل‌ش را بنویسد که محصول دردی یا شایدم شادی یا هر حسِ دیگری‌ست که در طولِ روز، نویسنده با جان‌ش حس کرده و حالا آمده منِ مخاطب‌ را در آن شریک کند.
مکرر در مکرر نوشته‌ام که بالاترین لذتِ من از وب، ز مانی‌ست که غرق در خواندن وبلاگ‌ها می‌شوم.
اما این مطلب؟
دو ماهی می‌شود برای یک کارِ پژوهشی حولِ محورِ “سلبِ مالکیت در معاملاتِ بین‌المللی” مشغولِ مطالعه سوابقِ این موضوع در ایران هستم. سلب مالکیت به طور خلاصه و ساده یعنی به‌هم‌زدن قرارداد.
بعد از موضوعِ ملی‌شدن نفت که سلبِ مالکیتِ مشروع محسوب می‌شود، مهم‌ترین پرونده‌های سلبِ مالکیت مربوط به بعد از انقلاب و کمیته‌های بررسی قراردهای خارجی‌ست. کمیته‌هایی که برای بررسی منافع ملی در قراردادهای خارجی تشکیل شد تا قراردادهای غبن‌آمیز را فسخ کند و تقریباً هیج قراردادی را تایید نکرد! شاید همین باعث شد پرونده‌های متعددی بخصوص از سوی ایالات متحده علیه ایران مطرح شود که در بسیاری از آنها به دلایل مختلف، جمهوری اسلامی مجبور به پرداخت خسارت شد.تا این‌جای کار، مسائل جالبی به چشم می‌خورد که به صورت مصداقی اگر فرصتی بود بعداً می‌نویسم.

اما پرونده‌های مهمِ بعدی، (که بسیاری در حد پرونده باقی مانده و شکایتی مطرح نشده) مواردی‌ست مربوط به لغو یک‌جانبه‌ی قراردادهای نفتی از سوی کشورهای خارجی بعد از اعمال تحریم‌ها در سال‌های اخیر. در قریب به اتفاقِ این پرونده‌ها (چه آنها که شکایتی مطرح شده و چه آنها که در عرصه‌ی آکادمیک بیان شده) طرفِ خارجی به بحث فورس‌ماژور استناد کرده و از زیر بارِ مسئولیت شانه خالی کرده. یعنی اعمالِ تحریم‌ها را عاملی اجتناب‌ناپذیر و غیرمترقبه دانسته که لاجرم مانعِ عمل به تعهدات می‌شود.

در دو سری موارد بالا، (سلبِ مالکیتِ شرکت‌های خارجی بعد از انقلاب و عدم پذیرش مسئولیتِ‌ شرکت‌های خارجی بعد از تحریم) دُرشت‌ترین چیزی که به چشم می‌خورد و باعث ایجاد خساراتِ بزرگ برای کشور شده، عدم رعایت مسائل حقوقی‌ست. مسائلی که اگر بعد از انقلاب رعایت می‌شد پرداخت خسارات به حداقل می‌رسید و اگر هنگام عقدِ قراردادها در نظر گرفته می‌شد، شاید می‌توانستیم بعد از تحریم، خسارت مطالبه کنیم. استپ. خوشبختانه قانون در عرصه‌ی معاملات بین‌الملل آنقدر‌ها هم کشک نیست.آزاد.
اصل حرف‌م اینجاست
 علی‌قاعده بنا به تجربه‌ی مواردِ فوق حالا که دوباره قراراست قرارداد‌های نفتی بسته شود، باید دقت بسیار بالایی در تنظیمِ آنها صورت بگیرد تا تحت هرشرایطی، عدم تعهد شرکت‌های خارجی موجب پرداخت خسارت شود. در این‌سالها در محیط‌های آکادمیک بحث‌های بسیاری روی قراردادهای نفتی صورت گرفته که انتظار می‌رفت برای این روزها کارآیی داشته باشد اما…!
اما متاسفانه در عمل محرمانه‌بودن مهم‌ترین ویژگی‌ قراردادهای نفتی این روزها شده است. معلوم نیست کمیته بررسی قراردادهای نفتی قرار است قراردادها را تحت چه الگویی تنظیم کند؟ این موضوع زمانی نگران کننده می‌شود که زمزمه‌های فراوانی از تبدیل قراردادها به “مشارکت در تولید” به گوش می‌رسد. از آنجایی که قراردادهای نفتی طولانی مدت هست، بهتر نیست بجای این‌که بیست‌سال دیگر از خسارات این نوع قراردادها بگوییم، همین حالا با میدان دادن به متخصصان از این خسارات جلوگیری کنیم؟
این مطلب برای دزمهراب (+) نوشته شده است.

بازی با آبروی خمینی

ژوئن 2nd, 2015 دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, درون گفتمانی, وقایع اتفاقیه | 2 دیدگاه »

تلخ‌ترین خاطره‌ی اواخر کودکی‌م، تصویر مبهمی بود از اشک پدر مقابل تلویزیون. در عالم کودکی نمی‌دانستم آن “پیرمرد” کیست که هرگاه تصویرش پخش می‌شود پدر اشک می‌ریزد، اما دلم می‌خواست کمتر پخش شود. طبیعی بود. هیچ کودکی دل‌ش نمی‌خواهد اشک پدر را ببیند. بعد‌ها در نوجوانی فهمیدم آن “پیرمرد” خمینی بوده و علتِ اشک پدر دلتنگی برای امام‌ش در سال‌های اولِ بعد از فوت او.

سال‌های سال بعد یکی دوبارِ دیگر، چیزی شبیه به همین بغضِ جلوی تلوزیون را در صورت پدرم خواندم. با این تفاوت که بزرگ‌تر شده بودم و از تصاویر پخش شده متوجه می‌شدم علت، احتمالاً دلتنگی برای آرمان‌های خمینی‌ست. دلتنگی برای آرمان‌شهر.

×××××

این روزها که حرف و حدیث پیرامونِ توسعه‌ی نامتعارفِ آرامگاهِ امام خمینی پیش آمده، مدام تصاویر دوران کودکی و نوجوانیم را مرور می‌کنم و به این فکر می‌کنم که به راستی با میراث یا اجازه بدهید صریح‌تر بگویم “آبروی خمینی” چه کرده‌ایم؟ چند روزِ قبل که دویچه‌وله تیتر زده بود: “مقبره‌ی آیت‌الله خمینی، گران‌ترین مقبره‌ی جهان” بغضم گرفت. بغضی ناشی از تصویرِ کنار هم قرار گرفتن این دو کلمه : “خمینی”؛ “گران‌ترین”.

کلید‌واژه‌ی “کاخ” را در صحیفه‌ی نور جستجو کردم. ملایم‌ترین جملاتِ امام راجع به “اشرافیت” این‌ بود:

“من همه افراد اینها را می شناسم، بعضی شان را معرّفی کردند به من، اینها همه متعهدند، همه مسلمانند، لکن ضعیفُ النّفسند! می ترسند که مبادا یک وقتی میهمانی از اجانب بیاید و آنجا ببیند یک محیط محقّری است… باید حتما به فُرم غرب باشد؟! ملّت عدالت می خواهد، کاخ بزرگ نمی خواهد… هی کاخ! کاخ مال ملّت است، این تزئیناتی که الان در این کاخها موجود است… بسیاری اش یا بعضی اش از مُحرّمات است…” (ج۶)

آمدم این جملات را یادداشت کنم. بی‌خیال شدم. که مگر کسی هست که خمینی را نشناسد؟ که مگر مرامِ امام، امامی که مردم عظمت‌ش را به چشم دیده‌اند و به گوش صداقت‌ش را چشیده‌اند چیزی‌ست قابل تحریف؟ که مگر “پابرهنه‌ها” و “مستضعفین” و “زاغه‌نشینان” کلمات جداشدنی از کلام خمینی بوده‌اند؟
با خودم گفتم همانگونه که مقبره‌ی امام نیاز به “آذین” ندارد، سبک‌ زندگی امام هم نیاز به تعریف ندارد. همه دیده‌اند تحقیرِ “نیاوران عظیم” را در برابرِ “جماران ساده”. همه دیده‌اند “تزلزل مدال‌ها و تخت و تاج” را در برابرِ “چند برگه روی یک میز چوبی ساده”.

به نظرم رسید بهتر است کمی ریشه‌ای‌تر نگاه کنیم. و در پی پاسخی باشیم برای این سوال: چه اتفاقی در جامعه افتاده که افرادی به اسم امام، یکی از بارزترین ویژگی‌های او یعنی ساده‌زیستی را 180 درجه می‌چرخانند و تصاویر آنرا با افتخار منتشر می‌کنند؟

پاسخ به نظرم در رفتار‌های قبیله‌ای با انحرافات در جامعه است. همان رفتارهایی که رهبر انقلاب در نقد آن فرمودند:

در رفتار قبیله ای، تأیید یا تخطئه اقدامات افراد، براساس ماهیت عمل آنها انجام نمی شود بلکه انتقاد و یا تعریف از افراد به نحوه وابستگی آنها به قبیله مورد نظر مرتبط است!

و واقعیت این است که سکوت، بهتر از برخورد دوگانه با فساد است. چون برخورد دوگانه دستِ‌کم دو اثر سوء در جامعه ایجاد می‌کند.

اولاً رفتارهای دوگانه، جامعه را نسبت به فساد “بی‌تفاوت” می‌کند و در ثانی رفتارهای قبیله باعث شکل‌گیری “اشرافیت” و “ویژه‌خواری” می‌شود. وقتی مردم احساس کردند،‌ هدف از فریادهای گاه و بی‌گاه علیه فساد نه رفع آن که “گزک گرفتن از حریف” است، نسبت به آن بی‌تفاوت می‌شوند و این بی‌تفاوتی بهترین زمینه‌ است برای “ویژه‌خواری” و “اشرافیت”.

فساد فرمول ساده‌ای دارد.
قدرت انحصاری + اختیار ‌ــ پاسخگویی! و برای رفع آن باید اجازه نداد این فرمول در جایی شکل بگیرد یا اگر در جایی شکل گرفت فوراً آنرا برهم زد. مقابله با فساد یعنی تلاش برای برهم زدن چنین فرمولی. اما در رفتارهای قبیله‌ای فقط “رسوا کردن” مهم است نه برهم زدن زمینه‌های فساد. رسواکردن به سرعت حالات پلکانی به خود می‌گیرد. یعنی هرگروه برای رسوا کردن دیگری مرتبه‌ی بالاتری از فساد را اعلام می‌کند. و این یعنی تزریق بی‌حسی به جامعه. 

می‌شود برای آزمایش، همین حالا یک عدد بنویسید و به هر تعداد که مایل بودید جلوی آن صفر قرار دهید، بعد آنرا برای دیگری با عنوان “تازه‌ترین اختلاس” ارسال کنید. ببینید واکنش چیست؟ من فکر می‌کنم هیچ!  آیا واقعاً خودِ فساد به حدی‌ست که جامعه بی‌حس شود؟ قطعاً خیر. چون منابعِ کشور محدود است، اما رفتارهای قبیله‌ای باعثِ تزریق چنین حجمی از بی‌حسی شده.

در خصوصِ “اشرافیت” و “ویژه‌خواری” هم، همین موضوع صادق است. زیر لوای رفتارهای قبیله‌ای و رسوا کردن‌های پلکانی هر حجم از اشرافیت گم می‌شود و هر مقدار از “ویژه‌خواری” کم اهمیت. هر فروشنده‌ی جزیی به خود اجازه می‌دهد تحتِ عنوان “همه فساد می‌کنند” قیمت‌های خود را تا حد ممکن گران‌ کند و هر شخصی که به دلیلی خود را برتر از دیگران می‌داند به خود اجازه می‌دهد برای حفظِ “شأنِ خود” و ایجاد تمایز با دیگران اشرافیت را رواج دهد.

این نهادینه شدن اشرافیت، تا جایی ادامه پیدا می‌کند که مقدس‌ترین موضوعات را هم درگیر می‌کند و در نتیجه می‌بینیم افرادی با توجیه این‌که “شأن امام” باید حفظ شود، مرقد او را شبیه به کاخ‌ها می‌کنند.

مرقدِ امامی که من فردا روزی اگر گذرم افتاد باید پسرم را به آنجا ببرم و خاطره‌ی اشکِ پدرم مقابل تلویزیون در فراق امام‌ش را برایش بگویم. و از همین حالا من نگران “بهت” و “تعجب”نسل‌های بعدی هستم و این سوال که اگر امام مخالف اشرافیت شاهنشاهی بود چرا مرقدِ خودش؟

پس اگر مخالف فساد در جامعه هستیم، ابتدا رفتار قبیله‌ای را باید ترک کنیم و بعد اصلاح را از خودمان، دقیقاً شخصِ خودمان با هر جایگاهی شروع کنیم و بعدتر نسبت به هر “ایجاد تمایز” و “اشرافیتی” حساس باشیم.

این مطلب برای سایت الف نوشته شده است (+)

صفحه 2 از 2112345...1020...قبلی »