وکیلانه » اجتماعی
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته اجتماعی

یکی از صدها دلایل خلوتی نمازجمعه

آوریل 14th, 2014 دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, درون گفتمانی, سبك زندگي اميرعلي | 27 دیدگاه »

“چقدر خوشبختن کسایی که محل کار و تحصیل و ازدواج و زندگی و تولدشون یکیه”
از خانه تا فرودگاه توی تاکسی هزار بار این جمله را توی ذهنم مرور می کنم. همیشه همینجور است. آدم ها وقتی شرایط شان تغییر می کند تازه به یادِ داشته هایشان می افتند و به وضعیت قبلی شان غبطه می خورند. اما جالب است که دقیقاً وقتی بعد از تغییر، دوباره به شرایط عادی باز می گردند داشته هایشان برایشان عادی می شود. و توی همین موقعیت هاست که آدم معنی “قُتل الانسان. ما اَکفره” را می فهمد. دو سه بار که این وضعیت برای آدم تکرار شد، بعد از سختی برایش راحتی فراهم شد، دوباره ناشکری کرد، دوباره سختی، دوباره آسایش و بعد هم که ناسپاسی کرد انگار خودش هی دوست دارد بگوید:”قُتل الانسان. ما اَکفره!“.

” آقا! چهار تومن”. توی همین افکار هستم که راننده تاکسی انگار برای بار دوم داشته باشد بگوید. با اشاره به درب فرودگاه، من را از افکارم جدا می کند. چهار تومن را که می دهم، پیاده که می شوم، وقتی دارم وسائلم را توی نقاله ی بازرسی ورودی فرودگاه می گذارم تازه دوزاریم می اُفتد و توی دلم یکهویی می گویم:”قُتل الانسان!” اما نه برای ناسپاسی. برای گرانفروشی و نامردی!
تاکسی همه جا سه و پانصد می گیرد، اسم فرودگاه که می آید پانصد می کشد روی کرایه. “قُتل الانسان. ما گرانفروشا!”
دارم به شماره ی تاکسی که آن جلو چسبانده اند تا روزی اگر خطایی کردند زنگ بزنیم و شکایت کنیم فکر می کنم و، یادم نمی آید.

وارد که می شوم یک جای خلوت پیدا می کنم. می نشینم. چون حدود یک ساعت تا پرواز باقی مانده! تقصیر من نیست. آقای پدر کافی است بفهمد بلیت داری. دقیقا از دو ساعت قبل تلفن پشت تلفن که دیرت نشود. و تنها چاره این است که پناه ببری به محل بلیت، تا زنگ که زد بگویی: “بابا؛ دستت درد نکنه. رسیدم و منتظرم.” و بعد دیگر زنگ نمی زند. البته تا برسی.

جایی که پیدا کرده ام خلوت است. اینترنت پرسرعت رایگان هم دارد. غرق اینترنت که می شوم یکهویی احساس می کنم پشت سرم شلوغ شده. سر برمی گردانم. پُشت سرم دری است که یک برگه ی کاغذ روی آن چسبانیده شده است.  روی کاغذ 7، 8 اسم نوشته شده و به فاصله حدوداً 12 سانتی متری (!) از در، انسانهایی به صف ایستاده اند. لیست انتظار برای همین پرواز است. 7، 8 نفر آدم که همه بدون استثناء کار ضروری و فوری برایشان پیش آمده، توی لیست انتظار پرواز هستند. یکی بیمار است و وقت دکتر دارد و چون در کشور زیبای ما وقتی کسی مریض شد، دردی بچز درد بیماری ندارد (!) ، فکر بلیتش نبوده.
یکی دیگر کار فوری اداری برایش پیش آمده. از همین کاغذ بازی های مسخره. بقیه هم مشکلاتی اینچنینی دارند. انگار پرواز هم جا دارد. حالا نه 8 نفر. ولی دو سه نفری جا می شوند. اما یکهو  فقط نفر اول به اش بلیت می رسد. و خوب نفر اول یک مادر پیر است که دخترش برایش وقت دکتر گرفته و تنهایی نمی تواند برود. اصرار روی اصرار. من از اصرار آن زن برای مادرش شرمنده می شوم. دردم می آید. ولی خوب چاره چیست؟  لابد پرواز جا ندارد. اما این آقا که هی دارد بلیت صادر می کند! ناخودآگاه چشمم به اسم یکی از بلیت های صادر شده می افتد. آقای … .

  فوراً مغزم دو حرف از حروف الفبا را پشت هم می چسباند و شانس می آورم که بلند ادایشان نمی کند. چون  زشت است یک آدم متشخص، کت و شلوار به تن وسط فرودگاه بگوید :”تُف”!
وقتی می خواهیم سوار بشویم, از آن گوشه یک آقا را می بینم که کیف به دست از بخش وی آی پی می رود تا سوار بشود. آن آقا عمامه به سر دارد. حالا عمامه اش مشکی باشد یا سفید، چه تفاوتی دارد؟  سر برمی گردانم. سمت دیگر پیرزن و دخترش نا امید از در فرودگاه خارج می شوند. سرم را به سوی آسمان می گیرم. هر لعنتی که غلیظتر از آنرا بلد نیستم نثار می کنم. نثارِ همان آقای امام جمعه ی عمامه به سر…

پ ن: ماجرا نه مربوط به فرودگاه دزفول است و نه تهران

عادت نمی‌کنم، عادی نمی شوم

فوریه 17th, 2014 دسته اجتماعی, سبك زندگي اميرعلي | 19 دیدگاه »

مشاورِ حقوقی و آموزشی یک موسسه ورود به دانشگاه بودن آرمان من نیست. ولی چه می‌شود کرد؟ آدم حتی برای رسیدن به آرمان‌ش هم بی‌نیازِ‌ از چرکِ کفِ دست نیست، چه رسد به اینکه متاهل هم باشد. این روزها که می‌گذرد، همه اش دلِ خودم را خوش می‌کنم به آینده‌ایی بهتر که از راه می‌رسد. و البته تلاش هم می‌کنم برای این آینده‌ی بهتر. برنامه هم دارم برای رسیدن به‌اش. به “لیس للانسان الا ما سعا”ی خدا (+) هم بیشتر از “عادت می‌کنیم”ِ زویا پیرزاد (+) اعتقاد دارم. البته گه گاهی هم که ناامید از آینده‌ می‌شوم که مثلاً از محمدصدرای منفی 5؟ ساله‌ام بپرسند پدرت چه کاره است  و صدرا بگوید “تو کانون کار می‌کنه‌:/” این جمله‌ی طلایی به دادم می‌رسد : ” که قرار نیست آدم به همه‌ی آرزوهایش در این دنیا برسد، در این دنیا به آرزوهایت نرسیدی هم نرسیدی. خیالی نیست اگر آن دنیا را از دست نداده باشی”. 

.

.

به هر حال این روزها که می‌گذرد، پُر شده از یک روز خوشحالی و یک روز دپرسی. آنقدر میان این دو حال تند به تند شیفت شده‌ام که دیگر نه خوشحالی‌هایش سرمستم می‌کند و نه دپرس بودن‌هایش لبخند را از لبم می‌برد. نمی‌دانم از بس توی نوجوانی‌م زندگی‌نامه خوانده ام از آدم‌هایی که با تلاش به چیزی که دیگران گفته‌اند نمی‌شود رسیده‌اند این‌قدر امیدوارم، یا از این است که آدم ایده‌آل‌نگری هستم؟

به هر حال، این روزها که می‌گذرد، طبق برنامه‌ام پیش می‌رود. به شدت سعی می‌کنم دچار روزمرگی نشوم. همه‌اش خاطراتِ نوجوانی‌م را مرور می‌کنم که برنامه‌ای برای 30 سالگی نداشتم! انگار احساسات، زیادی به مناطق عملیاتی سر زدن، همه‌اش با یک عده بودن یا هرچیزي دیگرِ برایم مسلم کرده بود به 30 سالگی نمی‌رسم که دستِ گل‌چینِ روزگار ما را با شهادت از این دنیا می‌چیند! (نخند آقا! نخند برادرِ من.) همه‌اش مرور می‌کنم دورانی را که با بچه‌ها توی فتح‌المبین می‌نشستیم و درباره نحوه‌ی شهادت نظر می‌دادیم که مثلاً کدام با کلاس‌تر است. غواص؟ تخریب‌چی؟ بر اثر شیمیایی؟ حالا کسی هم نبود بگوید جنگ کجاست؟ محمد که همیشه می‌گفت ترور شدن از همه با کلاس‌تر است. ته ته‌اش هم می‌گفتیم نشد می‌رویم فلسطین. یا اصلاً همین سر مرزهای خودمان. هر جوری که بود، چیزی غیر از شهادت برای آینده نمی‌دیدیم.

گاهی اوقات هم خاطرات دانشگاه را مرور میکنم. وقتی سرِ کلاسِ جامعه شناسی جزایی استاد گلدوزیان جامعه ی آرمانی مان را ترسیم می کردیم که مثلاً تا پنج سال آینده می خواهیم مقدماتش را کلید بزنیم.

اما، این روزها که می‌گذرد صبح‌ها وقتی پیاده می‌روم سرِ کار این خاطرات را با خودم مرور می‌کنم، عصرها که برمی‌گردم تعدادِ داوطلبین‌م را محاسبه می‌کنم ضربدر 2 بعلاوه ساعاتِ جلسات تهران که سرِ‌ماه چقدر می‌ماند ته‌اش؟ یا اگر خیلی حال‌م خوب باشد حساب کتاب می‌کنم ماه‌های باقی‌مانده تا آزمون قضاوت و سرفصل‌های خوانده نشده را.

این روزها که می‌گذرد مُعلقم بین روزمرگی و آرمان‌هایم. صبح دنبال آرمان‌هایم می‌روم شب با فکرهایم برمی‌گردم. اما حالا این نوشته را آمده ام بنویسم که بگویم فهمیده ام تا زنده ایم از معلق بودن بین آرمان و روزمرگی رهایی نداریم. به هر کجا هم که برسیم قرار نیست از این فکر و خیال ها رها بشویم. چون آدمیم و کمال طلب. اصلاً انگار زندگی جنگ و هروله ای ست بین رهایی از روزمرگی و رسیدن به آرمان ها. مرگ ما زمانی است که مغلوب شویم و عادت کنیم. وقتی عادی می شویم، می میریم. فقط این وسط باید حواسمان باشد فکر رسیدن به آرمان ها ما را از لذت بردن از روزهای زندگی باز ندارد و درگیرودارِ روزمرگی آرمانهایمان را تلف نکنیم و این؛ البته سخت است. خیلی سخت.

نه دی اگر حرف تازه‌ای ندارید لطفاً سکوت کنید

دسامبر 28th, 2013 دسته اجتماعی, اندر احوالات جنبش سبز, دستگیری فائزه هاشمی | 22 دیدگاه »

منفي نزن!
اين اولين توصيه‌اي‌ست که به دواطلبان ورود به دانشگاه در کنکور‌هاي آزمايشي داريم. ساده‌ترين و عملي‌ترين توصيه براي بالابردن رتبه داوطلب که اتفاقاً عجيب اصرار براي انجام ندادن‌ش دارند. يعني قبل از آزمون و در تماس‌هاي تلفني همه‌اش مي‌گويند باشد و دست‌مان را مي‌گيریم که منفي نزنيم. ولي عصرِ جمعه‌ي آزمون که مي‌آيند کارنامه را بگيرند مي‌بيني از دويست‌و خرده‌اي سوال، 63تست را پاسخ صحيح داده و 66 پاسخ اشتباه! و آن‌وقت دوباره بايد از اول توضيح بدهي که هر سه تست غلط يک صحيح‌ت را مي‌پراند و تو اگر بجاي 129 تست فقط 50 تایی را که يقين داشتي درست بوده جواب مي‌دادي حتماً نتيجه بهتري مي‌گرفتي.

توي کارنامه نشان‌ش مي‌دهي که به طور متوسط از هر ده تست فقط يک و نيم تست را درست زده‌ و اگر منفي نمي‌زد اين مي‌شد 2 تست و ترازش دستِ کم 500 تا بالاتر مي‌رفت. افزايش 500 تايي تراز يعني حداقل هفته‌اي 6 ساعت بيشتر مطالعه کردن! که بجاي اين 6 ساعت کافي‌ست سرجلسه فقط منفي نزنی! اما عموماً داوطلبي که درس نخوان است حتي چيزي به اين واضحي که هيچ زحمتي ندارد  را هم جلسه بعد عمل نمي‌کند.

چرا؟
چون درس نخوانده و زحمت هم که نکشيده. فقط آمده سرجلسه‌ي آزمون. و وقتي با انبوه سوالات مواجه مي‌شود مي‌گويد من که درس نخوانده‌ام لااقل هر چيزي جلوي دست‌م مي‌رسد بزنم. و دقيقاً چون درس نخوانده فکر مي‌کند همه را بلد است و از پيچيدگي تست‌ها خبر ندارد. فکر مي‌کند هرچه بيشتر سياه کند بيشتر نتيجه مي‌گيرد. احياناً اواسط جلسه هم نگاهي به اطرافيان‌ش مي‌کند که اِ! پاسخ‌برگ‌هاي اين‌ها چقدر پُر است. پس من چرا پُر نکنم. و اينگونه مي‌شود که با دست خودش به خودش ضربه مي‌زند. اتفاقاً از روي دلسوزي!

حکايت مناسبت‌هاي ما هم همین است
تا قبل از مناسبتِ تقویمی هيچ کس برنامه ريزي براي برداشت بهتر از مناسبت انجام نمي‌دهد. زحمت نمي‌کشد. ولي از دو روز قبل، همه يک‌هو به فکر مي‌افتند! و روزِ قبل از مناسبت‌ هم احياناً نگاهي به بغل دستي‌شان مي‌اندازند که قيل و قالي کرده و مي‌گويند پس چرا من حرفي نزنم؟ چيزي ننويسم؟ کاري نکنم؟ 
و شروع مي‌کنند به قيل و قال. اين مي‌شود که از يکي دو روز قبل از روزِ موعود در کشورِ ما آنقدر راجع به آن حرف و سخنراني و برنامه‌ي تکراري گذاشته مي‌شود که آدم مي‌خواهد بالا بياورد. بخش‌هاي خاکستري جامعه که به نظرم مخاطب اصلي در مناسبت‌ها هستند و بايد اهميت موضوع براي آنها بيشتر تبيين شود از شدتِ‌ قيل و قال پيرامون موضوع، زده شده و احساس تنفر به‌شان دست مي‌دهد. و اين وسط حرف‌هاي تازه و برنامه‌ي صحيح و درست زير آواري از برنامه‌هاي تکراري مدفون مي‌شوند و به نتيجه نمي‌رسند. چرا؟ چون هر سه تست منفي يک تست مثبت را از بين مي‌برد!

ايکاش هرفرد يا ارگاني که احساس مي‌کند بايد براي مناسبت‌ها بخصوص مناسبت حساسي مثل 9 دي در ايران کاري انجام دهد اولاً از مدتي قبل به فکر‌ باشد. روي آن برنامه يا مطلب زحمت بکشد، تلاش کند، مشورت بگيرد، جامعه‌ي هدف‌ش را مشخص کند درثانی تازه بيايد با خودش فکر کند که آيا اين حرف برنامه يا مطلب چيزِ جديدي مي‌خواهد بگويد؟ زاويه‌ي تاريکي را مي‌خواهد روشن کند؟ شبهه‌اي را مي‌خواهد پاسخ دهد؟ اگر نه، پس چه سود از گفتن‌ش؟آيا هدف از گفتن و نوشتن و برنامه گذاشتن براي نه دي صرفاً قيل و قال است يا تبيين آن‌همه واقعه‌ي مهم که در سال 88 اتفاق افتاد؟

.

.

اتفاقاً کساني که فکر مي‌کنند صرفِ قيل و قال براي 9 دي کافي است، کمتر از همه اهميت وقايع تلخ بعد از انتخابات را درک کرده‌اند که اگر مي‌دانستند حوادثي که به 9 دي ختم شد چقدر عظيم و بزرگ است از مدت‌ها قبل به فکرش بودند و هر سال حرف تازه‌اي براي گفتن داشتند.‌ حرفِ تازه، صرفاً چيزي نيست که قبلاً گفته نشده باشد. بلکه منظور تابيدن نور به بخش‌هاي تاريک يا کمتر روشن ماجراهاي سال 88 است. وقايع ختم شده به 9 دي آنقدر زياد هستند که خيلي از بيشتر 4 سال بايد بگذرد تا تکراري بشوند. اما چون تنبل هستيم هر سال به کارهاي تکراري مي‌پردازيم و دريغ از طرحي نو، مطلبي عميق يا برنامه‌، کتاب، رمان، فيلم، مقاله، تحقيق، سايت يا حتي پُستِ وبلاگیِ حاصل زحمت! حاصل تلاش! حالا اگر چيز جديدي نداريم چرا حرف بزنيم؟ چه اصراري‌ست زحمت نکشيده قيل و قال کنيم؟

داوطلبان در پاسخ به اين‌که منفي نزن مي‌گويند، برگه‌ام سفيد مي‌ماند!
ميگوييم اگر منفي نزدن پاسخ‌هاي صحيح‌ را هم خراب نکند و ترازت را بالا نبرد، دستِ‌کم باعث مي‌شود بفهمي درس نمي‌خواني! همين‌که روزِ آزمون از 200 سوال فقط به 15 تا بتواني پاسخ بدهي بالاترين تلنگر است به اين‌که تنبلي! و اين تلنگر را با تلاش براي افزايش پاسخ‌هاي مثبت و نتيجه آفرين تسکين بده. نه با قيل و قالِ پاسخ‌هاي منفي که اگر ضرر نداشته باشند سودي هم ندارد.

ايکاش ما هم نترسيم از خالي بودن برگه‌مان در روز آزمون. اگر حرف تازه‌اي نداريم. لااقل ساکت باشيم. بعد، روز 9 دي که شد، شايد يک‌سال از سکوتمان درباره‌ي 9 دي دَردمان بياييد اما سالِ‌ بعد که شد قرارمان يادمان هست که حرف تکراري موقوف! پس تلاش مي‌کنيم و حرف تازه مي‌زنيم. اينگونه اگر حرف‌هاي تکراري سودي نداشته باشند لااقل باعث نمي‌شوند، حرف‌هاي موثر مدفون بشوند و آن‌همه زشتي به فراموشي عمومي سپرده شود و متهمان 88 تنها 4 سالِ بعد در صدر باشند!

اگر ما تنبل نبوديم و ديکتاتورِ پنهان انقلاب که 88 عيان شد را بلد بوديم رسوا کنيم، حالا او که از بس از صحنه‌هاي رسانه دور شده بود برايش جوک مي‌ساختند که پرسيده‌اند نيستي و گفته دارم بکوب مي‌خوانم براي رهبري! تيتر اول هر روز روزنامه ها نبود!
بياييد 9 دي اگر حرفِ تازه‌اي نداريم ساکت باشيم و اجازه نفس کشيدن به حرف‌هاي تازه بدهيم!

دیدید؟ مقصر خاتمی بود نه حزب الله!

دسامبر 11th, 2013 دسته اجتماعی, اندر احوالات جنبش سبز, انقلاب اسلامی, ريس‌جمهوري كه وكيل بوده | 21 دیدگاه »

نه این‌که آقای خاتمی آنقدر آدم مهمی باشد که وسط این‌همه موضوع و سوژه بخواهیم یقیه‌ی او را بچسبیم و نه این‌که آنقدر نفوذ کلام دارد که بخواهیم مثلاً ترور شخصیت‌ش کنیم. که اگر نفوذِ کلامی داشت، باعث می‌شد از عوام یا خواص بخاری بلند شود و حالا رفقای همفکر، هم‌پیمان و همراهش توی حصرِ بالای 1000 روزه نبودند! و اگر انسانِ مهمی (!) بود لابد باید توی حصرِ بالای 1000 روزه باشد.  پس چرا وسطِ این گیر و دار رفته‌ایم سراغِ آقای خاتمی؟ 

واقعیت این است که ایشان بین برخی افرادی که از قضا ادعای عدم شخص محوری و شخصیت‌پرستی‌شان می‌شود عجیب بُت هستند. دوستانی که صرفِ دفاع از رهبری در برابر شایعات را شخص پرستی می‌دانند وقتی خودشان به آقای خاتمی می‌رسند آنچنان شخص پرست می‌شوند که قابل باور نیست. حالا دلیل این خاتمی‌پرستی چیست. نمی‌دانم.
به هر حال مخاطب این نوشته دقیقاً همین افراد هستند که هنوز فکر می‌کنند عامل ناقص‌الخلقه به دنیا آمدن نوزادی به اسم اصلاحات در ایران چیزی غیر از رفتارهای افراطی آقای خاتمی و دولت متبوع ایشان است. نوازد ناقص‌الخلقه‌ای که در سال 88 سن‌ش زیاد شد ولی همان موجودِ معیوب و معلولی بود که 88 عیوبِ ذاتی‌اش و تصویر کاریکاتوری‌ش بیشتر از همیشه نمایان شد. 

به فراخور صد روزه شدن دولت آقای روحانی داشتم مقایسه‌ای انجام می‌دادم بین این صد روز و صد روزِ اولِ دولتِ آقای خاتمی. به نظرم مواجهه‌ و نگاهِ  قشرِ حزب‌الله، انقلابی، ارزشی، اصول‌گرا، بنیادگرا یا حالا هرچیزی اسم‌ش را می‌گذارید به دولتِ آقای خاتمی و روحانی یکسان بود. آنچنان که اکثراً بیان می‌کردند این سال، سالِ اولِ این دولت نیست سال هفدهم آن است. این بخش از جامعه دولت روحانی را ادامه دولت خاتمی و هاشمی می‌دانستند. پس طبیعی است که یک بخشِ ماجرا مواجه‌اش با دولت همان مواجه‌ای باشد که با دولت خاتمی می‌شد. اما چرا این‌چنین نشد؟ یا چرا دستِ کم جامعه به سرعت حالت دو قطبی نگرفت و هر روز بین این دو گروه بخصوص در دانشگاه‌ها، و محیط‌های سیاسی درگیری به شدتِ دولتِ آقای خاتمی صورت نگرفت؟ در حالی که پتانسیل عظیمی برای این بگومگوهایی که می‌توانست تبدیل به بحران شود وجود داشت. پتانسیلی به بزرگی خاکسترهای 4 ساله‌ی 88 به بعد! 

به نظرم مهم‌ترین دلیل، رفتار صحیح و درستِ شخصِ آقای روحانی و به تبع آن دولت‌مردان ایشان است. آقای روحانی شاید در موضوعاتی اشکالات جدی داشته باشند اما حقیقتاً تلاش فراوانی چه در گفتار و چه در عمل انجام داده‌اند برای تحقیق بخشیدن به معنای اعتدال. لااقل به بخشی از معنای اعتدال که مقابله با افراطی‌گری می‌شود. رفتار صد روزه‌ی اول روحانی و دولت‌ش به خوبی نشان می‌دهد که اصلاً و ابداً نمی‌خواهند در دام هواداران یا بعضاً مشاوران افراطی خویش بیفتند. نمونه‌ی بارزِ این رفتار را می‌شد در برگزاری مراسم 16 آذر امسال دید. آنچنان که ایشان نه تنها  در سخنرانی‌شان به افراطی گری دامن نزدند بلکه مشخص بود تدبیری اندیشیده‌اند که 16 آذر در هیچ‌کجا باعث شروع جرقه‌ی افراط نشود.

.

.

حالا این وضع را مقایسه کنید با اولین و حتی بدتر از آن آخرین 16 آذرِ آقای خاتمی و حجم عظیمی از احساسات و افراط را که هم از سوی شخص ایشان در سخنرانی‌هایشان و هم از سایر دولت‌مردان‌شان به جامعه تزریق می‌شد و باعث بروز مشکلات فراوان می‌گردید که دست آخر ایشان می‌گفت هر 9 روز یک بحران برای دولت‌م درست می‌کنند! حالا با این مقایسه بهتر مشخص می‌شود که عامل، شروع کننده  و زمینه‌ سازِ بروز این بحران‌ها چه گروهی بودند. آنها که افراطی گری را دامن می‌زدند یا قشرِ حزب‌الله، انقلابی، اصول‌گرا، ارزشی، بنیادگرا یا حالا هرچیزی اسم‌ش را می‌گذارید که در موضع دفاع بودند؟ 

سیدمحمد خاتمی، 16 آذر 83

سیدمحمد خاتمی، 16 آذر 83

البته این امر منکر اشتباهات بسیار زیاد قشر حزب الله در مواجهه با دولت آقای خاتمی نیست اما به هر حال فکر می‌کنم این مقایسه قابل تامل باشد. که چگونه آقای خاتمی خود زمینه ساز بحران و اغتشاش و تحصن و اینها بود و آقای روحانی دعوت کننده به اعتدال و آرامش. و این خصوصیتِ آقای روحانی قابل تقدیر است. هر چند این عبرتی باشد که از دولت خاتمی گرفته‌اند. 

 اگر می‌خواهید حجم فشار افراطیون روی دولت آقای روحانی را متوجه بشوید کافی است هر روز صبح نیم‌تای اول روزنامه‌‌های اعتماد، آرمان، آفتاب، ابتکار، شرق و مردم سالاری را نگاهی بیندازید. توپ‌خانه‌ی 5 بعلاوه‌ی یکی (این 6 روزنامه را می‌گویم) که  بوی کباب زیر دماغشان خورده و 100 روز و اندی است که آرایش کاملاً جنگی به خود گرفته‌اند!

صفحه 5 از 21« بعدی...34567...1020...قبلی »