وکیلانه » برای پسر غریب زهرا
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته برای پسر غریب زهرا

دُرشت گویی دُرست نیست

فوریه 8th, 2016 دسته اجتماعی, برای پسر غریب زهرا, ره‌بر حکیم انقلاب, ريس‌جمهوري كه وكيل بوده | 3 دیدگاه »

نه جانِ آقای خامنه‌ای از جانِ مبارکِ رسول الله عزیزتر است که رجعت به سوی رحمتِ الاهی برای‌ش غیرمتصور باشد و سخن گفتن درخصوص آن ممنوع؛ و نه ما اصحاب اُحدیم که با (شایعه ی ) مرگِ محمدِامین دین مان را ببازیم. ” انس بن نضر” یک‌بار برای همیشه گفت که اگر محمد کشته شد، خدای محمد که کشته نشده.

خدا را شکر، فرزندانِ سربازانِ خمینی در کشاکشِ دهر آنقدر آبدیده شده‌اند که امیدوارتر از پدران خود می‌دانند که جامعه‌ی آرمانی وعده‌ی حق است و برای تحقق آن کافی‌ست فرزندانِ خویش را همانند پدرانشان تربیت کنند، تا ناصرِ دین باشند فرای اسامی انشاالله.

اما قصه‌ی نگرانی بابت سخنانِ دیروز آقای رئیس جمهور حکایت دیگری دارد. حکایت نهادینه شدن یک اخلاقِ زشت. اخلاقِ “دُرشت گویی”. اگر تا چندی قبل نقل‌های درگوشی و شایعات حکایت از عادی بودنِ بلند کردن صدا به فحاشی توسطِ آقای وزیر در دفتر کارشان بود، و دردمان زخم زدن دامادِ آقای وزیر و سخن راندنِ “لات مآبانه‌ی ” وی با خبرنگاران، حالا اما متاسفانه دردمان، “دُرشت گویی های” شخص آقای رئیس جمهور است.

حتماً لیست بلندبالای تخطئه‌ی منتقدان را شنیده‌اید که در هر سخنرانیِ آقای رئیس‌جمهور “برچسبی” دَشت می‌کنند و همین نحوه برخورد آقای رئیس‌جمهور، شوربختانه بنای کجِ دُرشت‌ سخن‌گفتن با منتقدان و مخالفان را استوار می‌کند که معلوم نیست انتهای آن به کجا ختم خواهد شد. درد، رواجِ بداخلاقی‌ست تحتِ عنوانِ شجاعت و صراحت و صداقت. درد فرافکنی‌ست.

شجاعت، صراحت و صداقت سه صفتِ صائب‌ند، اما حتما با رواج فرهنگِ بداخلاقی متفاوت. شجاعت به پاسخ‌گویی‌های پینگ‌پونگی به سخن دیگران نیست. شجاعت دعوت منتقدان است به انتقاد و نبستن دهان مخالف، بجای یکی از همین همایش‌های تقدیر از دست‌اندرکاران مذاکرات که کم‌کم دارد دورقمی می‌شود.

صراحت، بازی با احساسات و فرافکنی نیست. عمل به وعده‌های انتخاباتی‌ست. هرچند 100 روز شده باشد 1000 روز.

و صداقت عصبانی کردن فضای رسانه‌های مخالف نیست، روراست بودن با مردم است نه محرمانه بودنِ‌ رقم جریمه‌های گازی، و آمارِ مرکز فروش مبادلات ارز، و قرادادهای نفتی، و گزارش کیفیت بنزین وارداتی، و برداشت‌ 4.1 میلیاردی از صندوق ذخیره،‌ و نرخ رشد اقتصادی بهار، و گزارش مقصران حوادث نفتی، و پیگیری ماجرای کرسنت و… .

امیدواری ساده‌انگارانه‌‌ایست، اما کاش آقای رئیس‌جمهور بجای بنا کردن دیوار “دُرشت‌گویی‌های غیرمفید”، خود و همگان را به “درست‌گویی‌های مفید” رهنمون سازد و به این نکته دقت داشته باشد که وظیفه‌ی اصلی‌شان مدیریت دستگاه اجرایی کشور است نه فقط سخنرانی، شاید اینگونه غبار فرونشیند و وعده‌ی سامانِ اقتصاد در پساتحریم دیده شود.

شب قدر شب توبه نیست!

جولای 6th, 2015 دسته برای پسر غریب زهرا, طلبه نوشتنی ها | 10 دیدگاه »
مسعود دیانی تو “شب قدر ترسوها” نوشته بود:
 
“خواب را بر چشمانمان حرام کرده‌ایم! زحمت بیداری در نیمهٔ شب را به زور هزار و یک حیله بر خودمان هموار کرده‌ایم! شلوغی جمعیت! ساعت‌ها نشستن روی پا‌ها و درد مفاصل! خواندن دعا‌ها و کتاب‌هایی که سال تا ماه حوصله‌مان نمی‌کشد و موقع خواندنشان هی انگشتمان را لای وجودصفحهٔ اخر می‌گذاریم تا شمارش معکوش صفحات را داشته باشیم که کی تمام می‌شود پس!؟”
 باید به حرف مسعود اضافه کرد، راست می‌گویی. که چه بشود؟ سوال اینجاست که واقعاً این‌همه تبلیغات و دبدبه کبکبه‌ی شب قدر برای چیست؟ برای توبه و بخشش؟ که بیاییم بگوییم خدایا ببخش. خدا ببخشد و تمام؟اساساً رمضان ماه بخشش نیست. تا چه رسد به شب قدر. ماه بخشش، رجب است. و اساساً خدا از این برنامه ها ندارد که کسی تقاضای بخشش کند و او نپذیرد که حالا لنگ شب قدر باشیم. هر بار و هرجا توبه کنیم خدا می‌پذیرد. ولو در ولنتاین! و مهم‌تر از آن این‌که، همه شب قدر توبه می‌کنیم. اما فردای شب قدر ؟ دوباره همان آش و همان کاسه. دوباره گناه. چرا؟

چون شب قدر را متوجه نیستیم، که برای چیست. شب قدر را با صف توزیع سبد کالا اشتباه گرفته‌ایم. فکر می‌کنیم باید بیاییم توی صف بایستیم تا چیزی گیرمان بیاید و اگر نیاییم به‌مان نمی‌دهد. در حالی که این نیست. شب قدر برای چیز دیگری‌ست.

شب قدر، شب پذیرش و قبول حاکمیت و مدیریت خداست. شبی‌ست که به مای تا بن دندان غرق در امید به دنیا دارد تذکر می‌دهد تو هیچ کاره ای! هیچ کاره‌ی هیچ کاره. نه فقط در گذراندن امورات دنیوی که در ترک گناه و رسیدن به خدا هم  هیچ کاره‌ای.

فردای شب قدر دوباره گناه می‌کنیم، چون شب قدر می‌گوییم از فردا “من” گناه نمی‌کنم. “من” طوری برنامه ریزی می‌کنم که به خدا نزدیک‌تر بشوم. و لابد خدا هم می‌گوید برو ببینم “تو” چه می‌کنی. و اینجاست که گند می‌زنیم.

قحطی که شد، برادران یوسف از همه مدعی‌تر بودند. از همه جسورتر و امیدوارتر به خود. تنومند بودند و کاری. گفتند رزق‌مان را خودمان به دست می‌آوریم. رفتند. تلاش کردند. نشد. وقتی کامل از خودشان ناامید شدند خدا دست‌شان را گذشت توی دست ولی‌ش. ناامید از خود آمدند روبروی ولی خدا ایستادند و گفت: “و تصدق علینا”. و خدا هم از طریق ولی‌ش بی‌نیازشان کرد.

تا اینجای کار را داشته باشید؛ لطفاً!

فرمود به وسیله‌ی سوره‌ی قدر با مخالفین ولایت معصومین احتجاج کنید. سوره‌ی قدر ولایتی‌ترین سوره‌ی قرآن است. بعد از کلی گرامی‌داشت شب قدر می‌فرماید: “تنزل الملائکه و روح”. ملائکه و روح کجا فرود می‌آیند؟ تا پیامبر زنده بود بر قلب نازنین محمد. اما بعد از او چه؟ آیه استمرار دارد. نمی‌گوید ملائکه نازل شدند. می‌گوید ملائکه نازل می‌شوند. هر سال. هر شب قدر.  بعد از پیامبر بر چه کسی؟

دوباره برگردیم سر بحث خودمان که گفتیم ما هیچ‌کاره‌ایم. نه فقط در امور دنیوی که در ترک گناه هم. شب قدر همین که آمدیم خدا می‌بخشد. حالا یک نفری خدا را تمسخر می‌کند، شب قدر می‌آید در حالی که برنامه‌ی گناه فردای‌ش را ریخته به کنار. اما ما که این‌گونه نیستیم.  انشالله نیستیم. باید به فکر فردای شب قدر باشیم. باید از خودمان ناامیدِ ناامیدِ ناامید باشیم و حاکمیت خدا را بپذیرم .

باید دور مهدی فاطمه بگردیم و هی بگوییم: “یا ایها العزیز”. ما هیچ چیز نداریم. ما بلد نیستیم گناه نکنیم. مسنا و اهلنا الضّر و جئنا ببضاعه مزجاه.  فتصدق علینا .پسر زهرا، ولی خدا. یک چیزی به ما بده… انّ الله یجزی المتصدقین.

پ ن: دیشب رفیقی می‌گفت بر ولی خدا لازم است که زندگی‌ش در سطح ضعیف‌ترین مردم زمانه‌اش باشد. بعد گفت حالا ضعیف‌ترین مردم زمانه‌ی ما چگونه‌اند؟ نه لباس درستی برای پوشیدن دارند، نه جای خواب ثابت و راحتی دارند. همین‌جور کنار خیابان. هر کجا که شد. نه غذای درستی برای خوردن. حالا فقرا فقیرند. اما یکی هست که اگر ما بخواهیم می‌آید و وضع زندگی همه را درست می‌کند. شاید آنوقت خودش هم…

.یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین…

دوش وقت سحر از ” نق زني” نجات‌م دادند

ژانویه 1st, 2013 دسته برای پسر غریب زهرا, سبك زندگي اميرعلي, لبخند امیرعلی‌‌ | 32 دیدگاه »

# به نظرم آدم‌ها به دو دسته‌ي مشكل‌دار و بي‌مشكل تقسيم نمي‌شوند! بلكه آدم‌ها يا بلدند چطور با مشكلات مواجه بشوند، يا بلد نيستند. واِلا مشكل را كه همه دارند.

متاسفانه من از آن دسته‌ آدم‌هايي هستم كه بلد نيستم چطور با مشكلات مواجه بشوم. مشكلات من را بهم‌ مي‌ريزند. بزرگترين آرزوي من داشتن آرامش هست و شديداً به كساني كه آرامش از چهره‌شان مي‌بارد حسودي‌م مي‌شود. آدم‌هايي كه حتي از نگاه كردن به صورت‌شان آرامش پيدا مي‌كني. به نظرم مهم‌ترين نشانه‌ي مومن هم همين آرامش هست، واِلا ايماني كه به آدم آرامش ندهد يا ايمان نيست يا عيب از مومن بودن ناقص ماست. خيلي هم تلاش مي‌كنم آرامش‌م حفظ شود، اما…

# بسياري از رفقايي كه با من رفاقت داشته‌اند مهمترين خصوصيت رفتاري من را “بيش از حد مهربان بودن”‌م مي‌دانند. اين را راحت و بدون دغدغه‌ي “خودفيل پنداري” مي‌نويسم چون به نظرم اين بزرگ‌ترين نقطه ضعف من هست. اصلاً  اكثر ضربه‌هايي كه در زندگي خورده‌ام به خاطر همين زيادي مهربان و دل رحم بودن‌م بوده. اما چه كنم؟ اين ويژگي جزء لايتغير من شده. با اين وجود بارها اتفاق افتاده كه براي حفظ آرامش، اين مهرباني را هم زيرپا گذاشته‌ام يا راست‌تر‌ش اين‌كه سعي كرده‌ام زيرپا بگذارم. اما؛ نشده… به آرامشي كه هركس ببينيد بگويد به به؛ چه آرامشي، نرسيده‌ام. چون به محض ورود يك مشكل در زندگي‌م، بهم ريخته‌ام.

نمي‌دانم دليل‌ش چيست. ولي يحتمل پدرومادر بخصوص پدرم در تقويت اين بي‌تابيِ من مقابل مشكلات موثر بوده‌اند. پدر عزيز و بزرگوارم (جانم فداي‌ش باد) مهربان‌تر از هر پدري كه مي‌شناسم هرگز نگذاشته من با مشكلي مواجه بشوم. هميشه از قبل پيشبيني‌هاي لازم را كرده كه جاده‌ي پيش رويم صافِ صافِ صاف باشد.

# اين اواخر، يعني دقيقاً بعد از ازدواج‌م اما، راست راستكي با مشكلات روبرو شده‌ام. بعد از اعزام به سربازي هم به اوج خودش رسيده. بي‌قرار شده‌ام. احساس مي‌كنم به آن آرماني كه از نوجواني توي ذهن‌م بوده نرسيده‌ام. وقتي 13، 14 سال‌م بود  فكر مي‌كردم هم‌سن الان‌م كه شده باشم براي خودم به فلان و فلان و فلان جا رسيده ام. اما حالا نگاه مي‌كنم و مي‌بينم نشده‌ام آن‌چيزي كه بايد بشوم. احساس مي‌كنم يك چيزي هستم مثل همه كه براي سال‌هاي آينده‌ي خود كلي برنامه دارند اما تمام آرمانشهرشان زير بمب‌هاي روزمرگي به تلي از خاكستر تبديل شده كه هر از چندي وسط اين روزمرگي بادي مي‌وزد و همان خاكستر‌ها هم برباد مي‌روند و ديگر حتي با يادشان هم نمي‌تواني خوش باشي.

# از همان اولي هم كه رفتم حوزه، خوب، به خاطر درس‌هاي‌ش كه نرفتم. به خاطر حواشي‌ش رفتم. كلاً زي طلبگي من را جذب خودش كرده بود نه علمِ طلبگي. يك مقداري هم بحث‌هاي سياسي اعتقادي‌ پيرامونش. سال‌هاي ورودم به حوزه حوالي سال‌هاي 78،77 و اين‌ها بود. همان سال‌هاي دوم خردادي‌ها و بحث‌هاي سياسي. كلاً دنبال همين حرف‌ها بودم. يك بچه‌ي تازه دبيرستاني شده كه با ادعاي تمام رفته بود علوم انساني و به تسلط بر عربي‌‌ش پز مي‌داد و اصلاً به درس‌هاي اوئل طلبگي كه بيشتر حول حوش ذهب ذهبا بود اعتنايي نمي‌كرد. همين‌ها باعث شد اگر حوزه بودم يا با يكي در حال بحث باشم يا دنبال يك استاد اخلاق.

# چند روز پيش بعد از يك هفته بالاخره موفق شدم جوري برنامه ريزي كنم كه بتوانم زود بخوابم تا صبح براي نماز جماعت مسجد باشم. نماز صبح را كه خواندم رفتم جلو پيش استادم. با بزرگواري متوجه شد كه پيدا شدن سروكله‌ي اميرعليِ خوش‌خوابي كه از مرحوم آيت‌الله منتظري فقط “خوب بخوريد خوب بخوابيد خوب درس بخوانيد” را پسنديده اين وقت صبح در مسجد حُكماً براي كاري است. اجازه داد همراه‌ش تا در خانه بروم.

توي راه شروع كردم به درد و دل. از همين مشكلات گفتن، از اين‌كه نشده‌ام آن‌چه كه مي‌خواستم. از بي‌قراري‌هايم. از اين‌كه سربازي هم برايم شده آيينه‌ي دق. از اين‌كه مي‌ترسم از اسير روزمرگي شدن. از اين‌كه هنوز چندين سال مانده تا 30 سالگي ولي از همين حالا كابوس‌ش را گرفته‌ام. از همين حالا مي‌ترسم از اين‌كه 30 ساله بشوم و باز همين‌جايي باشم كه هنوز هستم. گفتم و گفتم و گفتم. يكي دو بار وسط حرف‌هايم استادِ عزيز نصيحت كردند ولي هرچه او بيشتر نصيحت مي‌كرد احساس مي‌كردم انگار دور از جان متوجه نيست من چقدر بي‌قرارم و بيشتر و فجيع‌تر از عمق مشكلات‌م مي‌گفتم. سعي مي‌كردم دل استاد به حال‌م بسوزد بلكه افاقه كند. دور برداشته بودم، هي مي‌گفتم و با استاد كلنجار مي‌رفتم كه ناگهان استاد با لحني تند و كمي صداي بلند گفت: د‍ِ آخه كسي كه امام زمان داره كه اين‌قدر نق نمي‌زنه پسر!
انگار، آبي روي آتش وجودم ريخته شده باشد.
بعد از اين هم استاد فقط يك جمله گفت. گفت:

آقا كه غيرشيعيان كسي را ندارد، دارد؟ خودش زندگي شيعيان‌ش را اداره مي‌كند، البته فقط اگر شيعه‌اي بخواهد، اگر شيعه‌اي در كنار نظر خاله و دايي و استاد، نظر امام مهدي‌ش را هم درباره تصميمات زندگي‌ش بخواهد.

و رفت…

استاد رفت و من، آرام شده بودم، آرامِ آرام… فهميدم گير كار كجاست… حالا كه چند روزي مي‌گذرد، تا منتها اليه دلم آرام شده، اصلاً ته دلم قنج (غنج؟)مي‌رود. انگار كه كليد يك گنج را پيدا كرده باشم. استاد عصباني نشده بود، حوصله‌اش هم سرنرفته بود فقط فهميده بود كه اميرعلي‌ش نياز به يك تلنگر دارد…

خدا رحمت كند بزرگواري را كه فرمود: استاد خوب آنقدر ارزش دارد كه مي‌ارزد آدم نصف عمرش را به پيدا كردن استاد بگذراند و باقي‌ش برود پي علم…

این تصاویر را ببینید و اگر توانستید شب راحت بخوابید…

دسامبر 11th, 2011 دسته برای بحرین, برای پسر غریب زهرا | 31 دیدگاه »

نمی‌دانم چه بنویسم. رفقا! رسماً کم آورده ام و اعتراف می‌کنم در برابر این مظلومیت زانوهایم را زمین زده ام و تسلیم شده ام. ای کاش اشک امان بدهد به قدر فقط اطلاع رسانی این پست را به اتمام برسانم.

این دختر نازنین که تصاویرش را می‌بینید،‌ جدیدترین شهید بحرینی است. "ساجده فیصل جواد" فقط ده روز سن دارد. به دلیل استشمام گازهای سمی به کار گرفته شده توسط نیروهای امنیتی آل خلیفه، دارند در قبری کوچک دفن‌ش می‌کنند. ای دست! قدری از لرزش باز ایست و ای چشم قدری دیگر همراهی کن این پست را به اتمام برسانم.

رفیق بحرینی پشت تلفن فقط می‌گفت: "اللهم تقبل منا هذ‌ا القربان…"

 

شاید کمی دیگر، این پست را تکمیل کردم…

صفحه 1 از 212