وکیلانه » مناظره وبلاگی
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

بایگانی برای دسته مناظره وبلاگی

۳ +۱ نکته درباره‌ی سه سال‌ پیش همین روزها

خرداد ۲۲ام, ۱۳۹۱ دسته احمدی‌نژادی نوشت, اندر احوالات جنبش سبز, انقلاب اسلامی, مناظره وبلاگی, وقایع اتفاقیه | ۱۱۴ دیدگاه »

مرور تاریخ همیشه شیرین بوده، مرور تاریخِ معاصر شیرین‌تر. هرچه هم این تاریخ نزدیک‌تر به حال باشد مرورش لذت‌بخش‌تر خواهد بود. دقیقاً نمی‌دانم به چه علت اما با وجود تمامِ حوادثِ تلخ و شیرینِ سالِ ۸۸، فضای آن روزها را دوست دارم. فضایی که همه در حال تلاش بودند، تلاش برای رسیدن به اهدافشان.

بعید می‌دانم علت‌ش فقط جوانی و هیجان آن‌روزها بوده باشد. علت مهم‌ترش این بود که انگار هر روز یک درسِ تازه می‌آموختیم. هر روز یک حرفِ تازه، هر روز یک تلاش تازه. به تمامِ معنا زندگی می‌کردیم و شاید هرکدام فرای از دیدگاه‌مان فکر می‌کردیم در حالِ انجام کاری هستیم که به اعتلای کشورمان خواهد انجامید. به طور کلی سرزندگی و طراوت آن روزها را دوست دارم.

به نظرم هرچه از ۸۸ فاصله می‌گیریم بیشتر می‌شود مواردی از آن روزها را مورد مداقّه قرار داد. لابد کسانی هم پیدا می‌شوند که بگویند مگر نه ادعا دارید جنبش مرده (+)؛ پس چرا اینقدر حرف‌ش را می‌زنید؟ خوب این‌هم حرفِ خوشکلی است. مثلاً با این استدلال لابد جبهه‌ی مخالفِ پیامبر در جنگ “تبوک” هم همچنان جنبششان زنده است که در کتاب‌های تاریخی راجع به آن حرف می‌زنند. ها؟

دیشب دوباره فیلم مناظره رو دیدم، جالب بود! :) یادش بخیر

زیاده حرفی نیست، فقط سه بعلاوه‌ی یک نکته در خصوص حوادثِ تلخِ  پس از انتخابات به ذهن‌م می‌رسد که عرض می‌کنم:

۱) بارِ کج به منزل نمی‌رسد! در عبارت قبلی می‌توان بجای کلمه‌ی “بار” کلمه‌ی “جنبش” را قرار داد. جنبش کج به منزل نمی‌رسد. حقیقت این است که اگر بشود به اعتراضاتِ پس از انتخابات جنبش اطلاق کرد، باید گفت این جنبش با لقاح مصنوعی متولد شد! چرا که از همان ابتدا بنا بود از هیجاناتِ خیابانیِ زمانِ تبلیغات برای بعد از اعلام نتایج استفاده بشود. یعنی این حرکت به صورت نرمال و طبیعی و به عنوانِ یک خواستِ عمومی ایجاد نشد، بلکه با ضرب و زور رسانه‌ایی تلاش شد یک چیزی به عنوان خواست عمومی جا زده شود!  به این نوزادِ ضعیفِ با لقاحِ مصنوعی متولد شده هر بار هم تنفس مصنوعی داده می‌شد تا شاید زنده بماند. یک‌بار با قضیه‌ی ندا آقا سلطان، بار دیگر با ادعای تجاوز؛ بار دیگر با بحثِ عاطفه امام و…؛ ولی چه فایده؟ جنبش ساختگی تابِ مقاوت در برابرِ فهمِ عمومی مردم را نداشت و تلف شد!

۲- دروغگو دشمنِ خداست! و ایضاً دشمنِ مردم. از تناقضاتِ بسیارِ آقایان موسوی و کروبی که بگذریم (+)؛ بزرگترین دروغ این بود که مخالفت‌ با جمهوری اسلامی که طی این‌همه سال به صورتِ طبیعی وجود داشت را به اسمِ جنبشِ سبز و اعتراض به انتخابات مصادره کردند. طرف اساساً در انتخابات شرکت نکرده بود، می‌آمد داد می‌زد رای من‌و پس بده!

حمله به پایگاه بسیج

در این‌که کسانی مخالف جمهوری اسلامی باشند مشکلی نیست، ولی دروغ است با توجه به ارزش‌های ذهنی اکثریت ملت، اینگونه جلوه بدهی که افرادی کاملاً موافقِ امام و شهدا و بسیج و اسلام و جمهوری اسلامی بوده‌اند و صرفاً به دلیل شبهه در انتخابات، مخالفِ حاکمیت شده‌اند. دروغ است وقیحانه بگویی ما با نظام مشکل نداریم با مصادیق مشکل داریم!
صاف بیا و بگو من با این نظام، با این سیستم مشکل دارم. از جمله با انتخابات آن. چرا می‌گویی من با این نظام مشکل ندارم ولی کاری کرده‌اند که مشکل داشته باشم؟ وقتی هیچ اعتقادی به ولایت فقیه و شورای نگهبان و نظارتِ استصوابی و غیره نداری چرا به دروغ می‌گویی خواسته‌ی ما “اجرای بدونِ تنازلِ قانون اساسی” است؟

۳) حتی یک مخالفِ غیرمعاند هم برای جمهوری اسلامی زیاد است!  از یک منظر مخالفانِ جمهوری اسلامی دو دسته‌اند. اول کسانی که با “اسلام” مشکل دارند و اگر این کشور بهشتِ موعود هم باشد چون اسلام در آن وجود دارد با آن مخالف خواهند بود. دسته دوم کسانی که برخی مشکلاتِ اقتصادی، فرهنگی، قضایی و غیره باعث می‌شود مخالف جمهوری اسلامی باشند. این گروه دوم روی مرز هستند. با یک برخوردِ اشتباه از جانب نظام، ممکن است به دسته‌ی اول تبدیل بشوند. با  یک برخورد و روشِ صحیحِ اسلامی به یک نیرو برای پیشرفت کشور.

.

در سال ۸۸ هم برخوردِ اشتباه داشتیم الی ماشاالله! و هم برخورد صحیح. مثلاً قطعاً دلجویی از خانواده‌های آسیب‌دیده در این حوادث بسیار کم یا اصلاً نبود. در مقابل  البته مصداق برخوردِ صحیح در ذهن من منحصر می‌شود  به روش ره‌بر انقلاب در مواجه‌ی روشن‌گرانه با این قضیه. صبر و هدایتی که باعث شد آن جمعیتِ عظیمِ اولین تظاهراتِ جنبش سبز، رفته رفته کم بشود تا در حد اخلال در راهپیمایی روز قدس  برسد و بعد هم مجبوراً به گروه‌های چند ده نفره‌ایی که هرازگاهی سروصدایی ایجاد کنند و بعد هم جنبش سبز حتی آنقدر نیرو نداشته باشد که همان چند سروصدا را هم بخواهد ایجاد کند!

۴منهای۳) انصاف‌ نیست  از خرداد ۸۸ بگوییم اما نامی از منتخبِ خردادِ۸۸ به میان نیاورم. مردی که شایعه شده بود خودشان گفته‌اند: “نتیجه عدم حضور موسوی در مناظره شکست ۳ بر صفر و حضورش باعث شکست ۶ بر صفر خواهد بود”. مردی که حتماً اشتباهاتی داشته اما آنقدر  خدمت کرده بود که بیست و‌ چهار میلیون و پانصد و نود و دو هزار و هفتصد و نود و سه نفر به او اعتمادِ دوباره کرده بودند.

برقرار باشی میهن من

با این وضع مملکت، چرا باز هم باید در انتخابات شرکت کنیم؟

اسفند ۵ام, ۱۳۹۰ دسته از مجلسی که ما داریم!, انقلاب اسلامی, پاسخ به شبهات, مناظره وبلاگی | ۷۵ دیدگاه »

مطلب زیر بنا به درخواست یکی از دوستان عزیزم در پاسخ به نوشته‌ی برادر خوبمان آقای "حسام‌الدین مطهری" و برای مهمانیِ یک ساما (+) نوشته شده است که عیناً همین‌جا هم آورده می‌شود. جهت جلوگیری از سردرگمی حتماً قبل از مطالعه، مطلبِ "رای ندادن" را بخوانید. 

۱) به نظر من مهمترین آسیبِ انقلاب‌های ایدئولوگ "شعارزدگی‌" است. از آنجایی که اینگونه انقلاب‌ها آرمان‌گرا هستند معمولاً آرمان‌های خود را در قالب "شعار" بیان می‌کنند. تا اینجای کار و کارکرد شعار به مثابه ابزاری برای بیان نظر مشکلی نیست. اما مشکل دقیقاً از جایی شروع می‌شود که "شعار" که باید صرفاً یک ابزارِ حداقلی باشد از جایگاه خود خارج شده و نقشِ توجیه گر پیدا می‌کند و افراد انقلاب که قرار است برای رسیدن به یکسری آرمان‌های تعریف شده تمام تلاش خود را انجام بدهند،  تمامی کمبود‌ها و بی‌عرضگی‌های خود را با "شعار" توجیه می‌کنند! وقتی "شعار" این کارکرد خطرناک را پیدا کرد و بعلاوه بیش‌ازحد به‌جا و مکرراً نابجا استفاده شد آنگاه است که "شعار" کارکردی صددرصد معکوس پیدا کرده و می‌شود عامل دلزدگی خیلی‌ها و حتی شاید عاملی برای تمسخر!

۲) بسیار شنیده‌ایم این واقعیت را که ماهی تا هنگامی که در آب است قدر آب را نمی‌داند و ارزش آب را نمی‌فهمد. حالا حکایت ما ایرانی‌های مسلمانِ معتقد به جمهوری اسلامی است. هرچقدر هم که تلاش کنیم واقع‌نگر باشیم و دچار روزمرگی نشویم باز هم بی‌فایده است و هرگز نمی‌توانیم موقعیتِ بسیار خاص و حساسِ نعمتی به نام انقلاب اسلامی را دقیق متوجه بشویم چرا که در آن زندگی می‌کنیم و طبیعی است خیلی از چیزها برایمان عادی شود. اما کسی که از بیرون نگاه می‌کند به خوبی متوجه می‌شود جهت‌گیری انقلاب و نظامِ جمهوری اسلامی نسبت به جهان، همانند ماشینی است که در اتوبانی شلوغ برخلاف جهت سایر خودرو‌ها حرکت می‌کند و بخواهد یا نخواهد رودرروی خیلی‌هاست!!
بله درست حدس زدید، منظورم دشمنی‌هایی است که با انقلاب اسلامی می‌شود. اما این واقعیت آشکار و این دندان‌های از حقد به هم فشرده شده و این دشمن‌های در کمین نشسته را از بس مسولین ما تکرار کرده‌اند و از بس از این "لولو" برای توجیه کم‌کاری‌ها و حماقت‌های خود استفاده کرده‌اند که منِ جوانِ ایرانیِ مواجه با هزارویک مشکل یا به انکارِ این دشمنی ها می پردازم و یا لجوجانه در مقابل آن می‌ایستم و خسته و نالان می‌خواهم عصیان کنم و این تابو‌ را بشکنم که "ول کنید این تودهنی‌زدن و مبارزه با استکبار را، به داد دل و درد مشکلات من برسید!"

۳) این میان من کاملاً حق می‌دهم به دوستی که مقاله‌ایی که این نوشته‌ی دوستانه در مقام پاسخ به آن است را نگارش نموده. او، خسته از شعار و شعار و شعار می‌خواهد روزی را ببیند که فرای از کشمکش‌ها، آستین‌هایی بالا زده شده برای آبادانی این سرزمین، نه آبادانی‌ی برای آنکه چشم دشمن از حدقه بیرون بزند، نه!‌ آبادانی برای آسایش ایرانی! آبادانی برای پیشرفت و رفاه و تکاملِ خودِ خودِ خودمان و لاغیر! اصلاً همین ۲۲ بهمن را هم منِ جوانِ ایرانی می‌خواهم جشن بگیرم برای شادی خودم بابت اینکه بابا ننه‌ام سی‌سال قبل و جلوتر از همه‌ی این کشورهای منطقه، دیکتاتور خود را بیرون انداخته اند اما باز این جشن هم از ما دریغ می‌شود که بیایید تا استکبار فلان شود…
حالا به انتخابات می‌رسیم و باز هم قصه‌ی شرکت کنید تا "مشت محکمی بر دهان استکبار بزنیم". بابا خوش مرام خوب دندون تو دهن این استکبار نموند که، ما سی ساله داریم مشت می‌زنیم. له شد که! کمی به فکر مشت و مال و حال دادن به ملت باشید. به فکر خودِ خودمان. گوربابای استکبار جهانی!

تا اینجای کار هیچ مشکلی نیست و من هم کاملاً و قاطعانه از این تفکر دفاع می‌کنم که مسولین باید از فکرِ این مبارزه با استکبار بیرون آمده و هنگام کار به فکر ملت باشند فقط ملت، و شاهد این حرفم هم کلامی است از ره‌بر انقلاب که "بزرگ‌ترین مبارزه با امریکا خدمت به مردم است". اما جایگاه این تفکرِ دوست عزیزمان که بسیار هم درست و بجاست در مقام مطالبه از مسولین است نه در منتج شدن به تصمیمِ عدم شرکت در انتخابات!

به ۳ دلیل:

الف) این حرفِ شرکت در انتخابات برای مبارزه با دشمنان حرفِ بی‌راهی هم نیست. اما درست‌ش این است که شرکت در انتخابات در اصل و در واقع برای انتخاب مسولینی برای پیشرفت و رفع مشکلاتِ خودمان است اما در عین حال کارکرد فرعی آن مایوس شدن دشمنانی است که در کمین نشسته‌اند و قابل انکار هم نیستند. ببنید ما در انتخابات شرکت می‌کنیم تا به فوائد دمکراتیکی که انتخابات دارد و در سایر کشورها هم مفروض است برسیم اما همین شرکت در انتخابات به دلیلِ جایگاهِ کشور و نظام ما حتی اگر ما هم نخواهیم به دشمنان پیام می‌دهد: ما این نظام را می‌خواهیم و ما همه با هم هستیم و اگر مشکلاتی هم داریم خودمان حل‌ش می‌کنیم و به شما ربطی ندارد! و این یعنی یک تیر و دو نشان نه صرفاً شرکت در انتخابات برای مبارزه با استکبار.

ب) گفته شد شرکت در انتخابات مهر تاییدی است بر اشتباهات گذشته و پیامی است به مسولین که ما از شما راضی هستیم و ادامه بدهید در حالی که ما راضی نیستیم. ریشه‌ی این نوع فکر در آنجاست که خیال می‌کنیم رای ما بی‌تاثیر است و صرفاً گذشته را تکرار می‌کند در حالی که هرگز این‌چنین نیست. بگذارید مصداقی حرف بزنیم. مجلس پنجم و ششم را در نظر بگیرید! به یاد آوردید؟ حالا مجلس هفتم و هشتم را در نظر بیاورید؟ و حالا مقایسه کنید بین این دو جفت؟ جهت گیری اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، مطبوعاتی و.. و.. وغیره‌ی کشور در‌ هر کدام از این ۸ سال چقدر تفاوت داشت؟ نه اشتباه نکنید بحثِ درست بودن آن یا غلط بودن این نیست، حرف بر سر این است که آیا غیر از این است که رای من و تو و او  آن مجلس و این مجلس را با این مقدار از تفاوت ساخت؟ غیراز این است؟ و آیا تفاوت در مجلس باعث تفاوت در سیاست‌‌گذاری‌های گوناگون نشد؟ پس رای ما بی‌تاثیر نیست. و این بی‌تاثیر نبودن یعنی رای ما صرفاً تایید گذشته هم نیست!

ج) فرض من بر این است که شمای خواننده‌ی این مطلب مخالفِ کلیت نظامِ جمهوری اسلامی نیستید. حالا بیایید هرچه را تا اینجای کار گفتم جمع‌بندی کنیم با چند سوال:
آیا شرکت نکردن در انتخابات با آنهمه ضرر و زیانِ داخلی و خارجی بهتر است یا شرکت کردن و رای و تلاش برای تغییر و انتخاب شایسته‌ها؟ آیا اگر دقیق نگاه کنیم رای ندادن صرفاً یک مُسَکنِ منفعلانه برای تسکین آلامِ خودمان نیست؟ آیا بهتر نیست فعالانه  برخیزیم و از راه دمکراتیک آن  تلاش کنیم برای تغییر؟ ولو اگر رای ما نه رای با میل و رغبت بلکه رای به حداقل‌ها باشد؟
آیا بهتر نیست فرای از خسته‌دلی از شعارزدگی، خودمان نیم‌نگاهی هم به چینش عرصه‌ی بین‌المللی داشته باشیم و با اولیتِ رای برای پیشرفت خودمان، با کارکرد فرعی رای دادن، بیگانه را هم ناامید کنیم؟

این‌ها حرف من بود، اما با اجازه‌ی صاحب خانه‌ی عزیز اگر فکر می‌کنید اینها هنوز هم قانع کننده نیست بخش نظرات برای شماست و من هم در خدمت شما.

مطالب مرتبط :
کمی دور از آلودگی‌های انتخاباتی
بزرگداشت دهه‌ی فجر یعنی: شما برای مردم چه کرده‌اید؟
نقدی بر یک مبتذل نوشتِ انتخاباتی
گفتگوی کوتاه من با دختر نازی به اسم آتنا
خانه‌ی مردم؛ از دغدغه‌ی بزرگِ آقا روح الله تا اقدام دکتر احمدی‌نژاد
  علت اصلی بی‌توجهی به “جهاد اقتصادی”

آقای نوری زاد؛ “روی خط مرز”، “نخلستان تشنه‌”ی صداقت است

مرداد ۱۲ام, ۱۳۹۰ دسته مناظره وبلاگی, نامه‌های سرگشاده | ۳۹ دیدگاه »

کارگردان عزیزِ “روی خط مرز”

وقتی بزرگوارانه فرمودید که قصد پاسخگویی به سوالات من را دارید،  بسیار خوشحال شدم و از شما خواهش کردم حالا که می‌خواهید بزرگواری کنید، لطفا هنگام نگارش پاسخ، مرا و ما را ببینید.درخواست کردم من را به عنوان یک جوان با تمام ویژگی‌هایی که برای‌تان ذکر کردم، پیش روی خود تصور کنید و همچون بزرگی که می‌خواهد راه و چاه را نشان کوچکی دهد، به اقناع ذهنم بیاندیشید.
اما متاسفانه انگار این دنیای پرفشار، ما را عادت داده که سوال بپرسیم برای کوبیدن و پاسخ دهیم برای طفره رفتن، بی خیال اقناع ذهن مخاطب.

خالق ِ “نخلستان تشنه”
انکار نمی‌کنم که من، شاید در جاهایی از سوالاتم از حد خارج، و به وادی احساسات افتاده‌ بودم. اما باور دارم اگر بگویم این خاصیت جوان بودن من است، شما این دلیل را از من خواهید پذیرفت و مرا درک می‌کنید، اما من نمی‌توانم از بزرگی چون شما، طفره رفتن از پاسخ را بپذیرم.

اندکی دیگر هم به من گوش می‌دهید؟ :

• نقد به پاسخ اول شما
بعید می‌دانم سوال اولم، آنقدر مبهم بوده باشد که فرهیخته‌ایی چون شما، متوجه نشود منظورم از خودکشی یک جوان در تونس، ایجاد “جرقه‌ایی” برای انقلاب‌های منطقه و مصر بوده، نه “علت” آن و بر همین مبنا از محضرتان پرسیدم به چه علت “دیگ به جوش” آمده‌ایی که شما از ملت ایران تصویر کرده‌اید، با اینهمه جرقه‌ایی که باز هم شما مدعی آن هستید، آتش‌افزا نمی‌شود؟!؟
جنبش سبز، نشان داده که هر گاه یار داشته باشد، توان آفریدن صحنه‌های جالبی را دارد و من بر همین اساس سوال پرسیدم، چرا به زعم شما این‌همه ظلم و ستم، این‌همه جنایت، این‌همه سیاهی، این‌همه بی‌عدالتی، باعث ایجاد طوفان در بین مردمی که با اسقاط دیکتاتورشان در ۳۰ سال قبل، نشان دادند از تمام مردم منطقه جلو‌تر هستند، نمی‌شود؟!؟ عیب از تصویر اشتباه و کاذب شماست، یا از مردم فهیم و غیور ایران؟

• نقد به پاسخ دوم شما
در علم حقوق، اگر کسی مطالبه‌ی طلبی از دیگری داشته باشد، و دیگری در مقام پاسخ بگوید “من می‌پذیرم که بدهکارم، اما بدهی را پرداخت کرده‌ام” آن بخش که گفته “من بدهکار بودنم را قبول دارم” از او پذیرفته می‌شود، اما برای بخش دوم سخنش، از او مدرک می‌خواهند.
با توجه به پاسخی که به من دادید، بگذارید فقط آن بخش را که قبول کرده‌اید شعار “موسوی دستگیر بشه، ایران قیامت می‌شه” یک شعار “به دور از عقلانیت” و “احساسی” و “پوک” بوده که “فروریختن آوار ناگهانی یک سقف پوک بر سرکسی که از پوکی آن خبرندارد” نتیجه‌ی آن است را قبول کنم، و اما در خصوص بخش دوم فرمایش شما، که این پوک بودن شعار‌ها را به تمام انقلاب تسری داده‌اید، من مدرک ارائه دهم، تا قضاوت کنیم که شعار‌ها پوک بوده یا خیر :

گفتیم “خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست”، یکصد و هجده هزار نفر پرپر و میلیون‌ها میلیون جانباز سند پایداری ما بر این شعار است. سهم من برای این شعار، یک خواهر، یک دایی، و بی خوابی‌های شبانه‌ام به دلیل خس خس نفس‌های برادرم بوده است. پس شعارمان پوک و احساسی نبود و تا همیشه پای آن ایستاده‌ایم و هزینه‌ی آنرا هم پرداخت کرده‌ایم.

اما بیش از یکصد و شصت روز  است، رهبران یا همراهانی که نشان دادند در همراهی با جنبش سبز، صداقت دارند، اسیر شده‌اند. وقتی به عملکرد سبزها در این ۱۶۰ روز نگاه می‌کنم، حق می‌دهم که بگویید، شعارهای داده شده احساسی بوده است.

• نقد به پاسخ سوم شما
نوشته‌اید:
“مردم را جوری تربیت کرده ایم که از کشته شدن یک بیگناه ککشان نگزد اما با پاره شدن یک عکس امام سراسیمه به خیابانها بریزند.”
کاری به این ندارم که زشت است محمد نوری زاد عزیز، فهم مردم ایران را اینگونه به سخره بگیرد، فقط می‌خواهم بگویم بر اساس همین فرمایش خودتان، شما و همفکران‌تان در جایگاه اصلاح‌کننده‌ی فهم مردم ایران می‌توانید قرار بگیرید نه در جایگاه نماینده‌ی اکثریت آنها!

• نقد به پاسخ چهارم شما
در مقابل سوالی که چرا حاکمان امریکا را که آن‌همه جنایت به بهانه‌های دروغین(وجود سلاح در عراق، وجود بن لادن در افغانستان و …) انجام داده‌اند، با ویژگی راستگویی بر‌می‌شمرید نوشته‌اید :
“اما آنچه در آن نامه مورد نظرمن بوده است، روال جاری مردم آمریکاست و نه هیات حاکمه ی آن

با هم متن نامه هفتم شما را می‌خوانیم:
“مردمان آمریکا به‌گونه‌ای تربیت شده اند که اغلب دروغ نمی گویند، و از دروغ و دروغگو متنفرند. این اخلاق جاری، به صورت یک فرهنگ رایج، در همۀ ارکان حکومتی (!) نیز رخنه کرده است ….. یک مسؤل حکومتی (!) در آنجا، اگر دروغ بگوید، از جایگاه مسؤلیتی اش ساقط می شود. دامنه این مسؤلیت ها، هر چه به سمت رأس هرم و مسؤلین برتر کشور (!) می رود، سخت گیری ها نیز تشدید می شود”

نوری زاد عزیز؛ می‌بینی؟ نخلستان نسل ما، فرای از تفکرات، تشنه‌ی صداقت است.

• نقد به پاسخ پنجم شما
من هرگز خدای نکرده، شما را به خاطر توبه از گذشته‌تان مورد شماتت قرار نداده بودم. این حق مسلم شما و هر فرد دیگری‌ است. بلکه عرض من این بود که قلم شما زیباست؟ درست، اما با این تغییر عظیم فکری، و با این چرخش ۱۸۰ درجه، بهتر نیست تندروی را کمتر کرده و قدری منطقی تر باشید؟

کارگردان محترم “ما اهل مسجدیم”،
نسل ما از افراط متنفر است. قبول نمی‌کند حرف را از کسانی که روزگاری در روزنامه کیهان تند‌ترین انتقادها را متوجه طیف اصلاح‌طلب کرده اند و یکایک اصلاح‌طلبان را از دم تیغ تند و بی منطق قلمشان گذرانده اند، چفیه به گردن در دفاع از ولایت آنچنان زیاده‌روی کرده اند که حتی ولایت‌مداران واقعی هم مشمئز شده اند و مخاطب احساس تملق کرده،  حالا در کوتاه‌ترین زمان ممکن، در جبهه‌ی مقابل، گوی سبقت را از همان‌ها که تا دیروز به تلخ‌ترین زبان می‌کوبیدنشان رباییده‌اند.
جناب آقای نوری زاد،  ببخش من را اگر باز هم جوانی قاطی نوشته‌ام شد. اما چه کنم ؟
می‌بینی ؟ در هیچ‌ کجای نوشته‌ام اصل اتهاماتی را که به نظام متوجه نموده‌اید مورد نقد قرار نداده و انکار نکرده ام فقط خواستم با توسل به وجدان شما، بگویم نسل من خسته‌ و ملول است از تندروی و تندگویی، از رادیکالیسم، از دم دم مزاجی و از بی انصافی. ما تشنه‌ی صداقتیم، تشنه‌ی واقعیت، له له می‌زنیم برای یک جرعه واقع بینی.

دوستدار عاقب بخیری شما
امیرعلی صفا

مطالب مرتبط :
نامه‌ ای صریح و صادقانه برای محمد نوری زاد
پاسخ محمد نوری زاد به پرسش های من

پاسخ‌ محمد نوری زاد به پرسش‌های من

مرداد ۱۱ام, ۱۳۹۰ دسته مناظره وبلاگی, نامه‌های سرگشاده, یادداشت وارده | ۱۰۰ دیدگاه »

.

در پست قبلی وبلاگم، نامه‌‌ ایی خطاب به آقای محمد نوری زاد نوشتم و در آن ۷ سوال از ایشان پرسیدم. خوشبختانه ایشان پاسخ این هفت سوال را برای من ایمیل کردند. ضمن تشکر فراوان از جناب آقای محمد نوری زاد ، در ذیل پاسخ‌ها را مطالعه می‌کنیم.
لازم به ذکر است که خواندن پاسخ‌های ایشان، بدون مطالعه پرسش‌های من و بدون توجه به اینکه این پاسخ‌ها در مقابل چه پرسش‌هایی مطرح شده، نمی‌تواند تصویر روشنی برای خواننده به دنبال داشته باشد. فلذا اگر پرسش‌های من را نخوانده‌اید، حتما اول آنها را مطالعه کنید.

اما پاسخ‌ جناب آقای محمد نوری زاد

سلام امیرعلی عزیز

از روح پرسشگری ات امتنان دارم. روحی که متاسفانه در جامعه ی ما سالهاست  به حاشیه رفته. شاید راز نخست آن بی توجهی مسئولین به پرسش های بدیهی مردم است.
متاسفانه این روح، از همان روزهای آغازین انقلاب واز جانب بزرگان و بانیان انقلاب به هیچ گرفته شد و اخلاق پاسخگویی از میان ما رخت بربست. حیف شد. مقصراین فاجعه ی اجتماعی را نمی خواهم رد یابی کنم. اما یکی از ابتدایی ترین حقوق دینی و اجتماعی مردم انتظارجواب از مسئولین است. مسئولین ما برای این که درامنیت به کارخود بپردازند، این خصلت خوب اجتماعی را از ساحت کلی کشور به دور انداختند. مسئولی با کوهی از خطا وخراش و ضایعه، بی هیچ پاسخی به آسیب های وارده، ازمصدری به مصدری دیگر نقل مکان می کرد. اما تو همچنان می پرسی . البته با اخم. که اگر اخم تو در پرسش هایت دیده نمی شد، بهتر می‌بود. پرسش های آمیخته به خشم، پای تعصب را به میان می کشد. و در داد و ستد آشکارسازی ها، آنچه که مثل دودی غلیظ برچهره ی حقیقت می نشیند و مارا از تماشای جمال مبارکش بی نصیب می سازد، همین تعصب های بی دلیل است. گرچه من خود به همین تعصب در جای درستش سخت احترام می گذارم.   بماند.

واما پرسش نخست تو

دوست من،
انقلاب مصرو شورش مردم مصر، هرگز بخاطر خودکشی یک جوان نبوده است. حاکمیت طویل فردی چون مبارک ، مردم مصر را سالها به تحقیر و ارعاب و تلخکامی های اقتصادی و حیثیتی و امنیتی درانداخته بود. این هویت سیلی خورده که مرتب این مردم را به قهقرای انسانی در می انداخت باعث خروج و خروش مصریان شد. البته در کشورهای غربی ، به دلیل بالابودن جایگاه افکارعمومی، بله، گاه کشته شدن بی دلیل یک فرد، یا حتی کتک زدن یک فرد توسط پلیس و افشای آن از رسانه های عمومی،  موجب اعتراض ها و خیزش های اجتماعی می شود. اما در کشورهای جهان سوم، که افکار عمومی به شوخی می ماند، از این خبرها نیست. متاسفانه یکی از کشورهایی که افکارعمومی از وزنی به قدر یک ارزن برخوردار است، کشورخودماست. ما، اگر بدانی درپستوهای دستگاه قضایی و وزارت اطلاعات ، چه فجایعی را سامان داده ایم؟

پاسخ به سئوال دو

به اخلاق جمعی ما، دراین سالهای پس از انقلاب، یک خصیصه ی سخیف راه یافته است که بلافاصله بایستی پس از پیروزی انقلاب از مدار خرد ما به حاشیه رانده می شد. وآن : شعارگویی مسئولین و شعارخواری مردم بوده و هست. اساسا خود ما فرهنگی را به روان جامعه رسوخ دادیم که بسیار نازیبا و فرساینده و به دور از عقلانیت بوده است. وزیری تمثیلی داشتیم در نمازجمعه ی تهران به اسم وزیر شعار. کارش همین بود. که از تریبون نماز جمعه شعار سربدهد و مردم ، بی هیچ اراده ای شعارهای او را پاسخ بگویند. اگر حوصله می کردی و از ابتدای شکل گیری انقلاب این شعارها را جمع آوری می کردی، خودش یک کتاب پرفروش می شد. تا بدانی این اخلاق نامبارک،چگونه به رگ و پی ما راه یافت و جزیی از شاکله شخصیتی ما شد. یک مسئول، هرکجا به تنگنا درمی افتاد، با سردادن شعارهای پوک، خودش را از مهلکه پاسخگویی به درمی برد. شعارمورد نظرتوهم ازهمان جنس است. مردم این شعار را  ابراز می کنند تا با تخلیه ی روانی خویش، طرف مقابل را به چالش و رعب دربیاندازند. مثل : دشمن در چه فکریه، ایران پراز بهشتی یه. آیا واقعا اینگونه بود؟ ایران پراز بهشتی بود؟ کارکرد شعارها درهمین راستاست. فروریختن آوار ناگهانی یک سقف پوک برسرکسی که از پوکی آن خبرندارد یا همان سروصدای فروریختن قرار است او را فراری بدهد. استاد اخیر این شعارگرایی و شعاردهی ، جناب احمدی نژاد است که الحق فراتر از وزیرشعار، می توان به وی لقب : امپراطورشعارداد.

پاسخ به پرسش سه

من خودم با اطلاق این القاب به دوست یا دشمن موافق نیستم. این القاب آدمها را از هویت واقعی شان به همان هویت شعارگونگی  در می اندازد. اجازه بدهیم افراد خودشان باشند. من با تماشای بسیجیانی که قمه و زنجیر و چاقو و چوب به دست به جان مردم افتاده بودند و آنان می زدند و اموالشان را تخریب می کردند و با الفاظی زشت و کریه تا اوباشان تاریخی شعبان بی مخ تقلیل هویت داده بودند، وبا فهم خروج حیثیتی سپاه از آن عهد اولیه اش و ورودش به بلعیدن اموال ملی مردم و تاسیس صدها شرکت پنهان و آشکار و ورودش به حوزه های غیرقانونی امنیتی و سیاسی و اقتصادی، و این که این قوا، بدون هماهنگی با فرمانده ی کل قوا آب نمی خورند، از تایید همه جانبه ی پیشین خود فاصله گرفتم. داستان نه دی که تو بدان دست برده ای، فوران همان شعارخواری و شعارگرایی ممتدی است ما از آن به وقت مناسب سود می بریم. مثلا مردم را جوری تربیت کرده ایم که از کشته شدن یک بیگناه ککشان نگزد اما با پاره شدن یک عکس امام سراسیمه به خیابانها بریزند. از همه ی اینها گذشته، مخالفین نظام، یک جمعیت واقعی و صاحب حقند که قانون مخالفتشان را به رسمیت شناخته اما خود ما نه حقشان را که کلا حیثیت شان را به رسمیت نمی شناسیم. تحلیل یک واقعیت تلخ می تواند به ما،  در برون رفت از آغوش فاجعه کمک کند، اما ندیدن آن فاجعه را به آغوش ما  در می اندازد.

پاسخ به پرسش چهار

احتمالا منظور تو نامه ی هفتم بوده . من در نامه ی هفتم،  نه برخورداری های رفاهی و اقتصادی و تکنولوژیک آمریکایی ها را، بلکه وضعیت اجتماعی و فرهنگی آنها را با خودمان که سخنی غیرازفرابردن فرهنگ نداشته ایم، مقایسه کرده ام. یک به یک خصلت های  جاری آنها را و خصلت های بی فرهنگی خودمان را شماره کرده ام. البته درهمان نامه به همین مواردی که تو از جهانخواری هیات حاکمه ی آمریکا اسم برده ای اشاره کرده ام. اما آنچه در آن نامه مورد نظرمن بوده است، روال جاری مردم آمریکاست و نه هیات حاکمه ی آن. کمی فکرکن و ببین چه رذیله های اخلاقی دهشتناکی به میان ما راه یافته است. از دروغ و فریب و ریا و دزدی و اعتیاد و مصرف و قانون گریزی و ندیدن مردم و بها ندادن به افکار عمومی و تفوق فکر فردی بر خواست جمع و خیلی چیزهای دیگر.

پاسخ به پرسش پنج

بله، واقعیت همین است که تو می گویی. اما قرار نیست یک انسان مسلمان از همان ابتدای تکلیف و تشخیص، بریک موضع بماند و برهمان پافشاری کند. بزرگان دینی ما از ما خواسته اند که دو روزمان یکسان نباشد. واین البته به این معنا نیست که ما هرروز از جایی و اندیشه ای به جایی و اندیشه ای دیگر نقل مکان کنیم. من تا دیروز خود را همفکر وهمراه کسانی می دیدم که به سلامتشان باور و امید داشتم. امروز اما به هزار دلیل که در نامه ها ی خود آورده ام ، آن امید به یاس و دلمردگی بدل شده است. قرار نیست سپاه پاسداران میلیارد میلیارد قاچاق کند ومن همچنان او را غیور و سلحشور و پای در رکاب مردم و حقوق مردم بدانم. نگاه من تا دیروز به سلامت سپاه آن بود و امروز به میلیارد خواری و قانونگریزی او، این.پافشاری من برگذشته ی آنچنانی ام اتفاقا نابخشودنی است. قبول نداری؟

پاسخ به پرسش شش

داشتن اختلاف عقیده عین عقل و قانون و عرف انسانی است. خورشید درخشان قرآن ما که می فرماید: لااکراه فی الدین، برهمین اصل استوار اصرار دارد. مردم می توانند به هرعقیده ای که بدان متمایلند، پای بند باشند. واین نه یک حق اجتماعی، بل یک حق انسانی و الهی است. یک روز امام ما می فرمود کمونیست ها درابراز عقیده آزادند. و مطهری عزیز می فرمود کمونیست ها باید در دانشگاههای ما کرسی تدریس داشته باشند. چیزی که در غرب، هم اکنون جاری است. هراس از عقیده ی غیر، ما را به این روز سیاه نشانده دوست من. و حال آنکه ما اگر به حقانیت عقیده ی خویش ایمان داشتیم، به عقیده ی مخالفین خود و عقاید غیر بها می دادیم و خودمان مقدمات ابراز و انتشار آن را فراهم می کردیم.

پاسخ به پرسش هفت

هزینه آن سریال حجیم تاریخی  دومیلیارد تومان بود. ونه چهار میلیارد تومان. هزینه ی تولید یک اثر سینمایی و تلویزیونی  نه دراختیاربنده که دراختیار تهیه کننده قرار می گیرد و همو با استخدام عوامل تولید وسایر خدمات، کار را به سرانجام می رساند. من یک چند وقتی مجری طرح بودم اما کمی بعد، دوستی به مجموعه ی ما اضافه شد و مسئولیت های مالی به عهده وی نهاده شد. درضمن مقدمات آن سریال، چهار سال پیش از فیلم سیصد فراهم آمده بود.

برای تو و دوستانی چون تو آرزوی هوشمندی و توفیق الهی دارم.
با احترام و ادب : محمد نوری زاد/ یازدهم مرداد ماه سال نود

مطالب مرتبط :
نامه‌ ای صریح و صادقانه برای محمد نوری زاد
آقای نوری زاد، “روی خط مرز” “نخلستان تشنه‌”ی صداقت است (نقد من به همین پاسخ‌های آقای نوری زاد)

صفحه 1 از 212