وکیلانه شهریور ۱۳۸۹ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای شهریور, ۱۳۸۹

فردا اول مهر است

شهریور ۳۱ام, ۱۳۸۹ دسته ره‌بر حکیم انقلاب, سبك زندگي اميرعلي | ۳۸۷ دیدگاه »

به نام خدای زهراء

۸۴ روز تا عاشورا

باغچه

ساعت ۱۲ ظهر آخرین روز تابستان است ، بعد از مدت ها امروز لب تابم را از تمامی سیم های ملحقٌ به ! جدا کرده ام و آمده ام در حیاط کنار لاله عباسی های  زیبای باغچه ،  البته آن رز زرد  هم سه روزی می شود که شکوفا شده غنچه اش و چه زیبا همچو سرو در این باغچه قد کشیده و نگاهم می کند . بعد از این نوشته باید بروم و به او سلامی بدهم . عطر محمدی ها دلم را لبریز از عشق کرده و چقدر زیباست این باغچه ی ما ، به نظرم  هر حزب اللهی باید یک باغچه داشته باشد و به آن رسیدگی کند تا لطافت روحش حفظ شود . نباید بگذاریم روح ما زبر شود  ،روح ما حزب اللهی ها بسیار لطیف است ،   به لطافت صبحگاهی  یک شبنم بر روی برگ یک گل در اولین روز پاییز!

در این هوای لطیف  آبی به گل ها دادم و و ضویی ساختم و نشسته ام به دلنوشت …

فردا اول مهر است و من دل در گرو مهر یار دارم . دیده بیدار عشق من  فردا شروع  می کند عاشقیش را دوباره. فردا دل من در آغاز فصل زردی ها سبزتر از همیشه دوباره  راهی کلاس عشق می شود .
همکلاسی ها همراه نمی شوید ؟
شاگردان مکتب عشق کوله پشتی ها ی خود را از تقوا پرکنید می خواهیم راهی دانشگاه ثارالله شویم. لباس فرم مدرسه ی ما اما کفن ماست!  به آریشگاه  رفته ایم و سر و وضع دلمان را مرتب کرده ایم تا لیاقت پیدا کنیم .  چرا که  فردا زنگ اول عباس درس بصیرت  می دهد به ما و زنگ بعد زینب درس صبر!
اگر کلاس بندی هایمان منظم باشد  و به صف تقوا ایستاده باشیم علی اکبر هم می آید و مقدمه ای از کتاب شیرین تر از عسل را برایمان خواهد خواند !
همشاگردی سلام بیا همراه شویم با هم در کوچه ی بنی هاشم ، راه مدرسه ی ما از این کوچه می گذرد !
چوب الف اینبار  اما  بر سر ما نیست ، و تو ای همشاگردی بغض من و آه من نیستی .  حک شده اسم من و تو رو تن این دشت بلند تو بغض من و آه من نیستی  بلکه  تو  دلبر ماه منی . ما که اینهمه خامنه ای را دوست داریم شک نکن که او هم ما را دوست دارد . پس تو بغض من و آه من نیستی تو دلبر ماه منی .   دشت بی فرهنگی ما هرز تموم بود علفهایش اما با دستان پرتوانمان در نهم دی تمامی علفهای هرز را چیده ایم و  از بیخ برکنده ایم آنها را،
در روزبصیرت  آنقدر ریشه کن شده اند که  به جفنگ افتاده اند  این روزها .  چوب الف  بر سر ما نیست  بلکه اینبار چوب الف  در دست ماست و  آنرا با دست غیرت  بلند کرده ایم و بالا برده ایم منتظر اشاره ی مولاییم تا با قدرت هر چه تمام تر آن را بر سر استکبار بکوبیم !
بیا همراه شو ای همشاگردی بیا

__________________________________________________

♦ این دلنوشت حرفهای دیگری هم داشت امـــا آخ دستم ! خداییش دارم هر روز بروز می کنم هااا . حواستون هست ؟ آیا؟

♦ زیباترین نوشته ای که این روزها  خوانده ام  و کیف کردم !

( پاسخ هتک حرمت به چادر کوبنده است !)

سجاده ام کجاست؟

شهریور ۳۰ام, ۱۳۸۹ دسته دلتنگی‌های سه‌ شنبه‌‌ای | ۱۹۰ دیدگاه »

به نام خدای زهرا

روضه ی مجازی

۸۵ روز تا عاشورا

خدایا تو می توانی . خدایا تو بلدی ، خدایا تو ما را از پدر و مادرمان بیشتر دوست داری ! رفقا  این را قبول داریم ؟ اگر  همین را قبول داشته باشیم ما را آرام می کند.
چه چیزی ما را آرام می کند ؟ الابذکر الله تطمین القلوب ؟
خدایا تو مرا می بینی ، خدایا تو می توانی ،  خدایا تو بلدی . خدایا تو مرا دوست داری . این را نمی توانیم باور کنیم ؟ خدایا تو را امشب به کی قسم بدهیم …

آرامش عزیزان ،  یعنی نگران نباشی . نگران آینده ات نباشی . نگران گذشته ات نباشی . شاید بگوی گذشته ام خیلی خراب است ، خیلی گناه کرده ام . به تو می گویم یعنی خدا زورش نمی رسد ببخشید ؟ گناهان تو بزرگتر است یا رحمت خدا ؟ می گویی آخه گذشته ام …. / ببین منو ببخشد کم است بگو خدایا میشود جای گناهانم حسنه بنویسی ! یا مبدل السئات بالحسانت … خدایا امشب  پسر زهراء می خواهد پرونده ی من را ببیند ! خدیا می شود آبروداری کنی؟ می شود کاری کنی ابرویم جلوی آقا از بین نرود ؟ آخر اگر آبرویم جلوی آقا از بین برود چه چیز برای من باقی می ماند ؟ یا مبدل السئات بالحسانت …. مرا آرام کن ای آرامش دلها … ای دل آرام ای قرار بی قراری ها … بیا امشب مرا آرام کن … رفقا به خودش قسم خدا ما را بیشتر از پدر و مادرمان دوست دارد . دیدید پدر و مادرها دختراشان که بزرگ می شود برایش جهیزیه آماده می کنند ؟  و وقتی که  پسرشان  دارد شرایط ازدواج را پیدا می کند در تلاش هستند تا به او کمک کنند ؟ رفقا  فکر می کند خدا برای ما جهیزیه آماده نمی کند ؟! برای آن خانه ی بخت همیشگی …  آن خانه ی دائمی … ببین  خدا ما را خیلی دوست دارد … خیلی . گویند مالک اشتر و مولا امیر در صفین در کنار هم شمشیر می زدند مالک خیال کرد زور بازویش شبیه به امیر المومنین شده ، آخر هر دو در کنار هم شمشیر می زدند عین همدیگر … یهو علی بن ابیطالب یک نهیب زد به مالک اشتر  و فرمود من اینها را که  می خواهم بکشم نگاه می کنم در صورتشان اگر در نسلشان یک محب اهلبیت باشد به آنها رحم می کنم و از کنارش می گذرم ….

خدایا تو نگاهت نافذ است .. یک نگاهی به زندگی ما بکن ؛ یعنی در زندگی ما هیچ خیری نیست ؟  خدایا یعنی  هیچ کمکی برای حسین نیسیتم ما ؟ خدیا یعنی در نسل ما هیچ کس نیست ؟ خدایا بیا امشب به ما رحم کن  … خدایا تو را به قرآن بیا امشب ما را به آرامش برسان خدایا خدایا خدایا

خدایا امشب سلام هی حتی مطلع الفجر را به دل ما نازل کن ، خدیا بیا آرامم کن . رفقا بیایید اصلا حرف را جمع کنیم .. خدیا انت کما احب … خدایا تو همانگونه ای که من دوست دارم ، فجعلنی کما تحب …. مرا همانگونه کن که تو دوست داری . خدایا بیا مرا آرامم کن آرام آرام آرام

رفقا می دانید چگونه می توانیم بفهمیم خدا ما را به ارامش رسانده ؟ چگونه بفهمیم که خدا ما را آرام کرده ؟

می دانی چگونه خدا تو را آرام می کند ؟  ببین وقتی خدا تو را آرام می کند وقتی به تو می گوید تو را دوست دارم  به قرآن قسم دیگر دست به گناه نمی زنی و آرام می شوی … خدا خدا خدا خدایی که علی بن ابیطالب او را سجده کرده … خدایی که حسین با آنهمه کمال و جمال برایش قربانی شده … خدایی که زهرا برایش به سجده افتاده … همین خدا به تو بگوید من هوای تو را دارم ، من پشت و پناه تو هستم … اینها را به تو بگوید آرام نمیشوی ؟ خدا اینگونه به تو بگوید به آرامش نمی رسی ؟

خدایا تو نور مطلقی ، علم مطلقی ، عظمت مطلقی ، زیبای مطلقی ، کمال مطلقی خدایا تو از همه برتری  خدایا تو از همه زیبا تری ، خدایا تو اصلا قابل وصف نیستی خدایا تو آن هستی که محمد بهترین خلق روی زمین با آنهمه فضایل تو را سجده می کند خدایا تو آنی هستی که عباس با آن همه شکوه و عظمت برای تو قربانی شده … خدیا خدایا خدایا تو با این عظمت بگوی مرا دوست داری مگر می شود آرام نشوم ؟ خدایا یک امشب به ما بگو ما را دوست داری . خدایا یک امشب ما را آرامم کن خدایا اگر می خواهی مرا آرامم کنی یک اشک سیر برای حسین به من بده … یک چشمه جوشان گریه برای زهرا به من بده .. خدایا این کار را بکن من  می فهمم که تو مرا دوست داری … چون پیامبر را قبول دارم . خود پیامبرت فرمود : احب الله من احب حسینی . خدایا اگر من برای حسینت بتوانم اشک بریزم یک اشکی مدام بریزم قطعا بیانگر این است که من حسینت را دوست دارم و آن گاه می فهمم که تو مرا دوستم داری .. خدایا بیا امشب ارامشم را کامل کن .. یک اشک سیر برای مادر هم به من بده … خدایا بگذار برای مادر زار بزنم .. خون گریه کنم … یک اشکی هم برای عباس به من بده خدایا تو را به قرآن تو بیا امشب آرامش دل ما باش خدایا من آخر به که پناه ببرم … خدایا من غریبم … خدایا جایی دیگر را ندارم … خدایا در این شب به تو پناه آورده ام … خدایا بیا امشب یتیم نوازی کن .. خدایا بیا امشب غریب نوازی کن .. خدایا امشب آرامم می کنی ؟ خدای من تمام بدبختیم این است که آرامش ندارم …  خدایا نمی توانم خودم را آرام کنم … اصلا راه حل برای به آرامش رسیدن هم بلدم  امـــا نمی گویم چون فایده ندارد … خدایا من آرامشی را می خواهم که دائمی باشد … همیشگی باشد … به آنان اطمینان کنم .. خدایا آن چیزی که من را آرام می کند و به آن اطمینان دارم این است که خدایا اگر تو بخواهی مرا آرام کنی می توانی ارام کنی . گر نباشد در معشوق کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد همه راه حل ها را هم که بروم همه ی تلاش ها را هم که انجام بدهم فایده ندارد .. خدایا تو باید آرامم کنی .. خدایا دوستم داری ؟ یک امشب بگو دوستم داری . بگو خدایا بگو … بگو تا آرام شوم امـــا خدایا اگر دوستم هم نداشته باشی حق داری .. آنقدر نامردی کرده ام … آنقدر نامردی کرده ام … هی آمده ام مجلس ابالفضل  بعد قول داده ام و رفته ام بیرون باز دوباره ..

خدایا می دانم حق داری .. حق داری . اینقدر عهد شکنی و پیمان شکنی کرده ام  … اما خدا … خدا … به دستان عباس قسم می خورم دوستت دارم … خدا در همان موقع گناه هم دوستت داشتم … همان موقع هم به رحمت تو امید داشتم … خدا دوستت دارم  لیکن خطایی رخ داده … خدا اما  دوستت دارم می دانم یه ذره است  می دانم حب دنیا هم دارم می دانم گناه هم قاطی آن است می دان حب نفس هم دارم .. می دان جمع نمی شود  اما خدا ، خدا  قسم می خورم دوستت دارم  خدایا دوست دارم … تو هم بیا امشب به من بگو خیلی دوستم داری خدایا بیا امشب به من بگو پشت و پناهمی خدایا  .. خدایا ما غصه می خوریم ما داستان موسی را شنیده ایم … خدایا تو با موسی حرف زدی .. خدایا نمی شود با ما هم سخن بگویی ؟ خدایا ما غصه می خوریم … خدایا تو اینگونه نگاه به عیسی کردی … اینگونه از اول جداش کردی لا اله الا الله  خدایا تو بعضی ها را از اول   برای خودت جدا کردی بیا امشب یه جوری به ما بگو  … بیا به ما بفهمان خدایا خودت که میدانی من یه مقدار کودنم  به این زودی ها نمی توانم بفهمم اما خدایا یه جوری به من هم برسان که من هم بفهمم خدایا اگر تو پشت من باشی من آرامم و الا آرام نیستم خدیا می شود شش دنگ قلب من به نام تو باشد ؟  خدایا می شود من تو را بخواهم ؟ می شود من همش  تو را بخوام ؟ می شود من کلا عاشقت شوم .. خدا خدا اجازه بده …  بگذار اینگونه شوم … خدا بگو به من امشب که اجازه دادی خدایا تو همه ی زندگی مرا می توانی اداره کنی . خدایا تو  زورت می رسد پشتیبانی کنی .. خدایا بیا بگو بگو جوابم بده … پشتیبانم می شوی ؟ خدایا به دستان بریده ی عباس امشب ما را دست خالی نگذار … خدایا مخلصتم .. بیا جوابم بده خدایا چاکرتم بیا جوابم بده … خدایا من امشب خودت رو می خوام … خدا من امشب چیکار کنم ؟ تو فقط آرامم می کنی … هیچ کس نمی تونه من رو آرومم کنه .. خدایا می خوای بگذاری بگذره سالها سالها   … خدایا به چه حساب کردی  ؟ خدا من نه روی عبادتم حساب می کنم نه روی آدم شدنم نه روی انسانیتم توی روضه هایم هم که همش منیت است و الا که من زودتر آرام شده بودم خدایا من هیچی ندارم من امشب اومدم بگم هیچی ندارم دستام رو ببین ایکاش هیچی نداشتم با بی آبرویی بلند شدم  اومدم  به من ولی گفتن یه خدای کریمی هست . پیغمبر ما رو فرستاده در خونت خدایا امشب آرامم کن …

رفیق می دانی وقتی خدا آرامت کند چه اتفاقی می افتد ؟ یهو احساس می کنی برای علی بهتر می توانی اشک بریزی  … همچین که خدا پشت و پناهت شد احساس می کنی برای زهرا بهتر می توانی گریه کنی .. پیش خودت می گی خدایا کدوم نامردی جلوی چشمان غیرت الله سیلی زد به عصمت الله .. خدایا کدوم نامردی زهرای تو را زیر دست و پا انداخت ؟ خدایا کدوم نامردی جلوی روی حسن مادرش را کتک زد ؟ خدای کدوم نامردی دل زینب را شکست ؟ خدایا کدوم نامردی دستهای علی را بست ؟ خدایا کدوم نامردی به گوش مادر ما سیلی زد … خدایا  … خدایا …. تو اگر آرامم کنی یه جور دیگه می سوزم … یه جور دیگه آتیش می گیرم

یعنی خدا گناهان مرا می بخشد ؟ به قرآن اگر نمی خواست ببخشد من الان مشغول نوشتن این متن نبودم و  تو الان مشغول خواندن آن . هزار سایت دیگر بود که من و تو می توانستیم الان آنجا باشیم .. خدایا حالا که ما را اینجا کشانده ای تا نگویی دوستم داری از اینجا بیرون نمی روم . خدایا تا تو پشتم نشی تا دلم آرام نشه نمی رم

بخدا دارم می میرم بابا خدایا می خوای آبروی من بره ؟ من خودم آبروم رو می برم … مگه نگفتی نمی بخشم گناهی را تا به آن اقرار نکنی … خدایا اقرار می کنم … خدایا من بدبخت تر از همه ام … من گناه کار تر از همه ام خدا من بیچاره تر از همه ام … خدا … خدا … خدا … خدا بیا امشب آرومم کن خدا من امشب تا برا حسین گریه نکنم  نمی تونم آروم بشم خدایا من نامردم ولی به اندازه ی حر نامرد نکردم … اون نامرد جلو زن و بچه ی حسین رو گرفت راه رو به اونها بست .. آب رو به اونها بست . دل رقیه رو شکست .. ولی خدایا وقتی حر شد وقتی برگشت حسین اون رو تو آغوشش گرفت … آخ … خدااااااااااا حسین چجور آرومش کرد ؟ علی اکبر رو فرستاد گفت برو زیر بغلهای عموت حر رو بگیر .. زیر بغل حر رو گرفت آوورد جلو خیمه ی حسین ، تا چشمای حر به چشمای عباس خورد … حر افتاد زمین .. دیگه نمی تونست بلند شه .. می دونی چرا ؟چون صدای العطش بچه رو از تو خیمه می شنید … صدای رقیه حر رو بیچاره کرده بود … آخ  علی اکبر و عباس زیر بغلهای حر رو گرفتن آخ .. آووردنش جلوی حسین .. سرش رو بالا نمی گرفت .. خدایا منم امشب می خوام سرم رو بالا نگیرم …. خدایا مگر من امام زمان  ندارم …  خدایا مگه من بی کسم … خدایا مگه من بی سرپرستم … مگه من یتیمم … مگه من مولا  ندارم … مگه من غریبم … خدایا من امشب به خیمه ی مهدی پناه آوردم … خدایا من امشب می خوام چادر خاکی مادر رو تو دستم بگیرم … خدایا بوی مهدی میده این چادر … خدایا می خوام این چادر رو بو کنم … خدایا تشنه ام … تشنه    تشنه     تشنه …  مادر کجایی ؟ مادر … مادر

بعد از نوشتن این متن طولانی به خدا داغون داغونم … خیلی داغون .. رفقا  فعلا هیچی نمی تون دیگه بنویسم … فقط باید برم پیش شهدای گمنام تا آروم بشم …  همه چیز مثل هر هفته  دعا رو هم یکی از رفقا تو نجف می خونه و یه بزرکواری دیگه هم تو مناطق کردستان / بیایید ..  به محض اینکه اومدم میام اینجا … منتظرتونم

قطع شدن سایت هم مشکل خاصی نسیت یه قطع شدن طبیعی سرور هست . فعلا که حل شده … ایشا الله همینجور بمونه

_______________________________________________

مراسم این هفته ی روضه مجازی

قرائت دعای توسل  توسط پلاک شهادت در نجف اشرف . همچنین یکی از بزرگواران در مناطق جنگی غرب

تلاوت آیات مشخص شده توسط دوستان
روضه آنلاین ساعت ۲۳ امشب ، مکان : نظرات همین پست
پذیرایی معنوی :

هدیه ی ثواب زیارت عاشورا
هدیه ی ثواب زیارت جامعه ی کبیره
نکته مهمـــ
همانند هفته ی قبل  جهت اطلاع از میزان تلاوت و همچنین درخواست تلاوت بیشتر به  اولین پست  وبلاگ فرص الخیر مراجعه فرمایید .
پخش زنده ازحرم  عشق (کربلا)

پخش زنده از حرم دلبرای عـــباس

(دعای توسلِ سه شنبه ها صبح در حرم یاس رو از دست ندید !)   از دست خودم رفت هیییی

عشق در یک قدمیست !

شهریور ۲۹ام, ۱۳۸۹ دسته ره‌بر حکیم انقلاب | ۵۶ دیدگاه »

به نام خدای زهرا

۸۶روز تا عاشورا

خدا نگیرد از ما لبخند خامنه ای را

هر ثانیه که می گذرد ، دلمان بیشتر برایش تنگ می شود . بی قرار نگاهش شده ایم و گرفتار صدایش .قلب  نیست این که درون سینه ماست ، یک تکه از بهشت خداست که ودیعه نهاده شده  درون دل . و مگر نه این است که شرافت هر مکانی به مکین آن است و عالم گواهی می دهد که درون سینه ی ما لبریز از عشق به خامنه ای ست . ما کشته ی عشقیم و محبت کفن ماست ، و راز ماندگاری این نظام  همین بازار داغ محبتی است که بین رهبر  و ملت در داد و ستد است . ما  ملت  نیک می دانیم که خدا چه گوهر گران بهایی و چه سینه ی پر از سکینه ای به با ارزانی داشته ، سیاسیون اگر خوابشان برده ، خیالی نیست ، ما ملت هوشیاریم . ما بیداریم  و متوجه هستیم  که باید قدردان ولی نعمت خود باشیم  . ما دلمان به خامنه ای خوش است و خامنه ای دلش به ما ملت . در روستای “آبید سره ” هنوز خطوط  تلفن همراه برقرار نشده اما ،  همراه هر روستایی  یک دل است که  هر گاه اراده کند از دورافتاده ترین سرزمین  اتصال برقرا می کند به بیت رهبری . “وایرلس”  ! ملت دلش ” دائم الکانکت” است با دل آقا  ،  و چه پر سرعت هستند این خطوط عاشقی . بیبیسی هر خزعبلاتی که  می خواهد  بگوید ، خیالی نیست  چون که  من بی بی سکینه  را می شناسم  که تمام داراییش را یکجا تقدیم به پاکستان کرد و از علت که جویا شدم گفت : صدقه باشد برای خامنه ای !
سیاسیون خیالتان تخت ، پیوند ملت و رهبری گرم گرم است . شما مشغول  باشید  به سر و کول همدیگر  . کار دیگری که ندارید ؟ تمام هم و غم برخی از شما شده تیتر یک شدن ! اگر راست می گوید وعاشقان  خدمت هستید نه  تشنگان قدرت بسم الله تیتر یک باشید در خبرگزاری  دلملت نیوز !
اساسا شما سیاسیون کاری به کار حفاظت از انقلاب نداشته باشید  هم بهتر است .  حافظت از انقلاب با ما ملت . شما رسالتتان خدمت است . ما ملت گوش به امر مولا ایستاده ایم در دفاع از انقلاب ، شما کاری به این کارها نداشته باشید. شما فقط مشغول خدمت باشید و کارهای حفاظتی را بسپارید به ما . آخر بدبختی شما بلد هم نیستید حفاظت کنید . گفت : ما را به خیر تو امید نیست . شر مرسان / شما در این یک قلم با عرض پوزش هیچ کاره اید اینگونه کارها رسالت ما ملت است که خوب از پس آن برمی آییم . ما جان خود   را کف دست گرفته ایم  که  ما کشته ی عشقیم و محبت کفن ماست ،  پرورده ی رنجیم شهادت هدف ماست !
ما ملت خستگی را خسته کرده ایم تمام کوچه پس کوچه های خیابان ” انقلاب ” گواهی می دهد به این امر . ما دلمان به رهبری ماه خوش است و آقا هم منت نهاده بر سر ما و تقبل فرموده رهبری ما را . ما صد دل نداریم که ، فقط یک دل داریم و آنرا هم شش دانگ زده ایم به نام  عشق خامنه ای و زندگی چه زیباست وقتی که دل در تمنای یار باشد و دیده در گرو دیدار نگار . در این زمانه  دل ما بی قرار است و در دل شبهای انتظار رهسپار . از مادر  (س) که سراغ نگارش  را می گیریم  ، دست نوازشی به سر ما می کشد و آرام با ما می فرماید : پشتیبان علی باشید تا مهدی بیاید . عشق در یک قدمیست !
و خودش الگو بود در حفاظت از علی ؛  خون های لخته شده بر دیوار کوچه و دستان لرزان حسن   و چشمان به خون نشسته ی حسین و  چادر خاکی زینب  و صورت نیلی و صدای صوت سیلی گواهی می دهد به این امر !
کوه دلمان را غصه ی این غم پیر کرده امــــــا خدا نگیرد از ما لبخند خامنه ای را . تمام دلخوشی ما این سید علوی تبار است .


یا خامنه ای ،  ما در جستجوی امتداد نگاهت  از نفس افتاده ایم تو در کجای جغرافیای دل ما ایستاده ای که خانه ی دلمان  دائما ابریست و همیشه دلتنگ تو هستیم . در این ظلمت کده ی غیبت ، تو یا خامنه ای جهانی از عشق آفریده ای در جانمان . تو مرجانی ، تو در جانی تو مروارید غلطانی اگر قلبم  صدف باشد ، میان آن تو پنهانی .
یاس قشنگ لحظه های بی قراریم زلال لبخند بارانی  تو را طلب می کند و  اگر پروانه بودم می پریدم و همین الان حضورت می رسیدم ، چه کنم که  پروانه نیستم  و  پر ندارم  ، دلم اما  تنگ است و چاره ندارد  …
. فقط می خواهد  بگوید :  آسیدعلی  این دلِ شکسته ،  منتظر اشاره ای ست تا بمیرد برایت
یا عباس  کمکم می کنی  ؟

خدا مظلوم است !

شهریور ۲۸ام, ۱۳۸۹ دسته دلتنگی‌های سه‌ شنبه‌‌ای | ۲۸۳ دیدگاه »

به نام خدای زهراء

۲  دقیقه از ساعت۴  گذشته و من اینجا نشسته ام در این دل شب ، .  نمی دانم چرا دارم می نویسم اما نیک می دانم که این نوشته ها اگر به هیچ دردی نخورد  لااقل می تواند شلاقی باشد بر نفس سرکش  اینجانب !

تنهای تنها هستم ، و دارم فکر می کنم به تنهایی خدا !    و به این می اندیشم که چرا هیچکس به فکر خود خدا نیست ؟  البته دروغ نگفته باشم دو نفر دیگر هم اینجا هستند   . آری  من و خود و خودم .  می شویم سه نفر ! خدا به خیر بگذراند امشب را  و امیدوارم بین اینها دعوایی رخ ندهد .
خسته ام امــــا پلک هایم که روی هم می رود تازه اول دعواهاست . و من کشته مرده ی تماشای این نبرد خونین هستم ! خدایا یعنی چه می شود ؟ خودم پیروز این میدان می شوم یا دلم ؟
اصلا خدایا مگر من چه کاره ی اینجا هستم ؟ من فقط نظاره گرم و البته گاهی هم شنونده . دیشب بود یا نه … پری شب ، که شنیدم دلم می گفت خدایا ای مولای من ، هر گاه لباسی کثیف شود آنرا می شویند و هرگاه شئی بر خلاف آنچه وظیفه اش هست عمل کند و زشت گردد ، نهایتا  آنرا دور خواهند ریخت …
اما ای قرار دل چه کنم که نه راه شستشوی دل را بلدم و نه توان دور ریختن آنرا  . خدایا  خودت بیقرارم کردی پس خوت هم چاره ی دل من باش
همیشه می گویم که ای کاش ما هم زمان جنگ بودیم تا در آن روزگار خوش می توانستیم دل را به عشق یار صفا دهیم . اما بعد به ذهنم می رسد که زهی خیال باطل این فقط خودگول زدن است ! آخر مگر الان چه مانعی برای خودسازی وجود دارد ؟

ناگهان صدای خودم بلند می شود . من هستم . من . من . من / مانعی بزرگ تر از من می خواهی ؟! و دلم ناگهان به سوی من پناه آورد و پشت سرم قائم شد . آرام سرکی کشید و زیر لب در گوشم گفت : ببین این خودش است . خود خودش .
دستی بر سر دلم کشیدم و او را به کناری کشیدم و نشستم به صحبت کردن برایش … از هر دری سخنی گفتم … به او گفتم : ببین : خیلی ساده و راحت است ، هر گاه با خدا باشی همه چیز بر وفق مرادت می شود و هر گاه از خدا فاصله بگیری همان چیزهایی که تا پیش از این برایت آسایش و آرامش بودند تبدیل می شوند به بن بست ! و اینجاست که همه چیز در گرو اراده ی توست . آری فقط یه جو مردانگی می خواهد . داری ؟ دلم به علامت آری سری تکان داد ! به او گفتم پس شروع کن  :
قدم اول را بر روی  خود ،بگذار  و با قدم بعدی در آغوش خدا باش .

دلم امــــا حرفی زد که فهمیدم همه ی حرف هایم را خوب شنیده و بهتر از آن خوب فهمیده . می دانی چه گفت ؟ به تو می گویم  . دلم فریاد زد :

به عمل کار برآید ، به سخنرانی نیست …

صفحه 1 از 41234