وکیلانه مهر ۱۳۸۹ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای مهر, ۱۳۸۹

سنگر خوب و قشنگی داریم

مهر ۱۹ام, ۱۳۸۹ دسته سبك زندگي اميرعلي | ۹۵ دیدگاه »

به نام خدای زهراء

ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود  برنشسته ای دست نگه دارد !
اجازه بده امروز، به نمایندگی از نسل سوم  ، کمی هم من برایت فخر بفروشم . اجازه بده امروز کمی برایت از جنگ بگویم ، از دل تنگ .  اجازه بده از صدای توپ و تفنگ که نه ، بلکه از نعره ی حیدری قلم برایت بگویم .

زندگی زیباست اما شهادت زیباتر


تازه چشم  در جوانی باز کردیم که جنگ شروع شد
آنقدر سریع که حتی فرصت نکردیم دوره ی آموزشی برویم.
فقط راهی پادگان هیات شدیم و دوره های آموزشی  صبر و بصیرت آموختیم و یا علی گویان زدیم به خط نفاق.  آستین ها را بالا زدیم و در ظلمت کده ی مجازستان خاک های تیرگی را کنار زدیم  و در دل این خاک سیاه  ، سنگری از نور حفر کردیم .
سنگری از برای دل و به وسعت فکر .
ای شهید اینجا اما برخلاف سنگرهای شما  ، امن نیست . اینجا اساسا چیزی به نام خاکریز وجود ندارد . اینجا دشت است . باز باز  ، آزاد و رها .  اینجا هر تیری که بیاید بی برو برگرد بر دل دردمند رزمنده خواهد نشست و زخمیمان خواهد کرد. اینجا جنگ ما کمی متفاوت است  ، با اجازه اینجا هر روز جانباز می شویم . تیر خوردن  و دم برنیاوردن ،  عبور و مرور  شنی های تانک  از روی مغز سرمان ، به رگبار بسته شدن  و در مسیر مستقیم شلیک گلوله ی توپ قرار گرفتن همه و همه اینجا عادی شده است . البته اینجا فقط یک سیم خاردار نفس است که اگر از آن عبور کنیم مابقی قضایا حل است .
می دانم شاید کم کم دارم رشک تو را ای شهید برمی انگیزم  ، چرا که تو مرد نبردی و دلتنگ جنگ و اینجا میدان توست . اگر در جنگ شما گمنام شهید شدن یک آرزو بود اینجا اما هر کس شهید شود گمنام است نه  در زیر خاک بلکه در دل  افلاکیان هم گمنام باقی خواهد ماند !
اما تو در بهشت آسوده باش ای شهید که ما بسیجیان خط خامنه ای اینجا در وسط میدان زیر رگبار بی امان تیرها ، مردانه ایستاده ایم  و بین خودمان باشد بسی بسیار لذت می بریم از این نبرد !
لذت می بریم  وقتی که از میان گونی های صبر و بصیرت آرام قلم پر از فشنگ خود را که بر روی رگبار گذاشته  ایم  بیرون آورده و مستقیم هدف قرار می دهیم پیشانی نفاق را و هر چشمی که هیزی کند به مملکتمان را و هر دستی که برای تعدی بلند شود به ملتمان را و هر زبانی که یاوه بگوید به آرمان هایمان را .
ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود برنشسته ای در بهشت  آرام و آسوده باش که ما ایستاده ایم ، محکم و با اراده . اگر چه ما متولد دهه ی شصت هستیم اما همچنان پنجاه و هفتی عمل می کنیم .
به خط نفاق که بزنیم یا دندانهایشان خورد می کنیم و یا بینی شان را به زمین می سابیم . آری ما نسل سومی هستیم اما داریم کاری می کنیم کارستان . ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود برنشسته ای به دستان پرتوان ما اطمینان کن . شک نداشته باش که تا آخرین قطره ی خونمان ایستاده ایم برای  کوری چشم دشمنان . کور کردن چشم فتنه ی هشتاد و هشت تنها یک ذره از قدرت ما بود . ما خود را برای بالاتر از اینها آماده کرده ایم . نبرد ما نه با یک شیخ بیسواد و یک مهندس متوهم که بلکه با صهیونیسم بین المللی است …ذکر تعجیل فرج رمز نجات بشر است / ما برآنیم که این ذکر جهانی بشود .

برخی ها خیال می کنند ما اعتیاد به نت پیدا کرده ایم . هه ، زهی  خیال باطل .  جریان  اما از این قرار است که ما وابسته ی  نبردیم و سایبر را یافته ایم  جایی برای نبرد . آری یک جنگ تمام عیار . نبرد اراده ها . باورمان این است که این جنگ ما را عاشق خود کرده است و جبهه  ما را لایق خود کرده است . کمی دست از پا خطا کنیم اخراج خواهیم شد از این نبرد مقدس!  پس هر گاه پازوکی دل  از خاک فکه برکند ما هم دل از سرزمین نبردمان ،  سایبرستان خواهیم کند .
کسی چه میداند شاید سالها بعد راهیان نور آمدند به جنوب مجازستان برای بازدید از مناطق جنگی !

آری ای شهید ، قسم به دلم که اینجا  را مقدس خواهیم کرد و خاک سرد اینجا را می کنیم شعبه ای  از خاک فکه . آری  دیر نیست زمانی که صبحگاه اینجا را سرشار از بوی خوش یاس کنیم و پر کنیم آوازه ی عباس را در اینجا . باورمان این است که  عشق در یک قدمیست و ای شهید ما برآنیم تا قدمگاهی بسازیم برای یار در سرزمین  مجازی دلدگان  نگار!
اینجا بر در و دیوار سنگرمان همچون در و دیوار دلمان عکس روی یار را ، این ماه دلآرام را ، این میثم تمار را ، این عباس نگه دار را ، این دلبر و دلدار را ، ای زاده ی زهراء را ، ای نقش رخ یار را ، این عشق علمدار را ، این بوی خوش یاس را ، این پیرو عباس را ، این نایب روح الله را نصب کرده ایم و تمام بود و نبود ما فدای  یک لبخند زیبای خامنه ای است و تمنای بی امان  دلمان دیدار روی ماه سید علی است . جانشین امامان است این مقتدایمان  و مگر کسی هست که شک داشته باشد  به حضور خود  یار در این سنگر های دلدادگان نگار
آری مهدی در این سنگر ها می آید … شک نکن
!


_____________________________________________________

۱– این دو روزی که دسترسی به سنگر نداشتم برام سخت گذشت . ابتدا فکر می کردم چون هشت ماه هست که عادت کردم به هر روز نوشتن این احساس رو می کنم اما از اونجایی که  همزمان شده بود این دو روز  با چاپ اولین مطلبم در یک هفته نامه پرتیراژ فهمیدم که قصه چیز دیگری است … آری خلوص و صفای بچه های حزب الله  و لذت در کنار آنها بودن را هیچ کجای  دیگر نمی توان یافت …. الهی لذتم مدام کن …

۲- بعد از نماز ظهر یکی از رفقای قدیمی  از طرف دانشگاه تماس  گرفت که اگر پایه ای ردیف کنم برای عید امسال اردوی جهادی رو .
در عرض چند ثانیه سفر کردم به دو سال قبل و خاطره ی خوش آخرین اردوی جهادی . با بچه های مسجد بودیم و بدون هماهنگی با هیچ جایی رفته بودیم . اساسا شش هفت  سالی  می شد که به اسم گذراندن تعطیلات عید ،  رفقایی که هر کدوم یه جایی تحصیل می کردند  دور هم  توی مسجد  جمع می شدیم و برنامه ریزی سه چهار روزه می کردیم ،  دنگی حساب می کردیم مخارج رو و می زدیم به دل کوه .  هم تفریح و درکنار هم بودن و خوشگذرانی بود و هم کمک رسانی به صاحبان اصلی انقلاب . بدون اغراق خوشترین لحظات رو تجربه می کردم … چندتایی عکس بیشتر برام یادگار نمونده ….

از سرسبزی روستای آبیدسره در ۸۰ کیلومتری شمال دزفول  ( اینــــجا )

یا عصرها که   فوتبال بازی کردن با فوتبالیست های حرفه ای روستا به راه بود. جدای از شوخی حسابی وارد بودن و به دل ما موند یک بار پیروز شدن !   ( ایـــنجا )

و همچنین   گعده ی های شبانه با برو بچه های روستایی و اینکه هر شب راجع به یه موضوعی براشون حرف می زدیم و خدا شاهد هست که چقدر لذت می برد آدم از بی تکلف بودن این بندگان . آتیش روشن کردن با من بود و سیب زمینی آوردن برای گذاشتن تو آتیش با برو بچه های روستا . یک ساعتی حرف می زدیم اول ده دوازده  نفر  بیشتر نبودن اما بعد از یه ربع می دیدی که پدر بزرگ ومادربزرگ ها هم پیداشون می شد و با کمال تواضع می نشستند پای صحبت یه نفر که هم سن نوه ی اونهاست   ( اینـــجا و  اینــــجا ) .

البته اینها برنامه ی عصر و شب بود و صبح فقط خدمت رسانی و بهتره بگم خودسازی. شاید در این روزگار بهترین روش خودسازی همین اردوهای جهادی باشه . یعنی انسان به یه جایی سفرکنه که حتی موبایلش هم آنتن نده و خودش باشه و خودش …
القصه ، همه ی اینها رو گفتم که بگم اگر دوباره قسمت بشه قطعا اینبار شور و شوق بیشتری دارم ! چرا ؟
خوب معلوم هست … چون گزارشگر اختصاصی حزب الله هم خواهم بود و عکاسی و وقایع این سفر که کم هم نخواهد بود روبه راه هست … ایول الله

آخر هفته ی حزب اللهی ها

مهر ۱۵ام, ۱۳۸۹ دسته دسته‌بندی نشده | ۲۰۱ دیدگاه »

به نام خدای زهرا

۶۹روز تا عاشورا

دختر شهید

اگر می خواهی بفهمی چرا جمعه های شیعیان همه بوی نرگسی های ناز مهدوی گرفته و ندبه های آه در آدینه ها فضا را تلطیف می کند باید سری به پنجشنبه ها بزنی . آری دیرزمانی است که غروب اولین روز از  آخر هفته ی این ملت بوی یاس احساسی یاوران عباس را گرفته !
آخر هفته برای ملت های دیگر مترادف است با عشق و حال ، عشق و حالِ مردمان این سرزمین اما در گلزار شهداست ! هر شهید پرچمی است برای عزت ایران و ایرانی های قدرشناس می روند تا سری به آلاله هایشان بزنند چرا که نیک  می دانند ز خون هر شهیدی لاله ای رست  و  خیر از عمرش او نخواهد دید ، هر آنکس روی لاله پا گذارد ! و هر شهید ستاره ای است که به راحتی می شود با آن راه را پیدا کرد .
اینجا ایران است کوفه که نیست . کربلا هم نیست  اینجا هرگز شهیدی بی غسل و  بی کفن نماند نه سه روز حتی بلکه یک لحظه . اینجا ایران است با مردمانی از جنس آه  که پناه برده اند به زیر چادر خاکی . و رسمشان با شامیان فرق دارد و کسی سر بابا  به بچه شهید هدیه نمی دهد اینحا بچه شهید یعنی تاج سر . افتخار هر حزب اللهی اینجا داشتن یک دوست است که یادگار شهیدی باشد . اینجا ایران است و حرف راست را از بچه می شنوند از بچه ی شهید !
اگر در فریبستان این دنیا همه در به در به دنبال خانه هستند ، حزب اللهی ها اینجا اما تمام هدفشان رسیدن به یک متر زمین در این فضا ست ! هر که در این بزم مقرب تر باشد زودتر صاحب خانه خواهد شد در گلزار ….

کوتاه کنم این نوشته را و سری بزنیم به شهید آباد دزفول و روح را پرواز دهیم به بالای ساحل رودخانه ی دز که اینجا دز هم خروشش را و زیبایی اش را و صداقتش را و پاکی اش را و نجابتش را وصلابتش را و زلال بودنش را و لطافتش را و  آرامشش را همه و همه مدیون ۲۶۰۰ لاله ی آرمیده در شهید آباد است. اینجا پایتخت مقاومت ایران است . شهر موشک ها . بلد السواریخ . موشک ۱۲ متری در کوچه ی ۹ متری را فقط اینجا می توان دید .
اینجا عادی است مادر ۴ شهید بودن ! بسم الله  همراه شو


دیدنی های شهید آباد :
* حضرت امام (ره) فرمودند

” شهید سعید است و شهادت سعادت . تصاویر مزار شهید “سعید سعادت” را  ببینید” :

مشاهده مشاهده / مشاهده/ مشاهده

* این نوشته ی مزار رو بخونید  » مشاهده علت این مزارنوشت شهید درولی » مشاهده

* تجلی تبری در وصیت نامه ی قابل تامل شهید افتخاری زاده »»» مشاهده

* تاریخ  قابل تامل  ولادت ، شهادت و مراسمات شهید آخشی »»» مشاهده مشاهدهمشاهده

* شهیده صدف ساز که خود مادر شهید هم هست »»» مشاهده

* شهیده ی ۱۰ ساله  “فروزان موجودی “»»» مشاهده

*تندیس شهدای جاوید الاثر »»» مشاهده / مشاهده / مشاهده

* هرگاه تابلویی به این عبارت را بالای مزاری  دیدی بدان که آن شهید مظلومانه   توسط موشک های بعثی ها پودر شده است »»» مشاهده

* تصویری از مزار شهید مظلوم  ” حسین نوروزی” »»» مشاهده / مشاهده

* استخاره ی جالب شهید هبت الله قاضی پسر امام جمعه ی وقت »»» مشاهده

* مزار ( دایی بنده) ، سردار رشید اسلام ،  حاچ عبدالحمید بادروج  ، جانشن لشکر ۷ ولیعصر که ، جمعه ی سیاه در عربستان به دست سعودی ها  در هنگام دفاع از شیعیان عباس وار به شهادت رسید  »» مشاهده / مشاهده

* تعدادی از تابلو نوشت های بالای مزار شهدا  که حاوی وصیت نامه آنهاست  :

مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده

* گفتم که در پایتخت مقاومت ایران مادر چندین شهید بودن عادی است !!! تصاویر زیر از مزار مطهر برادران شهید فقط در یک قطعه از گلزار است ، دقت در تصاویر شدیدا توصیه می شود !

مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده /مشاهده / مشاهده / مشاهده / مشاهده

فقط یک مادر می تواند بفهمد که داغ از دست دادن  یک فرزند چه می کند با دل مادری ! چه برسد به دو یا سه و یا چهار فرزند که هیچکدام به ۳۰ سالگی هم نرسیده اند ! و چه زیباست که همین مادران شهدا در کنار مزار فرزندانشان دعای توسل می خوانند به نیت سلامتی حضرت آقا و استحکام بیشتر این نظام مقدس .
حال که اینهمه را دیدیم  ، تاکید شدید دارم که کلیپ زیر را دانلود کنید  . شاید حجمش مقداری بالا باشد اما از دستش ندهید متفاوت است با آن چیزی که فکرش را بکنی /.
لطفا بعد از دیدن این کلیپ  خشم مقدس خود را کنترل بفرمایید  !!!

لینک دانلود با حجم حدود ۴ مگ:

http://www.islamupload.ir/images/5zyz586ve5sbtiy26n.3gp

لعن و نفرین تکاتک این مادران داغ دیده  نثارِ انسان  نمای کثیف الفکر و خبیثی به نام کروبی (لعنه الله علیه )!

____________________________________________

قال عبدالله ، آچار فرانسه ی  سایت حزب الله  ، اندر احوالات اختلالات مکرر سرور سایت : تو را سرور چه مشکل با آینده است / مگر کوری صفای نت آینده است / الا سرور که حال ما گرفتی/خدا داند چرا جلبک نگرفتی/ الا سرور که دائم گیر میدی / به هر تکبیر صد بار جون میدی / بباشد آخرین اخطارم اینک/ که من بهر نبرد آماده ام اینک
پیروزی از آن حزب الله است.بلرزند خانه های سستتان از شبیخون حزب الله.

همرزم

مهر ۱۴ام, ۱۳۸۹ دسته دسته‌بندی نشده | ۷ دیدگاه »

به نام خدای زهراء

نقل از وبلاگ بصیر شدن :

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

ــ بابا بزرگ عزیز، خداحافظ. از پیش ما رفتی، ولی سلام منو به باباعلی برسون.

فکر می کنم این جمله، زبان حال امشب دوست عزیزمون باشه.

بعد از ظهر امروز، خواهر خوب و عزیز و مهربونم سرکار خانم م.طاهری بهم اس ام اس داد که:«بابابزرگم حالش خوب نیست، براش دعا کن.» خیلی دلم گرفت و ناراحت شدم. امّا وقتی چند دقیقه پیش اس ام اس داد که:«بابا جونم فوت کرد»، انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن روم! پاهام سست شد و در جا نشستم. خیلی شوکّه شدم و… زبونم بند اومد. خانم طاهری برام خیلی عزیزه. برای همه مون خیلی عزیزه. مخصوصاً که ایشون یادگار و نور چشم باباعلی هستند و مطمئنّاً پدرشون به داشتن همچین دختری افتخار می کنند. پس ناراحتی این خواهر گرامی، ناراحتی همۀ ماست.

خواهرم، خانم طاهری عزیزم، زبانم قاصره و نمی دونم با چه کلمه ای می تونم از ناراحتی و غمت کم کنم و تسلّی بخش قلب غصّه دارت باشم. فقط می تونم بگم از طرف همۀ همسنگرانت به تو خواهر دوست داشتنی و مهربان و خانوادۀ بزرگوارت تسلیت می گم و دعا می کنم خداوند متعال بهتون صبر بده و پدر بزرگ عزیز و گرامی شما رو با پدر بزرگوارتون محشور کنه ان شاءالله.

برای شادی روح پدربزرگ بزرگوار سرکار خانم طاهری فاتحه ای بخوانیم:

الّلهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم.

اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ. الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ. مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ. إیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ. اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ. صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّینَ.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ. قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ. اللَّهُ الصَّمَدُ. لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ. وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ.

________________________________________

# علی  طاهری عزیز ، گفتی  همرزم تو هستم …. چجوری عزادار بابای همرزمم نباشم ،  هوای بابا رو داشته باش …

# سرور سایت ،  مورد هجوم وحشیانه ی مدعیان آزادی بیان قرار گرفته . پیگیری ها نشون میده از آلمان هست . البته زرشک ! متن جدید تا دقایقی دیگه قرار داده میشه و متن بعدی هم فردا انشاالله …

این دل تنگم غصه ها دارد

مهر ۱۳ام, ۱۳۸۹ دسته دسته‌بندی نشده | ۱۳۷ دیدگاه »

به نام خدای زهراء

۷۱روز تا عاشورا

# به یاری خدا هر هفته سه شنبه ها متنی قرار داده میشود با اسم روضه نوشتــ که بنای مجلسی مبارک می شود به نام روضه مجازی حتما شرکت کنید .

امّ حمیده به ابوبصیر گفت: ابوبصیر! نبودى و لحظه آخر امام را ندیدى؛ جریان عجیبى رخ داد. امام در یک حالى فرو رفت که تقریباً حال غشوه‏اى بود. بعد چشمهایش را باز کرد و فرمود: تمام خویشان نزدیک مرا بگویید بیایند بالاى سر من حاضر شوند. وقتى همه جمع شدند، امام در همان حالات که لحظات آخر عمرش را طى مى‏کرد یکمرتبه چشمش را باز کرد،و همین یک جمله را گفت: انَّ شَفاعَتَنا لا تَنالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلوهِ
هرگز شفاعت ما به مردمى که نماز را سبک بشمارند نخواهد رسید. این را گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
امام نفرمود که شفاعت ما به مردمى که نماز نمى‏خوانند نمى‏رسد؛ آن که تکلیفش خیلى روشن است، بلکه فرمود به کسانى که نماز را سبک مى‏شمارند. یعنى وقت و فرصت دارد، مى‏تواند نماز خوبى با آرامش بخواند ولى نمى‏خواند. نماز ظهر و عصر را تا نزدیک غروب نمى‏خواند، نزدیک غروب که شد یک وضوى سریعى مى‏گیرد و بعد با عجله یک نمازى مى‏خواند و فوراً مهرش را مى‏گذارد آن طرف؛ نمازى که نه مقدمه دارد نه مؤخره، نه آرامش دارد و نه حضور قلب. این، خفیف شمردن نماز است‏.

(کتاب آزادی معنوی از شهید مطهری)

________________________________________________

امان از دل »»»»
دیروز بنا به دلیلی تا نزدیک اذان ظهر در فکه ماندگار شدم .
هنگام اذان دقیقا در نقطه ی صفر مرزی  روبروی پاسگاه زید بودم ، اخرین پایگاه مرزی ایران در آن منطقه یعنی به نوعی خط مقدم ایران .  پاسگاهی که وضعیت سُقولجیشی بسیار حساسی در جنگ داشت . بارها و بارها بین ایران و عراق دست به دست می شد و قصه های زیادی دارد .به سرم زد اینهمه تعریف شنیده ام از آن ، حال هم که هنگام اذان است بروم و نماز را در آنجا بخوانم.
پاسگاه های مرزی دژ هستند ،  یعنی ساختمان آنها  حالتی شبیه به قلعه دارد . در زدم و از شانس خوب حاج جعفر هم آنجا بود. سرهنگ کنه کار ارتش . تحصیلکردی فرنگ ، جانباز جنگ، عارف به تمام معنا،  تمام عمرش را حتی بعد از جنگ هم در فکه گذرانده .مسولیت مهمی دارد و به ناچار هر ماه فقط  یکبار به خانه می رود  !
به اتفاق به نمازخانه رفتیم . پاسگاه  مربوط به نیروی انتظامی بود اما نمازخانه اش عجیب انسان را یاد حسینه ی حاج همت در دوکوهه می انداخت .  بعد از نماز گوشه ای نشستم حاج جعفر هم کناردستم ، تکیه داد به دیوار . او مشغول تلاوت قرآن شد و من هم هندزفری موبایل را در گوشم گذاشتم و دعای عرفه با صدای حاج مهدی منصوری را گوش می کردم . گوشی حاج جعفر زنگ خورد . گوشش را جنگ ناقص کرده بود و مجبور بود از روی آیفون حرف بزند . شماره را که دید برق شادی در چشمانش دیده میشد . با آرنج به من زد و گفت : امیرعلی ایول الله  منزل ….
دکمه ی سبز را زد و روضه شروع شد !!!!!
دختر سه چهار ساله اش بود :

– سلام بابایی .
.سلام به روی ماهت نازنینم .
– بابایی کجایی ؟
. سرکارم بابا .
و اینجا بود که نازنین با گریه : بابایی دیروز با بچه ها تو کوچه بالابلندی  بازی  می کردیم یهو افتادم … بابایی تمام تنم زخمی شده … بابایی …. بابایی  وقتی اومدی خونه نشونت میدم  زخم هام رو …. کمرم هم  کبود شده … بابایی … بابایی اینجا آسفالتش زبر هست … کف دستهام زخمی شده … بابایی … بابایی تازه نمی دونی … اون النگو خوشکله هم که برام خریده بودی شکست …
خیلی خودم رو کنترل کردم اما اگر ادامه پیدا می کرد بی شک دق می کردم  . شانس  آووردم که برای آنتن دهی بهتر حاجی مجبور شد بره توی حیاط پاسگاه  …
همزمان دعای عرفه ی حاج مهدی  هم توی گوشم به بد جایی رسیده بود …

[audio:http://fars.tv/uploads/audio/X0hLv2T4YCoMyBYh40JS.mp3]

(اگر پلیر بالا  را نمی بینی جهت دریافت اینجا را کلیک کن)

رقیه چی کار می کنی با دل من ؟

بیچاره شده بودم  . برای اولین بار جلوی جمع افتادم به های های گریه کردن همه نگاه می کردن اما دیگه  ابدا نمی تونستم خودم رو نگه دارم …
قربان دل سه ساله ای که شکست … قربان پاهایی که زخمی خار شد … قربان موهایی که سفید شد … قربان قدی که خم شد … قربان چادر کوچولویی که خاکی شد … قربان صورتی  که نیلی شد … قربان دستی که کبود شد … قربان گوشی که خونی شد … قربان درد دلهایی که جماعتی رو آتیش زد … این توصیف زهراست یا رقیه ؟؟؟؟؟؟؟
ببین چه بلایی بر سر دل  بیچاره ی  من اومد با این گفتگوی تلفنی و با این کربلا .. کربلا گفتن های حاج مهدی  و از همه بیشتر وقتی توی ذهنم مرور می کردم که از اینجا  اگر بخوام برم کربلا بسیار  نزدیک تر هست تا اینکه بخوام برگردم خونه … فقط یک ساعت و چهل و پنج دقیقه … آخخخخخ  رقیه بچاره کردی امیرعلی رو

حرفهای حاج مهدی رو دانلود کن بیشتر متوجه خواهی شد

کربلا … کربلا … کربلا .. کربلا .. این دل تنگم عقده ها دارد … گوی یا میل کربلا دارد ..کربلا.. کربلا … کربلا .. کربلا ..  ای خدا ما را کربلایی کن …   بعد از آن با ما هر چه خواهی کن …

صفحه 3 از 612345...قبلی »