وکیلانه فروردین ۱۳۹۰ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای فروردین, ۱۳۹۰

اردوی جهادی امسال، با سالهای قبل خیلی فرق داشت

فروردین ۱۰ام, ۱۳۹۰ دسته ره‌بر حکیم انقلاب, سبك زندگي اميرعلي, طلبه نوشتنی ها | ۵۶ دیدگاه »


#دیگر نمی‌روم!“. این همان حرفی است که همیشه، وسط خستگی‌های ناشی از کار، در اردوهای جهادی با خودم زمزمه می‌کنم! ولی سال بعد با شوق بیشتری می‌روم؛ و امروز این چهاردهمین باری بود که جهادی شدم، هر چند مختصر و کوتاه بود اما به هر حال جهاد بود. ما همانگونه که وبلاگ‌نویس حکومتی داریم، عمله و بنای حکومتی هم داریم! توفیق کمی نیست  اینکه تو با این‌همه دَک و پُز ، بشوی عمله‌ی ملتی که امامشان سید‌علی‌ است. من به این نوع عملگی افتخار می‌کنم.
هر چند بیل و کلنگ زدن، برای همچون منی که روزگارم یا پشت دفتر و دَستک دادگاه می‌گذرد و یا روی صندلی  حوزه و دانشگاه و یا نهایتا پشت این لب‌تاب کار بسیار شاقی است. همین الان تمام استخوان‌های بدنم به شدت درد می‌کند و احساس می‌کنم یک چوب خشک شده‌ام و دنبال واژه‌ای می‌گردم که بتوانم حال‌ الانم را تعریف کنم. اما مگر من با نهایتا ۱۲-۱۳ ساعت کارگری چه چیزی را می‌توانم بسازم، الا خودم را ؟
و این است که ما جهادی‌ها  نه برای مستضعفین است که به اردو می‌رویم بلکه برای رفع استضعاف نفسی خودمان است و چه چیز مهم‌تر از خود‌سازی. “و ما خلقت‌الجن و الانس الا لیعبدون”.

# شکر خدا هنوز آنقدر‌ها با کلاس نشده‌ام که برای رفتن به اردوی جهادی نیاز باشد مسافت زیادی را طی کنم! کافی است ۱۹۰ کیلومتر به سمت شرق حرکت کنم. آنگاه به جایی خواهم رسید که آخر دنیاست: “روستای آبید‌سره”.

تصورش را بکن! روستایی با حدود ۷۵۰ نفر جمعیت که متمول‌ترین آنها کپر‌نشین است و الا مابقی چادر‌نشین چادرهایی که آرم هلال  احمر جمهوری اسلامی ایران را دارند. هر چه هم ساختمان کاهگلی دارند برای حیواناتشان است که تنها منبع درآمدشان می‌باشد. آنها آب آشامیدنی ندارند چه رسد به حمام گرم! برق ندارند، چه رسد به دیش و تهاجم فرهنگی! مرکبشان هم تنها یک قاطر است که نه‌گاز سوز است و نه بنزین، و تنها علف می‌خورد بدون دغدغه‌ی اتمام سهمیه!
باورتان می‌شود؟
پارسال که رفته بودیم همین روستا، به پسرک کچل روستایی که دمپایی پاره هم پایش بود آجیل تعارف کردم، به وضوح می‌شد دید که نمی‌داند پسته و تخمه را باید چگونه بخورد‍ !

# امسال اما همه چیز فرق داشت. یعنی خیلی فرق داشت ها ! نه که آن خرابی‌ها نباشد، آن ناآبادی‌ها بود اما به تن همان پسرک کچل لباس نو هم بود. آثاری از شرم به روی صورت پدرش نبود. مادربزرگش چارقد خیلی زیبایی سرش کرده بود که تابلو بود نو است. پدر بزرگش هم کت زیبایی پوشیده بود. تازه از همه مهم‌تر خواهرش این بار پابرهنه نبود. کفش به پا داشت! کلا ساده بگویم برعکس هر سال، امسال  روستا بوی عید می‌داد.
من و رضا و سجاد که هرسه وبلاگ‌نویس هستیم و از برکت وبلاگ‌نویس بودن، حواسمان بیشتر به این حواشی است، حسابی تعجب کرده بودیم و اوج این تعجب آنجا بود که همان پسر کچله :) بدو بدو آمد پرید بغل ما و به ما آجیل تعارف کرد. تازه این آقا کوچولو دیگر یاد هم  گرفته بود که چگونه پسته (!) بخورد.
ما را می‌گویی؟ هنوز در بهت و حیرت بودیم که ناگهان صدای پیرمرد روستا بلند شد که : خدا رحمت کند پدر و مادر احمدی‌نژاد را با این یارا
نه‌هایش …..

Justice

فروردین ۹ام, ۱۳۹۰ دسته Daile | بدون دیدگاه »

Justice is what we teach you.
Justice means that I as a white man is superior that you as a black.
Justice means that I as a superpower in the world can do any harm to you as a third world citizen.
Justice means that I as a well off can look down at you depauperates as animals.
This is justice of the world.

( Azarakhsh)

میدان لوءلوء بیت الاحزان زنان بحرینی

فروردین ۹ام, ۱۳۹۰ دسته دلتنگی‌های سه‌ شنبه‌‌ای, فاطمیه نوشت | ۱۲۹ دیدگاه »

به نام خدایی که از قاتلین زهراء انتقام خواهد گرفت!

الان دقیقا هفت ماه است که هر سه‌شنبه اینجا مجلس روضه برقرار است. اولین بار نمی‌دانم چه کسی این نام را نهاد اما  می‌دانم خوش نامی بود “حسینیه‌”برای این سایت. و هنوزم که هنوز است با کمال افتخار “آینده از آن حزب الله” اولین و تنها حسینه‌ی سایبر است. اگر کسی حسینیه‌ی دیگری سراغ دارد لطفا  آدرسش را برایم کامنت بزند. اما در این هفت ماه هر کاری کردیم یک ایرادی به آن گرفتند. علت این ایراد‌ها ؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که بیت‌الحزان مادرم زهرا هم ماجراهایی داشته …… اینجا کلیک کن
و اساسا شیعه با بیت الاحزان و خرابی ماجراها دارد. میدان لوءلوء بحرین محلی بود که زنان و دختران و خواهران و مادران شهدا ، آنرا تبدیل کرده بودند به پایگاهی علیه نفاق و آیا جز این بود علت تخریبش ؟
این هفته‌های اخیر هم که با کنایه و  می‌نی‌مال‌ی روضه خواندم، گیر دادند که یعنی چه؟ باشد، قبول؛ ‌بعد از این می‌ایستم پشت درب  سوخته‌ی خانه‌ی مادرم زهرا و فقط  روایت می‌خوانم! به این که نمی‌توانید گیر بدهید. می‌توانید؟
و حالا هم در این روزهایی که شاید برای برخی عید باشد اما برای من فقط هشت روز مانده به فاطمیه است، این شما و این هم اولین روایت ….

بعد از واقعه‌ی کوچه، “عمر” لعنه الله علیه به معاویه نامه‌ای می‌نویسد و شرح ماجرا را می‌دهد که در این منابع آورده شده:
بحار الانوار، ج۳۰، ص۲۹۳، (چاپ جدید)؛ ج۸، ص۲۳۰، (چاپ قدیم) و ریاحین‌الشریعه، ج۱، ص ۲۶۷ :

«… وقتی درب خانه را آتش زدم (آن گاه داخل خانه شدم) ولی فاطمه درب خانه را حجاب خود قرار داد و مانع از دخول من و اصحابم شد. با تازیانه آن چنان بر بازوی او زدم که مانند دملج (بازوبند) اثر آن بر بازوی او ماند؛ آن گاه صدای ناله او بلند شد؛ چنان که نزدیک بود به حال او رقت کنم و دلم نرم شود؛ ولی به یاد کشته‏‌های بدر واُحد که به دست علی کشته شده بودند … افتادم، آتش غضبم افروخته ‏تر شد و چنان لگدی بر درب زدم که از صدمه آن جنین او (به نام محسن) سقط شد.
” فَعِنْدَ ذلک صَرَخَتْ فاطِمَهُ صَرْخهً… فَقالَتْ یا اَبَتاهُ یا رَسُولَ الله‏ِ هکَذا کانَ یُفْعَلَبِحَبیبَتِکَ وَ اِبْنَتِکَ… ؛
در این هنگام، فاطمه چنان ناله زد، پس فریاد زد: ای پدر بزرگوار! ای رسول خدا! این چنین با عزیز دلت و دخترت رفتار کردند.
” سپس فریاد کشید: فضه به فریادم برس که فرزندم را کشتند.
سپس به دیوار تکیه داد و من او را به کنار زده، داخل خانه شدم. فاطمه در آن حال می‏خواست مانع
(بردن علی) شود، من از روی روسری چنان سیلی به صورت او زدم که گوشواره از گوشش به زمین افتاد …..

voice of Islam

فروردین ۸ام, ۱۳۹۰ دسته Daile | بدون دیدگاه »

Two of executors of Anvar Sadat, the perfidious president of Egypt, are released.
This is the voice of Islam, gaiting in the world. Let’s welcome it.

( Azarakhsh)

صفحه 5 از 7« بعدی...34567