وکیلانه مرداد ۱۳۹۰ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای مرداد, ۱۳۹۰

استفتائی تازه از ره‌بر حکیم انقلاب برای بلاگرها + یک نکته

مرداد ۲۰ام, ۱۳۹۰ دسته زیربنایی, سایبر نوشت, طلبه نوشتنی ها | ۹۸ دیدگاه »

.

وبلاگ زیاد می‌خوانم، خیلی زیاد. اما اصلاً‌ عادت به کامنت گذاشتن ندارم. در عین حال چند وقتی است بر خودم لازم دیدم که هر وقت، هر کجا، چیزی دیدم که خلاف شرع و اخلاق بود، بنا بر وظیفه دینی با یک کلیک، خصوصی  یادآوری کنم که لطفاً اخلاق فراموش نشود!

در ۲ مورد مصرانه، پیگیر تذکر هم می‌شوم. اول، جایی که تهمتی به کسی زده شده باشد، دوم، جایی که به اسم مقابله با بدحجابی، تصاویر بدحجابی منتشر شده باشد. در خصوص مورد دوم، یک‌بار همین‌جا هم نوشتم که : روشنگری یا اشاعه فحشا و تجاوز به حریم شخصی ؟!

مکرر هم در گودر، نوت شر کردم. اما متاسفانه با جماعتی طرف هستیم که یا نمی‌فهمند یا خود را به نفهمی زده اند. کار زشت آنها در انتشار چنین تصاویری نه تنها تجاوز به حریم خصوصی دیگران، اشاعه فحشا، به گناه انداختن سایرین و قبح زدایی از بدی‌هاست، که بلکه دهن کجی به اخلاقیات، انسانیت و شرافت هم هست و از همه مهمتر موجب تنگ شدن فضا برای کسانی است که به واقع درد دین دارند.

دلم می‌خواست از نیت خیر این دوستان و غیرت دینی‌شان هم بگویم، اما اصرار و پافشاری آنها بر یک کار زشت و آوردن عذر بدتر از گناه برای این اعمال، منصرفم کرد. چون بالاخره همانگونه که باید در مقابل بی حجابی و فساد غیرت داشت، باید در مقابل “بی منطقی” و “سطحی نگری” و “دین را ساده انگاری” و “خراب کردن اسم دین” هم غیرت داشت.

القصه،زیاده طول ندهم. بعد از همه‌ی اینها تصمیم گرفتم حالا که از زبان ما قبول نمی‌کنند، همین مطلب را از ره‌بر حکیم انقلاب سوال کنم. با هم سوال من و پاسخ (فتوای) معظم له را مطالعه می‌کنیم :

سوال:
با سلام و عرض ادب
اخیراً برخی دلسوزان، جهت مقابله با بدحجابی، تصاویر بدحجابی در اماکن عمومی را در اینترنت قرار می‌دهند و در توجیه این کار بیان می‌کنند که می‌خواهند از این طریق تذکر به مسولین داده شود تا فکری کنند.
با توجه به عدم رعایت حدود اسلامی در این تصاویر و مفسده دار بودن آنها، تهیه و انتشار چنین تصاویری چه حکمی دارد.

پاسخ :
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته
تذکر لازم است و معقول به مسئولین براى انجام وظایف‌شان مطلوب و شایسته است؛ لکن در فرض سؤال پخش تصاویر مفسده‌انگیز که نوعى اشاعه‌ى فحشا است آن هم در سطح عموم جامعه، خود نوعى امر منکر و خلاف شرع است و این‌گونه امور باید از طریق مراجع ذى‌ربط پى‌گیرى شود.

موفق و مؤید باشید

برای بهتر دیدن، روی تصویر کلیک کنید. این از این!

دیروز هم ره‌بر دانای انقلاب در پاسخ به درخواست یکی از دانشجویان درباره طرح دیدگاه‌های انتخاباتی فرمودند: “وقت طرح و بیان مسائل انتخاباتی هنوز نرسیده ! و انشاءالله در آینده بیان خواهد شد.”

و نیز :
“بر مبنای منطق اسلام، قطعاً نمی توان به صرف اتهام، اصطلاحاً دست به افشاگری زد.” ایشان خاطرنشان کردند: “حتی در مواردی که جرم اثبات شده است بجز مواردی که نفسِ افشاگری، دارای مصلحت و فایده است، اسلام اجازه افشاگری نمی دهد چرا که با این کار خانواده و وابستگان مجرم، بدون هیچ تقصیری، دچار آسیب می‌شوند.”

حالا هی برو مثل کلاس اولی‌ها بنویس “قالیباف” برای ست کردن لباس‌ش با پرده‌ی اتاق‌ش مشاور گرفته، یا “لاریجانی” به فلانی پول داده که براش در فلان جا خونه بخره!

سیلی محکمی که اروپا “از همین حسینیه” خورد !

مرداد ۱۸ام, ۱۳۹۰ دسته ره‌بر حکیم انقلاب, سیاست خارجی | ۱۲۴ دیدگاه »

 

پنج‌شنبه ۲۶ شهریور ماه ۱۳۷۱، حادثه‌ای در یک رستوران یونانی اما پاتوق ایرانی‌ها به نام میکونوس در منطقه «ویلمرسدورف» برلین رخ می‌دهد. ساعت حدود ۵۰ و۲۲ دقیقه ناگهان سه فرد مسلح وارد رستوران می‌شوند. یکی نزدیک در ورودی و دومی در قسمت جلویی رستوران می‌ایستند و نفر سوم نیز مسلسل به دست وارد قسمت پشتی رستوران که ۶ ایرانی در آنجا دور یک میز نشسته بودند رفته و همه آنها را به رگبار می‌بندد. از جمع افراد حاضر در رستوران ۴ نفر در جا کشته می‌شوند ویک نفر نیز به شدت زخمی می‌شود و چهار نفر دیگر نیز جان سالم به درمی برند.

صادق شرفکندی” دبیر کل حزب دمکرات کردستان ایران، “همایون اردلان” نماینده حزب دمکرات کردستان ایران در آلمان،‌ “فلاح عبدلی” نماینده حزب دمکرات کردستان ایران در اروپا، “نوری دهکردی” کارمند صلیب سرخ، کشته شدگان این حادثه هستند.

یکسال بعد از این واقعه، دادگاهی در آلمان به ریاست “فریچوف کوبش” پیگیر این ماجرا می‌شود و ۵ سال بعد، در ۲۱ فرودین ۷۶ طی حکمی که مدرک اصلی آن شهادت شخصی به نام “ابوالحسن بنی صدر” (!) است “کاظم دارابی” از اتباع ایرانی و “عباس رحیل” تبعه لبنانی به حبس ابد و “یوسف امین” و “محمد اتریس” هر دو از اتباع لبنان به ترتیب به ۱۱ و ۵ سال زندان محکوم می‌شوند و مهم تر از اینها در ادامه‌ی رای در حکمی طنز گونه و با شهادت اپوزسیون خارج نشین (!)، مسولین طراز اول جمهوری اسلامی متهم به صدور دستور قتل مخالفان بی خطر (!) خود می‌شوند.

و این یعنی شروع یک بحران تمام عیار در روابط ایران و اروپا
در مرحله‌ی اول دکتر ولایتی (وزیر امور خارجه وقت ایران) سفیر آلمان را فرامی‌خواند و مراتب اعتراض خود را بیان می‌کند، متعاقب آن آلمان سفیر خود را از ایران خارج می‌کند و ۴ دیپلمات ایرانی را از آلمان اخراج می‌کند. متقابلاً ایران هم سفیر خود را از آلمان فرا می‌خواند. و اینجاست که تمام کشورهای اروپایی در اقدامی بی سابقه و البته شتاب زده، جهت تحت فشار قرار دادن ایران، تمام سفرای خود را از ایران خارج می‌کنند و متقابلاً ایران هم، و این اوج شکل گیری بحرانی بی نظیر است که می‌تواند حتی به فروپاشی یک کشور هم منجر شود!

در اکثر قریب به اتفاق نوشته های لاتین، قضیه این دادگاه تا اینجای کار ذکر شده و هیچ اشاره‌ایی به ادامه‌ی جریان و نحوه خاتمه یافتن آن نشده، خوب. شاید هم حق دارند!
اما، این جریان چگونه خاتمه یافت ؟!

یک ماه از صدور رای گذشته و اردیبهشت ۷۶ فرا رسیده. غرب و صهیونیسم حساب تمام کارها را کشیده اند، همه‌ی سفرای کشورهای اروپایی خارج از ایران مشغول استراحت هستند، یک بحران تمام عیار و فلج کننده! چشم‌ها به “حسینه‌ی امام خمینی” واقع در انتهای خیابان فلسطین در تهران است. معلمان به دیدار ره‌بر انقلاب رفته اند و البته اروپا منتظر است تا عقب نشینی طبیعی و ناگزیرانه بلند‌پایه ترین مقام ایران را بشنود.

ره‌بر حکیم انقلاب شروع به سخنرانی می‌کنند :

«همین آقایان اروپایی‌ها؛ همین‌هایى که دیروز در لوکزامبورگ نشستند و ریشهای‌شان را همقد کردند و با هم حرف زدند و حکمت(!) صادر نمودند، ده‌ها کشور دنیا را استعمار کرده‌اند. اگر استعمار و تضییع حقوق ملت‌ها گناه است، این گناه فقط بر گردن همین دولت‌هایى است که نمایندگانشان دیروز نشستند و راجع به ایران حرف زدند که حقوق بشر را رعایت کند!»

بعد هم از پرکشته ترین دو جنگ جهانی که همین‌ها با هم به وجود آوردند سخن گفت، و از کارخانه‌های سلاح شیمیایی در عراق که همین اروپایی‌ها ساخته بودند. پشت تریبونی که همه منتظر عقب نشینی ایران بودند، یکی یکی جنایات اروپا را برشمرد، از بسنی گرفته تا قانا، و دست آخر هم آب پاکی را رو دستشان ریخت :‌

« در مرحله‌ى اوّل، سفیر آلمان را فعلاً تا مدّتى نباید راه بدهند که به ایران بیاید. بقیه هم که مى‌خواهند به عنوان یک حرکت به اصطلاح آشتى‌ جویانه برگردند، مانعى ندارد. خودشان رفته‌اند، خودشان هم برمى‌گردند. دیدند که رفتن‌شان هیچ اهمیتى ندارد. اینها مى‌خواهند برگردند، مانعى ندارد؛ اما در رفتن سفراى ایران به کشورهاى آنها، هیچ عجله‌اى نباید بشود. باید سرِ صبر و فرصت ببینند چه چیزى مصلحت است؛ هر چه که عزّت اسلامى اقتضا مى‌کند، همان‌طور که همیشه گفته‌ایم، همان‌گونه عمل کنند».

بی سر و صدا، یکی یکی سفرای اروپا دست از پا دراز‌تر با خواهش به ایران بازمی‌گردند! و آخر از همه هم، سفیر بخت برگشته‌ی آلمان.

و چه زیبا دیروز ره‌بر حکیم ایران، طعم خوش عزت را دوباره یادآورمان کرد، که یادمان باشد عزت و سرافرازی در گرو ایستادگی است نه کرنش :

در دوره‌ای دیگر، رابطه با یک دولت اروپایی به ظاهر خوب بود و آن دولت از ایران تجلیل می‌کرد اما همان دولت اروپایی، در جریان داستان رستوران میکونوس، تشکیل دادگاه داد و کشورهای اروپایی سفرای خود را از تهران فراخواندند و به خیال خود خواستند سیلی سختی بزنند اما از همین حسینیه پاسخ خود را با سیلی سخت‌تری دریافت کردند.

تنها کسانی که می‌توانند جمهوری اسلامی را شکست دهند

مرداد ۱۵ام, ۱۳۹۰ دسته درون گفتمانی, زیربنایی | ۱۲۲ دیدگاه »


ساده لوحان ِ رفاه طلب خیال می‌کنند با طرح تفکیک جنسیتی، مشکلات دانشگاه حل می‌شود.
ساده لوحان رفاه طلب خیال می‌کنند با فیلترینگ، شبهات جوانان از بین می‌رود.
ساده لوحان رفاه طلب خیال می‌کنند با گشت ارشاد، مشکل حجاب حل می‌شود.

ساده لوحان رفاه طلب خیال می‌کنند با آوردن جوانان پشت به دوربین در بیست و سی، مشکل ناهجاری‌های اجتماعی حل می‌شود.
ساده لوحان رفاه طلب به احمدی نژاد اعتراض می‌کنند که چرا جلوی اخراج اساتید سکولار را می‌گیری.
ساده لوحان رفاه طلب خیال می‌کنند پاسخ دادن به سوالات در خصوص وقایع تلخ ۸۸، کالبد شکافی یک جنازه است.

ساده لوحان رفاه طلب تمام تلاششان این است که برچسب ضد دین و ضد انقلاب به کسی بزنند و خیال می‌کنند فتح الفتوح کرده‌اند.
ساده لوحان رفاه طلب یا نمی‌خواهند یا نمی‌توانند که عمقی و اساسی کار کنند، می‌خواهند راحت باشند و سراغ‌ آسان‌ترین راه می‌روند، ولی نمی‌فهمند با پاک کردن هیچ معادله دو مجهولی از روی تخته سیاه، آن معادله حل شده تلقی نمی‌شود.
نمی‌فهمند پاک کردن صورت مساله مقطعی است و این صورت مساله‌های پاک شده، هر چند سال یک‌بار بر سرشان خراب می‌شود و آنگاه، تنها دست خداست که نگه‌دار است.

ساده لوحان رفاه طلب دانشکده‌های علوم انسانی را با دارالترجمه اشتباه گرفته اند.
ساده لوحان رفاه طلب خیال می‌کنند بدون اصلاح علوم انسانی می‌شود اقتصاد درست و حسابی داشت.
ساده لوحان رفاه طلب نمی‌فهمند “آزادی بیان” یعنی اینکه فکر خودت را، دقیقاً آن چیزی که به آن معتقد هستی را بیان کنی، نه اینکه به اسم “آزادی بیان” در قالب انقلابیِ پیرو خط امام،  افکار سکولاریسمی را بیان کنی.

ساده لوحان رفاه طلب‌ انتظار دارند افکارشان بدون طرح در دانشگاه و محیط علمی و بحث در مورد آنها، از طریق روزنامه ها بیان شود.
ساده لوحان رفاه طلب “اجرای بدون تنازل قانون اساسی” از زبانشان نمی‌ افتد و خواستار “بازگشت به آرمان‌های امام راحل” هستند اما چپ و راست در مزمت “ولایت مطلقه فقیه” مطلب می‌نویسند.

آزادی بیان که هست ساده لوحان رفاه طلب اما “آزادی پس از بیان” را مخل امنیت ملی می‌دانند و نمی‌فهمند تجربه نشان داده هر وقت جامعه از یک نوع آزادی فکری (ولو از روی سوء نیت) برخوردار بوده این امر به ضرر اسلام تمام نشده، بلکه در نهایت به سود اسلام بوده است.
ساده لوحان رفاه طلب نمی‌فهمند اگر جلوی فکر را بخواهیم بگیرم در حقیقت اسلام و جمهوری اسلامی را شکست داده ایم.
ساده لوحان رفاه طلب نمی‌فهمند آنچه می‌تواند عیب و گناه باشد این است که اکثریت مسلمان ملت ایران، به اقلیت بی اعتقاد اجازه چون و چرا ندهند.

ساده لوحان رفاه طلب آنهایی هستند که من مجبورم به خاطر آنها و برای اینکه حکم به ارتدادم ندهند، این نوشته را مزین به ده دستور شهید مطهری کنم و بخصوص ذکر کنم که استاد در کتاب پیرامون انقلاب اسلامی‌ می‌نویسد :

من در همین دانشکده، چند سال پیش نامه ‏اى نوشتم به ‏شوراى دانشکده و در آن تذکر دادم، یگانه دانشکده ‏اى که‏ صلاحیت دارد یک کرسى را اختصاص بدهد به مارکسیسم همین‏ دانشکده الهیات است.
ولى نه اینکه مارکسیسم را یک استاد مسلمان تدریس کند، بلکه استادى که واقعا مارکسیسم را شناخته ‏باشد و به آن مومن باشد، و مخصوصا به خدا اعتقاد نداشته باشد. می‌باید به هر قیمتى شده از چنان فردى دعوت کرد تا در این دانشکده مسائل مارکسیسم را تدریس کند .بعد ما هم می آئیم و حرفهایمان ‏را میزنیم. منطق خودمان را میگوئیم. هیچ کس هم مجبور نیست‏ منطق ما را بپذیرد.
نباید اینگونه فکر کرد که چون اینجا دانشکده ‏الهیات است، نباید در آن مارکسیسم تدریس شود. خیر مارکسیسم ‏باید تدریس شود، آنهم توسط استادى که معتقد به مارکسیسم ‏است. فقط باید جلو دروغ و حقه‏ بازى را گرفت. یعنى دیگر یک ‏مارکسیست نباید تمسک به آیه قرآن بکند و بگوید فلان آیه قرآن‏ اشاره به فلان اصل مارکسیسم است.

دو خاطره از اولین سفر تبلیغی

مرداد ۱۴ام, ۱۳۹۰ دسته سبك زندگي اميرعلي, طلبه نوشتنی ها, لبخند امیرعلی‌‌ | ۳۶ دیدگاه »

 

خیلی سال پیش، وقتی برای اولین بار قرار شد ماه رمضان بروم سفر تبلیغی، چون معمم نبودم به ناچار به صورت زاپاس (!) و کمکی با یکی از دوستان همراه شدم. آن زمان هنوز “آبید سره” که قبلا در موردش نوشته‌ بودم را نمی‌شناختم به همین خاطر از همین جاده‌ایی که عکس‌ش را مشاهده می‌کنید همراه با دوست معمم به روستای “پا منار” در شمال خوزستان رفتیم. این سفرهای تبلیغی درست مثل اردوهای جهادی بیشتر از اینکه برای اهالی منطقه مفید باشد، برای خود شخص مفید است. یک جور تجربه شیرین و در عین حال سخت از خودسازی.

در این سفر کار اصلی را دوستم انجام می‌داد، من فقط گه گاهی احکام می‌گفتم و بیشتر ول می‌چرخیدم در پی کشف حقایق جهان :) و در راستای همین کشف حقایق جهان، ۲ خاطره برایم ماندگار شد :

۱) آن زمان تازه حقوق خوان شده بودم و سرم درد می‌کرد برای بحث‌های حقوقی. یک روز با پیرمردی تنها بودیم که پرسیدم وضع طلاق اینجا چجوریه؟ زیاده؟ کمه؟. چیزی شبیه به پیپ دستش بود و آنرا استعمال (؟) می‌کرد. یک دم اساسی گرفت و دود آنرا خفن‌گونه در هوا رها کرد و بادی به غبغ انداخت و با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت : طلاق؟
گفتم بله طلاق. با یک حس غرور آمیز جواب بسیار حکیمانه‌ایی داد که به نظرم هرگز از خاطرم پاک نشود. گفت: ما اینجا زن و مردمان، حداقل سه برابر پولی را که برای لباس‌های بیرون خرج می‌کنیم، خرج لباس‌های داخل خانه می‌کنیم! طلاق کجا بود…

۲) به فاصله حدود ۳۰۰ متر از روستا، یک خانه‌ایی تک و تنها ساخته شده بود. از همان اول برایم سوال بود که جریان آن خانه چیست! سراغ کدخدا رفتم. کدخدا توضیح که داد فهمیدم ظاهراً آن خانه، مربوط به یک پیرمرد است که به علت دزدی بزها، اهالی او را به ۳۰۰ متر آن طرف تر تبعید کرده اند و این درست همان سوژه‌ ایی بود که من به دنبالش می‌گشتم!
شب، جریان را برای دوستم تعریف کردم و گفتم چه نیتی دارم. صبح زود سراغ کدخدا رفتیم البته این بار با اوستام که مسلح به عمامه بود. چایی اول را نخورده بودیم که سیخونک‌های من به اوستام شروع شد که یعنی زود باش بگو می‌خواهیم چه کاری کنیم. مش سلطان حسین، کدخدا را می‌گویم، خیلی اصرار داشت که فایده ایی ندارد و خودتان را بی‌خودی اذیت نکنید و بعداً حتما پشیمان می‌شوید و این حرفها، اما من این حرف‌ها به کتم نمی‌رفت و هر جور که بود مجوز نهی از منکر این پیرمرد دزد را از کدخدا گرفتم. بعد از نماز ظهر، راهی آن خانه شدم.
حدود یک ربع، برای جناب دزد روضه خواندم که این کار زشت است، حرام است، عاقبت خوشی ندارد و این حرفها و در آخر گفتم که آن دنیا تو را می‌آورند و صاحب آن بزی را که می‌دزدی و تو باید به او نزد خدا جواب بدهی ها
بلافاصله گفت : مُنکر اِ بووم . (دزدیدن بز را انکار می‌کنم)
گفتم: نمی‌شود که، فیلم این بز دزدی تو را پخش می‌کنند.
دوباره گفت: مو کاری به این کارا نداروم، مُنکر اِ بُووم. (من کاری به این حرفها ندارم منکر دزدی  می‌شوم)
کلافه شدم و گفتم : خود بز را می‌آورند، می‌گوید این مرا دزدیده، آن وقت می‌خواهی چه کار کنی؟
سر ذوق آمد و با یک حالت طلبکارانه گفت : اِ رحمت اَمواتت، ریش بز اِگرُوم دهام دس صحابش، دگه چه اَ جونوم مَخن! ( ای خدا رحمت کند امواتت را ، ریش بز را می‌گیرم می‌دم به صاحبش، دیگه چی از جون من می‌خوان؟! ) :)

صفحه 2 از 41234