وکیلانه آذر ۱۳۹۰ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای آذر, ۱۳۹۰

بامداد یک‌شنبه، به امـریـــکا حملـه می‌کنیم !

آذر ۴ام, ۱۳۹۰ دسته ورزش, وقایع اتفاقیه | ۳۶ دیدگاه »

می‌گویند فوتبال با دیگر ورزش‌ها تفاوت دارد و زیباست چون هم بازیکنان از بازی کردن لذت می‌برند و هم تماشاچیان از تماشای بازی. به نظر شخصی من یک عنصر دیگر علاوه بر این دو باعث می‌شود که "والیبال" در یک حد جذابیتی‌ حتی بالاتر از فوتبال قرار بگیرد و آنهم عنصر سرعت است. سرعتی که بازی والیبال دارد هیجان و لذت خاصی به تماشاچی می‌دهد. لذتی آنقدر زیاد که این روزها حوالی ساعت ۵ صبح! خواب ناز پاییزی  را رها می‌کنیم و به تماشای یکه‌تازی والیبالیست‌های باغیرت ایرانی می‌نشینیم و چقدر خودمان را کنترل می‌کنیم که دادوفریاد نکنیم آن موقع صبح :)

برای من که این روزها  ماندگار شد و مطمئن هستم تا مدت‌ها با یادآوری آن، حسابی غرق در لذت می‌شوم. بخصوص اینکه هربار یادم می‌آید روزگاری نه چندان دور، وقتی در بازی‌های آسیایی مقابل تیمی مثل چین یا ژاپن بازی می‌کردیم، بعد از اینکه سه گیم را با نتایجی مثل ۶-۲۵ یا ۷-۲۵ می‌باختیم، گزارشگر می‌گفت درست است بازی را واگذار کردیم اما خیلی جای خوشحالی دارد که در مقابل این تیم‌ها توانسته‌ایم ۶ یا ۷ امتیاز بگیریم!!! 
اما حالا ایران فراتر از آسیا شده و  مردان دلاور ایرانی اول ژاپن، بعد صربستان، سپس لهستان، حالا هم آرژانتین را به زانو درآورده اند و شگفتی‌ساز شدند. و البته آرژانتینی‌ها در حالی مقابل مردان ایرانی زانو زدند که قطعاً با توجه به دو برد قبلی ایران، با آنالیز دقیق و آمادگی کامل وارد میدان شده بودند.

نقش اول این شگفتی‌سازی بدون شک کسی نیست جز "خولیو ولاسکو" مربی کاربلد تیم ملی که می‌داند چگونه شاگردانش را مدیریت کند و تماشای حرکات او در کنار زمین، در واکنش به خراب کردن یا خوب کار کردن بازیکنان‌ش دیدنی است. در مجموع هم  تیم ملی والیبال با پرهیز از حواشی، کار از پایه‌، همت، عدم یاس، تحت مدیریتی صحیح به این جا رسیده و می‌تواند این خصوصیات‌ش الگوی کاملی برای سایر رشته‌ها و بلکه برای هر مجموعه‌ایی باشد که می‌خواهد به موفقیت برسد.

حالا رقیب بعدی، ایالات متحده امریکاست! و چه دیدنی است بازی روز یکشنبه، وقتی دلاوران ایرانی به امریکا هم حمله می‌کنند. تا حالا تقریباً همه چیز شبیه به بعد از بازی فوتبال معروف ایران و استرالیا بوده و امیدوارم پیروزی تیم ملی والیبال مقابل امریکا این نوستالژی را کامل کند!.  هر چند تا همین‌جا هم ایران پدیده‌ی بی‌چون و چرای رقابت‌هاست و باخت یا برد مقابل امریکا، چیزی از ارزشها‌ی تیم کم نمی‌کند.

غواص ها بوی نعنا می دهند ! یا؛ اروند از تحریم ها قدرتمند‌تر بود

آذر ۲ام, ۱۳۹۰ دسته جنگ و جبهه | ۵۴ دیدگاه »
 
عرض ارادتی کوچک به بسیجیان، این عاشق‌ترین ایرانی‌ها
 
همه چیز رنگ و بویی از آب داشت: آب اروند، چولان‌های خیس و نیم سوخته‌ی کنار آب و اشک‌هایی که از چشم‌ها روان بود. نادر هم حتی داشت  از مشک عباسش می‌خواند و آب فرات و آن دست بریده.
همین وقت‌ها بود که "مجید پورحسینی" از کنار نخلی سوخته بلند شد، با پارچه سفیدی در دست، آمد پیش تک تک بچه‌ها و پارچه را نشان‌شان داد و کمی حرف زد و کمی کنارشان نشست، تا آمد رسید به من و پارچه را گرفت طرف من و گفت: بفرما، حاجی جان! حالا نوبت شماست.
گفتم: چیه این، مجید؟
گفت: سفره‌ی کرم اباعبدالله. بزن روشن شی! خرجش فقط یک قطره است.

پارچه را گرفتم و گذاشتم روی زانو و دیدیم متنی روی آن نوشته شده و زیرش اسم بچه‌هاست و بالاش نوشته شده شفاعت‌نامه و زیرش: یا فاطمه! اشفع لی فی الجنه.
متن محترمانه ایی بود… و زیرش امضاء و نه امضای عادی، جای انگشت و البته با خون. جای امضاهای خونین جلوی اسم‌های بالایی بود و حالا نوبت من بود و سکوت من داشت مجید را کلافه می‌کرد. سوزن را خیلی وقت پیش گرفته بود جلوی روی صورت من و من متوجه اش نشده بودم، تا وقتی که گفت: دستم افتاد بابا. عروس اگر بود الان بله را گفته بود.
سوزن را گرفتم و زدم به نوک یکی از انگشت‌هام و مهرش کردم کنار اسمم، با ذکری که زیر لب خواندم و اسمی که از بی‌بی بردم.
مجید گفت: مبارک باشد. انشالله که به پای هم پیر بشید.
و رفت سراغ نفر بعدی و با آن و با بعدی و با همه چانه زد و شوخی کرد و خندید و خنداند….

برای دیدن عکس واقعی این شفاعت‌نامه در اندازه‌ی بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید
.
این بخشی از کتاب "غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند" بود. حکایت ۷۲ غواص همدانی که در عملیات کربلای ۴ با اروند دست و پنجه نرم می‌کنند.
کتاب حجم کمی دارد مشتمل بر ۲۰ داستان جداگانه اما بسیار مرتبط. از یک سو ۲۰ داستان مستقل هستند و از سوی دیگر در کنار هم معنایی وسیع‌تر پیدا می‌کنند. از آن جمله کتاب‌هایی است که وقتی به دست می‌گیری یکسره تا آخرش می‌روی و اوج زیبایی هنگامی است که به آخر کتاب می‌رسی و با عکس‌های واقعی همه‌ی آن چیزهایی که خوانده ایی برایت تداعی می‌شود و انگار سال‌های سال با آدم‌های کتاب زندگی کرده ایی و اگر کتاب را دلی خوانده باشی و مثل من شانس با تو یار باشد که آنرا کنار اروند تمام کنی حتماً آخرش بوی نعنا را هم حس می‌کنی!

می‌دانم حس کنجکاوی‌تان برانگیخته شده که "چرا بوی نعنا؟" اما باور کنید فقط با خواندن تمام کتاب آنهم با دل، حسی به شما می‌دهد که حتی از کلیومتر‌ها آنطرف‌تر از اروند در غرب تهران، طبقه‌ی دوازدهم هم بوی نعنا را حس کنید و سخت است در این چند خط بخواهم توضیح بدهم چرا غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند.

دلم نمی‌خواهد بنویسم چرای‌ش را؛ اما راست‌ش می‌ترسم نفرینم کنید! که این چه وضعشه‌ بابا، دهنمون رو سرویس کردی، خوب بگو دیگه چرا بوی نعنا؟
می‌گویم اما گفته هم باشم که بیان من جامع نیست.
خودم اول فکر کردم چون در کنار  اکثر آبگیر‌ها و رودخانه‌های جنوب گیاه نعنا با عطر فراوان به صورت خودرو سبز می‌شود لابد اشاره به این نکته دارد. اما فهمیدم این ۷۲ غواص قبل از عملیات هر کدام کنار اروند، یک گوشه‌ایی نزدیک همین نعنا‌ها برای خود بساط خلوت و دعا و اشک و سجده برپا کرده بودند که باعث شده مناجات‌هایشان بوی نعنا بگیرد و در کتاب حکایت‌های زیادی از این خلوت‌کردن‌ها نقل شده و اشاره‌های پراکنده‌ایی به بوی این گیاه خوش بو.
از آن طرف اما در آبگیر‌های جنوب، هر وقت کسی را آب ببرد یا در آب کشته شود!، بدنش به کنار‌ه‌ها می‌آید در کنار همین نعنا‌ها! و بسیاری از اجساد شهدا آنقدر کنار این نعنا‌ها می‌مانند تا خودشان هم بوی نعنا می‌گیرند و وقتی پیدایشان می‌کنند، غواص‌ها بوی نعنا می‌دهند….

 
صفحه 3 از 3123