وکیلانه فروردین ۱۳۹۱ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای فروردین, ۱۳۹۱

در دام شیطنت حاکمان عرب منطقه نیفتیم

فروردین ۳۱ام, ۱۳۹۱ دسته احمدی‌نژادی نوشت, انقلاب اسلامی, انقلاب‌های خاورمیانه, سیاست خارجی, وقایع اتفاقیه | ۱۳ دیدگاه »

در حالی که "مد روز" له کردن دکتر احمدی‌نژاد به هرشکل و به هر بهانه‌ی ممکن است، اقدام کم‌نظیر آقای رئیس جمهور در خلال نودونهمین سفر استانی یعنی دیدار با مردم شهرستان ابوموسی، تحسین گروه‌ها و جریان‌های مختلف و بسیاری از ایرانی‌ها را در پی داشت(+). از سوی مقابل این اقدام که در دولت‌های قبلی معمولاً یک "تابو"(!) محسوب می‌شده؛ موجب واکنش کشورِ جوانِ امارات متحده‌ی عربی و برخی دیگر از حاکمان عرب منطقه شد.(+)

به دنبال واکنش این کشورها احساساتِ به حق و میهن‌دوستانه‌ی ایرانیان برانگیخته شد و پیشنهاد‌های مختلفی برای مواجه به این مُدعای نامعقولِ شیخ‌نشینان حاشیه‌ی خلیج ارائه شد. از احضار و اخراج سفیر گرفته تا کنایه‌های لفظی جالب و حتی تهدید‌های نظامی. تا اینجای کار تقریباً همه چیز طبیعی بود.
اما در ادامه به نظرم باید این ماجرا را وسیع‌تر از این تحلیل کرد و این قبیل شیطنت‌ها را قطعاتی از یک پازل بزرگ دید و مردم و مسولین با  نگاهی اینگونه، بسیار صبورانه‌تر و دقیق‌تر و به دور از احساسات به مواجه با آنها فکر کنند. مخصوصاً وقتی قرینه‌های مشخص‌تری برای دامن زدن به این نوع شیطنت‌ها پیدا می‌شود. مثل خبرِ دروغِ (+) اعدام چند ایرانی در عربستان.(+) یا درخواست مسولین ایالات متحده‌ی امریکا برای مذاکره بین ایران و امارات در خصوص جزائر سه‌گانه! (+)


چرا که در فرای این قبیل مسائل دست‌کم سه فایده برای حاکمان عرب منطقه می‌توان متصور بود:

۱) پس از مذاکرات رضایت‌بخش ایران با پنج‌بعلاوه‌یک که ظاهراً تا اینجای کار به هر دلیلی، هر دو طرف رضایت نسبی از آن دارند و نیز قرار مذاکرات بعدی در بغداد، تنها دو گروه این میان متضرر شدند. اول رژیم صهیونیستی که نارضایتی خود از مثبت بودن نتایج این مذاکرات را علنی بیان می‌کند. دوم حاکمان عرب منطقه که برای تشدید تنش میان ایران و غرب مدت‌هاست ناخن می‌سابند و حالا سرشان بی‌کلاه مانده. اکنون این قبیل قیل و قال‌ بر سر بدیهیات، در صورت توجه ایران به آن و بازی ایران در زمین‌شان و واکنش شدید یا هرچیزی که به این دعوای یک‌طرفه دامن بزند و باعث تنش بشود می‌تواند ایران را درگیر مسائل حاشیه‌ایی کرده و باعث بشود در مذاکرات بغداد ایران مجبور باشد دست پایین‌تر را بگیرد!

۲) در حالی که جمهوری اسلامی ایران بارها با اسناد تاریخی بسیار، حاکمیت بر این جزایر را اثبات کرده، و اکنون یدمالکیت بر این سرزمین‌ها را هم دارد هر نوع پذیرش مذاکره و یا حتی گفت‌و‌گو درباره پذیرش یا عدم پذیزش مذاکره بر سر حق سرزمینی مسلم‌ش در واقع یک گام عقب‌نشینی محسوب شده و به سود مدعیان این جزایر است! چرا که در دعاوی بین‌المللی بیشتر از اسناد و ادله‌، این پذیرشِ جهانی است که می‌تواند یک پرونده را دوباره مفتوح کند و اصرار امریکا برای مذاکره بر سر این قضیه در این چارچوب تعریف می‌شود و وقتی یک پرونده مفتوح شد باز بیشتر از اسناد و ادله مسائل سیاسی هستند که تعیین کننده می‌شوند. حالا ببینید چقدر ساده‌لوحی است که برخی سبز‌ها در داخل هم به اسم مثلاً دیپلماسی پیشنهاد می‌دهند بر سر این موضوع بنشینیم و با اعراب مذاکره کنیم! (+)

۳) مؤسسه آمریکایی "هریتیج" در مقاله‌ایی با عنوان "راهکارهای پس از سقوط تولید نفت سعودی" درباره‌ی وقوع انقلاب در عربستان و پیامد‌های اقتصادی آن برای امریکا هشدار می‌دهد وقوع چنین انقلابی به مراتب پرهزینه‌تر و خطرناک‌تر از بسته شده تنگه‌ی هرمز خواهد بود و امریکا باید با استفاده  از نفوذ و ابزار‌های خود برای کمک به هم پیمانان‌ عرب‌ش برای جلوگیری از وقوع بحران تلاش کند.(+)
واقعیت این است که حاکمان عرب منطقه از ملت‌های‌شان بسیار فاصله دارند و دیر یا زود سرنوشت کشورهای منطقه به دست ملت‌های مظلوم خواهد افتاد. اما پادشاهان این کشورها بسیار تمایل دارند تا از طریق دعوای قدیمی عرب و عجم احساسات ملت‌های خود را تحریک کرده و هر اعتراضی را همانند بحرین به جریان وابسته به ایران نسبت دهند تا حتی برای چند صباحی هم که شده جلوی دومینوی سقوط دیکتاتورها را بگیرند.

با توجه به مطالب گفته شده بهترین راه‌کار برای مواجه به این قبیل شیطنت‌ها تکی از جنس سفر آقای رئیس جمهور و بعد تغافل همراه با هوشیاری است و نیاز به هیچ حرکت دیگری نخواهد بود و البته از آن‌سو هم نباید با هر خبر مبهمی فشار بر وزارت امور خارجه آورده شود و هر چیزی فوراً دالِ بر بی‌تحرکی آن تلقی شود.

و البته نباید فراموش کنیم چنین دعواهایی میراثِ شوم سستی برخی پادشاهان خائن سرزمینمان و به طور خاص خاندان پهلوی است.

مطالب مرتبط :
ابتکار هسته‌ایی ایران و ۳ اتفاق مهم
•  ۳ دلیل کوتاه بر چرایی شدت بحران در بحرین
اتهام ایالات متحده به ایران مردم جهان را به خنده واداشت !

آخه مگه “مشهد رفتن” هم سفرنامه‌ نوشتن داره؟

فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۱ دسته اجتماعی, دلتنگی‌های سه‌ شنبه‌‌ای, سبك زندگي اميرعلي | ۵۸ دیدگاه »

خوب راست‌ش نه؛ ندارد. چون ما اغلب یک اخلاقی داریم به اسم عادت کردن. فرتی به یک چیزی عادت می کنیم و برایمان عادی می‌شود و با آن موضوع پسرخاله می‌شویم. مثلاً همین امام رضای خودمان. بغل گوشمان است دیگر. می‌رویم و زیارتی می‌کنیم و برمی‌گردیم. "از خودمونه، سفرنامه و این حرفا نداره که. سفرنامه مال امامای دورِ".

حتماً و قطعاً اگر من هم  از آخرین زیارتِ امامم چیزی نزدیک به ۱۱ سال نگذشته بود حالا می‌رفتم و برمی‌گشتم به ذهنم هم نمی‌رسید که مثل کربلا؛ مثل مکه، مشهد رفتن هم می‌شود موضوع یک پست وبلاگی بشود. باور کنید یازده‌سال مشهد نرفتن چیز کمی نیست و تا همین دیروز هم خودم کُلّی شاکی بودم از این موضوع اما این چند روزه که هرکس می‌دید می‌گفت: "ای بابا، مگه می‌خوای بری مکه که اینجوری می‌کنی؟!" و این زیارتی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم آنقدر چسبید که خدا را شکر کردم بابت این ۱۱ سال دوری، که چه بسا اگر هرسال و هرسال می‌آمدم دیگر برایم عادی شده بود و این اتفاق‌های قشنگ در دلم رخ نمی‌داد.

اگر بخواهم کُلّی سانسور کنم و عدل بزنم از توی هواپیما شروع کنم، باید اشاره کنم به اینکه تا "مهماندار" شروع کرد به حرف زدن و رسید به "بارالها سفر ما را…" یک‌هو این چند‌تا صندلی دور و بر ما جوری زدند زیر خنده که بیا و ببین. چرا؟ "مسیرانحرافی" عزت‌خانِ صداوسیما را دیده بودند لابد و حسابی برایشان فرهنگ سازی شده بود خندیدن به دعای صحیفه‌ی سجادیه.

یکساعتی تاخیر داشتیم و وقتی رسیدیم سوار تاکسی شدیم برای رفتن به محل اقامت. روبروی خیابان امام رضای ۲ که بعداً فهمیدم اسم دیگرش کربلاست.  توی راه وقتی راننده‌ که از لهجه‌اش معلوم بود مشهدی است پیچید توی یک خیابان و دست‌ش را گذاشت روی سینه‌اش فهمیدم حرم روبرویمان است. مثل توصیه‌ایی که برای دیدن اولین بارِ کعبه می‌کنند فوری نگاهم را پایین انداختم تا حرم را نبینم و سلام هم ندادم. بعد از ۱۱ سال نمی‌خواستم به این راحتی و سادگی سلام کنم.

رسیدیم و باروبندیل را که در اتاقِ خوشگل هتلی که تا حرم ۳ دقیقه هم فاصله نداشت گذاشتیم ذوق کردم برای اینکه به لطفِ وایمکس ایرانسل اینترت‌کی هم برقرار بود و خوب البته این آب‌باریکه به پای نتِ دومگی شاتل خودم که برای شارژ مجدد یکساله‌اش همین یک‌هفته قبل معادل نصف حقوقم یعنی ۱۷۳ چوب پیاده شده بودم نمی‌رسید ولی بهتر از "جی‌پی‌عاراس" بود و کار منِ معتاد را راه می‌انداخت. بالاخره شصخیت مهمی هستیم و دو روز نت نباشیم ممکن است خللی در کار کائنات به وجود بیایید.

غسل زیارتی کردم و با چشمانی که خیلی زیاد مراقب بودم به حرم نیفتند وارد خیابانِ منتهی به حرم شدیم. وقتی بوی خوش خیابان‌ها که نمی‌دانم ناشی از زغفران فروشی‌هاست یا چیز دیگری زیر دماغم خوردم و حسِ نوستالژیکم تحریک شد تازه باورم شد که آمده‌ام مشهد!! هنوز توی عالم هپورت بودم که رسیدیم جایی که نوشته بود "محل تحویل امانات" و استرسی عجیب تمام وجودم را فراگرفت. شاید حتی شوکه شده بودم. آخر آدمِ بی‌خیالی هستم و تا سرم به سنگ نخورد یک موضوع حالیم نمی‌شود. ولی انگار حالا کم کم داشت باورم می‌شد آمده‌ام زیارتِ ثامن الحجج.

امانتی که نداشتم فقط باهزار التماس تحویل‌دار قبول کرد عینک آفتابیم را که به اندازه چشمهایم دوست‌ش دارم و نمی‌خواستم برایش اتفاقی بیفتد را بپذیرد. روبرویم دربی بود با تابلوی "باب الرضا". هنوز هم سرم پایین بود و دو دل شدم. نمی‌دانم چه شده بود که پاهایم با من نمی‌آمد. دلم هم هوای پاهایم را داشت و با آنها همراهی می‌کرد که نرو علی، برگرد!! انگار دلم عادت کرده بود به دوری و حالا نمی‌خواست از دوری دل بکند و به وصال برسد. ولی "اشک" حرف آخر را زد و خیلی خیلی آرام قدم برداشتم و به دالانی کوتاه رسیدم. دست خودم نبود، همانجا ماندم. خیلی جدی دلم می‌خواست برگردم. نمی‌دانستم چه کنم. زشت هم بود جلوی آنهمه آدم مثل ندید بدیده‌ها اینجور گریه می‌کردم.

از تر‌ِس تابلو نشدن وارد شدم. یک صحن بزرگ با آفتابی که داشت غروب می‌کرد و وای…

خوب حق بدهید. خیلی وقت بود حرم نیامده بودم و نمی‌دانستم چه کار باید بکنم و مسیرها از کدام طرف است. خیلی خیلی یواش مثل کسی که انگار مجبورش کرده‌اند و خودش دلش نمی‌خواهد و انگار دارد وارد یک دنیای جدیدی می‌شود مسیر آن صحن تا تابلویی که نوشته شده بود "مسجد گوهرشاد" را پیمودم. باز یک دالان کوچک و باز هم تردید و باز هم اشک. وارد یک صحن دیگر شدم و تازه فهمیدم انگار دارم اشتباهی می‌روم و این ره که می‌روم به "مسجد گوهرشاد" است.
 سمت چپ یک مسیری بود که واردش شدم و خیال می‌کردم بلافاصله یکی از آن رواق‌های زردِ معروف را می‌بینم. اما خبری نبود. ورودی بود که حتماً به ضریح می‌رسید ولی من دلم از آن رواق‌های زرد می‌خواست. سمت چپ تابلوی "صحن جمهوری اسلامی" را دیدیم و آهسته واردش شدم.

بله، رواق زرد رنگی که باعث شد بی‌حرکت به آن خیره بشوم و اشک… همانجا بود. فرش پهن بود و باید "فخلع نعلیک" می‌شدم. کفشداری شماره ۱۶٫ کفشدارش چه با عشق کار می‌کرد. و حالا اما، تازه شروع دردسرم بود. خداییش حالا که برگشته‌ام هتل هم نمی‌دانم چرا اینجور شده بودم. تمام مسیر را نمی‌خواستم به راهم ادامه بدهم در حالی که باید هم می‌رفتم. وقعاً و از ته دلم می‌خواستم برگردم. می‌خواستم بروم با همان غم فراق خوش باشم. مرا چه به وصال؟ اما…

 از یک سالنی شروع به حرکت کردم که کفپوشش مرمر بود و انتهای آن به پنجره فولاد ختم می‌شد. به پنجره فولاد یا باب‌المراد که رسیدم سمت راست دوباره باید می‌پیچیدم. فکر می‌کردم چشمم به ضریح خواهد افتاد و تپش قلبم و اشکم هم بیشتر شد. اما اشتباه می‌کردم. کمی دیگر هم که رفتم دوباره باید می‌پیچیدم و باز فکر کردم چشمم باید به ضریح بیفتد اما دوباره اشتباه کردم. هر کدام از این پیچ‌ها باعث می‌شد قالب تهی کنم. باور کنید تمام فیلم زندگیم از جلوی ذهنم رد می‌شد. وای این خبطی را که کرده‌ام امام هم می‌داند دیگر. شاید اطرافیانِ امام می‌گوید اینو دیگه چرا راه دادی آقا؟ این همونه که اون روز… . این همونه که اون شب… این همونه که اونجا… . هرغلطی که توی عمرم کرده بودم می‌آمد جلوی چشمم.

تا اینکه آخرِ یکی از این پیچ‌ها، صدای صلوات‌ها و تابلویی که نوشته بود "به احترام بالاسر مبارک امام از این سمت مشرف نشوید" به من فهماند کجا هستم و دیگر دل توی دلم نبود.

حالا دیگر سرعتم را افزودم و فقط می‌خواستم زودتر برسم.  و وقتی رسیدم روبروی ضریح، فقط توان داشتم بیفتم زمین و ببوسم درگاه امامم را…
 همزمان با بوسه بنا به عادت یا هرچیز دیگری انگار هی این پیشانی هم می‌خواست لمس کند این زمین مطهر را؛ اما، هرگز. پیشانی و سجده‌گاه فقط و فقط برای خداست.

بلند که شدم مدتی محو تصویری که به خاطر اشک کدر می‌دیدمش بودم و تازه یادم آمد اذن دخول چرا نخواندی پسر؟

تلاشی برای رسیدن و گرفتن ضریح نکردم چون نه توانش را داشتم و نه خیلی مایل بود. شروع کردم به زیارتِ مخصوص خواندن و چه زود تمام شد. دو رکعت از همان نماز‌هایی که باید مهر را بگیری دستت تا اینور و آن ور پرت نشود هم خواندم.  

و حالا؛ لحظه‌ی انجام کاری بود که ۱۱ سال چشم انتظارش بودم. لذت بخش‌ترین بخش زیارت. کُلی منتظر ماندن تا زاویه‌ی مورد نظرم خالی بشود. نشستم روی زمین رو به ضریح، تکیه به دیوار. نه چیزی می‌خواندم نه اشک آنچنانی می‌ریختم و نه هیچ‌کار خاص دیگری. فقط، خیره به ضریح بودم و آهنگِ آرامش بخشِ همهمه‌ی مردم توی گوشم. نمی‌دانم یکساعت، دو ساعت یا حتی بیشتر توی همین حال و هوا حال می‌کردم…

خون مخالفانِ “گشت‌ارشاد” از خونِ مخالفانِ “قلاده‌های طلا” سرخ‌تر نیست!!

فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۱ دسته انقلاب اسلامی, درون گفتمانی, زیربنایی, سینما نوشتنی‌ها, طلبه نوشتنی ها | ۸۸ دیدگاه »

چند روز پیش داشتم با خودم فکر می‌کردم آستانه‌ی تحملِ برخی اشکالاتِ جمهوری اسلامی تا کجاست؟ یعنی منِ معتقد به این نظام یکسری ایراداتِ واضح آنرا تا کجا و تا کی قرار است تحمل کنم؟ تا کی قرار است در برابر این مشکلاتی که کوچک‌ترین روزنه‌‌ی اهتمامی برای حل آنها دیده نمی‌شود، دست زیرچانه فقط نگاه کنم؟

به طور مثال تا کی قرار است منِ معتقد به این نظام افتضاحاتِ وضعیت فیلترینگ را ببینم و نهایتاً در انتقاد به آن یک مطلبکی بنویسم؟
آیا امسال هم در اواخر بهار و اوائل تابستان باید نظاره‌گر حماقتی به اسم طرح گشت ارشاد (+) باشیم و فقط در برابر آن سری تکان بدهیم و نهایتاً بیاییم خانه پشت لپ‌تاب و باز هم یک مطلب تکراری در نقد آن بنویسیم؟ که چه بشود؟ تا حالا که نوشتیم و نوشتند چه اتفاقی افتاده؟

تا چه زمانی قرار است بنشینیم و ببینیم یه عده‌ "خود خدا پندار"؛ قانونِ حکومت اسلامی را به لجن بکشند و خودسرانه بروند آنقدر فشار بیاورند تا علی‌رغم قانون یک فیلم از روی پرده‌های سینما پایین کشیده شود؟ مگر وقتی که رفتند درب خانه‌ی آن بنده‌ی خدا را خطی خطی کردند کسی به آنها گفت خرتان به چند من است عزیزانم؟!

تا چه زمانی قرار است سایت‌های خبری هر جور دلشان می‌خواهد علیه‌ مخالفان جمهوری اسلامی علی‌الخصوص زنانِ مخالف مطلب بنویسند؟ (+)
به طور کلی تا کی قرار است هرکس صرفاً برای دفاع از جمهوری اسلامی آزاد باشد از هر روشی استفاده کند و کسی هم کاری به کارش نداشته باشد که خوب این دارد از جمهوری اسلامی دفاع می‌کند؟

واقعیت این است که من یک انسانم. یک مسلمانِ شیعه‌ی معتقد به نظام جمهوری اسلامی که علت‌های فراوانی برای افتخار به این اعتقاداتم دارم. همیشه هم سرم را بالا می‌گیرم که به این گزاره‌ها معتقدم و به هزارویک دلیل می‌توانم برحق بودن اعتقاداتم را که بر آنها می‌بالم را اثبات کنم اما ایراداتی که برخی از آنها را در بالا ذکر کردم باعث می‌شود بارها و بارها جلوی مخالفان اعتقاداتم تحقیر شوم!! بله به تمام معنای کلمه تحقیر می‌شوم که این است نظامی که از آن دفاع می‌کنی؟

نظامی که تهِ تهِ تلاشش برای احیاء فرهنگِ حجاب می‌شود یک عدد "ون" و چند نیروی نظامیِ مسلحِ بداخلاق؟

نظامی که در ۱۲ سال آموزش مستقیم؛ کوچک‌ترین داده‌ایی برای جذب به حجاب اسلامی به دختران نمی‌دهد و همین دختری را که اگر هم بخواهد محجبه باشد باید تمام شهر را زیر و رو کند تا شاید لباس مناسبی بیابد را با برخورد سلبیِ وحشتناک تا آخر عمر از حجاب زده می‌کند؟

نظامی که به راحتی و بدون کوچک‌ترین دغدغه‌ی پاسخ‌گویی می‌زند تمام تلاش سال‌های سالِ یک وبلاگ‌نویس را به باد فنا می‌دهد؟ مگر نه این همان نظام است که استاد مطهری به جوانانش هشدار جدی داد نکند خیال کنید راه دفاع از جمهوری اسلامی این است که هرکس مخالفتی کرد بگویید بگیر ببند؟ (+)

نظامی که هر کس در آن ریش داشت و ادعای دغدغه‌ی دینی‌ش شد می‌تواند هرغلطی که دلش خواست بکند؟ نظامی که مرجع قانونی‌ش اجازه‌ی اکران صادر می‌کند و یک‌هو یک عده "خود خدا پندار" تشخیص می‌دهند فیلم پورنوگرافی است و باید پایین بیاید؟ صدا و سیمایش هم در برنامه‌ی تخصصی‌ش تریبونِ زنده می‌دهد به نماینده‌ی یک عده خود خدا پندار که کوچک‌ترین وجاهت قانونی ندارند؟(+)

و… و… و…

و من؛ ذهنم آشفته می‌شود که آیا در همین نظام مثلاً ده تا جوانِ دانشجوی غیروابسته به جایی برایشان امکان دارد در مخالفت با مثلاً فیلم قلاده‌های طلا جایی تجمع برقرار کنند؟ و اگر نه و غیرقانونی است چرا برای دیگران غیرقانونی نیست؟ چرا قانون برای برخی‌ها لازم الاجراست و برای برخی دیگر خیر؟

بله، رفقا بیایید قبول کنیم خیلی جاها داریم بی‌خودی سکوت می‌کنیم. داریم بی‌خودی دلمان را به چهار‌تا مطلب در نقد این نوع رفتار‌ها خوش می‌کنیم. باید قبول کنیم با نوشتنِ تنها هیچ اتفاقی نمی‌افتد تازه اگر دوستان چوب در آستین خودمان نکنند بابت این انتقاد‌ها!

به نظرم دیگر وقت آن رسیده که کاری کنیم. و دست از این سکوتی که باعث شده نه تنها اشتباهات در حق دیگران مرتفع نشود بلکه اشتباهات دامن خودمان را هم بگیرد برداریم. تعارف که نداریم؛ این مملکت ارث بابای هیچ بچه ریشو و هیچ مسئولِ عصا قورت داده‌ایی نیست که هر موقع اراده کند بتواند هر کاری را در آن انجام دهد و نهایتاً هم تنها ما منفعلانه اکتفا کنیم به یکسری اعتراضات و بعد از آن هم ساکت باشیم تا افتضاح بعدی!!

 باید کاری کرد. شما پیشنهاد و راهکار عملی به ذهنتان می‌رسد؟ 

مطالب مرتبط :
۱۴ نکته درباره‌ی “قلاده‌های طلا”یی که فراتر از انتظارم بود
•  مسئولین محترم !‌ مساله حجاب مسخره‌ی شما نیست
نمونه ایی دیگر از حماقت‌های بی‌پایان صدا و سیما
• تنها کسانی که می‌توانند جمهوری اسلامی را شکست دهند
دو کلوم حرف حساب راجع به توقیف روزنامه “روزگار”
فیلتر بیجا؛ بیشتر ظلم به انقلاب است تا وبلاگ‌نویس

ابتکار هسته‌ایی ایران و ۳ اتفاق مهم

فروردین ۱۸ام, ۱۳۹۱ دسته انقلاب اسلامی, ره‌بر حکیم انقلاب, سیاست خارجی | ۴۷ دیدگاه »

"ایران به دنبال بمب هسته‌ایی"؛ "افزایش نگرانی‌ها از برنامه‌ی هسته‌ایی ایران"؛ "برنامه‌ی هسته‌ایی ایران تهدیدی برای جهان"؛ "بلند‌پروازی‌های هسته‌ایی ایران" و بسیاری دیگر از گزاره‌های اینچنینی عباراتی آشنا و البته کسل‌کننده‌ هستند که روزی نیست در رسانه‌های خبری دنیا از آنها استفاده نشود. امریکا و هم‌پیمانانش فضا را به‌گونه‌ایی طراحی می‌کنند کاَنه ایران مثل شاگرد مدرسه‌ایی‌های تخس از پشت میز فراری است و  دائماً فریاد می‌زنند که "ایران باید به پای میزِ مذاکره برگردد". در حالی که جمهوری اسلامی ضمن همکاری‌های بسیار فراتر از تعهداتش با مرکز تخصصی هسته‌ایی بین‌المللی همیشه اعلام کرده که با روی باز آماده‌ی نه مذاکره به معنای معامله که بلکه گفتگو برای رفع نگرانی‌ها و اعتماد سازی جهانی هست.

جمهوری اسلامی با نگاهی به آینده معتقد است دستیابی و استفاده از انرژی صلح‌آمیز هسته‌ایی به مثابه‌ی یک حقِ غیرقابل انکار به هیچ‌عنوان قابل معامله نیست ولی داوطلبانه حاضر است با کشورهایی که خود بمب اتم دارند و حتی از آن استفاده هم کرده اند گفتگوی اطمینان بخش کند.

آخرین نمونه‌ای آن رضایت به گفتگو با پنجِ بعلاوه‌ی یکِ "هیچ‌کاره" (!) است. ابتدئاً قرار بود این گفتگوهادر "ترکیه" انجام شود ولی ایران با اقدامی پیش‌دستانه تشخیص داد که این مذاکرات در جایی دیگر بجز "استانبول" انجام شود. و این نظر را رسماً اعلام کرد و گزینه‌ی جایگزین استانبول را هم "بغداد" پیشنهاد داد و بلافاصله عراق تمایل خود را برای میزبانی این مذاکرات علنی کرد.

در این میان به نظرم دست‌کم ۳ اتفاق مهم افتاده است:

۱) رو شدن دست امریکا و هم‌پیمانان‌ش
افکار عمومی ملت‌ها چیزی نیست که مثل نظرِ دولت‌ها با تهدید یا تطمیع قابل تغییر باشد و بر اساس مشاهداتِ مردم از خبرهای روزانه شکل می‌گیرد. هم‌اکنون این سوال مطرح است که مگر نه غرب اصرار داشت و دارد ایران به پای میز مذاکره برگردد و هدف از مذاکرات را هم رفع نگرانی‌ها در خصوص برنامه‌ی هسته‌ایی ایران قلمداد می‌کرد؟ پس اگر بناست "مذاکرات"، مذاکره باشند و نه "معامله بر سر حقِ مشروع ایران" چه تفاوتی می‌کند این گفتگو‌ها در چه محلی انجام شود؟ مگر میزبان قرار است حکمِ داور یا به طور واضح‌تر "دلال" را ایفا کند؟‌
اگر بنا بر ادعا و ژستِ غرب قرار است سوالات و ابهامات پاسخ‌ داده شوند چه در "استانبول" چه در "بغداد"؟! وقتی ایران داوطبانه پذیرفته برای چندمین بار با "هیچ‌کاره‌ها" وارد گفتگو شود تا اگر نگرانی‌ دارند رفع کند، خودداری غرب از مذاکره در بغداد چه مفهومی را به جهان مخابره می‌کند؟ چرا برای غرب مکان مذاکره مهم‌تر از خودِ مذاکره است؟ آیا این خودداری تایید نمی‌کند که ادعاهای غرب دروغ بوده و در مذاکرات قبلی هم بحثِ نگرانی‌ها مطرح نبوده و بلکه بحثِ معامله‌ایی در کار بوده که ایران زیر بار نرفته؟

 

۲) رکب ایران به پسرِ زرنگِ منطقه
عثمانیِ کوچک یا همان ترکیه‌ی خودمان که تا همین چند سال پیش ملتمسانه پشت درب ورودی اتحادیه‌ی اروپا زانو زده بود؛ حالا چند صباحی است به دنبال رویای بازسازی امپراطوری عثمانی افتاده و یک‌بار با ژستِ حمله‌ی لفظی به اسرائیل؛ دیگر بار با ادعای مشمئز کننده‌ی نگ
ذاریم کربلا در بحرین اتفاق بیفتد، و بار دیگر با ژستِ میانجی‌گری برای ایران و غرب می‌خواهد در منطقه "آقایی" کند. غافل از اینکه ملت‌ها می‌بینند حجم فوق‌العاده‌ی معامله‌ی سلاح با رژیم صهیونیستی‌ش را؛ و می‌بینند پالس‌های "در بحرین خبر خاصی هم نیست" فرستادنش به غرب را و دیگر بازی‌های دوگانه‌اش را. و حالا؛‌ وقت آن بود تا طعمِ نوازش‌های(!) جمهوری اسلامی را بچشد! تا بداند ایران بازی‌دوگانه را تا حدی تحمل می‌کند اما از حد که گذشت؛ جمهوری اسلامی گزینه‌های زیادی برای تلافی روی میز دارد…

۳) میوه‌ایی که در عراق چیده نشد
اوائل لشکر‌کشی امریکا به عراق، مقامات ایالات متحده در پاسخ به منتقدان جنگ جمله‌ی معروفی داشتند که "ما در حال کاشتن بذری در عراق هستیم که میوه‌ی آنرا در آینده در جایی دیگر خواهیم چید" و بسیاری از کارشناسان این جایی دیگر را "ایران" تعبییر می‌کردند. اما حالا بعد از گذشت نزدیک به یک دهه از جنگ و بعد از صرفِ هزینه‌های سرسام‌آوری که یکی از علت‌های بدهی‌های وحشتناکِ امریکاست؛ جا داشت هم اکنون نه که میوه لااقل این بذر کاشته شده سری از خاک درمی‌آورد و مثلاً درست در چنین موقعیتی عراق مخالفتِ خود را با میزبانی مذاکرات اعلام می‌کرد تا ایران بماند پادرهوا!!

اما می‌بینم عراقِ‌ قُرق شده‌ی امریکا با سرانگشتِ‌ اشاره‌ی جمهوری اسلامی بلافاصله و در کوتاه‌ترین زمان مشتاقانه تمایل خود را برای میزبانی مذاکرات اعلام می‌کند تا توپِ بازی نفس‌گیر و طولانیِ‌  کشمکش هسته‌ایی ایران بار دیگر به زمین غرب بیفتد! و حالا باید منتظر بود و دید که این‌بار غرب چگونه می‌خواهد از این مخمصه بیرون بیاید؟!

مطالب مرتبط :
ترکیه بهشت سبزهای ایرانی است نه الگوی انقلابیون منطقه !
“مهار نشده” دقیقاً‌ همان اتفاقی است که باید در سیما بیفتد نه در سینما
5 دلیل برای "نه" گفتن به ورود بازرس حقوق بشر به ایران
خانم دکتر رایس، چه خبر از درد زایمان خاورمیانه‌ی جدید؟!

صفحه 1 از 212