وکیلانه اردیبهشت ۱۳۹۱ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای اردیبهشت, ۱۳۹۱

هاشمی پرستی حد و مرز ندارد

اردیبهشت ۲۶ام, ۱۳۹۱ دسته از مجلسی که ما داریم!, انقلاب اسلامی, دستگیری فائزه هاشمی | ۶۸ دیدگاه »

قبلاً هم نوشته‌ بودم که به نظرم خانواده‌ی عزیز شهدا کاملاً حق دارند مثلِ هر فردِ دیگری موضع‌گیری علنی داشته باشند و در مواردِ مختلف نظراتِ خودشان را حتی اگر خلافِ نص صریح وصیت‌نامه‌ی شهیدشان باشد ابراز کنند. فقط با این شرط که بجای "همسر"، "مادر"، "پدر"، "پسر" یا هر لقبِ دیگری با اسم و هویتِ واقعیِ بدونِ پسوندِ شهیدشان ابراز نظر کنند.

پسوندِ نسبی یا سببی برای هیچ‌کس امتیازی محسوب نمی‌شود و اساساً خودِ شهید هم محترم است به راهی که در آن جان‌ش را فدا کرده. حالا اگر هم خالی از اشکال باشد که فردی بجای عرفِ مرسومِ رفتنِ خدمتِ خانواده‌ی محترمِ شهدا، متکبرانه خانواده‌ی شهدا را به حضور بپذیرد دیگر قابل تحمل نیست که اگر آن خانواده حرفشان به مذاق حضرات خوش آمد و برای سوءاستفاده مناسب بود شایسته‌ی پسوندِ نسبی‌ش با شهید باشد(+) و اگر حرف‌شان به مذاقِ طرف خوش نیامد این لقب برداشته شود! (+)

اگر بازتاب، (بخوانید آینده نیوز) در هر دو خبر از اسم و هویت شخصی افراد بدون ذکرِ پسوندِ منتسب به شهید استفاده می‌کرد جای هیچ انتقادی نبود اما چنین رفتارِ دوگانه‌ایی و شهدا‌ و خانواده محترم آنها را دستمایه‌ی بازی‌های رسانه‌ایی قرار دادن، به شدت باعث شرم‌ساری است.

ایکاش ماجرا به همین‌جا ختم می‌شد و در حد انتقاد به یک تیترِ دوگانه باقی می‌ماند. اما با کمال تاسف بازتاب وقتی سکوت مقابل دستمایه قرار دادن خانواده شهدا برای اعاده‌ی حیثت یک جریان سیاسیِ ورشکسته را می‌بیند، گستاخ‌تر شده و در مطلبی با عنوانِ "چه کسانی به دنبال سوءاستفاده از خونِ شهدای هسته‌ای هستند؟" بازی زشتِ رسانه‌ایی را که خودش شروع کرده منتسب به دیگران می‌کند و با اشاره به بزرگداشتِ مراسمِ شهید احمدی روشن می‌نویسد: "این که تنها به خاطر روابط دوستی شهید روشن با برخی سیاسیون کنونی، در نوع بزرگداشت آنان این میزان تفاوت ایجاد شود، با چه منطقی قابل دفاع است؟"

ایکاش هاشمینیسم و هاشمی‌پرستی به بازتابی‌ها اجازه می‌داد تا واقعیات را تحریف نکنند و بجای دروغ‌گویی که بین مراسمات تفاوت وجود داشته دریابند که ملت و بخصوص جوانانِ ایران تک تک اعضاء خانواده‌ی شهدای هسته‌ای و بلکه‌ همه‌ی شهدا را هم‌چون عزیز‌ترین عزیزان‌شان دوست داشته و می‌دارند و با هربار دیدنِ تصویرِ مظلوم آرمیتای شهید رضایی نژاد یا همسرانِ شهیدان علی‌محمدی و شهریاری و احمدی روشن و هر فرزند و مادر و پدر شهیدی بجای سوءاستفاده‌های سیاسی، اشک بر دیدگان‌شان می‌نشیند و به فکر ادای دین به این خانواده‌های مظلوم  می‌افتند نه اینکه حاضر نباشند از پشت میز هم به خود تکانی بدهند و به فکر باشند تا چگونه از خانواده‌ی مظلومِ شهدا برای تسویه حساب‌های سیاسیِ خود استفاده‌ ببرند!

جوانانِ مشتاقِ راهِ شهدا از سخنرانیِ زینب‌گونه‌ی مادرِ‌ استوارِ شهید احمدی‌روشن و تمامی همسران و مادران و پدرانِ مظلوم شهداء راهِ اعتلای ایران نیرو می‌گیرند تا راهِ ناتمام شهداء را به اتمام برسانند و همیشه قدردانِ خانواده‌ی های صبورِ شهدایی هستند که استوارانه عطر و بوی ایستادگی را می‌پراکنند.

تیم رسانه‌ایی ورشکسته‌ی آقای "ف.ص" هم خوب بدانند به هزار و یک طنابِ پوسیده‌ی دیگر که چنگ بزنند باز هم هرگز نخواهند توانست از زیرِ سوالِ همیشه بی‌جوابِ ارتباط‌شان با متهمِ فراری به اسم "مهدی هاشمی" شانه خالی کنند! متهمان به سرقتِ اموالِ عمومی را چه به نظر دادن راجع به خانواده‌هایی که عزیزترین دارایی‌هاشان را هم خرج این مملکت کرده‌اند؟‌

پــ نـــ
بازتاب، در حالی که فیلتر است چنین جولانی می‌دهد و قوه‌ی محترم قضا هم….

مطالب مرتبط :
مشکل اصلی اسرائیل “مادر شهید مصطفی احمدی” است
  شکوفه‌هایی که امسال بابا ندارند… 
چه کسانی اقتصاد سرمایه‌داری را به ما توصیه می‌کردند و چه بلایی بر سر اقتصاد آوردند؟!
هاشمی رفسنجانی از “پانه‌تا” یا “پانه‌تا” از هاشمی رفسنجانی ؟!

خداحافظی از تعزیرات

اردیبهشت ۲۳ام, ۱۳۹۱ دسته اجتماعی, درون گفتمانی, سبك زندگي اميرعلي, طلبه نوشتنی ها, وکیلانه نوشت | ۳۱ دیدگاه »

این متن خیالی است. چیزی شبیه به یک رمانِ کوتاه و ساخته و پرداخته‌ی ذهن نویسنده؛ هر‌گونه تشابه‌ اسمی اتفاقی بوده و هیچ‌کدام از موارد فوق در خارج اتفاق نیفتاده. مسولیت بدبین شدنِ خواننده نسبت به متشابهات اسمی برعهده‌ی خودش می‌باشد. هر موقع بیکار بودید سرِ صبر بخوانیدش

لامصب بدکوفتی است این اعتقادات! داشتن‌ش یک‌جور درد‌سر است و نداشتن‌ش هم که اساساً ممکن نیست. یعنی هر انسانی که کمترین بهره‌ایی از عقل برده باشد حتماً اعتقادات دارد. در مورد مصادیق خاص هم، بی‌اعتقادی خودش نوعی اعتقاد محسوب می‌شود.
من یک سوتی از سکولاریسم گرفته‌ام هی راب‌را پُز آن را می‌دهم که اساساً جدایی دین از هر فعلی ناممکن است و این حرف‌ها. بگذریم؛ خدا را شکر لااقل در این یک مورد که می‌خواهم ب‌قول آقای شریعتمداری در این وجیزه از آن بنویسم، این اعتقاد مورد قبول همه هست که مال حرام، خوردن ندارد بخصوص اگر از جنس مالِ حرامِ مربوط به فسادِ اداری باشد.

*******

فی‌الواقع من تا حالا از تلفن همراه‌م خیری ندیده‌ام. هربار زنگ می‌خورد علی‌القاعده یا کسی مالی خریده که موقع امضاء قراردادش به فکر بعدش نبوده و عین آن حیوانی که در هندوستان مقدس است، بدون خواندنِ متنِ قرارداد، همینجوری همه چیز را امضاء کرده و حالا فهمیده تا گلو سرش کلاه رفته و می‌خواهد من بروم کلاه را از سرش دربیاورم، یا موقع عروسی و شیرینی‌خورانش که یاد من نبوده حالا که با زن‌ش اختلاف پیدا کرده یاد من افتاده و مثل کسی که ماشین‌ش پنچر شده می‌خواهد کمک‌ش کنم تایرش، ببخشید زن‌ش را عوض کند. یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت، انگشتِ وسطیِ دستِ چپِ کارگرِ پسردایی‌ش لای دستگاه گیر کرده و کنده شده. می‌خواهد ببیند دیه‌اش در ماه حرام که دو برابر است چقدر می‌شود و دو ساعت باید پشت گوشی توضیح بدهی که فقط دیهٔ قتل در ماه‌های حرام افزایش می‌یابد نه دیهٔ اعضاء، آنهم نه دوبرابر، بلکه فقط یک سوم!

لابد شمای خواننده داری می‌گویی، خوب کارت بوده و پول‌ش را می‌گرفتی دیگر. نخیر عزیزم! آن کسی که می‌خواهد پول بدهد عین آدم تشریف می‌آورد دفتر، کسی که تلفنی کارِ حقوقی سفارش می‌دهد، ته مرام هم که باشد، تلفنی تشکرکی می‌کند نهایتاً!. آن زمان که فقط طلبه بودم هم موردی بود ساعت ۶ صبح زنگ زده بود و شروع کرد به خَر کردنِ من که می‌دانستم سرسفرهٔ خوان خدا هستید و گفتم تماس بگیرم برایم یک فال بگیرید! نه به آن سفرهٔ خوان نه به این فال، منظورش استخاره بود!

یعنی کلاً از تکنولوژی موبایل، همین‌ش به من رسیده. آن صبحِ دل‌انگیزِ زمستانی هم توی دفترمان نشسته بودیم و توی پلاس؛ پلاس بودیم که تلفنم زنگ خورد. استادِ درس مدنی ۷‌م بود که خیلی به‌اش ارادت داشتم و ایضاً با او رودربایستی. امتحان میان‌ترم از درس‌ش شده بودم ۷ از ۲۰! رفتم توی پارکینگِ دانشکده برای اعتراض که این چه وضعی‌ است استاد! همینجور که داشت کیف‌ش را می‌انداخت روی صندلی عقب لبخندی زد و گفت مگر چند شدی امیر؟
هفت استاد؛
 لبخند شیرینی زد و گفت هفت؟
با خجالت گفتم بله.
گفت اگر از من هفت شدی برو مدنی هفت درس بده!

حالا مسول بخشی از سازمان تعزیرات حکومتی شده بود. داشت توضیح می‌داد خیلی کار سختی درپیش دارد و اینجا نیاز به نیرو هست و بعدش هم شروع کرد به تعریف کردن از من و خلاصه مثل سایر ملت به لطایف الحیل مراحل خَر کردنِ اینجانب را طی نمود. کمتر از ده روز بعد توی ادارهٔ متبوع‌ش پشت میز بودم!

وردپرس یک خوبی دارد که این زیر، تعداد کلماتی که تایپ کرده‌ایی را می‌نویسد و این نوشته رسیده به مرزِ خطرناک من برای نوشتن یعنی ۵۰۰ کلمه، پس اجازه بدهید قضایای سه ماه بودنم در آنجا را سانسور کنم. (یک موقع خدای نکرده خیال نکنید ‌از آن سه ماه کار در اداره چیزی نمی‌گویم که مجبور نشوم ولو اشاره‌ایی به مصادیق فساد بکنم و لغو قولی بشود که به استاد داده‌ام و یادم افتاده به پیامکی که "امیر؛ رسانه‌ایی کنی برای من دردسر درست می‌شود." از این خیال‌ها نکنید یک وقت، اصلاًً!)

*******

یک‌ماه‌ونیم که گذشت دعوای اول را کرده بودم و با قهر آمدم خانه. استاد تماس گرفت و پشتِ تلفن کُلی توپید به من که این بود آن‌همه دغدغه‌ی عدالت‌خواهانه‌ایی که داشتی؟ اینقدر سریع جا زدی؟ فردا را استراحت کن پس‌فردا بیا دفترِ من. توی دفترش هم گفت، ببین! من ریس این‌جا هستم. دارم به تو می‌گویم اختیار تام داری، هرکاری دلت می‌خواهد بکن. دیگر چه می‌خواهی؟ و باز هم طی شدن‌‌ همان مراحل خر کردنم در کوتاه‌ترین زمان ممکنه و بازگشتنم پشت میز.
اما دیگر فقط یک‌ماه و نیم دوام آوردم. نمی‌شد! بیشتر می‌ماندم آخرتی برایم باقی نمی‌ماند. کار قضایی یک کار پیوسته‌ است، وقتی من خوب و سریع کار می‌کردم فی‌الواقع داشتم چرخهٔ فساد را تسریع می‌بخشیدم،و… ظاهراً وردپرس دوباره دارد اِرور می‌دهد!!

*******

۴ روزی می‌شد سرما خورده بودم و اداره نمی‌رفتم. و حالا همین ۴ روز نرفتن، طعمِ لذیذِ دوری از آن فسادکده را زیر زبانم انداخته بود و من تصمیمم را گرفته بودم. بعد از این ۴ روز باید می‌رفتم اداره برای خداحافظی!! خداحافظی که چه عرض کنم. با استادم که لطف فرموده بود و روزِ سومِ این چهار روز مریضی آمده بود عیادتم، قضیهٔ را حل و فصل کرده بودم و او هم بیشتر از این راضی به اذیت شدن‌م نمی‌شد. آنقدر با کارمندان هم جوش نخورده بودم که بخواهم خداحافظی کنم. اگر هم مشکلی بود شمارهٔ من را داشتند و تلفنی می‌توانستم کارهای زمانی که آنجا بوده‌ام را به اتمام برسانم. کاری هم نمانده بود. پس چرا داشتم می‌رفتم اداره؟ چرا داشتم می‌رفتم جایی که برایم حُکمِ ماتم‌کده را داشت؟ چرا باید می‌رفتم توی ساختمانی که سه‌ماهِ تمام صبح با انرژی کامل واردش می‌شدم و عصر با خسته‌ترین و دلمرده‌ترین روحیه خارجش؟ چرا؟

 قضیه‌ مربوط به قرآنِ کوچکِ سبز‌ماشی‌م می‌شد که توی کشوی میزم جاماند بود. یکی‌ از عزیز‌ترین دارایی‌های زندگی‌م. سال‌های نوجوانی با چند نفر از بچه‌های شهدای حزب اللهِ لبنان توی صحن مطهر حرم حضرت رقیه‌ ‌ـ سلام خدا بر او و پدرش باد ـ در دمشق، نمایشگاه کوچکی برگزار کرده بودیم و این قرآن یادگارِ آن نمایشگاه بود.

بُرده بودم‌ش اداره، هر روز صبح‌م را با یک برگ از آن شروع می‌کردم. حالا داشتم می‌رفتم بَرش دارم. قبل از رفتن، از کشوی پرینتر، حدود ۵۰ برگه‌ آ۴ برداشتم. ساعت حدود‌۸ صبح بود. رسیدم اداره و کاغذ‌های آ۴ هم دستم. خوشبختانه آقای ریس نبود که بخواهم اول بروم توی اتاقش. یک‌راست رفتم توی اتاقِ خودم. با خانم منشی که مثلاً داشت نشان می‌داد از دیدن من بعد از ۴ روز خوشحال است سلام و علیک سردی کردم. یک‌راست به سمت کشوی اول میز و قرآنم. برداشتم.

من آدمِ به شدت احساساتی هستم، نسبت به محلِ کار و زندگی‌ و وسائلِ دو رو برم خیلی زود احساس تعلق خاطر پیدا می‌کنم. روی میزِ اتاقِ کارم توی خانه، همیشه گلِ مریم دارم. وقتی گل‌ها پژمرده می‌شوند و می‌خواهم با گلِ نو عوضشان کنم، گل‌های پژمرده را با اکراهِ زیاد دور می‌ریزم. چون وقتی سرحال بوده‌اند چند روز با آن‌ها زندگی کرده‌ام و نسبت به‌شان احساس تعلقِ خاطر پیدا کرده‌ام.

و حالا؛ توی اتاقِ محل کارم ایستاده‌ بودم. کاری که با چه شوقی شروع‌ش کردم و خیال می‌کردم قرار است سال‌های سال ادامه‌اش بدهم… به در و دیوارش نگاه می‌کردم. به آن جمله‌ایی که به دیوار زده بودم‌ش:
"عدالت همه‌چیز را در جای خود می‌نهد، در حالی که بخشش آن‌را از جای خود خارج می‌سازد. عدالت تدبیرِ عمومیِ مردم است، در حالی که بخشش گروه خاصی را شامل می‌شود. پس عدالت شریف‌تر و برتر است.
نهج‌البلاغه، حکمت ۴۳۷".

روی میزم را نگاه می‌کردم و کاغذهای جورواجوری که زیر شیشه‌اش گذاشته بودم. به کفِ زمینی که نماز ظهرِ و عصرِ اول وقتم را روزهای اول؛ قبل از اینکه انباری کثیف اداره را با کمک یکی از خواهرانِ کارمندِ نمازِ اولِ وقت‌خوان تبدیل به نماز‌خانهٔ شیک‌ی بکنیم، آنجا می‌خواندم. به تقویمی که روی میز بود. به دو تا صندلی‌ ِ به‌هم چسبیدهٔ روبروی میزم که همیشه اکراه داشتم متهمان روی آن بنشینند…

کمی دیگر می‌ماندم این‌بار ب‌جای آقای ریس، احساساتم مراحل خَر کردنم را طی می‌کردند و دوباره ماندگارِ اداره می‌شدم. زدم بیرون. توی تک تک اتاق‌ها رفتم و حلالیت خواهی و خداحافظی و جملهٔ تکراریِ خوبی که قطعاً‌ ندیده‌اید، بدی‌هایم را اما حلال کنید و مقداری هم شوخی. و در جوابِ همه هم که چرا نمی‌مانی؟ اینجا جای من نیست…

به اتاقِ مفسدِ بزرگ، دشمن درجه یکم رسیدم. دمِ در نفسِ عمیقی کشیدم و مثلِ ورزشکاری که می‌خواهد وارد رینگِ مبارزه بشود، توی اتاق رفتم. از همه گرم‌تر برخورد کرد پدرسوخته! و کلی اظهار شرمندگی که به کی قسم می‌خواستم بیایم عیادت اما نشد! خدا شاهد‌ است وقتی شنید می‌خواهم بروم، ‌ آنقدر اظهار ناراحتی می‌کرد که نگو و نپرس. کم مانده بود اشک بریزد! انگار خبرِ مرگِ عزیزش را شنیده باشد‌ در حالی که قطعاً‌ توی دلش داشت قند آب می‌شد…

برگه‌ها را گذاشتم روی میزش.‌‌ همان ۵۰‌تایی که از پرینتر آورده بودم. گفتم توی این چند ماه، بخصوص روزهای اول به جهت ناواردی بجای عُرفِ مرسوم، طبق‌ قانونی که درس‌ش را خوانده بودم، دادنامه می‌کردم و برخی برگ‌ها خراب می‌شده‌اند و دوباره نویسی… بی‌زحمت این‌ها را بگذارید جای آن برگه‌های خراب شده که چیزی در ذمه‌ام نماند.

دزدِ‌ بزرگِ اداره رسماً هنگ کرد! تا آمد شروع کند که نه بابا، این حرف‌ها چیست؟ اُفتِ کارتان بوده و اصلاً نیازی نیست و این حرف‌ها، صحبت‌ش را قطع کردم و خیلی قاطع و محکم و البته با لبخند گفتم، اموال اداره مالِ شخصی شما نیست که روی آن تعارف تیکه پاره می‌کنید جناب!، شاید یکی از این همین‌برگه‌ها سرِ پل صراط چپه‌ام کند، کسی چه می‌داند؟ و یک ماچ از پیشانی‌ش گرفتم، خداحافظی گفتم و منتظرِ جوابِ خداحافظی‌ش هم نشدم. توی‌‌ همان گیجی و منگی ولش کردم زدم بیرون از اداره

مطالب مرتبط :
گفتگوی کوتاه من با دختر نازی به اسم آتنا
گرانی” یا “گرانفروشی” ؟ مساله این است
دو علتِ اصلی از علل زمینه‌سازِِ گرانفروشی
دو پرده از یک روزِ کاری

غیرتِ دینیِ بجا، غیرتِ دینیِ نابجا

اردیبهشت ۲۲ام, ۱۳۹۱ دسته اجتماعی, درون گفتمانی, طلبه نوشتنی ها | ۴۵ دیدگاه »

حدود دو سال پیش ره‌بر انقلاب یک کلامی از امام علی ـ سلام خدا بر او ‌باد ـ  نقل فرمودند که بسیار معروف شد و در بسیاری از کلیپ‌های مذهبی،سیاسی هم استفاده می‌شود. کلام، بخشی از خطبه‌ی صدوهفتادوسوم نهج‌البلاغه بود: "الا ولا یحمل هذه العلم، الا اهل البصر و صبر…" که متاسفانه دقیقاً به همین صورت نوشته می‌شود و اتفاقاً مشکل اصلی ما همین سه نقطه‌ی بعد از این عبارت است که ذکر نمی‌شوند.

ادامه‌ی این سه نقطه چنین است: "وَ لاَ یَحْمِلُ هَذَا اَلْعَلَمَ إِلاَّ أَهْلُ اَلْبَصَرِ وَ اَلصَّبْرِ وَ اَلْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ اَلْحَقِّ؛ فَامْضُوا لِمَا تُؤْمَرُونَ بِهِ؛ وَ قِفُوا عِنْدَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ؛ وَ لاَ تَعْجَلُوا فِی أَمْرٍ حَتَّى تَتَبَیَّنُوا"

"و این پرچم مبارزه را جز افراد آگاه و با استقامت و عالم به جایگاه حق بدوش نمی‌کشند. بنابراین آنچه فرمان دادند انجام دهید، و از آنچه نهی کردند توقف کنید، و در هیچ‌کاری تا روشن نشود شتاب نکنید!"

تا دلتان بخواهد درباره‌ی بصیرت و ضرورت آن سخن گفته‌اند و نوشته‌اند و اما چقدر مظلوم است این کلمه‌ی "صبر"؛ که دقیقاً بعد از "بصیرت" آورده شده به صورت لازم و ملزوم؛ شاید حتی بخش اعظمی از "بصیرت" همین تعریفی است که در ادامه‌ی صبر آورده شده و مغفول مانده است که شتاب نکنید، جلوتر نروید، در کاری که به آن علم ندارید وارد نشوید.

چه خوب است هرگاه "احساس تکلیف شرعی‌" کردیم یادمان باشد این یک "باید" است؛ و باید‌ها و نباید‌ها در شیعه تحتِ عنوانِ "احکام" آورده شده‌اند و همه‌ی آنها دقیقاً مثل نماز دارای ترتیب و شرایطی‌ست که اگر آن شرایط و ترتیب رعایت نشود، نه فقط دیگر "واجب" و حتی "مستحب" هم نیست شاید حرام هم بشود. مثلاً یکی از شرایط نهی‌از‌منکر این است که "مفسده‌ای در پی نداشته باشد" یعنی مثلآً باعث ترویج آن نشود…

باقی حرف‌ را آقای شهاب مرادی در اینجا گفته :"بهترین رسانه، اما برای دشمن!"

مطالب مرتبط :
سخن و سکوت !

عرق شرم بر پیشانی ره‌بر انقلاب

اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۱ دسته از مجلسی که ما داریم!, بریده‌های روزنومه‌ایی, ره‌بر حکیم انقلاب, زیربنایی | ۳۳ دیدگاه »

«شما چگونه می‌خواهید محبت و اطمینان مردم را جلب کنید؟ مردم باید به من و شما اعتماد داشته باشند. اگر ما دنبال مسائل خودمان رفتیم، به فکر زندگی شخصی خودمان افتادیم، دنبال تجملات و تشریفاتمان رفتیم، در خرج کردن بیت المال هیچ حدی برای خودمان قایل نشدیم – مگر حدی که دردسر قضایی درست بکند! – و هر چه توانستیم خرج کردیم، مگر اعتماد مردم باقی می‌ماند؟ مگر مردم کورند؟ ایرانیان همیشه جزو هوشیار‌ترین ملت‌ها بوده‌اند؛ امروز هم به برکت انقلاب از هوشیارترین‌هایند؛ از هوشیار‌ها هم هوشیار‌تر. آقایان! مگر مردم نمی‌بینند که ما چگونه زندگی می‌کنیم؟»(+)

«من و شما‌‌ همان طلبه یا معلم پیش از انقلابیم. یکى از شما‌ها معلم بود، یکى دانشجو بود، یکى طلبه بود، یکى منبرى بود، همه‌مان این‌طور بودیم؛ اما حالا مثل عروسى اشراف عروسى بگیریم، مثل خانه‌ى اشراف خانه درست کنیم، مثل حرکت اشراف در خیابان‌ها حرکت کنیم! اشراف مگر چگونه بودند؟ چون آن‌ها فقط ریششان تراشیده بود، ولى ما ریشمان را گذاشته‌ایم، همین کافى است؟! نه، ما هم مترفین مى‌شویم. واللَّه در جامعه‌ى اسلامى هم ممکن است مترف به وجود بیاید. از آیه‌ى شریفه‌ى «و اذا اردنا ان نهلک قریه امرنا مترفی‌ها ففسقوا فی‌ها» بترسیم. تُرف، فسق هم دنبال خودش مى‌آورد.»(+)

«برادران! من و شما داریم از آن ذخیره مى‌خوریم؛ فراموش نکنید، آن را مردم دیدند. نمى‌شود ما در زندگى مادّى مثل حیوان بچریم و بغلتیم و بخواهیم مردم به ما به شکل یک اسوه نگاه کنند؛ مردمى که خیلیشان از اولیات زندگى محرومند.»(+)

اشرافی گری

«برادران و خواهران عزیز! مواظب باشید آدمهای فاسدی که اسم‌هایشان را شنیده‌اید یا توصیفشان را می‌شنوید، این‌ها از اول که فاسد نبودند؛ یک وقت یک لقمه چرب و نرمی، دهن شیرین کنی ـ دانسته یا ندانسته ـ کسی توی دهن این‌ها گذاشته، به کامشان شیرین آمده، بعد لقمه بعدی و لقمه بعدی را خودشان برداشته‌اند و شده‌اند فاسد. خیلی مراقب باشید. این چندسالی که مشغول خدمتید ـ حالا هر چه هست؛ ده سال است، پانزده سال است، چهارسال است، پنج سال است؛ ـ خیلی از خودتان مراقبت کنید. تقوا یعنی همین؛ یعنی همین مراقبت» (+)

«گاهى از جاهایى گزارشهاى نومیدکننده‌یى مى‌رسد و در برخى موارد انسان واقعاً عرق شرم بر پیشانیش مى‌نشیند؛ رعایت کنید. سؤال مى‌کنیم که چرا ماشین لوکس و نو و مدل بالا؟ مى‌گویند که اشکال امنیتى داریم! چه اشکال امنیتى؟! آقایان مسؤول در شوراى امنیت کشور یا جاهاى دیگر، بنشینند معین کنند و مسأله را در جایى ببُرند؛ من هم اگر باید دخالت کنم، بگویید در جایى دخالت کنم. این چه وضعى است که همین‌طور بى‌حساب و کتاب جلوى هر وزارتخانه و اداره‌یى، ده‌ها ماشین به رنگهاى گوناگون متعلق به مسؤولانِ آن‌جا به چشم مى‌خورد؟! چه کسى چنین چیزى را گفته است؟» (+)

«گزارش آمده که روحانى عقیدتى، سیاسى در یکى از دستگاه‌ها، خودش ماشین دارد، ولى ماشین دولتى سوار مى‌شود! من نوشتم که حق ندارد این کار را بکند. براى من جواب آمد که این کار رویه است و همه مى‌کنند! این آقا خودش یک ماشین دارد، که براى خودش لازم است؛ یکى هم خانمش دارد و نمى‌شود که خانمش از این ماشین استفاده‌کند! عجب!» (+)

«این‌ها ما را از مردم دور مى‌کند، روحانیون را از مردم دور مى‌کند. روحانیون، به تقوا و ورع و بى‌اعتنایى به دنیا در چشم‌ها شیرین شدند. بدون ورع و بدون دورانداختن دنیا، نمى‌شود در چشم‌ها شیرین ماند. مردم رودربایستى ندارند؛ خدا هم با کسى رودربایستى ندارد.» (+)

«من بار‌ها عرض کرده‌ام که خداى متعال در چند جاى قرآن درباره‌ى بنى‌اسرائیل مى‌گوید: «و فضّلناهم على‌العالمین»؛ ما شما را بر همه‌ى مردم دنیا برترى دادیم. همین بنى‌اسرائیلند که باز قرآن درباره‌ى آن‌ها مى‌فرماید: «و ضربت علیهم الذّلّه والمسکنه و باؤا بغضب من‌اللَّه». چرا؟ رفتار خود آن‌ها موجب چنین وضعیتى شد. مگر خدا با من و شما قوم و خویشى دارد؟ مگر خدا با جمهورى اسلامى و با این اسم قوم و خویشى دارد؟ من و شما هستیم که باید معین کنیم این جمهورى، اسلامى است، یا اسلامى نیست؛ این هم در رفتار ماست.» (+)

«شما بدانید که گرایش اشرافیگری، آن چیزی نیست که بشود با قانون و با دادگاه و با بازجویی و با امثال اینها علاجش کرد؛ خیلی سخت‌تر از این حرفهاست. این از جمله مقولاتی است که بایستی فضای عمومی کشور – احساسات مردم، خواست مردم و به تعبیر رساتر، فرهنگ عمومی مردم – آن را دفع کند تا این علاج شود. آن کسانی که به اشرافیگری گرایش دارند و دلشان برای زندگی اشرافی لک می‌زند – یعنی خوردن و پوشیدن و زندگی کردن و مشی کردن به سبک اشراف و دور از زندگی متوسّط مردم – یکی از کارهایی که می‌کنند، این است که این دید و ذهنیت را در مردم به‌وجود آورند که این چیز خوبی است و ارزش است» (+)

پـــ نـــــ
چند لحظه پس از انتشار مطلب، دوستان زیادی به تیتر اشکال گرفتند. اتفاقاً‌ کُل مطلب به دلیل تیتر هست. تذکر اینکه ره‌بر انقلاب در سال ۷۰ به دلیل گزارشاتی مبنی بر استفاده برخی مسولین از ماشین‌های لوکس می‌فرماد: "عرق شرم بر پیشانی آدم می‌نشیند"‌. و ۲۰ سال بعد با وجود اینهمه تاکیدات و دستورات و راه‌کارهای معظم له نه تنها استفاده‌ی مسولی از ماشین لوکس عرق شرم بر پیشانی هیچ‌کس دیگری نمی‌نشاند بلکه انگار مردم هم به سوء استفاده‌ها عادت کرده‌اند، شاید چون عادت داده شده‌اند… با توجه به مشخص بودن گرایش فکری من،‌‌ فکر نمی‌کنم طبیعی باشد کسی از تیتر سوءبرداشت کند.
 

صفحه 1 از 3123