وکیلانه خرداد ۱۳۹۱ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای خرداد, ۱۳۹۱

‌”قیدار” ؛ زندگی به سبکِ ایرانی اسلامی

خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۱ دسته اجتماعی, انقلاب اسلامی, زیربنایی, سایبر نوشت, سینما نوشتنی‌ها | ۵۳ دیدگاه »

در قرآن اسم بعضی پیامبران آمده است؛ اسم بعضی غیر پیامبران هم، چه صالح و طالح آمده است… صلحا عاشق حضرت باری هستند… اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است… عاشقی خدا توفیر دارد با عاشقی ما… خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد اسم معشوقش را کسی بداند… به او می‌گوید، رجل! همین… مرد!… همین…
می‌فرماید و جاء من اقصی المدینه رجل یسعیء…. اسم‌ش چیست؟ نمی دانیم… رجل است…معشوق حضرت حق است… اسم معشوق را که جار نمی‌زند… حضرت حق، عاشق کسی اگر شد، پنهانش می‌کند…

یک هفته، ده روزی می‌شود که رمانِ تازه منتشر شده‌ی رضاامیرخانی با عنوانِ "قیدار" را به اتمام رسانده و زمین گذاشته‌ام. در حالی که حالا دل‌م برای‌ش تنگ شده. قیدار داستانِ جوان‌مردی است به همین اسم که گاراژِ‌ ماشین سنگین دارد و  کُلی دم و دستگاه و "درِ خانه اش به قاعده‌ی رد شدن یک آدم مظلوم همیشه باز است". کتاب، روایتِ حدود یک‌سال از زندگی این مرد در دهه‌ی ۵۰ است و البته چند صباحی از بعد از انقلاب هم در آن هست.

بنا ندارم در این‌جا از خالقِ شخصیتِ  "قیدار خان" تعریف و تمجید یا انتقاد کنم که عادت غلطِ مرسومی است بین ما، نقد را بجای "اثر" به هم فیها خالدونِ "خالقِ اثر" می‌کشانیم. حتی بنا ندارم به لحاظِ فنی و ادبی در خصوص قیدار چیزی بنویسم، که در تخصص‌ من هم نیست.

بنا دارم این‌جا از محتوا و مفهوم و برداشتی که من از "قیدار" داشته‌ام سخن بگویم. شاید حتی این برداشتی که من داشته‌ام منظور نظرِ امیرخانی نبوده باشد، اما این برداشت و دریافتِ من است.  و مهم‌تر از مفهوم می‌خواهم از "روش" کارِ امیرخانی تمجید کنم.  

البته قبل از آن لازم است در گیرایی و جذا‌بیت نوشتاری اثرِ جدید امیرخانی همین‌قدر بگویم که منِ گریزان از رمان وقتی شروع کردم به "قیدار خوانی" دیگر از دست‌م نمی‌افتاد. هر وقت نمی‌خواندم‌ش یا وقت نداشتم یا به این جهت بود که حجمِ نیمه‌ی ناخوانده را نگاه می‌کردم و دل‌م نمی‌آمد به این زودی تمام بشود. نمی‌خواستم به این زودی از لذتِ بودن در کنارِ "قیدار خان" و فضای دلنشین "گارژ‌ش" جدا بشوم.

بارها به ما گوش‌زد کرده‌اند که "دوصد گفته، چون نیم‌کردار نیست". اما کو گوش شنوا؟ هزار شبانه‌روز در مورد حجاب سخنرانی به اندازه‌ی یک طرحِ چادرِ ملی اثر گذار نیست! و هزار نقدِ سریال‌های خارجی، به اندازه‌ی یک‌سکانسِ سریالِ جذاب داخلی موثر نمی‌افتد.

آری به عمل کاربرآید به سخنرانی نیست. این‌که شب و روز در مذمتِ "زندگی به سبک امریکایی" حرف بزنیم خوب است اما مقابله‌ی واقعی با این پدیده‌، "ترویج زندگی به سبک‌ ایرانی‌ اسلامی‌"‌ است. آن‌هم ترویج زیرپوستی و نامحسوس آن.

اساساً کار فرهنگی یک کارِ زیرپوستی‌ست و مرگِ‌ کارِ فرهنگی وقتی است که "هدف" متوجه بشود دارد روی‌ش کار می‌شود! و حالا همانگونه که بعد از تماشای "لاست" یا "فرار از زندان" ناخواسته به سمتِ یک سبک زندگی متمایل می‌شوی، بعد از خواندن "قیدار" هم به یک سبک زندگی علاقه‌مند می‌شوی و این‌جاست که هنر امیرخانی معلوم می‌شود.

امیرخانی در آثارش دارد داستان تعریف می‌کند، اما دقیقاً و بدون اینکه توی خواننده‌ متوجه باشی رفته بالای منبر! درس می‌دهد. نقد می‌کند. نیش می‌زند، سوال ایجاد می‌کند، می‌خنداند، می‌گریاند، و با حوصله فضا را آماده می‌کند تا در پایان تو به آنچه او خواسته علاقه‌مند شوی و آنقدر دقت دارد که این "کار فرهنگی"ش زیرپوستی باقی بماند و تو را وادار به گارد گرفتن نکند.

وقتی عشق قیدار و "شهلا جان" را در دهه‌ی ۵۰ روایت می‌کند و اسمی از عرق و ورق و سیگار که نمی‌آورد هیچ؛ ذکر جمله‌ی "می‌خواهم‌ت … نه تاریخ‌ت برای‌م مهم است، نه جغرافی‌ت، نه به پشت و روی سجل‌ت کاری دارم، نه به زیر و روی حرف مردم؛ نه … من همین قد و بالات را می‌خواهم …" یعنی امیرخانی رفته بالای منبر. وقتی روحانیی به اسمِ "سیدگلپا" که یحتمل اقتباسی‌است از آیت الله گلپایگانی را آرام و با احترام وارد رمان می‌کند، از آن بعداً استفاده می‌شود که این سید که قیدار به آن عظمت دست‌ش را می‌بوسد، به هواخواهی یک سید دیگر بلند شده! یا از زبان سید گفته می‌شود: "از زیارت‌نامه‌ی ارباب و "سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم" این جور برمی‌آید که پروردگارِ عالم رفیق‌بازها را بیش‌تر دوست دارد…".

قیدار امیرخانی

وقتی راننده‌ایی به اسم "سلطان" که تریاک او را "شلتون" کرده در لابلای رمان هر از گاهی سروکله‌اش پیدا می‌شود و تو می‌گویی این توی دست و پا چه می‌کند، قرار است در آخر از زبان‌ش حرفهایی گفته شود. وقتی پیرزنِ جور کُنِ زنانِ هرزه با قیدار روبرو می‌شود، و قیدار به او نیش می‌زند قرار است آخر کار از زبان همین پیرزنِ بدکاره قیدار هم درس بگیرد!

به طور کلی امیرخانی با برنامه پیش‌رفته و از همان اول، بذرهایی می‌کارد که آخر قرار است آنها را درو کند و نمک قلم‌ش هم باعث می‌شود تا آخر پاب‌پای او بیایی. جزء به جزء داستان‌ش هم حرف دارد و هم سرگرم‌کننده است اما شاید مفهوم خاصی نداشته باشد، ولی وقتی این جزءها کنار هم قرار بگیرند، مفاهیم زیادی می‌شود از آنها برداشت کرد.

ایکاش اطمینان داشتم هرکس اینجا را می‌خواند، قبل‌ش قیدار را خوانده تا بدون ترس از لوث شدنِ ماجرا، بیشتر از قیدار نقل قول می‌کردم.

دستمایه‌ی اصلی قیدار، نقل جوان‌مردی و ترویج آن است که به شدت چه در بین خواص چه در بین عوامِ جامعه‌ی امروز ما کم شده، اما اگر "گاراژ" قیدار را یک کشور فرض کنیم، رمانِ "قیدار" سیاسی هم می‌شود.

ما عادت کرده بودیم مردمِ‌ قبل از ۵۷ را از مردمِ بعد از بهمن ۵۷ جدا کنیم، عادتمان داده بودند که هرچه زیبایی است بعد از بهمن ۵۷ است و هرچه زشتی است قبل از آن. اما امیرخانی این مرز را از بین می‌برد و نشان می‌دهد همین قبل از پنجاه‌ و هفتی‌ها بودند که بعد از پنجاه و هفت را به وجود آوردند!

به این رمان البته یکی دو ایراد هم وارد است، مثل سوال‌هایی که همچنان تا آخر داستان در خصوص علت عشق قیدار به "شهلا‌جان" باقی می‌ماند، یا قدری تکراری شدنِ یک‌چهارمِ پایانی داستان.

به طور کلی اما روش خلق قیدار عالی است. و  جامعه‌ی ما تشنه‌ی کسانی است که به جای "نق" زدن به این و آن، خود آستین بالا بزنند و کار کنند و الگو ارائه بدهند. "قیدار خان" یک الگوست که به زیبایی به دل هم می‌نشیند.

دیگران درباره‌ی "قیدار" نوشته‌اند :
نگاهی به رمان «قِیدار» (کوثرانه)
قاف مثل قهر، قاف مثل قیدار، قاف مثل قاسم (از چشم من)
مردی که دیگر نیست (سین مثل سادگی)
از آرمان ارمیایی تا مدارای قیداری (الف)

آهای دختر بالا شهری بگو چرا با ما قهری!!

خرداد ۸ام, ۱۳۹۱ دسته اجتماعی, سبك زندگي اميرعلي, طلبه نوشتنی ها, لبخند امیرعلی‌‌, وقایع اتفاقیه | ۷۹ دیدگاه »

من نه، اما اطرافیان‌م می‌گویند آدمِ چیز‌نگه‌داری هستم. البته دقیق‌ترش می‌شود اینکه هرچقدر نسبت به نگهداری وسائل مشترک در خانه بی‌تفاوت‌م در نگه‌داری وسائلِ شخصی خودم دقیق‌م. یکی از مهم‌ترینِ این وسائل ماشین‌م هست. به نظرم ماشین وسیله‌ای‌‌ست که وقتی یک‌جایی از آن ایراد پیدا کرد اگر تعمیرش نکنی عین موریانه به همه جای دیگر آن سرایت می‌کند. حتی به نظرم خرابی در وسائلِ تزینی به خرابی موتور هم می‌انجامد. حکمت روزگار!

سه روزی می‌شد که رادیو پخش‌ ماشین ایراد پیدا کرده بود. "وُلوم" کم و زیاد می‌کردی، فرکانس جابجا می‌کرد، فرکانس جابجا می‌کردی "باس" زیاد می‌کرد، "ترک" عوض می‌کردی خاموش می‌شد. بردم‌ش تعمیرکار دستی به سروگوشش بکشد که دو اتفاق جالب افتاد و شد سوژه‌ایی برای نوشتنِ این پست. عرض می‌کنم:

تا من منتظر تعمیر رادیو پخش بودم دو پرایدِ سایپا ۱۳۲ نو مراجعه کردند که هر دو رادیو پخشِ فابریکی نداشتند و می‌خواستند نصب کنند. من هم که بی‌نهایت کنجکاو؛ سرک کشیدم متوجه شدم جای رادیو‌پخش ماشین از طرف کارخانه یک روکشِ پلاستیکی قرار داده شده. اول باورم نمی‌شد. ولی وقتی سوال کردم گفتند ظاهراً به تازگی مبلغی حدودِ ۷۰تومن از قیمتِ خرید کم کرده‌اند و دیگر رادیوپخش نمی‌گذارند، طرف هم مجبور می‌شود حداقل ۱۲۰ تومن همان ۷۰تومنِ کم شده را برود از بازار آزاد بخرد. ماشین نو بدون رادیوپخش واقعاً محشر است، به لحاظ سالِ تولید ملی عرض می‌کنم!

کارِ تعمیرِ ضبط که تمام شد، ۱۰‌تومن به تعمیرکار دادم و رفتم به کارهایم برسم. طبق عادتِ معمول تنظیم کردم روی "رادیو معارف" و خدا رو شکر سخنرانی خوبی بود، در حال و هوای خودم بودم و داشتم گوش می‌دادم و سخنرانی به جای جالب‌ش رسیده بود و منم با تسبیح‌م ذکر می‌گفتم که برای چندین و چندمین بار یک اتفاقِ خوشگل زد توی بساط‌‌م!
نزدیکِ یک پراید مشکی شده بودم و ابتدا با صدای کم و بی‌کیفیت و سپس با صدای عالی و شفاف رادیو پخش ماشین‌م که در حال پخش سخنرانی مذهبی بود زد زیر آواز که: "هی هی هی موشی پ کوشی؟ جردنی یا که شوشی؟ آهای دختر بالا شهری بگو چرا با ما قهری؟، دختر بالا شهری بگو چرا با ما قهری …"
بله! اف‌ام‌پلیرِ حضرتِ پرایدِ جلویی بود‌ که فرکانس‌ش تا روی ماشین من هم می‌آمد. به لحاظِ حریمِ خصوصی حتی در ماشین عرض می‌کنم! چندین ماه می‌شود که از دست این اف‌ام‌پلیر‌ها یک رادیوی خوش از گلوی ما پایین نرفته
:)

برای زادگاهم؛ پایتخت مقاومت ایران، دزفولِ قهرمان

خرداد ۵ام, ۱۳۹۱ دسته انقلاب اسلامی, جنگ و جبهه, سبك زندگي اميرعلي, سیاست خارجی | ۴۸ دیدگاه »

جنوبی‌ها بخصوص مرزنشینان شاید یادشان باشد. زمانی که هنوز تجهیزاتِ دریافت شبکه‌های ماهواره‌ایی نبود و آنتن‌های حلبی و خرچنگی روی پشت‌بام‌ها بود وقتی هوا شرجی و ابری می‌شد با کمی دست‌کاریِ فراکانس‌ها با‌‌ همان تلوزیون‌های سیاه‌ و سفید هم می‌شد کانال‌های برخی کشور‌ها مثل کویت و عراق را دریافت کرد.

سال‌های جنگ به همین طریق فهمیدیم انیمیشن یا برنامهٔ عروسکی معروفی مکرر از شبکهٔ بغداد پخش می‌شود. در آن برنامه صدام با یک موشک گفت‌گو می‌کرد. از موشک می‌پرسید دوست داری به مثلاً زنجان حمله کنی؟ موشک لب‌ولوچه‌ای اینور و آن‌ور می‌کرد که یعنی هی، بدم نمیاد. می‌پرسید دوست داری به قزوین حمله کنی؟ دوباره با‌‌ همان بی‌تفاوتی لب و لوچه تکان می‌داد. تا اینکه صدام می‌پرسید دلت می‌خواهد به دزفول حمله کنی؟ موشک ذوق‌زده می‌شد و تند تند سر تکان می‌داد و می‌گفت نعم نعم نعم!

همین چند سال پیش هم تصاویری از برخی پایگاه‌های هوایی عراق پخش شد که روی دیوارهای آن عبارتی نوشته شده بود به این مضمون که «دزفول فراموش نشود!». جنگنده‌های عراقی هم دقیقاً همین را اجرا می‌کردند حتی اگر هدفشان جایی دیگر بود، در هر رفت و برگشت از روی آسمانِ دزفول چیزی روی آن خالی می‌کردند. جملهٔ معروفی هم بین دزفولی‌ها بود که خلبان‌ها به شوخی به هم گفته‌اند اگر از روی دزفول رد شدید و چیزی نداشتید پوتین‌های خود را لااقل روی شهر بریزید!

البته پوتین که چه عرض کنم، تک تک خیابان‌های شهر گواهی می‌دهد. کوچه‌های ۶ متری که موشک ۹متری به آن‌ها اثابت کرده هنوز وجود دارند. روزگاری محاسبه کرده بودند حجم آتش‌باران روی دزفول را تقسیم بر زمین‌ش، علی‌القاعده با این حجم جنبنده‌ایی نمی‌باید زنده می‌ماند!(+) گزارش‌ رادیویی از موشک‌باران شهرها هم شاید یادتان باشد: "دیروز شهرهای ایران توسط ارتش بعث بمباران شد، اسامی شهرهای به این عبارت است: الف: دزفول…".

اما رازِ این‌همه اصرار روی دزفول هم دقیقاً در همین زنده بودنِ شهر بود. دزفول نمادِ مقاومت شده بود. شهرِ زنده‌ایی که در اوج موشک‌باران‌ش سینما بهمن‌ آن افتتاح می‌شود و در ماه‌های اول ۲۵‌هزار بلیط هم می‌فروشد. ضرورتِ این زنده بودن و طراوت شهر موقعی به چشم می‌آمد که رزمندگان از دوکوهه و سایر پادگان‌ها برای استراحت به دزفول می‌آمدند و وقتی روحیهٔ مردم را می‌دیدند پراز انرژی می‌شدند.

هنوز هم بعد از اینهمه سال، دزفول رازهای سربه‌مهر فراوانی دارد که شرح آن نه به قلم میسر است نه به تصویر؛ فقط باید یک‌روز در یکی از مهمانی‌های معمولی و شبانهٔ مردم‌ش باشی و حرف از سال‌های جنگ باشد تا آن وقت تا نیمه‌های شب بشنوی از هزارویک‌ رازِ سربه‌مهر و قصه‌ها و حکایت‌های غیرقابل باور.

می‌خواستم بیشتر از این توضیح بدهم، اما یادم افتاد به صفحهٔ آخرِ شناسنامه‌ام. تصویری که گویا‌تر از هزاران کلمه‌ است. صفحهٔ آخر شناسنامهٔ ما بچه‌های متولدِ سال‌های جنگ در جنوب یک کلمه اضافه‌تر از باقی شناسنامه‌ها دارد. یک کلمه که حاکی از هزاران ساعت مظلومیت است. مادرم می‌فرماد پدر جبهه بوده که من به دنیا آمده‌ام و من همیشه در ذهنِ خودم زمانی را متصور می‌شوم که یک مرد خودش زیر آتش باشد و دل‌ش هم نگرانِ همسری که قرار است بچه‌اش به دنیا بیاید و معلوم نیست آتش دشمن در خط مقدم برای خودش خطرناک‌تر است یا موشک‌های دشمن در شهر برای همسر و بچه‌اش؟

آنقدر این خطر محتمل و مکرر بوده که به صورت طبیعی در شناسنامه‌ها جایی برای آن در نظر گرفته بودند… همیشه دلم می‌خواسته صفحهٔ آخر شناسنامه‌ام را در دست بگیرم و رو در رو از مدعیان صلح و حقوق بشر یکی دو سوالِ کوتاه بپرسم، به امیدِ آن روز…

مطالب مرتبط :
“خرمشهر” را خدا آزاد کرد؛ “دزفول” را خدا نگه داشت ! (پارسال ۴خرداد برای دزفول نوشتم)
دختران مانتویی مسجد ما
غواص ها بوی نعنا می دهند ! یا؛ اروند از تحریم ها قدرتمند‌تر بود
روحیه‌ی فاتحان ” اچ۳ ” نیاز امروز جامعه
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند (برای پدربزرگم)
 

صفحه 2 از 212