وکیلانه آبان ۱۳۹۱ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای آبان, ۱۳۹۱

برای “فجر پنج‌” های ایرانی

آبان ۲۶ام, ۱۳۹۱ دسته احوالات مصر, انقلاب اسلامی, انقلاب‌های خاورمیانه, جنگ و جبهه, سیاست خارجی, قبله‌ی اولمان! | ۱۸ دیدگاه »

چند نفر از شهروندانِ یک سرزمینی مثل هر روز توی ماشین‌نشان نشسته‌‌اند و در یکی از خیابان‌های کشورشان در حال تردد هستند که ناگهان موشکی از آن سوی مرزهای سرزمین‌شان شلیک می‌شود و درست می‌خورد روی ماشین و تمام سرنشینان از بین می‌روند! (+)

این جریانی است که در روزهای گذشته، در همین قرن بیست‌ویکم، در همین جیغ و داد برای حقوق بشر و در همین حوالی، در غزه اتفاق افتاد. جالب است که  چون موشک پرتاب شده از سوی اسرائیل است، امری عادی محسوب می‌شود. و جالب‌تر اینکه اسرائیل نیازی نمی‌بیند به خودش زحمت ‌دهد که مثلاً بمب‌گذاری کند، یا با یک حادثه یا چنین چیزی شهروندِ کشورهای دیگر را از بین ببرد بلکه صریح و واضح موشک پرتاب می‌کند.

طبعتاً متقابلاً کشوری که این‌گونه گستاخانه مورد تهاجم قرار گرفته واکنش نشان می‌دهد و با همان دست‌های خالی در صدد پاسخ برمی‌آید. دست‌های ساکنین مظلوم غزه اما، برای پاسخ خالی است و شاید چون اسرائیل از خالی بودنِ این دست‌ها و مُهر سکوتِ بر لبان خیلی‌ها خبر دارد چنین دست‌درازی می‌کند، اما؛ این‌بار اتفاقی مهم برنامه‌های اسرائیل را بهم می‌ریزد. چیزی به اسمِ موشک‌های فجرِ ۵! (+) (+)

سامانه گنبد آهنین  نتوانست مانع حملات موشکی مقاومت شود

اسرائیل خیال می‌کرد در مقابلِ مهره‌ی مهمی که از غزه گرفته، نهایتاً  مثل مواقع قبل چند راکتِ کوتاه بُرد دریافت می‌کند و هرگز در مخیله‌اش هم نمی‌گنجید که بعد از ۲۱ سال طلسم امنیت تلاویو شکسته می‌شود و فجرِپنج‌ی خواب را از چشمانِ ساکنان‌ش می‌گیرد.

من خوشحالم که در این قحطی غیرت در دنیا، در این سکوتِ مرگ‌بار بر روی این‌همه جنایت، این فجر‌پنج‌های ایرانی است که معادلاتِ یک رژیم جنایت‌‌کار را بهم می‌زند و جلوی جنایت بیشتر او را ولو به مقدارِ کمی می‌گیرد.
تسلیحات همیشه کشنده نیست، بلکه گاهی هم بازدارنده است و حالا روح‌ت شاد حاج حسن طهرانی مقدم ، فجر‌پنج‌های تو و همکاران‌ت باعث شد کودکِ مظلوم غزه چند روزی بیشتر در آغوش مادرش باشد…

کشته شدن وجدان عمومی خطرناک‌تر از کشته شدن یک‌نفر!

آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ دسته اجتماعی, از مجلسی که ما داریم!, انقلاب اسلامی, سایبر نوشت, وقایع اتفاقیه | ۲۸ دیدگاه »

 “یک وبلاگ‌نویسِ مخالف جمهوری اسلامی توسط پلیس فتا دستگیر شده و چند روز بعد فوت می‌کند/ کشته می‌شود.” این خبری است که در چند روز اخیر مطرح شده و تا اینجای کار نه تایید می‌شود و نه تکذیب. در چرایی عدم، یا تاخیرِ واکنش از سوی مسولان پیرامون چنین خبری دوستان مطالبی را نوشته‌اند و انتقاداتِ بجایی را مطرح کرده‌اند.

اما برای من مهم‌تر از چرایی عدم واکنش مسولان نسبت به این واقعه، بی‌تفاوتی یا کم‌تفاوتی مردم نسبت به این خبر است. وقتی می‌گویم مردم، منظور عموم جامعه است و منظور از واکنشِ توسط مردم، واکنش موثر است. واکنشی که به چشم بیاید و بتواند تاثیری در پیگیری واقعی این ماجرا و پیشگیری از بروز مجدد چنین حوادثی داشته باشد.

.

البته طبیعتاً از سوی قشری از مردم که حوادث سیاسی اجتماعی را به طور حرفه‌ای دنبال می‌کنند واکنش‌هایی صورت گرفته اما از آنجایی که موضوع بسیار مهم است، یک نفر به خاطرِ صرفاً نوشتن و آنهم در فضایی مبهم و وحشتناک کشته شده، انتظارِ واکنش بسیار بیشتری می‌رود.

به نظرم برای پاسخ به این سوال که چرا واکنش جدی و وسیع صورت نمی‌گیرد گزینه‌های زیر را می‌توان مورد دقت قرار داد:

۱) عدم پرداختِ رسانه‌های عمومی به این موضوع و بی‌خبری مردم؟
۲) ابهام در کلیت حادثه و عدم قطعی بودن آن؟

۳) عادی شدن این اخبار و حوادثی از این دست و یا عدم اعتماد عمومی به صحتِ اصل خبر؟
۴) نبودن یا مسدود بودن راه‌کارهایی مشخص و واضح برای فعالیت اجتماعی در مواجه با این‌گونه موارد؟

۵) پرهزینه بودن واکنش به این موضوع در محیط‌های اجتماعی، دانشگاهی، رسانه‌ای و غیره؟
۶) تلقی شدن هرگونه واکنش به این‌گونه حوادث به عنوانِ مخالفت با اصلِ جمهوری اسلامی؟

۷) وجود دغدغه‌های اقتصادی و اجتماعی مهم‌تر برای مردم؟

شما چه فکر می‌کنید؟ کدام دلیل بالا علت عدم برانگیخته شدنِ “وجدان‌دردِ جدی” در جامعه پیرامون چنین خبرهایی است؟‌ آیا دلایل دیگری به ذهن شما می‌رسد؟ از آنجایی که واکنشِ وسیع اجتماعی نسبت به اخبار ناگوار به عنوان یکی از اصلی‌ترین عوامل پیشگیری از بروز مجدد آن‌ها می‌تواند باشد، در خصوص رفع هر کدام از دلایل چه کاری می‌توان انجام داد؟

 × خیلی دوست دارم بدونم چه ویژگی خاصی در وبلاگِ “ستار بهشتی” وجود داشته که پلیس فتا با اون این‌جوری رفتار کرده؟‌

شروعی دوباره

آبان ۲۰ام, ۱۳۹۱ دسته جنگ و جبهه, سبك زندگي اميرعلي | ۲۳ دیدگاه »

و سلام نامی از اسماء خداست

چیزی نزدیک به ۵۶ روز اینجا نبود، یعنی نه که نباشد، بود! ولی نبود! چون‌که ظاهراً هشت روز بعد از اعزام من به آموزشی، دامین(آدرس) سایت منقضی می‌شود و تمدید کننده‌ی آن دستش، بهتر بگویم پایش به بشین پاشو بند بوده و بی‌خبر از همه‌جا فکر می‌کرده سایت‌ش بالاست در حالی که دان شده بود :( خلاصه این‌که چه دردسر  بدهم این یک مدتی که نبودم، که نبودم! خوب آموزشی بودم ولی سایت هم چشم ما را دور دیده رفته برای خودش پی یللی تلری، ولی خوب خدا رو شکر دوباره هستم روی مخ‌ِ مبارکتان انشالله.

اینجا اردوگاه تلو، تنها علتِ نام‌گذاری‌ش به نظرم تلفات لیسانس وظیفه باشد، یا شایدم ترک لر وظیفه. ها؟

 مسجد در پادگانِ علاوه بر این‌که محلی است برای عبادت، جایی هم هست برای استراحت. چه استراحت روحی چه استراحت جسمی حتی دراز کشیدن، البته خوب باید مراقب باشی از اون بالا سرهنگ نیایه!
مسجد در پادگانِ آموزشی تنها جایی است که برای به صف شدن کسی به درجه توجه نمی‌کند و به دور از نظاماتِ بشری بالاترین درجه در کنارِ پایین‌ترین درجه می‌نشیند. البته علاوه بر این‌ها مسجد جایی هم هست برای دید و بازدید. در راه مسجد می‌شود دوستان، آشنایان، هم‌کلاسی‌ها و هم‌شهری‌های زیادی را دید. و در آن جمعیت قریب به دو هزار نفری چقدر آدم تشنه‌ی دیدن یک آشناست، دیدن یک همشهری.

توی پادگان ما تخت‌ها دو طبقه بود و هم‌تختی‌ت  در دوره آموزشی هرکس با هر اعتقاد و نژادی که باشد مجبوری بهترین دوست، یا یکی از بهترین دوستانت بشود. شاید هفته‌ی اول بتوانی اَخ و اُخ و “پیف پیف بو می‌ده” بکنی ولی از هفته‌های بعد متوجه می‌شوی که بدون دوست شدن با او اموراتت نمی‌گذرد و اساساً آموزشی کاری با آدم می‌کند که تمامی “پیف پیف بو می‌ده” ها را کنار بگذرد.

با همین هم‌تختی‌م معمولا این‌ور و آن‌ور می‌رفتم. از جمله مسجد. در راهِ مسجد گاهی او همشهری و دوست و آشنایش را می‌دید و احوال‌پرسی می‌کرد، گاهی هم من.

فکر می‌کنم هفته‌ی سوم آموزشی بود، تازه خاموشی شب را زده بودند، روی تخت بالایی دراز کشیده بودم که از تخت پایینی صدا آمد: “امیرعلی؟ امیرعلی؟ چرا شما دزفولی‌ها اینجوری‌ن؟”
ـ “زهر‌مار! این وقت شب این سواله می‌پرسی؟ یعنی چی چرا اینجوریم؟ یعنی حتماً باید مثل شما شیرازی‌ها تنبل باشیم؟”
“نه؛ خوب خداییش چرا اینجورین؟‌ چرا هر وقت همدیگه رو تو راه مسجد و این‌ور اون‌ور می‌بینن بعد از احوال‌پرسی و این‌که می‌فهمی دزفولی‌ است، بجای این‌که بگین کدوم محله می‌شینین، می‌گین بچه کدوم مسجدی؟ یعنی همه دزفولی‌ها همدیگه رو با مسجد می‌شناسن؟”

روی تخت تکانی خوردم و لبخندی از سر غرور روی لبم نقش بست و بادی به غب‌غب انداختم و گفتم آره دیگه دزفول شهر هزار مسجده و چند دقیقه‌ای روی تخت دراز کشیده منبری در خصوص دارالمومنین دزفول رفتم و آخرش گفتم حالا البته به هر حال بهتر از شما شیرازی‌ها هستم. چرا وقتی خداحافظی می‌کنید اینجوری به هم می‌گید نوووکرم!

ولی قبل از این‌که از تخت پایین جوابی بشنوم، صدای گوش خراشِ سرگروهبان بود که: “تخت ۶۹ ساکت! بار بعدی تذکر نمی‌دم. همه رو می‌ریزم بیرون و تا خود صبح بشین پاشو می‌دم! اینجا ارتشه خونه خاله که نیست!”