وکیلانه دی ۱۳۹۱ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای دی, ۱۳۹۱

سبزهایی که با دست پس می‌زنند، با پا پیش می‌کشند

دی ۱۶ام, ۱۳۹۱ دسته اجتماعی, اندر احوالات جنبش سبز, سایبر نوشت | ۱۰ دیدگاه »

فرض کنید شما به شدت اعتقاد دارید که در آخرین انتخابات یک حکومت تقلب شده  و بعد از آن‌هم بر مبنای همان تقلب در انتخابات، انواع و اقسام جنایت‌ها صورت‌گرفته است. تعدادی از مهمترین دوستان شما بر اثر اعتراض به همان انتخابات دستگیر و تحت شکنجه‌های وحشتناک قرار گرفته‌اند و مهمتر از همه نامزد مورد نظر شما هم همراه با همسرش به حصر خانگی دچار شده است.
خوب؛ در چنین حالتی آیا یک درصد هم معقول و پذیرفته است که شما در آستانه‌ی انتخابات جدیدِ همان حکومت و در حالی که هیچ‌چیزی تغییر نکرده بیایید در خصوص “انتخابات” حرف بزنید؟ بدیهی است افراد در چنین فرضی حتی کلمه‌ی “ا ن ت خ ا ب ا ت” را هم بر زبان نخواهند آورد، زیرا از آن چندش‌شان می‌شود.

اما دست نگه دارید! (با لحن گویندگان پیام‌های بازرگانی) از جنبش سبز هیچ‌چیزی بعید نیست! اساساً تنها سبزهای ایرانی هستند که می‌توانند خرق عادت کنند و خیلی شیک و مجلسی در چنین اوضاع و احوالی نه تنها در روزنامه‌های نزدیک به گروه فکری‌شان درباره حضور در انتخابات حرف بزنند، بلکه خبرهای خنده داری هم درباره‌ی آن بسازند تا شاید زمینه‌ی حضور مجددشان در انتخابات فراهم شود. به خبر زیر توجه کنید:

.

صرف نظر از نوع مضحک خبرنویسی بر مبنای هیچ و پوچ “جرس به نقل از سایت ملی‌مذهبی‌! اونم به گوش‌ش رسیده! با درجه‌ی وثوق به طور نسبی بالا :)” من از هر طرف که به این خبرسازی نگاه می‌کنم هدفی بجز زمینه‌سازی برای شرکت در انتخابات از آن استنتاج نمی‌کنم. یا لااقل این نوع خبرسازی‌ها را در تناقض با این می‌دانم که کسی عمیق و جدی معتقد به تهمت‌هایی باشد که در انتخابات قبلی به یک حکومت زده است.

اگر شما فکر می‌کنید خبرسازی‌هایی از این جنس هدف دیگری دارد، خوشحال می‌شویم ما را هم روشن بفرمایید. با تشکر

دوش وقت سحر از ” نق زنی” نجات‌م دادند

دی ۱۲ام, ۱۳۹۱ دسته برای پسر غریب زهرا, سبك زندگي اميرعلي, لبخند امیرعلی‌‌ | ۳۲ دیدگاه »

# به نظرم آدم‌ها به دو دسته‌ی مشکل‌دار و بی‌مشکل تقسیم نمی‌شوند! بلکه آدم‌ها یا بلدند چطور با مشکلات مواجه بشوند، یا بلد نیستند. واِلا مشکل را که همه دارند.

متاسفانه من از آن دسته‌ آدم‌هایی هستم که بلد نیستم چطور با مشکلات مواجه بشوم. مشکلات من را بهم‌ می‌ریزند. بزرگترین آرزوی من داشتن آرامش هست و شدیداً به کسانی که آرامش از چهره‌شان می‌بارد حسودی‌م می‌شود. آدم‌هایی که حتی از نگاه کردن به صورت‌شان آرامش پیدا می‌کنی. به نظرم مهم‌ترین نشانه‌ی مومن هم همین آرامش هست، واِلا ایمانی که به آدم آرامش ندهد یا ایمان نیست یا عیب از مومن بودن ناقص ماست. خیلی هم تلاش می‌کنم آرامش‌م حفظ شود، اما…

# بسیاری از رفقایی که با من رفاقت داشته‌اند مهمترین خصوصیت رفتاری من را “بیش از حد مهربان بودن”‌م می‌دانند. این را راحت و بدون دغدغه‌ی “خودفیل پنداری” می‌نویسم چون به نظرم این بزرگ‌ترین نقطه ضعف من هست. اصلاً  اکثر ضربه‌هایی که در زندگی خورده‌ام به خاطر همین زیادی مهربان و دل رحم بودن‌م بوده. اما چه کنم؟ این ویژگی جزء لایتغیر من شده. با این وجود بارها اتفاق افتاده که برای حفظ آرامش، این مهربانی را هم زیرپا گذاشته‌ام یا راست‌تر‌ش این‌که سعی کرده‌ام زیرپا بگذارم. اما؛ نشده… به آرامشی که هرکس ببینید بگوید به به؛ چه آرامشی، نرسیده‌ام. چون به محض ورود یک مشکل در زندگی‌م، بهم ریخته‌ام.

نمی‌دانم دلیل‌ش چیست. ولی یحتمل پدرومادر بخصوص پدرم در تقویت این بی‌تابیِ من مقابل مشکلات موثر بوده‌اند. پدر عزیز و بزرگوارم (جانم فدای‌ش باد) مهربان‌تر از هر پدری که می‌شناسم هرگز نگذاشته من با مشکلی مواجه بشوم. همیشه از قبل پیشبینی‌های لازم را کرده که جاده‌ی پیش رویم صافِ صافِ صاف باشد.

# این اواخر، یعنی دقیقاً بعد از ازدواج‌م اما، راست راستکی با مشکلات روبرو شده‌ام. بعد از اعزام به سربازی هم به اوج خودش رسیده. بی‌قرار شده‌ام. احساس می‌کنم به آن آرمانی که از نوجوانی توی ذهن‌م بوده نرسیده‌ام. وقتی ۱۳، ۱۴ سال‌م بود  فکر می‌کردم هم‌سن الان‌م که شده باشم برای خودم به فلان و فلان و فلان جا رسیده ام. اما حالا نگاه می‌کنم و می‌بینم نشده‌ام آن‌چیزی که باید بشوم. احساس می‌کنم یک چیزی هستم مثل همه که برای سال‌های آینده‌ی خود کلی برنامه دارند اما تمام آرمانشهرشان زیر بمب‌های روزمرگی به تلی از خاکستر تبدیل شده که هر از چندی وسط این روزمرگی بادی می‌وزد و همان خاکستر‌ها هم برباد می‌روند و دیگر حتی با یادشان هم نمی‌توانی خوش باشی.

# از همان اولی هم که رفتم حوزه، خوب، به خاطر درس‌های‌ش که نرفتم. به خاطر حواشی‌ش رفتم. کلاً زی طلبگی من را جذب خودش کرده بود نه علمِ طلبگی. یک مقداری هم بحث‌های سیاسی اعتقادی‌ پیرامونش. سال‌های ورودم به حوزه حوالی سال‌های ۷۸،۷۷ و این‌ها بود. همان سال‌های دوم خردادی‌ها و بحث‌های سیاسی. کلاً دنبال همین حرف‌ها بودم. یک بچه‌ی تازه دبیرستانی شده که با ادعای تمام رفته بود علوم انسانی و به تسلط بر عربی‌‌ش پز می‌داد و اصلاً به درس‌های اوئل طلبگی که بیشتر حول حوش ذهب ذهبا بود اعتنایی نمی‌کرد. همین‌ها باعث شد اگر حوزه بودم یا با یکی در حال بحث باشم یا دنبال یک استاد اخلاق.

# چند روز پیش بعد از یک هفته بالاخره موفق شدم جوری برنامه ریزی کنم که بتوانم زود بخوابم تا صبح برای نماز جماعت مسجد باشم. نماز صبح را که خواندم رفتم جلو پیش استادم. با بزرگواری متوجه شد که پیدا شدن سروکله‌ی امیرعلیِ خوش‌خوابی که از مرحوم آیت‌الله منتظری فقط “خوب بخورید خوب بخوابید خوب درس بخوانید” را پسندیده این وقت صبح در مسجد حُکماً برای کاری است. اجازه داد همراه‌ش تا در خانه بروم.

توی راه شروع کردم به درد و دل. از همین مشکلات گفتن، از این‌که نشده‌ام آن‌چه که می‌خواستم. از بی‌قراری‌هایم. از این‌که سربازی هم برایم شده آیینه‌ی دق. از این‌که می‌ترسم از اسیر روزمرگی شدن. از این‌که هنوز چندین سال مانده تا ۳۰ سالگی ولی از همین حالا کابوس‌ش را گرفته‌ام. از همین حالا می‌ترسم از این‌که ۳۰ ساله بشوم و باز همین‌جایی باشم که هنوز هستم. گفتم و گفتم و گفتم. یکی دو بار وسط حرف‌هایم استادِ عزیز نصیحت کردند ولی هرچه او بیشتر نصیحت می‌کرد احساس می‌کردم انگار دور از جان متوجه نیست من چقدر بی‌قرارم و بیشتر و فجیع‌تر از عمق مشکلات‌م می‌گفتم. سعی می‌کردم دل استاد به حال‌م بسوزد بلکه افاقه کند. دور برداشته بودم، هی می‌گفتم و با استاد کلنجار می‌رفتم که ناگهان استاد با لحنی تند و کمی صدای بلند گفت: د‍ِ آخه کسی که امام زمان داره که این‌قدر نق نمی‌زنه پسر!
انگار، آبی روی آتش وجودم ریخته شده باشد.
بعد از این هم استاد فقط یک جمله گفت. گفت:

آقا که غیرشیعیان کسی را ندارد، دارد؟ خودش زندگی شیعیان‌ش را اداره می‌کند، البته فقط اگر شیعه‌ای بخواهد، اگر شیعه‌ای در کنار نظر خاله و دایی و استاد، نظر امام مهدی‌ش را هم درباره تصمیمات زندگی‌ش بخواهد.

و رفت…

استاد رفت و من، آرام شده بودم، آرامِ آرام… فهمیدم گیر کار کجاست… حالا که چند روزی می‌گذرد، تا منتها الیه دلم آرام شده، اصلاً ته دلم قنج (غنج؟)می‌رود. انگار که کلید یک گنج را پیدا کرده باشم. استاد عصبانی نشده بود، حوصله‌اش هم سرنرفته بود فقط فهمیده بود که امیرعلی‌ش نیاز به یک تلنگر دارد…

خدا رحمت کند بزرگواری را که فرمود: استاد خوب آنقدر ارزش دارد که می‌ارزد آدم نصف عمرش را به پیدا کردن استاد بگذراند و باقی‌ش برود پی علم…

صفحه 2 از 212