وکیلانه خرداد ۱۳۹۲ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای خرداد, ۱۳۹۲

تکرارِ سخنانِ رهبر یا اجرای سخنانِ رهبر؟!

خرداد ۹ام, ۱۳۹۲ دسته اجتماعی, ره‌بر حکیم انقلاب, زیربنایی | ۱۱ دیدگاه »

“ره‌بر وظیفه‌اش تبیینِ ارزش‌ها و راه‌بردهای کلان است. بالاترین مقامِ اجرایی یعنی رئیس‌جمهور وظیفه‌اش تبیینِ راه‌بردهای فرابخشی است. وزرا باید راه‌بردها را بخشی کنند و البته با راه‌کارهای کلان به سازمان‌های تابعه‌شان ابلاغ کنند. سازمان‌ها باید بروند سراغِ راه‌کارهای خرد و کار را در میانِ مردم توزیع کنند. یعنی به من و تو که رسید تبدیل شود به یک کارِ انضمامی و مشت پر کن. کانکریت. نه یک شعارِ انتزاعی.

اگر ره‌بر گفت، جنبشِ نرم‌افزاری، رئیس‌جمهور باید این را بدهد به وزارت نفت مثلاً، یعنی تحقیق و توسعه در صنعتِ نفت. بعد وزیر در معاونت‌های اقتصادی استفاده کند از دانش‌کده‌ی اقتصاد. یک معبر باز کند برای نفوذِ دانش‌‌ کده‌ی اقتصاد. از آن‌طرف رابطه دانشکده‌های نفت و پتروشیمی را با بدنه‌ی وزرات تعریف کند. سازوکار تعریف کند برای تولید سوالاتِ علمی وزارت‌خانه و این سوال‌ها برسد به دانش‌ گاه‌ها و دانش‌کده ها و پژوهش کده‌های مرتبط. و شاید مثلاً این قضیه تبدیل شود به یک اردوی دو روزه‌ی بازدید از ماهشهر در دانش‌کده‌ی مکانیک امیرکبیر به خرج وزارت نفت.

… وظیفه‌ی خطیبِ جمعه‌ی فلان دهستان نیز تمجید از پسرِ کربلایی حسن است که فوق دیپلمِ کشاورزی دارد و کانالِ آب را از دهِ بالادست سیمان کرده است و کودِ شیمیایی گرفته است برای زمین‌های اهالی و توی زمینِ خودش هم کاشتِ برنجِ کم آب را امتحان کرده است و موفق شده است. به خطیبِ دهستان که رسید باید تبدیل شود به هم‌چه وظیفه‌ای، نه تکرار سخنانِ ره‌بر.

این یعنی جنبشِ نرم‌افزاری در نگاهِ سیستماتیک.
اما در عالمِ واقع چه اتفاقی می‌افتد؟ ره‌بر می‌گویند جنبش نرم‌افزاری. رئیس قوه می‌گوید جنبشِ نرم‌افزاری. خطیبِ جمعه‌ی فلان دهستان می‌گوید جنبشِ نرم‌افزاری. رئیس ناحیه‌ی مقاومت فلان‌جا می‌گوید جنبشِ نرم‌افزاری، بسیج دانش‌جویی هم هفت – هشت سمینارِ پر و پیمان برگزار می‌کند به نامِِ جنبشِ نرم‌افزاری تا این عبارت برسد به دانش‌گاه‌ها. صداوسیما هم می‌شود یارِ دوازدهمِ جنبشِ نرم‌افزاری!
و نتیجه؟ ظرفِ مدتِ کمی، از این عبارت که باطنی حکیمانه دارد، پوسته‌ای می‌ماند مجوف و به درد نخور. به شدت دست‌مالی شده. دیگر هیچ‌ آدمی که سرش به تنش می‌ارزد نمی‌رود سراغ این عبارت و باطنِ حکیمانه‌ی آن نیز پشتِ ظاهرِ تو خالی‌اش گم می‌شود.

یکی از مدیرانِ‌ مسوولِ سابقِ مطبوعات برای من می‌گفت که وقتی این بحث (جنبش نرم‌افزاری) مطرح شد، من یک روز تیترِ یک زدم فرمایش ره‌بر را. اما از روزِ دوم شروع کردم به مصاحبه‌ی علمی، خبرِ علمی و خلاصه تولید یک فضای نشیطِ علمی.
نتیجه؟ هیچ! یکی از مسوولان سیاسی مرا خواست و دو – سه روزنامه‌ی دیگر نشان داد و گفت: نگاه! هنوز دوستانِ دیگرِ ما هر روز بحثِ جنبشِ نرم‌افزاری را مطرح می‌کنند، اما شما پاک فراموش کرده‌اید این موضوع را…

این نگاه است که تفکیک حیثیات را متوجه نمی‌شود. خیال می‌کند با تکرارِ عین عبارت وظیفه‌اش را انجام داده است. مسوولان (هنوز) یاد نگرفته‌اند کارِ اصلی‌شان را، باز راه‌برد می‌دهند. آن هم راه‌بردِ کلان، از زاویه‌ی دیدِ رهبر. یعنی خلطِ استراتژی و تاکتیک…”

(ص ۱۲۶؛ سرلوحه‌ها؛ رضاامیرخانی)

برنامه داشتن یا نداشتن؟ مساله این است!

خرداد ۷ام, ۱۳۹۲ دسته اجتماعی | ۳۷ دیدگاه »

۱ شاید این انتخابات اولین انتخاباتی باشد که هربار سخنرانی کاندیداها، در رایِ رای‌دهندگان تاثیر می‌گذارد. شاخصه‌ی بارز این انتخابات دنبال برنامه بودن است. مردم از نامزد‌ها برنامه طلب می‌کنند و می‌خواهند بدانند هرکدام در صورت پیروزی دقیقاً قرار است چه کاری انجام بدهند؟ در چرایی این درخواستِ برنامه حرف‌های زیادی می‌شود گفت اما مهمترین دلیل به نظرم تَعدُدِ نامزد‌هایی با گرایشِ فکری نزدیک به هم است. تا قبل از این، انتخابات کاملاً قطبی بود. یعنی هرکس با توجه به سلیقه‌ی سیاسی‌ش چاره‌ای نداشت جز این‌که پُشتِ سرِ یک نامزدِ خاص قرار بگیرید.
هنوز که هنوز است بسیاری از منتقدانِ جدی احمدی‌نژاد می‌گویند اگر به ۸۸ برگردند دوباره به احمدی‌نژاد رای خواهند داد؟ چرا؟ چون مقابلِ میرحسین موسوی بود. در واقع این نامزد‌ها نبودند که مقابل هم قرار می‌گرفتند بلکه این سلایق مختلف سیاسی بودند که مقابل هم صف‌آرایی می‌کردند. و همین باعث می‌شد گزینه‌ی دیگری نباشد که کسی از نامزدِ مورد نظرش، برنامه بخواهد. انتخابات بازی مرگ و زندگی بود و کسی مابین مرگ و زندگی به کیفیتِ نهارِ ظهر که فکر نمی‌کند! اما حالا خیلی‌ها واقعاً به برنامه‌های نامزد‌ها دقت می‌کنند و این، خوب است. هرچند هرگز اصلاح‌طلبان اگر برایشان مسجل هم بشود مثلاً قالی‌باف بیشتر از روحانی برنامه دارد،‌به سمت قالی‌باف نخواهند آمد. چون هنوز در قطبی بودن هستند و نمی‌توانند انتخاب دیگری داشته باشند و این،‌ البته عیب‌شان نیست بلکه شرایط اینگونه رقم خورده است. 

۲- روزِ اولِ بعد از تایید صلاحیت‌ها به طور قاطع رای‌م روی آقای جلیلی بود. برای این رای هم دلیل داشتم و دارم. اما همان موقع هم نوشتم که همه چیز به روزهای آینده و عملکرد آقای جلیلی بستگی دارد. متاسفانه تا امروز آقای جلیلی با تمامِ محاسن‌ش نتوانسته من را به لحاظِ قدرت اجرایی قانع کند. انتظار داشتم ایشان در برنامه‌های تبلیغاتی جوری ظاهر بشوند که آدم متوجه بشود از اقتصاد سر در می‌آورند. یک جوری که آدم بفهمد دقیقا برای هرمشکل چه برنامه‌ای دارد و با مدیریت نه در سطحِ نظری بلکه در واقعیتِ تلخِ کشورمان آشناست. حتی تا امروز من مطمئن نیستم ایشان برای فردای انتخابات تیم دولت را بسته باشند. اما در مقابل فهمیده‌ام آقای قالی‌باف برنامه‌ی کاملاً مشخصی دارد. اقتصاد را تا حدود زیادی می‌فهمد و با مدیریتِ کلان در ایران آشناست و آنگونه هم که می‌گویند با فرهنگ بی‌گانه نیست. (درباره چرایی تغییر نظرم از آقای جلیلی به آقای قالی‌باف به زودی مفصل می‌نویسم. البته اگر قطعی شد).

۳- حالا که قرار شده انتخابات بازی مرگ و زندگی نباشد؛ ایکاش همه چیز را فدای انتخابات نکنیم. دیروز خبری منتشر شد که حاج قاسم سلیمانی رای‌ش روی آقای قالیباف است. خوب، سردار سلیمانی با آن‌همه گزارشاتِ سایت‌های بین‌الملل معلوم است که باید برای خیلی از ایرانی ‌ها قابل احترام و محبوب باشد. اما چرا این محبوبیت را بیجا خرج می‌کنیم؟ فراتر از این البته به نظرم کاملاً کار اشتباهی است که بخواهیم با توسل به رای نخبگان و خواص رای بسازیم. مردم باید به فکر و برنامه رای بدهند نه به نامزدِ فلان آدمِ خاص. اگر بعدها پای آن آدمِ خاص لغزید چه؟ اگر پای آن نامزدِ انتخاباتی لغزید چه‌؟  یکی از بزرگترین دست‌آورد‌های رسولِ گرامی اسلام این بود که مردم را بجای پیروی از بزرگانِ قبیله به تفکر سوق داد که اگر این‌ در جامعه‌ی اسلامی حفظ می‌شد هرگز ماجرای سقیفه پیش نمی‌آمد و حضرتِ امیر به جنگِ جمل مجبور نمی‌شد.

همانگونه که “آقای مصباح بصیرت دارد، رهبری فرموده با انسان‌های با بصیرت مشورت کنید، آقای مصباح نظرش روی فلانی است پس به فلانی رای بدهیم” غلط است؛ “حاج قاسم سلیمانی نمادِ مقاومت است،‌رهبری فرموده به کسی که مقاوت را ترویج کند رای بدهید، سلیمانی می‌خواهد به قالی‌باف رای بدهد، پس به قالی‌باف رای بدهیم” هم غلط است!

مشایی تمام شد؛ به همین سادگی

خرداد ۴ام, ۱۳۹۲ دسته اجتماعی, احمدی‌نژادی نوشت, اندر احوالات جنبش سبز, انقلاب اسلامی | ۳۶ دیدگاه »

دو سالِ پیش همین‌روزها، تازه انقلاب مردم عرب شروع شده بود. اما توی روزنامه‌ها، سایت‌ها و خبرگزاری‌های داخلی، هر کجا را که نگاه می‌کردیم داشتند درباره “جریان انحرافی” از خودشان تحلیل در می‌کردند. همان‌زمان مطلبی نوشتم با عنوانِ ” توهمی به نام فتنه‌ی عظیم جریان انحرافی“.

اصل حرفم در آنجا این بود که این قضیه اولاً‌ جریان نیست در ثانی اگر باشد آنقدر بزرگ نیست که این‌همه هزینه‌ برای دفع‌ش صرف می‌کنید ثالثاً خواص مورد نظر مراقب کلاه خود باشند تا در فتنه‌ی ساخته و پرداخته شده‌ توسط  ذهن خود، از دشمن فرضی شکست نخورند!. استدلال‌م هم این بود که چه بخواهید چه نخواهید مشایی بعد از احمدی‌نژاد تمام خواهد شد، دقیقا مثل مهاجرانی که بعد از خاتمی تمام شد. آن‌زمان و در آن داغی، این حرف خوش‌بینی تلقی می‌شد.

اما حالا به نظرم خوب است خیلی‌ها به عقب برگردند. ببینند در دو، سه سالِ گذشته چقدر وقت و هزینه‌ی کشور را صرفِ یک “توهم” و “حرف‌های سستِ هیچ‌وپوچ” کردند؟‌ در این دو، سه سال چقدر تهمت زدند؟ چقدر دروغ گفتند؟ برای چه؟ برای هیچ‌ و پوچ. برای مثلاً این روزها که پیش‌بینی می‌کردند آشوب می‌شود ولی انگار آرام‌تر از همیشه است.

هرچند خیلی از آنها حالا منتظرند و لحظه‌شماری می‌کنند احمدی‌نژاد یا هاشمی کاری کنند، بیانه‌ی خاصی بدهند، استعفا کنند، ولی ایکاش بجای این انتظار، مواضعِ دو سه سال گذشته‌ی خود را مرور کنند. ایکاش بنشینند و با خدای خود خلوت کنند و توبه کنند از این همه تهمت. از این‌همه دروغ. از اینهمه تحلیلِ اشتباهِ هزینه‌ساز.  می‌گفتند فتنه‌ی عظیمی در پیش است. حالا باید این فتنه بروز می‌کرد. اما هیچ خبری نیست. همه‌ی تحلیل‌ها تو زرد از آب درآمد.

این وسط اگر ذره‌بین دست بگیریم و فتنه یابی کنیم، این فتنه فقط یک مردود دارد: “ولایتمدارانی که فکر می‌کردند بیشتر از “ولی” می فهمند“.

به نظرم آقای هاشمی هم فراتر از انتظار عمل کرد. تفاوتِ عملکردِ او با عملکردِ آقای موسوی هم قابل تامل است. 

چیزی عوض نشده بود ؛ چیزی عوض نشده است

خرداد ۱ام, ۱۳۹۲ دسته اجتماعی, اندر احوالات جنبش سبز | ۲۵ دیدگاه »

 من نه موافقِ ردِ صلاحیتِ آقای هاشمی بودم نه مخالف آن. هرچند تهِ دلم دوست داشت به خاطر خیلی‌هایی که به ایشان امید بسته بودند، تایید بشود. و معتقد بوده و هستم که با حضور ایشان میزان مشارکت بالاتر خواهد رفت. و این شور و شوق برای نظام خیلی هم خوب است. و باید همه باشند و هرکدام را که مردم خواستند انتخاب کنند و این به پیشرفت کشور کمک می‌کرد.  اما بالاتر از چیزی که دوست داشتم، عقلاً می‌خواستم هرچیزی که قانون می‌گوید همان بشود. حتی نه قانون که هرچیزی که روال عادی و معمولی شورای نگهبان بوده، انجام شود.

به نظرم درست نبود شورای نگهبان به خاطر این‌که نامزدِ موردنظر، آقای هاشمی ست طور دیگری رفتار کند. شتر سواری دولا دولا که نمی‌شود. بالاخره شورای نگهبان برای همین‌چیزهاست دیگر. اگر قرار بود شورا، برای افرادی که در جامعه محبوبیت دارند، تخفیف ویژه قائل بشود باید در قانون به آن اشاره می‌شد. ولی چنین چیزی در قانون نداریم. اگر داشتیم اسم شورا، نگهبان نبود که. شورای انتخابات، شورای افزایش میزان مشارکت یا شورای مصلحتِ انتخابات یا یک همچین چیزی می‌شد. کاری به خوب یا بدش ندارم. فقط منظورم این است که شورای نگهبان یعنی این! و اشتباه بوده اگر کسی انتظاری غیراز این داشته است.

به خاطر همین دلیل هم در دو هفته‌ی گذشته مخالفینِ جمهوری اسلامی‌یی را که موافق رای دادن شده بودند را شماتت می‌کردم. اعتقاد داشتم و دارم که این‌ها صداقت ندارند. یا لااقل به چیزی که می‌گویند پایبند نیستند. بالاخره یا کسی به شورای نگهبان اعتقاد دارد یا ندارد. اگر دارد که هیچ. اما اگر اعتقاد ندارد به چه دلیلی می‌خواهد شورا برای نامزد‍ِ موردِ نظرِ او که شاید به نظرش نامزدِ موردِ نظرِ اکثر مردم هم هست تخفیف قائل بشود و از روال عادی‌ش خارج بشود؟ که چه بشود؟ گیرم این‌بار کارشان راه افتاد. بارهای دیگر چه؟ تا کی شترسواری دولا دولا؟

واقعاً برای من سوال بوده و هست که در این دو هفته گذشته چه چیزی تغییر کرده بود که مخالفان جمهوری اسلامی به نهادی مثل شورای نگهبان دل بسته بودند؟‌ چه چیزی تغییر کرده بود؟ قانون انتخابات؟ اعضای شورای نگهبان؟ یا اینکه نشانه‌ای از نرمش حکومت دیده شده بود؟

پاسخ تمام سوال‌های بالا منفی است. پس چرا مخالفانِ حکومت وارد بازی شدند؟ به چه چیزی امیدوار بودند؟ مگر بارها و بارها و بارها در سالیان گذشته طعمِ‌تلخِ زهر شورا را نچشیده بودند؟ آیا این انتظارِ از شورای نگهبان حاصل یک ساده لوحیِ خوشباورانه و احساساتِ زودگذر نبود؟

حرفم را ساده کنم. وقتی شما مخالف شورای نگهبان هستی و معتقدی که اصلِ نهادِ شورا یا عملکرد آن به ضرر مملکت است و مردم با رویه‌ی شورا مخالف هستند، بهترین حالت برای شما این است که شورا همیشه به منوال غلطِ خود ادامه بدهد تا مخالفت مردم با آن بیشتر و بیشتر بشود و کار به بن بست برسد. طبیعتاً نباید شما دوست داشته باشید شورا با مُسکِن رضایتِ موقتی ایجاد کند و عمرش طولانی شود.

واقعیت این است که چیزی تغییر نکرده بود. چیزی تغییر نکرده است. روال همان روالِ همیشگی است. چیزی است که خوب یا بد؛‌ سال‌هاست بوده!  فقط کسانی که این دو هفته به تکاپو افتاده بودند معلوم شد آنچنان هم که می‌گویند به شدّتِ وقایع خطرناکی که در ۸۸ افتاده است اعتقاد نداشته اند. یا دستِ کم فکر نمی‌کرده‌اند نظام آنقدرها هم بد باشد…

به نظرم این روزها وقت آن است که تکلیف شورای نگهبان مشخص شود و این تناقض برای همیشه حل بشود. شورای نگهبان وظیفه‌اش بررسی صلاحیت‌هاست؟ یا در نظر گرفتنِ مصلحت‌ها؟ یا افزایشِ میزان مشارکت؟ خوب اگر افزایش ملاک است چرا غیر مسلمان‌ها، زن‌ها، رَحُلِ غیرسیاسیِ محبوب، سلطنت‌طلب‌ها و… شرکت نکنند؟ اینها همه به اندازه‌ی خود میزانِ مشارکت را بالا می‌برند.

 تا آنجایی که من می‌فهم‌م قانوناً هیچ کاری به مصلحت نباید داشته باشد و اگر کسی به این بی‌توجهی شورا به مصلحت معترض است باید از طریق تغییر قانون وارد بشود نه این‌که انتظار داشته باشد این بار برای هاشمی تخفیف قائل بشوند.

* یک حرفِ  بی‌اساسی هم این روزها می‌زنند. رئییس مصلحت نظام چطور صلاحیت ندارد؟خوب. مجمع کار اصلی‌ش رفع اختلاف شورای نگهبان و مجلس است و نهایتاً ماهی چند جلسه. اساساً کارِ اجرایی نمی‌کند و رئیس مجمع هم مثل تمامی اعضا فقط یک رای دارد. 

صفحه 2 از 212