وکیلانه مهر ۱۳۹۴ - وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

آرشیو برای مهر, ۱۳۹۴

همیشه در اخبار می خوانیم اما گاهی…

مهر ۲۶ام, ۱۳۹۴ دسته دسته‌بندی نشده | ۴ دیدگاه »

صبح‌ها بعد از خاموش کردن آلارم، نوتیفیکیشن های گوشی را چک می‌کنم. حالا دیگر عادی شده خبرهای تروریستی.  با انگشت هر خبرِ “عادی” را تند می‌زنم کنار. اما امروز تفاوت داشت. تمام قد خشکم زد. خبر کوتاه بود و وحشتناک. “تیراندازی به عزاداران حسینی در دزفول”.
خواب از چشمم پرید. در لحظه تنها دعا می‌کردم شایعه باشد یا دستِ‌کم علت حادثه درگیری شخصی که در ماه‌های اخیر به دلایلِ ناگفتنی زیاد شده.
نه. خیر تایید شده بود. اما هنوز شک داشتم برای علت حادثه. دو راه داشتم. یا باید صبر می‌کردم یا باید سوار ماشین می‌شدم و ده کیلومتر رانندگی می‌کردم و می‌رسیدم به روستای صفی‌آباد. محل وقوع حادثه. دومی را انتخاب کردم.
در تمام طول مسیر فقط به یک چیز فکر می‌کردم. همیشه در اخبار می‌خوانیم اما گاهی… . وقتی رسیدم بجز نیروهای شرکت برق که که در چند جای روستا در حال نصب چراغ روی تیرک‌های برق بودند چیز غیرعادی مشاهده نمی‌شد. فضا امنیتی نبود. روستا آرام بود و انگار خشمگین. فکر می‌کردم به روستا که می‌رسم لابد یک جایی شلوغ‌تر از باقی جاهاست و آنجا محل حادثه. اما همه چیز عادی بود. ناچار برای رسیدن به تکیه‌ای که حادثه رخ داده بود از عابری سوال پرسیدم:
“حاجی دیشب راست بوده؟”. فکر می‌کردم عصبانی باشد. اما بیشتر مظلوم بود. مردِ میانسال شروع کرد به توضیح که: “بله. خدا لعنتشون کنه. دو تا بچه ها هم شهید شدن. تو خیابون اصلی بود. همین خیابون رو که برگردی نرسیده به نفت فروش”.
عجله داشتم برای رسیدن به پاسخ سوالم. قبل از دور زدن گفتم: “حاجی مشکل شخصی داشتن؟”. گفت: “نه بابا! بچه‌ها سنی نداشتن. مجرد بودن. داشتن مهتابی‌های هیات رو نصب می‌کردن.”
دور زدم. خیابان اصلی هم آرام بود. درب تکیه رسیدم. دو سه نفری ایستاده بودند. سوال پرسیدم. چیزی بیشتر از خبرها دستگیرم نشد. که یک پژو با شیشه های دودی و افرادی که سروصورت خود را پوشانده اند ترمز کرده، شیشه را پایین کشیده‌اند. تیراندازی کرده و رفته‌اند. با اینکه محله شسته شده بود، اما روی زمین هنوز رد خون بود… .
همه اینها را گفتم که بگویم، میان شنیدن تا دیدن تفاوت بسیار است. این‌همه خبر که می‌شنویم و برایمان عادی شده وقتی در نزدیکی ما اتفاق بیوفتد وحشتناک است و تازه می‌فهمیم یعنی چه.
هنوز علت واقعه قطعی نشده و نمی‌شود نظری داد. اما اگر حادثه تروریستی باشد باید سلامِ گرمی عرض کرد خدمت دوستانی که پیش‌بینی‌های نظامی ایران برای ایجاد امنیت را تعبیر به کشتن افراد بی‌گناه در منطقه می‌کنند. البته یقین دارم هیچ‌تغییر نظری برای برخی‌ها ایجاد نخواهد شد. کار رسانه‌ای هم نمی‌شود. بالاخره دو شهروند درجه دو در روستایی از دزفول کشته شده‌اند خاری به پای پایتخت‌نشینان که نرفته است… .

.

•این مطلب برای سایت  خبری دزمهراب نوشته شده است (+)

آل سعود سهل‌انگار نیست، جنایتکار است

مهر ۴ام, ۱۳۹۴ دسته انقلاب اسلامی, انقلاب‌های خاورمیانه, برای بحرین, جنگ و جبهه, سیاست خارجی | ۵ دیدگاه »

ناهار خونه‌ی دادش بزرگه مهمان بودیم که متوجه خبر فاجعه‌ی منا شدیم. اول که کامِ همه تلخ شد هرکسی نظری می‌داد، اما چند دقیقه بعد همه ساکت شدند. انگار همه داشته باشند به دردِ مشترکی فکر کنند. بابا، سرِ حرف را شروع کرد. انگار ته دلِ‌ همه را دیده باشد. وقتی گفت: “درست یادِ روزی افتادم که خبرِ حمید را آوردند.” دوباره همه به حرف آمدند. با حسرتی بزرگ.
مادر از شبِ “بیرق زنون” دایی حمید گفت. اینجا رسم است شب عیدِ قربان، همه منزل حاجی جمع می‌شوند به شادی و “بیرق زنون”. بیرق، پرچم‌های کوچکِ سبزرنگی است که به تعدادِ‌ اعضای خانواده‌ی حاجی روی پشتِ بام منزل‌ش با کلی شادی و کِل‌کشیدن نصب می‌شود. می‌گویند برای این است که بعد از آن فقرا بدانند باید درب کدام خانه را بزنند. مادرم داشت از شب “بیرق‌زنونِ” دایی حمید می‌گفت، که چقدر همه شاد بوده‌اند و چقدر خوشحال. تعریف میکرد که نزدیکانِ حاجی، شبِ بیرق‌زنون حنا می‌بندند. بعد مادرم آرام شد.

پدر، ادامه‌ی حرف‌ش را داد که فردا صبح یکی از آشنایان محکم و با عجله درب خانه را می‌زده. وقتی دم در رفته‌اند به گمانِ‌ این‌که از ماجرای کشتارِ‌ حاجیان توسط سعودی‌ها خبر داریم مدام جویای حالِ دایی شده. پدر می‌گفت شوکه شده‌ام. داداش دومی که کوچیک بوده یادِ سیم‌تلفنی می‌افتد که از خانه‌ی همسایه تا منزل دایی کشیده‌اند و از روزی که تا شب داداش بزرگه پای تلفن بوده برای کسب خبر.

مادر یکهو یادِ مراسم تشییع دایی می‌افتد که زن‌ها به دست‌های حنا بسته‌ برای بیرق‌زنونِ دایی‌حمید اشاره می‌کرده‌اند و می‌گفته‌اند کاش می‌شده این دست‌ها را برید. آخه کی تو مراسم تشییع عزیزش دست‌هاش حنا بسته‌ست؟

پدرم از شبی تعریف می‌کند که حاج صادق آهنگران و چندنفر دیگر منزل دایی حمید رفته‌اند و برای مادر و پدرش واقعه را تعریف کرده‌اند. که بعد از بهم خوردن مراسمِ برائت، حجاج سمت هتل‌ها می‌روند. اما سعودی‌‌ها راه را می‌بندند. حجاج فرار می‌کنند. هرکسی هر دری را باز می‌بیند وارد آنجا می‌شود. دایی‌حمید هم وارد یکی از این ساختمان‌ها می‌شود. اما وقتی صدای زن‌های ایرانی گرفتار دست سعودی‌ها را می‌شنود طاقت نمی‌آورد. می‌رود بیرون و برای رها شدن زنان با سعودی‌ها درگیر می‌شود. روی پل “حجون” دایی حمید را محاصره می‌کنند. یکی از سعودی‌ها اسلحه‌اش را بیرون می‌کشد و به سمت دایی شلیک می‌کند. احتمالا پایش مجروح میشود. دایی روی زمین می‌افتد. کشان کشان او را می‌برند می‌اندازد داخل یک کمپرسی و درب بزرگ و آهنین کمپرسی را روی دست‌های دایی می‌بندند.

بابا ادامه می‌دهد حرف که به این‌جا می‌رسد، مادرِ حاج حمید می‌گوید پس شما بودید و پسرم را بردند؟ بابا می‌گوید حاضرین در مجلس چیزی نمی‌گویند اما بیرون که می‌آیند کبودی‌های بدن‌شان را نشان می‌دهند که همه غرق خون بوده‌اند و کاری از دست‌شان برنمی‌آمده. راوی اصلی که میگوید از شدت جراحات وسط همان خیابانی که دایی شهید شده بیهوش می‌شود.

مادر انگار دوباره داغش تازه شده‌ باشد. می‌گوید تا هفته‌ها سرِ مزار هربار زنی شیون‌کنان می‌آمده و می‌گفته این من را از دست سعودی‌ها نجات داد. بعد اما مادرم یکهو ساکت می‌شود و آرام می‌گوید دوچرخه!
همه تا انتهای ماجرا را می‌خوانیم. قصه این است که دایی حمید شب قبل از شهادت‌ش با یکی از هم‌کاروانان از دوچرخه‌ای می‌گوید که قول داده برای “محمد” پسرش بخرد. رفیقِ دایی دوچرخه را می‌خرد. سوغاتی که هیچ‌وقت دایی ندید برای پسری که هیچ‌وقت دیگر پدرش را ندید.

تا این‌جای کار همه گرم حرف زدن بودند. بجز داداش بزرگه. تمام مدت ساکت بود. داداش دومی می‌گه داداش بزرگه یکی از تنها کسانی بوده که جنازه‌ی دایی حمید را دیده. دست‌های ورم کرده و بدن کبود و… .

عصر که از منزل داداش بزرگه برمی‌گردیم. تنها چیزی که آرام‌م می‌کند سخنان خمینی کبیر است. همین یک جمله‌اش که :”اگر ما از مسئله قدس بگذریم، اگر ما از صدام بگذریم، اگر ما از همه کسانى که به ما بدى کردند بگذریم، نمى توانیم از مسئله حجاز بگذریم. مسئله حجاز یک باب دیگرى است…”

#محمد جان، از پسردایی عزیزتر، منو ببخش اگر اینجا رو خوندی… .

250000000