وکیلانه » » کمی دور از آلودگی‌های انتخاباتی
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
کمی دور از آلودگی‌های انتخاباتی
۲۸ام, بهمن ۱۳۹۰| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۲۲]

# یه عادت بدی دارم که کمی بیشتر از خیلی وسواسی هستم. هم در غذا هم در لباس. یعنی در سیم‌ثانیه احساس کثیف بودن خوراکی یا پوشیدنی رو پیدا می‌کنم. دیگران اصرار روی اصرار که بابا، امیرعلی! این غذا که چیزی‌ش نیست. یا مثلاً لباس به این تمیزی. اما برای من لافایده. نه لب به اون غذا می‌زنم و نه اون لباس رو می‌پوشم.
خوشبختانه یا متاسفانه همین احساس وسواس رو در خصوص روح‌م هم دارم. نه اینکه بگم خیلی روح پاک و زلالی دارم ها؛ نه. صرفاً جریان معمولی روحی‌م (حالا هرچی که هست، خوب یا بد) خیلی سریع بهم‌ می‌ریزه و احساس آلوده بودن بهم دست می‌ده و اونوقتِ که جریان عادی زندگی‌م مختل می‌شه و نتیجتاً می‌بینید که اینجا هم دیر به روز می‌شه مثلاً . :)

# جامعه‌ی آماری دوستانم هم به شدت متنوع هست، یعنی هرجور آدمی دلت بخواد توشون پیدا می‌شه و به همین خاطر در کنار برخی‌هاشون گاهی احساس بدی پیدا می‌کنم. همون احساس آلودگی.کارم هم که قربونش برم به تنهایی برای زمین زدن روح یه کروکدیل کافیه، چه برسه به منِ جوجه.
بعد همه‌ی اینها رو داشته باشید بعلاوه‌ی اینکه از حدود سه ماه پیش تا حالا بحثِ رکیک رقابت‌های انتخاباتی هم نقل اکثر مجالس و جمع‌هایی هست که می‌رم. گفتم رکیک و تاکید دارم کثیف چون تقریباً هیچ تفاوتی بین رقابت‌های انتخاباتی در کشورمون و رقابت‌های انتخاباتی در مثلاً امریکا و اروپا نمی‌بینم. همون حرص قدرت و لگد‌ مال کردن اخلاق و به گند کشیدن رقیب و البته به اضافه چاشنی "خودبرتربینی" و "احساس تکلیف" کردن!! انگار نه انگار این رقابت در چارچوب یک نظام  اسلامی قرار هست برگزار بشه. انگار نه انگار اینجا قدرت فقط و فقط به خاطر خدمت هست که ارزش داره. انگار نه انگار که اینجا قرار هست قدرت مسولیت آور و تکلیف آور باشه، انگار نه انگار که این رقابت برای نوکری مردم هست و نوکری ملت که این‌همه حرص زدن نداره و، هزار و یک حرف که نگویم بهتر است…

# چند روز قبل و در همین حال و هوا  که احساس تنگی نفس می‌کردم و احساس خفگی و آلودگی، منزل یکی از اقوام میهمان بودیم. حدود ساعت ۱۰ بود که فرزند شهیدی که با ما بود کانال رو عوض کرد روی شبکه‌ی مستند و "روایت فتح". انگار آبی روی آتش درونم ریخته باشند. دیدن تصاویر پاک و زیبای آن سال‌های نه چندان دور یه حس خیلی خیلی آرامش‌بخش ب‌م تزریق کرد. صحنه‌های بدرقه‌ی مردمیِ رزمندگان پخش می‌شد و من درست نفهمیدم که این احساس نوستالژیک هست که داره بم آرامش تزریق می‌کنه یا دیدن این چهره‌های پاک و معصومِ مردمان آن سالها. نمی‌خوام زیاد وارد ریز ماجرا بشم که چی نشون می‌داد چون می‌دونم از عهده‌ی انتقال حس‌ش برنمیآم اما روایت فتح بین‌ها احتمالاً می‌فهمن دارم چی‌میگم.

# همین حال و هوای روایت فتح باعث شد افرادی که اونجا بودن شروع کنن به نقل خاطره.
پدر با دست اشاره کرد به میزبان که پسرخاله‌ش بود و گفت اینو می‌بینید؟ تو عملیات فتح‌المبین نیروی خط‌شکن بود منم مسول پشتیبانی عملیات. روز بعد از یکی از تک‌‌ها برای پاکسازی به منطقه رفتیم. روی زمین کلاهِ رزمی‌ش رو دیدم. شک کردم! یه خورده جلوتر یکی از کارت‌های شناسایی‌ش افتاده بود و یه خورده جلوتر دفتر‌چه‌ خاطرات کوچیک‌ش. دیگه گفتم تمام! حتماً یا شهید شده یا اسیر. در همین فکر و خیال بودم که برادرش(جانشین فرمانده لشکر ولیعصر که بعدها به شهادت رسیدند) از اون جلو با چند نفر داشتن برمی‌گشتن، سریع رفتم جلو و با اضطراب گفتم حمید! اینها رو ببین، حتماً رحیم یه طوری‌ش شده و… که اجازه نداد حرف بزنم و زد روی شونم با یه لبخند گفت حسین! اون جلو‌تر پراز رحیمِ و اینا که روی زمین افتادن هم همه برادرای من‌ن و رفت…
۱۵ روز بعد از یکی از بیمارستان‌های شمال تماس گرفتند گفتند نگران نباشید رحیم تیرخورده و اینجاست تازه ما تماس گرفتیم با یه دردسری حمید رو پیدا کردیم و بهش خبر دادیم…

# بعد از پدرم یکی دیگه از اقوام تعریف می‌کرد دو سال قبل که پدربزرگم (حاج محسن صفا) فوت کردند بعد از مجلس ترحیم یه آقایی من رو کشیده کنار و گفته می‌دونی این پیرمرد که الان شما بازماندگان‌ش هستید کی بوده؟ گفت خوب حرفی نزدم و اون گفته می‌دونم اینو تا حالا کسی براتون تعریف نکرده. تو عملیات فتح‌المبین یه گروه ۱۵ نفره بودیم حاج محسن هم باهامون که رسیدم به جایی که احتمال می‌دادیم اون پشت کمین دشمن باشه! خیلی سریع باید یه تصمیمی می‌گرفتیم که حاج محسن میاد جلو می‌گه، ببینید، من پیرمردم! می‌رم جلو، اگر کمین بود که فقط یه پیرمردِ دست و پاگیر رو از دست دادید اگر هم کمین نبود که پیشروی می‌کنیم و اجازه نمی‌ده فرمانده تایید کنه و می‌ره جلو و کمین هم نبوده و حرکت می‌کنیم…

القصه؛ دو سه تا خاطره‌ دیگه هم تعریف شد. این دو تا رو که نوشتم خودم هم برای اولین بار بود می‌شنیدم. اما مهمتر از این خاطرات که ایکاش هرکدوم از ما از همین اطرافیانمون جمع‌آوری‌شون کنیم قبل از اینکه از بین برن، اون جو قشنگی بود که اون شب ایجاد شد و چقدر خوب یه احساس شستشوی روحی پیدا کردم. آخرش هم پیش خودم گفتم، ببین مردم عادی چقدر خوب تو اون حال و هوای زلالِ قدیم هستن اما مسولین و سیاسیون و این نامزد‌های انتخاباتی….؟
با خودم گفتم،
جایگاه روحیات زمان جنگ در سیاسیون ما کجاست؟ چرا بسیاری از سیاسیونِ مدعی خالی از این روحیات هستن؟
پیش خودم گفتم هیچ چیزِ دفاع مقدس ما مثل سایر‌ جنگ‌ها نبود و این رمز موفقیت‌ش شد، اما چرا اکثر قریب به اتفاق رقابت‌های انتخاباتی ما مثل رقابت‌های انتخاباتی بسیاری از کشورهای دنیاست و به همون زشتی؟ چرا؟

لینک مرتبط :
دردنامه ای برای این روزهای سیاست؛  سیاستی که آدمی را دل آزرده می کند!!!
رهبر انقلاب ۹۰/۳/۸: خواهشم این است مجلس در سال آخرش سست نشود/ مجلس از ۱۹ بهمن تا ۱۴ اسفند تعطیل است!



دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: