وکیلانه » » آخه مگه “مشهد رفتن” هم سفرنامه‌ نوشتن داره؟
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
آخه مگه “مشهد رفتن” هم سفرنامه‌ نوشتن داره؟
۲۵ام, فروردین ۱۳۹۱| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۵۸]

خوب راست‌ش نه؛ ندارد. چون ما اغلب یک اخلاقی داریم به اسم عادت کردن. فرتی به یک چیزی عادت می کنیم و برایمان عادی می‌شود و با آن موضوع پسرخاله می‌شویم. مثلاً همین امام رضای خودمان. بغل گوشمان است دیگر. می‌رویم و زیارتی می‌کنیم و برمی‌گردیم. "از خودمونه، سفرنامه و این حرفا نداره که. سفرنامه مال امامای دورِ".

حتماً و قطعاً اگر من هم  از آخرین زیارتِ امامم چیزی نزدیک به ۱۱ سال نگذشته بود حالا می‌رفتم و برمی‌گشتم به ذهنم هم نمی‌رسید که مثل کربلا؛ مثل مکه، مشهد رفتن هم می‌شود موضوع یک پست وبلاگی بشود. باور کنید یازده‌سال مشهد نرفتن چیز کمی نیست و تا همین دیروز هم خودم کُلّی شاکی بودم از این موضوع اما این چند روزه که هرکس می‌دید می‌گفت: "ای بابا، مگه می‌خوای بری مکه که اینجوری می‌کنی؟!" و این زیارتی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم آنقدر چسبید که خدا را شکر کردم بابت این ۱۱ سال دوری، که چه بسا اگر هرسال و هرسال می‌آمدم دیگر برایم عادی شده بود و این اتفاق‌های قشنگ در دلم رخ نمی‌داد.

اگر بخواهم کُلّی سانسور کنم و عدل بزنم از توی هواپیما شروع کنم، باید اشاره کنم به اینکه تا "مهماندار" شروع کرد به حرف زدن و رسید به "بارالها سفر ما را…" یک‌هو این چند‌تا صندلی دور و بر ما جوری زدند زیر خنده که بیا و ببین. چرا؟ "مسیرانحرافی" عزت‌خانِ صداوسیما را دیده بودند لابد و حسابی برایشان فرهنگ سازی شده بود خندیدن به دعای صحیفه‌ی سجادیه.

یکساعتی تاخیر داشتیم و وقتی رسیدیم سوار تاکسی شدیم برای رفتن به محل اقامت. روبروی خیابان امام رضای ۲ که بعداً فهمیدم اسم دیگرش کربلاست.  توی راه وقتی راننده‌ که از لهجه‌اش معلوم بود مشهدی است پیچید توی یک خیابان و دست‌ش را گذاشت روی سینه‌اش فهمیدم حرم روبرویمان است. مثل توصیه‌ایی که برای دیدن اولین بارِ کعبه می‌کنند فوری نگاهم را پایین انداختم تا حرم را نبینم و سلام هم ندادم. بعد از ۱۱ سال نمی‌خواستم به این راحتی و سادگی سلام کنم.

رسیدیم و باروبندیل را که در اتاقِ خوشگل هتلی که تا حرم ۳ دقیقه هم فاصله نداشت گذاشتیم ذوق کردم برای اینکه به لطفِ وایمکس ایرانسل اینترت‌کی هم برقرار بود و خوب البته این آب‌باریکه به پای نتِ دومگی شاتل خودم که برای شارژ مجدد یکساله‌اش همین یک‌هفته قبل معادل نصف حقوقم یعنی ۱۷۳ چوب پیاده شده بودم نمی‌رسید ولی بهتر از "جی‌پی‌عاراس" بود و کار منِ معتاد را راه می‌انداخت. بالاخره شصخیت مهمی هستیم و دو روز نت نباشیم ممکن است خللی در کار کائنات به وجود بیایید.

غسل زیارتی کردم و با چشمانی که خیلی زیاد مراقب بودم به حرم نیفتند وارد خیابانِ منتهی به حرم شدیم. وقتی بوی خوش خیابان‌ها که نمی‌دانم ناشی از زغفران فروشی‌هاست یا چیز دیگری زیر دماغم خوردم و حسِ نوستالژیکم تحریک شد تازه باورم شد که آمده‌ام مشهد!! هنوز توی عالم هپورت بودم که رسیدیم جایی که نوشته بود "محل تحویل امانات" و استرسی عجیب تمام وجودم را فراگرفت. شاید حتی شوکه شده بودم. آخر آدمِ بی‌خیالی هستم و تا سرم به سنگ نخورد یک موضوع حالیم نمی‌شود. ولی انگار حالا کم کم داشت باورم می‌شد آمده‌ام زیارتِ ثامن الحجج.

امانتی که نداشتم فقط باهزار التماس تحویل‌دار قبول کرد عینک آفتابیم را که به اندازه چشمهایم دوست‌ش دارم و نمی‌خواستم برایش اتفاقی بیفتد را بپذیرد. روبرویم دربی بود با تابلوی "باب الرضا". هنوز هم سرم پایین بود و دو دل شدم. نمی‌دانم چه شده بود که پاهایم با من نمی‌آمد. دلم هم هوای پاهایم را داشت و با آنها همراهی می‌کرد که نرو علی، برگرد!! انگار دلم عادت کرده بود به دوری و حالا نمی‌خواست از دوری دل بکند و به وصال برسد. ولی "اشک" حرف آخر را زد و خیلی خیلی آرام قدم برداشتم و به دالانی کوتاه رسیدم. دست خودم نبود، همانجا ماندم. خیلی جدی دلم می‌خواست برگردم. نمی‌دانستم چه کنم. زشت هم بود جلوی آنهمه آدم مثل ندید بدیده‌ها اینجور گریه می‌کردم.

از تر‌ِس تابلو نشدن وارد شدم. یک صحن بزرگ با آفتابی که داشت غروب می‌کرد و وای…

خوب حق بدهید. خیلی وقت بود حرم نیامده بودم و نمی‌دانستم چه کار باید بکنم و مسیرها از کدام طرف است. خیلی خیلی یواش مثل کسی که انگار مجبورش کرده‌اند و خودش دلش نمی‌خواهد و انگار دارد وارد یک دنیای جدیدی می‌شود مسیر آن صحن تا تابلویی که نوشته شده بود "مسجد گوهرشاد" را پیمودم. باز یک دالان کوچک و باز هم تردید و باز هم اشک. وارد یک صحن دیگر شدم و تازه فهمیدم انگار دارم اشتباهی می‌روم و این ره که می‌روم به "مسجد گوهرشاد" است.
 سمت چپ یک مسیری بود که واردش شدم و خیال می‌کردم بلافاصله یکی از آن رواق‌های زردِ معروف را می‌بینم. اما خبری نبود. ورودی بود که حتماً به ضریح می‌رسید ولی من دلم از آن رواق‌های زرد می‌خواست. سمت چپ تابلوی "صحن جمهوری اسلامی" را دیدیم و آهسته واردش شدم.

بله، رواق زرد رنگی که باعث شد بی‌حرکت به آن خیره بشوم و اشک… همانجا بود. فرش پهن بود و باید "فخلع نعلیک" می‌شدم. کفشداری شماره ۱۶٫ کفشدارش چه با عشق کار می‌کرد. و حالا اما، تازه شروع دردسرم بود. خداییش حالا که برگشته‌ام هتل هم نمی‌دانم چرا اینجور شده بودم. تمام مسیر را نمی‌خواستم به راهم ادامه بدهم در حالی که باید هم می‌رفتم. وقعاً و از ته دلم می‌خواستم برگردم. می‌خواستم بروم با همان غم فراق خوش باشم. مرا چه به وصال؟ اما…

 از یک سالنی شروع به حرکت کردم که کفپوشش مرمر بود و انتهای آن به پنجره فولاد ختم می‌شد. به پنجره فولاد یا باب‌المراد که رسیدم سمت راست دوباره باید می‌پیچیدم. فکر می‌کردم چشمم به ضریح خواهد افتاد و تپش قلبم و اشکم هم بیشتر شد. اما اشتباه می‌کردم. کمی دیگر هم که رفتم دوباره باید می‌پیچیدم و باز فکر کردم چشمم باید به ضریح بیفتد اما دوباره اشتباه کردم. هر کدام از این پیچ‌ها باعث می‌شد قالب تهی کنم. باور کنید تمام فیلم زندگیم از جلوی ذهنم رد می‌شد. وای این خبطی را که کرده‌ام امام هم می‌داند دیگر. شاید اطرافیانِ امام می‌گوید اینو دیگه چرا راه دادی آقا؟ این همونه که اون روز… . این همونه که اون شب… این همونه که اونجا… . هرغلطی که توی عمرم کرده بودم می‌آمد جلوی چشمم.

تا اینکه آخرِ یکی از این پیچ‌ها، صدای صلوات‌ها و تابلویی که نوشته بود "به احترام بالاسر مبارک امام از این سمت مشرف نشوید" به من فهماند کجا هستم و دیگر دل توی دلم نبود.

حالا دیگر سرعتم را افزودم و فقط می‌خواستم زودتر برسم.  و وقتی رسیدم روبروی ضریح، فقط توان داشتم بیفتم زمین و ببوسم درگاه امامم را…
 همزمان با بوسه بنا به عادت یا هرچیز دیگری انگار هی این پیشانی هم می‌خواست لمس کند این زمین مطهر را؛ اما، هرگز. پیشانی و سجده‌گاه فقط و فقط برای خداست.

بلند که شدم مدتی محو تصویری که به خاطر اشک کدر می‌دیدمش بودم و تازه یادم آمد اذن دخول چرا نخواندی پسر؟

تلاشی برای رسیدن و گرفتن ضریح نکردم چون نه توانش را داشتم و نه خیلی مایل بود. شروع کردم به زیارتِ مخصوص خواندن و چه زود تمام شد. دو رکعت از همان نماز‌هایی که باید مهر را بگیری دستت تا اینور و آن ور پرت نشود هم خواندم.  

و حالا؛ لحظه‌ی انجام کاری بود که ۱۱ سال چشم انتظارش بودم. لذت بخش‌ترین بخش زیارت. کُلی منتظر ماندن تا زاویه‌ی مورد نظرم خالی بشود. نشستم روی زمین رو به ضریح، تکیه به دیوار. نه چیزی می‌خواندم نه اشک آنچنانی می‌ریختم و نه هیچ‌کار خاص دیگری. فقط، خیره به ضریح بودم و آهنگِ آرامش بخشِ همهمه‌ی مردم توی گوشم. نمی‌دانم یکساعت، دو ساعت یا حتی بیشتر توی همین حال و هوا حال می‌کردم…



دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: