وکیلانه » » خداحافظی از تعزیرات
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
خداحافظی از تعزیرات
۲۳ام, اردیبهشت ۱۳۹۱| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۳۱]

این متن خیالی است. چیزی شبیه به یک رمانِ کوتاه و ساخته و پرداخته‌ی ذهن نویسنده؛ هر‌گونه تشابه‌ اسمی اتفاقی بوده و هیچ‌کدام از موارد فوق در خارج اتفاق نیفتاده. مسولیت بدبین شدنِ خواننده نسبت به متشابهات اسمی برعهده‌ی خودش می‌باشد. هر موقع بیکار بودید سرِ صبر بخوانیدش

لامصب بدکوفتی است این اعتقادات! داشتن‌ش یک‌جور درد‌سر است و نداشتن‌ش هم که اساساً ممکن نیست. یعنی هر انسانی که کمترین بهره‌ایی از عقل برده باشد حتماً اعتقادات دارد. در مورد مصادیق خاص هم، بی‌اعتقادی خودش نوعی اعتقاد محسوب می‌شود.
من یک سوتی از سکولاریسم گرفته‌ام هی راب‌را پُز آن را می‌دهم که اساساً جدایی دین از هر فعلی ناممکن است و این حرف‌ها. بگذریم؛ خدا را شکر لااقل در این یک مورد که می‌خواهم ب‌قول آقای شریعتمداری در این وجیزه از آن بنویسم، این اعتقاد مورد قبول همه هست که مال حرام، خوردن ندارد بخصوص اگر از جنس مالِ حرامِ مربوط به فسادِ اداری باشد.

*******

فی‌الواقع من تا حالا از تلفن همراه‌م خیری ندیده‌ام. هربار زنگ می‌خورد علی‌القاعده یا کسی مالی خریده که موقع امضاء قراردادش به فکر بعدش نبوده و عین آن حیوانی که در هندوستان مقدس است، بدون خواندنِ متنِ قرارداد، همینجوری همه چیز را امضاء کرده و حالا فهمیده تا گلو سرش کلاه رفته و می‌خواهد من بروم کلاه را از سرش دربیاورم، یا موقع عروسی و شیرینی‌خورانش که یاد من نبوده حالا که با زن‌ش اختلاف پیدا کرده یاد من افتاده و مثل کسی که ماشین‌ش پنچر شده می‌خواهد کمک‌ش کنم تایرش، ببخشید زن‌ش را عوض کند. یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت، انگشتِ وسطیِ دستِ چپِ کارگرِ پسردایی‌ش لای دستگاه گیر کرده و کنده شده. می‌خواهد ببیند دیه‌اش در ماه حرام که دو برابر است چقدر می‌شود و دو ساعت باید پشت گوشی توضیح بدهی که فقط دیهٔ قتل در ماه‌های حرام افزایش می‌یابد نه دیهٔ اعضاء، آنهم نه دوبرابر، بلکه فقط یک سوم!

لابد شمای خواننده داری می‌گویی، خوب کارت بوده و پول‌ش را می‌گرفتی دیگر. نخیر عزیزم! آن کسی که می‌خواهد پول بدهد عین آدم تشریف می‌آورد دفتر، کسی که تلفنی کارِ حقوقی سفارش می‌دهد، ته مرام هم که باشد، تلفنی تشکرکی می‌کند نهایتاً!. آن زمان که فقط طلبه بودم هم موردی بود ساعت ۶ صبح زنگ زده بود و شروع کرد به خَر کردنِ من که می‌دانستم سرسفرهٔ خوان خدا هستید و گفتم تماس بگیرم برایم یک فال بگیرید! نه به آن سفرهٔ خوان نه به این فال، منظورش استخاره بود!

یعنی کلاً از تکنولوژی موبایل، همین‌ش به من رسیده. آن صبحِ دل‌انگیزِ زمستانی هم توی دفترمان نشسته بودیم و توی پلاس؛ پلاس بودیم که تلفنم زنگ خورد. استادِ درس مدنی ۷‌م بود که خیلی به‌اش ارادت داشتم و ایضاً با او رودربایستی. امتحان میان‌ترم از درس‌ش شده بودم ۷ از ۲۰! رفتم توی پارکینگِ دانشکده برای اعتراض که این چه وضعی‌ است استاد! همینجور که داشت کیف‌ش را می‌انداخت روی صندلی عقب لبخندی زد و گفت مگر چند شدی امیر؟
هفت استاد؛
 لبخند شیرینی زد و گفت هفت؟
با خجالت گفتم بله.
گفت اگر از من هفت شدی برو مدنی هفت درس بده!

حالا مسول بخشی از سازمان تعزیرات حکومتی شده بود. داشت توضیح می‌داد خیلی کار سختی درپیش دارد و اینجا نیاز به نیرو هست و بعدش هم شروع کرد به تعریف کردن از من و خلاصه مثل سایر ملت به لطایف الحیل مراحل خَر کردنِ اینجانب را طی نمود. کمتر از ده روز بعد توی ادارهٔ متبوع‌ش پشت میز بودم!

وردپرس یک خوبی دارد که این زیر، تعداد کلماتی که تایپ کرده‌ایی را می‌نویسد و این نوشته رسیده به مرزِ خطرناک من برای نوشتن یعنی ۵۰۰ کلمه، پس اجازه بدهید قضایای سه ماه بودنم در آنجا را سانسور کنم. (یک موقع خدای نکرده خیال نکنید ‌از آن سه ماه کار در اداره چیزی نمی‌گویم که مجبور نشوم ولو اشاره‌ایی به مصادیق فساد بکنم و لغو قولی بشود که به استاد داده‌ام و یادم افتاده به پیامکی که "امیر؛ رسانه‌ایی کنی برای من دردسر درست می‌شود." از این خیال‌ها نکنید یک وقت، اصلاًً!)

*******

یک‌ماه‌ونیم که گذشت دعوای اول را کرده بودم و با قهر آمدم خانه. استاد تماس گرفت و پشتِ تلفن کُلی توپید به من که این بود آن‌همه دغدغه‌ی عدالت‌خواهانه‌ایی که داشتی؟ اینقدر سریع جا زدی؟ فردا را استراحت کن پس‌فردا بیا دفترِ من. توی دفترش هم گفت، ببین! من ریس این‌جا هستم. دارم به تو می‌گویم اختیار تام داری، هرکاری دلت می‌خواهد بکن. دیگر چه می‌خواهی؟ و باز هم طی شدن‌‌ همان مراحل خر کردنم در کوتاه‌ترین زمان ممکنه و بازگشتنم پشت میز.
اما دیگر فقط یک‌ماه و نیم دوام آوردم. نمی‌شد! بیشتر می‌ماندم آخرتی برایم باقی نمی‌ماند. کار قضایی یک کار پیوسته‌ است، وقتی من خوب و سریع کار می‌کردم فی‌الواقع داشتم چرخهٔ فساد را تسریع می‌بخشیدم،و… ظاهراً وردپرس دوباره دارد اِرور می‌دهد!!

*******

۴ روزی می‌شد سرما خورده بودم و اداره نمی‌رفتم. و حالا همین ۴ روز نرفتن، طعمِ لذیذِ دوری از آن فسادکده را زیر زبانم انداخته بود و من تصمیمم را گرفته بودم. بعد از این ۴ روز باید می‌رفتم اداره برای خداحافظی!! خداحافظی که چه عرض کنم. با استادم که لطف فرموده بود و روزِ سومِ این چهار روز مریضی آمده بود عیادتم، قضیهٔ را حل و فصل کرده بودم و او هم بیشتر از این راضی به اذیت شدن‌م نمی‌شد. آنقدر با کارمندان هم جوش نخورده بودم که بخواهم خداحافظی کنم. اگر هم مشکلی بود شمارهٔ من را داشتند و تلفنی می‌توانستم کارهای زمانی که آنجا بوده‌ام را به اتمام برسانم. کاری هم نمانده بود. پس چرا داشتم می‌رفتم اداره؟ چرا داشتم می‌رفتم جایی که برایم حُکمِ ماتم‌کده را داشت؟ چرا باید می‌رفتم توی ساختمانی که سه‌ماهِ تمام صبح با انرژی کامل واردش می‌شدم و عصر با خسته‌ترین و دلمرده‌ترین روحیه خارجش؟ چرا؟

 قضیه‌ مربوط به قرآنِ کوچکِ سبز‌ماشی‌م می‌شد که توی کشوی میزم جاماند بود. یکی‌ از عزیز‌ترین دارایی‌های زندگی‌م. سال‌های نوجوانی با چند نفر از بچه‌های شهدای حزب اللهِ لبنان توی صحن مطهر حرم حضرت رقیه‌ ‌ـ سلام خدا بر او و پدرش باد ـ در دمشق، نمایشگاه کوچکی برگزار کرده بودیم و این قرآن یادگارِ آن نمایشگاه بود.

بُرده بودم‌ش اداره، هر روز صبح‌م را با یک برگ از آن شروع می‌کردم. حالا داشتم می‌رفتم بَرش دارم. قبل از رفتن، از کشوی پرینتر، حدود ۵۰ برگه‌ آ۴ برداشتم. ساعت حدود‌۸ صبح بود. رسیدم اداره و کاغذ‌های آ۴ هم دستم. خوشبختانه آقای ریس نبود که بخواهم اول بروم توی اتاقش. یک‌راست رفتم توی اتاقِ خودم. با خانم منشی که مثلاً داشت نشان می‌داد از دیدن من بعد از ۴ روز خوشحال است سلام و علیک سردی کردم. یک‌راست به سمت کشوی اول میز و قرآنم. برداشتم.

من آدمِ به شدت احساساتی هستم، نسبت به محلِ کار و زندگی‌ و وسائلِ دو رو برم خیلی زود احساس تعلق خاطر پیدا می‌کنم. روی میزِ اتاقِ کارم توی خانه، همیشه گلِ مریم دارم. وقتی گل‌ها پژمرده می‌شوند و می‌خواهم با گلِ نو عوضشان کنم، گل‌های پژمرده را با اکراهِ زیاد دور می‌ریزم. چون وقتی سرحال بوده‌اند چند روز با آن‌ها زندگی کرده‌ام و نسبت به‌شان احساس تعلقِ خاطر پیدا کرده‌ام.

و حالا؛ توی اتاقِ محل کارم ایستاده‌ بودم. کاری که با چه شوقی شروع‌ش کردم و خیال می‌کردم قرار است سال‌های سال ادامه‌اش بدهم… به در و دیوارش نگاه می‌کردم. به آن جمله‌ایی که به دیوار زده بودم‌ش:
"عدالت همه‌چیز را در جای خود می‌نهد، در حالی که بخشش آن‌را از جای خود خارج می‌سازد. عدالت تدبیرِ عمومیِ مردم است، در حالی که بخشش گروه خاصی را شامل می‌شود. پس عدالت شریف‌تر و برتر است.
نهج‌البلاغه، حکمت ۴۳۷".

روی میزم را نگاه می‌کردم و کاغذهای جورواجوری که زیر شیشه‌اش گذاشته بودم. به کفِ زمینی که نماز ظهرِ و عصرِ اول وقتم را روزهای اول؛ قبل از اینکه انباری کثیف اداره را با کمک یکی از خواهرانِ کارمندِ نمازِ اولِ وقت‌خوان تبدیل به نماز‌خانهٔ شیک‌ی بکنیم، آنجا می‌خواندم. به تقویمی که روی میز بود. به دو تا صندلی‌ ِ به‌هم چسبیدهٔ روبروی میزم که همیشه اکراه داشتم متهمان روی آن بنشینند…

کمی دیگر می‌ماندم این‌بار ب‌جای آقای ریس، احساساتم مراحل خَر کردنم را طی می‌کردند و دوباره ماندگارِ اداره می‌شدم. زدم بیرون. توی تک تک اتاق‌ها رفتم و حلالیت خواهی و خداحافظی و جملهٔ تکراریِ خوبی که قطعاً‌ ندیده‌اید، بدی‌هایم را اما حلال کنید و مقداری هم شوخی. و در جوابِ همه هم که چرا نمی‌مانی؟ اینجا جای من نیست…

به اتاقِ مفسدِ بزرگ، دشمن درجه یکم رسیدم. دمِ در نفسِ عمیقی کشیدم و مثلِ ورزشکاری که می‌خواهد وارد رینگِ مبارزه بشود، توی اتاق رفتم. از همه گرم‌تر برخورد کرد پدرسوخته! و کلی اظهار شرمندگی که به کی قسم می‌خواستم بیایم عیادت اما نشد! خدا شاهد‌ است وقتی شنید می‌خواهم بروم، ‌ آنقدر اظهار ناراحتی می‌کرد که نگو و نپرس. کم مانده بود اشک بریزد! انگار خبرِ مرگِ عزیزش را شنیده باشد‌ در حالی که قطعاً‌ توی دلش داشت قند آب می‌شد…

برگه‌ها را گذاشتم روی میزش.‌‌ همان ۵۰‌تایی که از پرینتر آورده بودم. گفتم توی این چند ماه، بخصوص روزهای اول به جهت ناواردی بجای عُرفِ مرسوم، طبق‌ قانونی که درس‌ش را خوانده بودم، دادنامه می‌کردم و برخی برگ‌ها خراب می‌شده‌اند و دوباره نویسی… بی‌زحمت این‌ها را بگذارید جای آن برگه‌های خراب شده که چیزی در ذمه‌ام نماند.

دزدِ‌ بزرگِ اداره رسماً هنگ کرد! تا آمد شروع کند که نه بابا، این حرف‌ها چیست؟ اُفتِ کارتان بوده و اصلاً نیازی نیست و این حرف‌ها، صحبت‌ش را قطع کردم و خیلی قاطع و محکم و البته با لبخند گفتم، اموال اداره مالِ شخصی شما نیست که روی آن تعارف تیکه پاره می‌کنید جناب!، شاید یکی از این همین‌برگه‌ها سرِ پل صراط چپه‌ام کند، کسی چه می‌داند؟ و یک ماچ از پیشانی‌ش گرفتم، خداحافظی گفتم و منتظرِ جوابِ خداحافظی‌ش هم نشدم. توی‌‌ همان گیجی و منگی ولش کردم زدم بیرون از اداره

مطالب مرتبط :
گفتگوی کوتاه من با دختر نازی به اسم آتنا
گرانی” یا “گرانفروشی” ؟ مساله این است
دو علتِ اصلی از علل زمینه‌سازِِ گرانفروشی
دو پرده از یک روزِ کاری



دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: