وکیلانه » » خداحافظی از تعزیرات
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
خداحافظی از تعزیرات
12th, می 2012| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[31]

این متن خیالی است. چیزی شبیه به یک رمانِ کوتاه و ساخته و پرداخته‌ی ذهن نویسنده؛ هر‌گونه تشابه‌ اسمی اتفاقی بوده و هیچ‌کدام از موارد فوق در خارج اتفاق نیفتاده. مسولیت بدبین شدنِ خواننده نسبت به متشابهات اسمی برعهده‌ی خودش می‌باشد. هر موقع بیکار بودید سرِ صبر بخوانیدش

لامصب بدکوفتی است این اعتقادات! داشتن‌ش یک‌جور درد‌سر است و نداشتن‌ش هم که اساساً ممکن نیست. یعنی هر انسانی که کمترین بهره‌ایی از عقل برده باشد حتماً اعتقادات دارد. در مورد مصادیق خاص هم، بی‌اعتقادی خودش نوعی اعتقاد محسوب می‌شود.
من یک سوتی از سکولاریسم گرفته‌ام هی راب‌را پُز آن را می‌دهم که اساساً جدایی دین از هر فعلی ناممکن است و این حرف‌ها. بگذریم؛ خدا را شکر لااقل در این یک مورد که می‌خواهم ب‌قول آقای شریعتمداری در این وجیزه از آن بنویسم، این اعتقاد مورد قبول همه هست که مال حرام، خوردن ندارد بخصوص اگر از جنس مالِ حرامِ مربوط به فسادِ اداری باشد.

*******

فی‌الواقع من تا حالا از تلفن همراه‌م خیری ندیده‌ام. هربار زنگ می‌خورد علی‌القاعده یا کسی مالی خریده که موقع امضاء قراردادش به فکر بعدش نبوده و عین آن حیوانی که در هندوستان مقدس است، بدون خواندنِ متنِ قرارداد، همینجوری همه چیز را امضاء کرده و حالا فهمیده تا گلو سرش کلاه رفته و می‌خواهد من بروم کلاه را از سرش دربیاورم، یا موقع عروسی و شیرینی‌خورانش که یاد من نبوده حالا که با زن‌ش اختلاف پیدا کرده یاد من افتاده و مثل کسی که ماشین‌ش پنچر شده می‌خواهد کمک‌ش کنم تایرش، ببخشید زن‌ش را عوض کند. یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت، انگشتِ وسطیِ دستِ چپِ کارگرِ پسردایی‌ش لای دستگاه گیر کرده و کنده شده. می‌خواهد ببیند دیه‌اش در ماه حرام که دو برابر است چقدر می‌شود و دو ساعت باید پشت گوشی توضیح بدهی که فقط دیهٔ قتل در ماه‌های حرام افزایش می‌یابد نه دیهٔ اعضاء، آنهم نه دوبرابر، بلکه فقط یک سوم!

لابد شمای خواننده داری می‌گویی، خوب کارت بوده و پول‌ش را می‌گرفتی دیگر. نخیر عزیزم! آن کسی که می‌خواهد پول بدهد عین آدم تشریف می‌آورد دفتر، کسی که تلفنی کارِ حقوقی سفارش می‌دهد، ته مرام هم که باشد، تلفنی تشکرکی می‌کند نهایتاً!. آن زمان که فقط طلبه بودم هم موردی بود ساعت ۶ صبح زنگ زده بود و شروع کرد به خَر کردنِ من که می‌دانستم سرسفرهٔ خوان خدا هستید و گفتم تماس بگیرم برایم یک فال بگیرید! نه به آن سفرهٔ خوان نه به این فال، منظورش استخاره بود!

یعنی کلاً از تکنولوژی موبایل، همین‌ش به من رسیده. آن صبحِ دل‌انگیزِ زمستانی هم توی دفترمان نشسته بودیم و توی پلاس؛ پلاس بودیم که تلفنم زنگ خورد. استادِ درس مدنی 7‌م بود که خیلی به‌اش ارادت داشتم و ایضاً با او رودربایستی. امتحان میان‌ترم از درس‌ش شده بودم ۷ از ۲۰! رفتم توی پارکینگِ دانشکده برای اعتراض که این چه وضعی‌ است استاد! همینجور که داشت کیف‌ش را می‌انداخت روی صندلی عقب لبخندی زد و گفت مگر چند شدی امیر؟
هفت استاد؛
 لبخند شیرینی زد و گفت هفت؟
با خجالت گفتم بله.
گفت اگر از من هفت شدی برو مدنی هفت درس بده!

حالا مسول بخشی از سازمان تعزیرات حکومتی شده بود. داشت توضیح می‌داد خیلی کار سختی درپیش دارد و اینجا نیاز به نیرو هست و بعدش هم شروع کرد به تعریف کردن از من و خلاصه مثل سایر ملت به لطایف الحیل مراحل خَر کردنِ اینجانب را طی نمود. کمتر از ده روز بعد توی ادارهٔ متبوع‌ش پشت میز بودم!

وردپرس یک خوبی دارد که این زیر، تعداد کلماتی که تایپ کرده‌ایی را می‌نویسد و این نوشته رسیده به مرزِ خطرناک من برای نوشتن یعنی ۵۰۰ کلمه، پس اجازه بدهید قضایای سه ماه بودنم در آنجا را سانسور کنم. (یک موقع خدای نکرده خیال نکنید ‌از آن سه ماه کار در اداره چیزی نمی‌گویم که مجبور نشوم ولو اشاره‌ایی به مصادیق فساد بکنم و لغو قولی بشود که به استاد داده‌ام و یادم افتاده به پیامکی که "امیر؛ رسانه‌ایی کنی برای من دردسر درست می‌شود." از این خیال‌ها نکنید یک وقت، اصلاًً!)

*******

یک‌ماه‌ونیم که گذشت دعوای اول را کرده بودم و با قهر آمدم خانه. استاد تماس گرفت و پشتِ تلفن کُلی توپید به من که این بود آن‌همه دغدغه‌ی عدالت‌خواهانه‌ایی که داشتی؟ اینقدر سریع جا زدی؟ فردا را استراحت کن پس‌فردا بیا دفترِ من. توی دفترش هم گفت، ببین! من ریس این‌جا هستم. دارم به تو می‌گویم اختیار تام داری، هرکاری دلت می‌خواهد بکن. دیگر چه می‌خواهی؟ و باز هم طی شدن‌‌ همان مراحل خر کردنم در کوتاه‌ترین زمان ممکنه و بازگشتنم پشت میز.
اما دیگر فقط یک‌ماه و نیم دوام آوردم. نمی‌شد! بیشتر می‌ماندم آخرتی برایم باقی نمی‌ماند. کار قضایی یک کار پیوسته‌ است، وقتی من خوب و سریع کار می‌کردم فی‌الواقع داشتم چرخهٔ فساد را تسریع می‌بخشیدم،و… ظاهراً وردپرس دوباره دارد اِرور می‌دهد!!

*******

۴ روزی می‌شد سرما خورده بودم و اداره نمی‌رفتم. و حالا همین ۴ روز نرفتن، طعمِ لذیذِ دوری از آن فسادکده را زیر زبانم انداخته بود و من تصمیمم را گرفته بودم. بعد از این ۴ روز باید می‌رفتم اداره برای خداحافظی!! خداحافظی که چه عرض کنم. با استادم که لطف فرموده بود و روزِ سومِ این چهار روز مریضی آمده بود عیادتم، قضیهٔ را حل و فصل کرده بودم و او هم بیشتر از این راضی به اذیت شدن‌م نمی‌شد. آنقدر با کارمندان هم جوش نخورده بودم که بخواهم خداحافظی کنم. اگر هم مشکلی بود شمارهٔ من را داشتند و تلفنی می‌توانستم کارهای زمانی که آنجا بوده‌ام را به اتمام برسانم. کاری هم نمانده بود. پس چرا داشتم می‌رفتم اداره؟ چرا داشتم می‌رفتم جایی که برایم حُکمِ ماتم‌کده را داشت؟ چرا باید می‌رفتم توی ساختمانی که سه‌ماهِ تمام صبح با انرژی کامل واردش می‌شدم و عصر با خسته‌ترین و دلمرده‌ترین روحیه خارجش؟ چرا؟

 قضیه‌ مربوط به قرآنِ کوچکِ سبز‌ماشی‌م می‌شد که توی کشوی میزم جاماند بود. یکی‌ از عزیز‌ترین دارایی‌های زندگی‌م. سال‌های نوجوانی با چند نفر از بچه‌های شهدای حزب اللهِ لبنان توی صحن مطهر حرم حضرت رقیه‌ ‌ـ سلام خدا بر او و پدرش باد ـ در دمشق، نمایشگاه کوچکی برگزار کرده بودیم و این قرآن یادگارِ آن نمایشگاه بود.

بُرده بودم‌ش اداره، هر روز صبح‌م را با یک برگ از آن شروع می‌کردم. حالا داشتم می‌رفتم بَرش دارم. قبل از رفتن، از کشوی پرینتر، حدود ۵۰ برگه‌ آ۴ برداشتم. ساعت حدود‌۸ صبح بود. رسیدم اداره و کاغذ‌های آ۴ هم دستم. خوشبختانه آقای ریس نبود که بخواهم اول بروم توی اتاقش. یک‌راست رفتم توی اتاقِ خودم. با خانم منشی که مثلاً داشت نشان می‌داد از دیدن من بعد از ۴ روز خوشحال است سلام و علیک سردی کردم. یک‌راست به سمت کشوی اول میز و قرآنم. برداشتم.

من آدمِ به شدت احساساتی هستم، نسبت به محلِ کار و زندگی‌ و وسائلِ دو رو برم خیلی زود احساس تعلق خاطر پیدا می‌کنم. روی میزِ اتاقِ کارم توی خانه، همیشه گلِ مریم دارم. وقتی گل‌ها پژمرده می‌شوند و می‌خواهم با گلِ نو عوضشان کنم، گل‌های پژمرده را با اکراهِ زیاد دور می‌ریزم. چون وقتی سرحال بوده‌اند چند روز با آن‌ها زندگی کرده‌ام و نسبت به‌شان احساس تعلقِ خاطر پیدا کرده‌ام.

و حالا؛ توی اتاقِ محل کارم ایستاده‌ بودم. کاری که با چه شوقی شروع‌ش کردم و خیال می‌کردم قرار است سال‌های سال ادامه‌اش بدهم… به در و دیوارش نگاه می‌کردم. به آن جمله‌ایی که به دیوار زده بودم‌ش:
"عدالت همه‌چیز را در جای خود می‌نهد، در حالی که بخشش آن‌را از جای خود خارج می‌سازد. عدالت تدبیرِ عمومیِ مردم است، در حالی که بخشش گروه خاصی را شامل می‌شود. پس عدالت شریف‌تر و برتر است.
نهج‌البلاغه، حکمت 437".

روی میزم را نگاه می‌کردم و کاغذهای جورواجوری که زیر شیشه‌اش گذاشته بودم. به کفِ زمینی که نماز ظهرِ و عصرِ اول وقتم را روزهای اول؛ قبل از اینکه انباری کثیف اداره را با کمک یکی از خواهرانِ کارمندِ نمازِ اولِ وقت‌خوان تبدیل به نماز‌خانهٔ شیک‌ی بکنیم، آنجا می‌خواندم. به تقویمی که روی میز بود. به دو تا صندلی‌ ِ به‌هم چسبیدهٔ روبروی میزم که همیشه اکراه داشتم متهمان روی آن بنشینند…

کمی دیگر می‌ماندم این‌بار ب‌جای آقای ریس، احساساتم مراحل خَر کردنم را طی می‌کردند و دوباره ماندگارِ اداره می‌شدم. زدم بیرون. توی تک تک اتاق‌ها رفتم و حلالیت خواهی و خداحافظی و جملهٔ تکراریِ خوبی که قطعاً‌ ندیده‌اید، بدی‌هایم را اما حلال کنید و مقداری هم شوخی. و در جوابِ همه هم که چرا نمی‌مانی؟ اینجا جای من نیست…

به اتاقِ مفسدِ بزرگ، دشمن درجه یکم رسیدم. دمِ در نفسِ عمیقی کشیدم و مثلِ ورزشکاری که می‌خواهد وارد رینگِ مبارزه بشود، توی اتاق رفتم. از همه گرم‌تر برخورد کرد پدرسوخته! و کلی اظهار شرمندگی که به کی قسم می‌خواستم بیایم عیادت اما نشد! خدا شاهد‌ است وقتی شنید می‌خواهم بروم، ‌ آنقدر اظهار ناراحتی می‌کرد که نگو و نپرس. کم مانده بود اشک بریزد! انگار خبرِ مرگِ عزیزش را شنیده باشد‌ در حالی که قطعاً‌ توی دلش داشت قند آب می‌شد…

برگه‌ها را گذاشتم روی میزش.‌‌ همان ۵۰‌تایی که از پرینتر آورده بودم. گفتم توی این چند ماه، بخصوص روزهای اول به جهت ناواردی بجای عُرفِ مرسوم، طبق‌ قانونی که درس‌ش را خوانده بودم، دادنامه می‌کردم و برخی برگ‌ها خراب می‌شده‌اند و دوباره نویسی… بی‌زحمت این‌ها را بگذارید جای آن برگه‌های خراب شده که چیزی در ذمه‌ام نماند.

دزدِ‌ بزرگِ اداره رسماً هنگ کرد! تا آمد شروع کند که نه بابا، این حرف‌ها چیست؟ اُفتِ کارتان بوده و اصلاً نیازی نیست و این حرف‌ها، صحبت‌ش را قطع کردم و خیلی قاطع و محکم و البته با لبخند گفتم، اموال اداره مالِ شخصی شما نیست که روی آن تعارف تیکه پاره می‌کنید جناب!، شاید یکی از این همین‌برگه‌ها سرِ پل صراط چپه‌ام کند، کسی چه می‌داند؟ و یک ماچ از پیشانی‌ش گرفتم، خداحافظی گفتم و منتظرِ جوابِ خداحافظی‌ش هم نشدم. توی‌‌ همان گیجی و منگی ولش کردم زدم بیرون از اداره

مطالب مرتبط :
گفتگوی کوتاه من با دختر نازی به اسم آتنا
گرانی” یا “گرانفروشی” ؟ مساله این است
دو علتِ اصلی از علل زمینه‌سازِِ گرانفروشی
دو پرده از یک روزِ کاری



31 دیدگاه برای “خداحافظی از تعزیرات”

  1. ساحل گفت:

    بد دوره زمونه ايه خدا صبرتون بده، خون به جگر مي كنن آدمو! اگر مي مونديد نميشد اصلاحش كرد؟!

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 10:45:

    اگر استخدام‌ رسمی، پیمانی، یا حتی قراردادی بودم شاید می‌شد کاری کرد ولی چون رو هوا بودم و به صورت افتخاری رفته بودم نمی‌شد. برای اصلاح هم باید آدم یه مسولیتی داشته باشه.

    [پاسخ]

  2. محسن گفت:

    باز در تعجبم که برای شماها چرا اینقدر زود کار پیدا می شه؟حتما هم استادتان ارزشی بوده که مسول سازمان شده !او هم شما را انتخاب کرده.و در سویی دیگر بچه های غیر ارزشی از این امکان محرومند.
    ان دشمن شما هم ممکن بوده واقعا ناراحت شده از رفتن شما !!می دانید که گاهی این افراد در اداره جات از دشمنی لذت می برند و در صورت ترک طرف درگیر احساس خلا می کنند!!!
    به هر حال خانه از پای بست خراب است.امروز یک قالب پنیر کوچک هم شد 3700 تومان !!
    دیگر چرا شما فساد فساد می کنید ؟فردی که دارد 600 یا 700 حقوق می گیرد چاره ای ندارد برای مرغ کیلیویی 5 هزارتومان فساد کند.
    دوست عزیز شما اقای احمدی نژاد دستشان درد نکند. :mrgreen:

    [پاسخ]

  3. سلام
    داداش وقتی عصبانی میشی عجب قلم لطیفی پیدا می کنی! :wink:

    اول باید بگم که بسیار زیبا و گیرا نوشتی به گونه ای که ارورهای وردپرسی هم مانع خواندن دقیق متن نشد.

    این تجربه تلخ را زیاد تجربه کرده ام.
    ورود پرانگیزه و هدفمند و پر از طرح و فکرهای خلاق به یک اداره
    و
    خروج پر از سرخوردگی، ناامیدی و با مشتی گره کرده از همان اداره

    خلاصه همان کار خصوصی بهتر جواب میده

    موفق باشی همیشه

    [پاسخ]

    علی پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 12:02:

    آره! این پست صرف نظر از جذابیت موضوع (که آدم رو یاد افشاگریهای دکتر میَنداخت)، نثر داستان گونه و بسیار روان و گیرایی داشت.

    [پاسخ]

    هادی پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 14:44:

    افشا گری های کدام دکتر؟
    دکتر محمود؟
    افشای فسادهی بقایی،مشایی و یا رحیمی؟
    آقای رئیس جمهور به فکر کی هستش؟
    هر جا پا بده بقیه رو له می کنه…
    و هر جا پا نده،سکوت …
    .
    انشالله آقا هر چه زودتر بیاد … که دیگه کارد استخون و گوشت و همه چی رو پاره کرد

    [پاسخ]

    . پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 22:31:

    ان شاءالله افشاگریهای واقعی را از سوی حضرت شاهد شویم؛ در آینده ای نزدیک! افشای اسرار و ناشناخته ها ….

    [پاسخ]

  4. عابر گفت:

    سلام. خدا نگهت داره دوست جان

    [پاسخ]

  5. سلام
    از معدود دفعاتی هست که نمیدونم چی باید بگم
    به جز اینکه
    امیدوارم همیشه محکم و مستحکم پای عقایدتون بایستید
    و باز هم امیدوارم به زودی به بهترین شکل نتیجه این انتخاب رو ببینین
    و باز هم امیدوارم این نتیجه به گونه ای باشه که مطمئن باشید خدا این انتخاب شما رو پسندیده، یک جواب واضح و آشکار و سرحال کننده :)

    [پاسخ]

  6. عبدالله گفت:

    یا وارث
    سلام.
    خدا قوت برای همه ی لحظه هایی که در وسط میدان جنگ بودید.
    گاهی گوشمان را مخملی می کنند که شما وظیفه ات این است و این سنگرت است و حزب اللهی باید اینجا باشد و باید درست کند و باید و باید…چشم باز می کنیم و می بینیم که ای روزگار عمر هم مثل این حرف ها گذر کرده و رفته…
    خوش به حال کسی که زود بفهمد جایش در این جغرافیا کجاست.
    گاهی تمام تلاشت را می گذاری تا مثلا آباد کنی و بعد می بینی باید ذره ذره از اعتقاداتت کوتاه بیایی و حتی جزئی ترین اعتقادات چیزی نیست که قابل کوتاه آمدن باشد پس افسارش را رها می کنی و دو دستی و با کمال احترام باورهایت را برمیداری و می روی پی کارت.
    خوش به حال آنان که این شیرینی را می چشند.
    یا حق

    [پاسخ]

  7. علی گفت:

    سلام
    متن رو با دقت خوندم تا شاید یک “مگو” پیدا کنم که زهی خیال باطل!
    نه تنها “مگو” نیافتم بلکه از گفتنی های متعارف هم دریغ کردید.
    اگر اشتباه نکنم شما در تعزیرات “قضاوت” می کردید؛ کجای قضاوتتان با اعتقاداتتان در تعارض بوده؟
    اصلا مگر نه آنکه در اعتقاداتمان قضاوت امریست واجب؟ واجب شرعی!
    مگر نه آنکه با خالی کردن آن صندلی، فردی بر آن خواهد نشست که تقوایش اگر از شما کمتر نباشد، معلوم نیست بیشتر باشد؟
    لطفا به سوالهای انباشته در ذهن مخاطب هم توجه داشته باشید و کمی توضیح دهید ایراد کار کجا بوده و “گناه” در کدام بخش صورت میگرفته؟
    آیا محکوم کردن بی گناهی را از شما می خواسته اند؟
    آیا محکوم نکردن گناهکاری را امر می کرده اند؟
    آیا استقلال مورد نیاز برای تصدی امر قضا را نداشتید ؟
    به اجرای احکام اشاره کردید! بر فرض تخلف و رشوه گیری در این بخش، آیا مسئول شرعی آن شما هستید؟

    برایم قابل درک نیست که قضاوتِ جزئی در تعزیرات چطور می تواند خطرناک تر از وکالت باشد؟ وکالتی که گاه در اثنای دادرسی (و با شنیدن صحبتهای طرف مقابل) تازه می فهمی که موکل بر حق نبوده (یا حقش تا این حد نبوده) !؟
    وکالتی که گاه مجبوری بر علیه بیچاره ای که از بیچارگی، خودش را بدهکار کرده دادخواستی با خواسته سنگین تنظیم کنی!؟

    خیلی دوست دارم (و نیاز دارم) شما بعنوان کسی که تجربه وکالت دارد (و متدین هم هست) درباره اینکه در این شرایط چه میتوان کرد توضیح دهید!؟ آیا در این مواقع باید از پرونده استعفا داد یا به دفاع ضعیف روی آورد ؟؟؟
    راستی هنوز هم وکیل هستید یا پروانه را تحویل داده اید ؟؟؟

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 10:59:

    علی جانم؛ اولاً که این متن خیالی و فرضی هست و داستانِ دیگه.
    اما پیش فرض‌ت فکر کنم اینه که من از وکالت بدم می‌ومده در حالی که من عاشق وکالت بوده هستم و خواهم بود، تنها کاری هست که فکر می‌کنم به روحیه‌ی من سازگار باشه و لااقل‌ش اینه که آدم خودش رئیس خودش هست و می‌تونه کنترل داشته باشه روی کارهاش و حلال و حرام کارش. و مهمتر از همه تقریباً هرکجا ظلمی دید می‌تونه پیگیرش باشه.
    در فرضِ سوالی که شما فرمودی در قرارداد وکالت می‌تونه قید کنه که من تا جایی هستم که برام محرز باشه حق با موکل هست و بعدش تعهدی برای ادامه‌ی وکالت ندارم.

    هر وکیلی هم تقریباً از همون اول می‌تونه بفهمه حق با کی هست و پرونده‌ایی رو بپذیره یا نه. تازه برخی همکاران توجیه می‌کنن که وقتی دفاع از یک مجرم رو هم بر عهده می‌گیرم کار بدی نیست‌ چون می‌خوایم مراقب باشیم مجرم بیشتر از جرمش مجازات نشه.

    تعزیراتم قضاوت نمی‌کردم چیزی شبیه به دادیاری، گردش‌کار انجام می‌دادم و انشاء حکم با دفتر بود و امضاءش با قاضی. هیچ کس هیچ دستوری نمی‌داد ولی عُرف این بود موقع انتخابات مثلاً یک هفته پرونده نگیریم. چون کسی بدش نیاد. یا عُرف این بود که یه حدی بیشتر پلمپ صورت نگیره.
    یا وکلایی بودن که اونجا با همکاری برخیا کارهای مشکوک انجام می‌دادن و…
    عموماً گردن‌کلفت‌ها پاشون به اونجا باز نمی‌شد. من اگر اختیار یا قدرت این رو داشتم که پای چنین افرادی رو به اونجا باز کنم اونوقت می‌موندم ولی نداشتم چنین اختیاری. و خیلی حرفهای دیگه.
    ولی حرفِ شما درست نباید کسی به کُِل این سیستم بدبین بشه چون طبیعه‌ی این در یک بخشِ خیلی کوچیک توسط یک عده از اونجا هم بود.
    تازه کُل این جریان هم که داستان هست و خیالی.

    اگر اطلاع داشته باشید وکالت یک شغل مستقل هست و همزمان نمی‌شه به کاری مشغول بود، که من به این خاطر پروانه‌ام رو تودیع کردم.
    فکر کنم دیگه بیشتر از این نمی‌شد توضیح داد ها؟ :)

    [پاسخ]

    عشقستان اسماعیل پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 11:23:

    سلام
    توضیح خوبی بود. برخی از سوالات در ذهن من هم به وجود آمده بود.
    از خدا می خواهم فرصت تغییر دادن رو بهتون بده
    و لذا از حالا برای سختی های استخوان خورد کن آن خودتان را آماده کنید.
    شاید فردایی که خیلی دیر نیست تکلیف شما همین باشد.
    ضمنا بهشت زهرا و… یادتان کردیم
    دلمان هم به شدت برای حسینیه خودمان تنگ شده بود

    [پاسخ]

    عشقستان اسماعیل پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 11:24:

    یک سوال
    یعنی الان می توانید دوباره پرونده وکالت رو احیا کنید ؟
    تو رشته ما این کار نقطه سر خط هست. تو رشته و کار شما این طوری نیست؟

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 12:28:

    بله، ولی بسیار به سختی

    [پاسخ]

    علی پاسخ در تاريخ می 15th, 2012 00:57:

    من یه پروانه ی آکبند دارم که بادکرده رو دستم، اگه میخواید بهتون قرض بدم؛ تا وقتی پروانه تون آزاد بشه!

    [پاسخ]

    علی پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 12:56:

    من که هنوز نتوانستم از بین وکلا دوست متدینی پیدا کنم، حتی در همایشها و سمینارهایی که وکلای زیادی حضور دارند به ندرت افرادی با چهره مذهبی دیده ام. کم کم این باور در ذهنم بوجود آمد که ایراد از این حرفه است.
    اینکه میتوان برای موکل چنان شروطی گذاشت و میتوان از موارد شبهه دار اجتناب کرد درسته، اما باور کن با وسواسی که یک فرد متدین باید داشته باشد، از بین هر 10 پرونده که ممکن است در سال(!) ارجاع شود، حتی یکی را هم نمیتوان پذیرفت!

    با مطلبی که در این کامنت درج کردید تصورم اینه شما از اون افراد سخت گیری هستید که معتقدند همه ی مجرمین باید مجازات شوند! به نظر من اینکه عده ای از زیر بار مجازات فرار کنند آنقدر خطرناک نیست که یک بیگناه مجازات شود. اگر چند مغازه متخلف پلمپ نشوند آنقدر ناراحت کننده نیست که مغازه ی یک نیازمندِ عیالوار به خاطر یک ترک فعلی که انجامش خارج از توان وی بوده، پلمپ شود.

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 13:10:

    در مورد بخشش و مجازات من شما رو ارجاع می‌دم به کلام امام علی که در متن ذکر کردم و عدالت در نظرِ منم به جهت اجرا نه در مقامِ قانون‌گذاری، مهم‌تر از بخشش هست بخصوص در جایی که بخشش و تخفیف و تعلیق بر اساسِ کلفتی گردن و آشنایی صورت می‌گیره نه بر اساسِ استحقاق. بحثِ عدالت هست. اگر بنا بر پلمپ هست به دلیلی، هرکس اون جرم رو انجام داده باید پلمپ بشه؛ مگر مواردِ بسیار خاص‌ به جهت وضعیت متهم که بندِ ب ماده ۲۵ ق.م.ا مشخص کرده یا بند‌ها و موادِ پایین‌تر و بالاترش. من نمی‌گم همه بدونِ استثناء مجازات بشن، اتفاقاً قائل بر انعطاف قانون هستم، ولی انعطاف قانون در برابر مستضعفین نه گردن‌کلفت‌ها.
    در مورد وکلا هم خوب چی بگم، یه بار یه حرفهایی زدم کلی از دوستان ناراحت شدن. البته روی ظاهر هم نمی‌شه قضاوت کرد :) هرکاری خوب و بد داره. نه فقط وکالت کلاً کارهای قضایی به دقت بسیار زیادی نیاز دارند که نون حلال از توش دربیاد.
    البته تا اونجایی که من سایر مشاغل رو هم دقت کردم باز اگر آدم ریز بشه در خصوص حلال و حرام‌ش سخته. عبارت داریم در آخرِ زمان، نگه داشتن ایمان از نگه داشتن سربِ مذاب در کف دست سخت‌تره. یقیناً یکی از سختی‌هاش مربوط به اجتناب از لقمه‌ی حرام می‌شه.

    [پاسخ]

    علی پاسخ در تاريخ می 15th, 2012 01:13:

    این حدیث رو اولین باره که می بینم (اگر هم قبلا دیده باشم، بهش دقت نکرده بودم)؛ برداشتی که شما از آن داشتید، با باورهای قبلی من تعارض داره و پذیرش این تفسیر برام سخته.
    ولی نسخه بسیار خوبیه برای مجریان قانون که به خاطر اعمال قانون عذاب وجدان نگیرند!

    [پاسخ]

    آذرخش پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 21:12:

    بهتون توصيه مي کنم متن هاي قبلي رو هم که آقاي صفا در همين رابطه نوشتن مطالعه بفرماييد.
    به پاسخ هاي بيشتري مي رسيد.

    [پاسخ]

    منتظر پاسخ در تاريخ می 29th, 2012 18:15:

    تنها شغلی که خودت رئیس خودتی معلمیه. :P
    این روزها یه چیز خیلی خیلی بزرگ از خدا می خوام.یه تصمیم و تحول بزرگ.گاهی خواستن اون من رو از شکر اون همه نعمتی که خدا بهم داده غافل می کنه.یکیش اینکه کاری رو دارم که از عمق وجود دوستش دارم.خدا رو شاکرم و از صمیم دل برای شما دوست واقعی ( و نه مجازی) که من رو یاد این نعمت انداختید دعا می کنم که کاری رو خدا بهتون بده که علاقتون هست.کاری که با خستگی ها و اعصاب خوردی هاش توی ته ته وجودتون حال کنید.کاری که جوون نگهتون داره.کاری که بتونین به این مردم خدمت کنید و در عین حال شاد باشید.

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ می 29th, 2012 19:43:

    از دعای خیر شما بی‌نهایت ممنونم رفیق

    [پاسخ]

  8. از وقتی متوجه شدم که رفتید تعزیرات؛ خوشحال شدم . گفتم حالا یک نفر را آنجا میشناسم که میخواهد سالم کار کند.
    اما میدانستم که داغون میشود آدم . در این سیستم ها و آدمهایی که عادت کرده اند به آن . سیستم و آدمهای دیگر؛ آدم را به خلاف مجبور میکنند. یا باید تن بدهی و یا بزنی بیرون. مسئولیت و سن هم که نداشته باشی بدتر ..
    امیدوارم همچنان همونجا پایدار بمونید… و متنی از تغییری هرچند کوچک رو بخونیم ..

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ می 14th, 2012 14:48:

    متشکرم محمدجان

    [پاسخ]

  9. هادی گفت:

    الان اگر قسم از بچه های بسیج دانشگاه علم و صنعت بودند در پاسخ می گفتند:
    آقا این چه کاریه؟
    برای چی نظام رو می بری زیر سوال؟
    .
    برای چی سرت رو از زریر برف در آوردی بیرون؟
    .
    از طرفی حروم خوری ها،دل رو خون می کنه و از طرفی،حماقت های یه عده و لاپوشونی هاشون … آدم رو یاد کوفیا نمی اندازن …

    [پاسخ]

    م.رضوی پاسخ در تاريخ می 15th, 2012 13:51:

    ww

    [پاسخ]

  10. آشنا گفت:

    وقتی کامنت من تایید نمیشود :(

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ می 15th, 2012 13:47:

    بزرگوار اگر اشتباه نکنم زده بودید خصوصی؟ واِلا من کی باشم کامنتِ کسی رو تایید نکنم.

    [پاسخ]

    آشنا پاسخ در تاريخ می 15th, 2012 17:48:

    سلام
    اختیار دارید ، بنده بر این تصور بودم که کامنت تایید میشود ولی قسمت های خصوصی نمایش داده نمیشوند ، چون بین کامنتهای قبلی همچین چیزی دیده بودم ، اگر اشتباه نکنم
    شما صاحب اختیارید و صاحبخونه ، جسارت بنده رو به بزرگواری خودتون ببخشید

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ می 16th, 2012 02:06:

    خواهش می‌کنم. پس عیب از بنده بوده که درست دقت نکردم. انشالله برای مواردِ بعدی دقت کنم بخشِ غیرخصوصی از قلم نیوفته.
    زنده باشید.

    [پاسخ]

  11. […] تعزیرات و به همین دلیل هم کارم را تودیع کردم. بعد که قضایای استعفا از تعزیرات پیش آمد رفتم دنبال کار قبلیِ خودم اما دیدم ای دل […]

دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: