وکیلانه » » شروعی دوباره
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
شروعی دوباره
۲۰ام, آبان ۱۳۹۱| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۲۳]

و سلام نامی از اسماء خداست

چیزی نزدیک به ۵۶ روز اینجا نبود، یعنی نه که نباشد، بود! ولی نبود! چون‌که ظاهراً هشت روز بعد از اعزام من به آموزشی، دامین(آدرس) سایت منقضی می‌شود و تمدید کننده‌ی آن دستش، بهتر بگویم پایش به بشین پاشو بند بوده و بی‌خبر از همه‌جا فکر می‌کرده سایت‌ش بالاست در حالی که دان شده بود :( خلاصه این‌که چه دردسر  بدهم این یک مدتی که نبودم، که نبودم! خوب آموزشی بودم ولی سایت هم چشم ما را دور دیده رفته برای خودش پی یللی تلری، ولی خوب خدا رو شکر دوباره هستم روی مخ‌ِ مبارکتان انشالله.

اینجا اردوگاه تلو، تنها علتِ نام‌گذاری‌ش به نظرم تلفات لیسانس وظیفه باشد، یا شایدم ترک لر وظیفه. ها؟

 مسجد در پادگانِ علاوه بر این‌که محلی است برای عبادت، جایی هم هست برای استراحت. چه استراحت روحی چه استراحت جسمی حتی دراز کشیدن، البته خوب باید مراقب باشی از اون بالا سرهنگ نیایه!
مسجد در پادگانِ آموزشی تنها جایی است که برای به صف شدن کسی به درجه توجه نمی‌کند و به دور از نظاماتِ بشری بالاترین درجه در کنارِ پایین‌ترین درجه می‌نشیند. البته علاوه بر این‌ها مسجد جایی هم هست برای دید و بازدید. در راه مسجد می‌شود دوستان، آشنایان، هم‌کلاسی‌ها و هم‌شهری‌های زیادی را دید. و در آن جمعیت قریب به دو هزار نفری چقدر آدم تشنه‌ی دیدن یک آشناست، دیدن یک همشهری.

توی پادگان ما تخت‌ها دو طبقه بود و هم‌تختی‌ت  در دوره آموزشی هرکس با هر اعتقاد و نژادی که باشد مجبوری بهترین دوست، یا یکی از بهترین دوستانت بشود. شاید هفته‌ی اول بتوانی اَخ و اُخ و “پیف پیف بو می‌ده” بکنی ولی از هفته‌های بعد متوجه می‌شوی که بدون دوست شدن با او اموراتت نمی‌گذرد و اساساً آموزشی کاری با آدم می‌کند که تمامی “پیف پیف بو می‌ده” ها را کنار بگذرد.

با همین هم‌تختی‌م معمولا این‌ور و آن‌ور می‌رفتم. از جمله مسجد. در راهِ مسجد گاهی او همشهری و دوست و آشنایش را می‌دید و احوال‌پرسی می‌کرد، گاهی هم من.

فکر می‌کنم هفته‌ی سوم آموزشی بود، تازه خاموشی شب را زده بودند، روی تخت بالایی دراز کشیده بودم که از تخت پایینی صدا آمد: “امیرعلی؟ امیرعلی؟ چرا شما دزفولی‌ها اینجوری‌ن؟”
ـ “زهر‌مار! این وقت شب این سواله می‌پرسی؟ یعنی چی چرا اینجوریم؟ یعنی حتماً باید مثل شما شیرازی‌ها تنبل باشیم؟”
“نه؛ خوب خداییش چرا اینجورین؟‌ چرا هر وقت همدیگه رو تو راه مسجد و این‌ور اون‌ور می‌بینن بعد از احوال‌پرسی و این‌که می‌فهمی دزفولی‌ است، بجای این‌که بگین کدوم محله می‌شینین، می‌گین بچه کدوم مسجدی؟ یعنی همه دزفولی‌ها همدیگه رو با مسجد می‌شناسن؟”

روی تخت تکانی خوردم و لبخندی از سر غرور روی لبم نقش بست و بادی به غب‌غب انداختم و گفتم آره دیگه دزفول شهر هزار مسجده و چند دقیقه‌ای روی تخت دراز کشیده منبری در خصوص دارالمومنین دزفول رفتم و آخرش گفتم حالا البته به هر حال بهتر از شما شیرازی‌ها هستم. چرا وقتی خداحافظی می‌کنید اینجوری به هم می‌گید نوووکرم!

ولی قبل از این‌که از تخت پایین جوابی بشنوم، صدای گوش خراشِ سرگروهبان بود که: “تخت ۶۹ ساکت! بار بعدی تذکر نمی‌دم. همه رو می‌ریزم بیرون و تا خود صبح بشین پاشو می‌دم! اینجا ارتشه خونه خاله که نیست!”



۲۳ دیدگاه برای “شروعی دوباره”

  1. عبدالله گفت:

    یا وارث
    سلام بر اهالی باصفای حزب الله
    نه خسته دلاور.
    خدا رو شکر که آمدید.
    چه زیبا دوباره با سنگر،با مسجد شروع شد…
    عزتمند و سلامت باشید.
    یا حق

    [پاسخ]

  2. عبد من عبادالله گفت:

    سلام جوانمرد ادیب!
    کدامیک از حضرات در عکس بالا تمثال مبارک جنابعالیست؟

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ آبان ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۴:

    سلام
    معلومه که، اون دو نفر ردیف عقب، کلاه آهنی به سرمه :))‌

    [پاسخ]

  3. بیچک گفت:

    :mrgreen:
    اتفاقا دیروز با یکی از اساتید بزرگوارم توی قم صحبتی داشتم
    ایشون از بچه ها میپرسیدن
    گفتم فلانی عید غدیر عقد کرده
    اون یکی هم نامزد داره و الان ارشد قبول شده
    بهمانی دنبال کار میگرده و ….
    هر کسی رو که اسم می بردم میگفت بچه کدوم مسجده؟؟ :))

    [پاسخ]

  4. بیچک گفت:

    ان شا الله حضورتون مستدام باشه
    ما بریم که کم از ۴ ساعت دیگه امتحان بیولوژِی داریم :((

    [پاسخ]

  5. saman گفت:

    دوستان یک انیمیشن زیبا درباره محاصره غزه. پیشنهاد میکنم حتما ببینید ، خیلی زیباست
    http://www.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?lid=7289

    [پاسخ]

  6. آشنا گفت:

    سلام و عرض ادب
    آغاز دوباره تان مبارک .
    خرسندم از حضور مجددتان.
    مکالمه تان با دوست شیرازی را که خواندم ناخودآگاه لبخندی بر چهره ام نمایان گشت از دو جهت :
    یکی اینکه خودتان فرمودید و بادی به غبغب انداختید و افتخار کردید به این مسئله و دیگری هم بماند.
    توفیقات روز افزون شما را از خداوند منان مسئلت دارم .
    دعایمان کنید
    یا حق

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ آبان ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۳۸:

    خوب دیگری رو هم می‌گفتید مام شاد می‌شدیم :)‌

    [پاسخ]

  7. آشنا گفت:

    راستی
    سپاس بابت لینک “قورباغه ای هستیم ….”
    یاحق

    [پاسخ]

  8. آذرخش گفت:

    خوش برگشتید.
    خوب شد تونستید دامین رو پس بگیرید. :-)
    حالا مثلا کلاه گذاشتید سرتون که معلوم نشه کچل هستید؟
    :lol:

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ آبان ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۳:

    مثلاً :)

    [پاسخ]

    رهرو پاسخ در تاريخ آبان ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۱۵:

    قدیما ارشدا کچل نمیکردن
    اینا همه ش به خاطر …. است

    ستاد شایعه پراکنان مقیم مرکز :mrgreen:

    [پاسخ]

    ن.خ پاسخ در تاريخ آبان ۲۱ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۳:

    لایک دستی
    تنها چیزی که با دیدن عکس به ذهنم رسید مخفی کردن کچلی بود :)
    سوال جدی!
    بچه های لیسانس هم کچل میکنند؟

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۱ ۰۶:۱۲:

    فرقی نداره، تو آموزشی همه کچل می‌شن :)

    [پاسخ]

  9. رهرو گفت:

    سلام و عرض ادب
    بح بح
    خیلی خرسندیم/ خیلی ها
    :)

    به امید حضور حداکثری و حرفهای الهام بخش وحدت و اینا
    اصلا هم سیاسی نبود حرفمان
    بعله

    [پاسخ]

  10. کتایون گفت:

    اسم ستار بهشتی رو شنیدی؟
    همپالگی های تو کشتنش. لابد خیلی خوشحالی نه؟

    [پاسخ]

  11. فطرس ملک گفت:

    سلام جناب صفا

    به به چند روز سر میزدیم و چیزی عایدمون نمیشد
    دیگه هفته ای یه بار سر میزدیم

    امروز صبح گفتم یه سری برم حزب الله شاید خبری باشه
    دیدم بح بح خبری هست

    به سلامتی انشاءالله از سربازای مخلص حضرت ولی عصر(عج) باشید

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ آبان ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۱۸:

    سلام
    خواهش می‌کنم و تشکر :))

    [پاسخ]

  12. واله گفت:

    سلام پس شما هم ارتش افتادی اگه امریه نداری سعی کن اینقدر تابلوننویسی چون آخر برات دردسر میشه چون انتشار خاطرات سربازی از نظر قانونی مشکل داره

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۲۴:

    بله و تشکر از توصیه‌ی شما

    [پاسخ]

  13. ماست بند گفت:

    سلام امیرعلی. واقعا جات خالی بود. چند مدتی بود می اومدم نبودی. بعد از مدت ها اومدم دیدم دوباره اومدی. ۰۱ بودی؟ کدوم یگان؟ منم قبلا اونجا بودم. همش خاطره هست. خوبه تونستی با هم تختیت اخت بشی اما اگه هم تختیت خیلی باهات فاصله داشته باشه خیلی سخته. ما که نتونستیم رفیق بشیم. نامرد نمازم نمیخوند. به همه هم بد و بیراه میگفت. بد بود. ولی خب با بچه های دیگه رفیق شدیم.یادش بخیر.

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ آذر ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۲۳:۳۹:

    سلام
    آره ۰۱ بودم. ۵۱۲ هنگ یک :)

    [پاسخ]

  14. سربازةٌ گفت:

    سلام علیکم.
    به یاد قدیما و روزهای خوب حزب الله، با اطلاع یکی از دوستان اومدم.
    موفق باشید و به امید تجدید روزهای پر شور حزب الله
    خاطره هم خاطره ی قشنگی بود.
    موفق باشید . . .

    [پاسخ]

دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: