وکیلانه » » ما بچه معلما
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
ما بچه معلما
۲۸ام, دی ۱۳۹۱| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۵۱]

ایام امتحانات با همه‌ی سختی‌ها و دردسرهای‌ش همیشه برایم یادآور یک خاطره‌ی خوش بوده. خاطره‌ای که خیلی وقت است دیگر تکرار نشده. خاطره ای که دلتنگ‌ش هستم. آخرین باری که این خاطره را به یاد می‌آورم برای سال‌های اول دبیرستان است.

یعنی نه فقط همان سال بلکه همیشه همین‌طور بود؛ اواخر امتحانات که می‌شد پدر یکی از میزهای چوبی، همین میزهای کوچکی که برای نشستن پشت آنها نیاز به صندلی نیست و فقط باید یک مُتکا به دیوار بگذاری و تکیه بدهی و بنشینی و کمی میز را جلوتر بکشی، جلوی خودش می‌گذاشت. روی میز یک‌سری کاغذ بود. کاغذ‌های معمولی که پدر با دقت خاصی آنها را از توی یک پاکت درمی‌آورد. کاغذها ورقه‌های امتحان بودند!

امتحانی که پدر معلم آن بوده و حالا باید ورقه‌های امتحان را تصحیح می‌کرد. ما هم انگار داشته باشم هیجان‌انگیزترین صحنه‌ی زندگی‌مان را دید بزنیم. به یک بهانه‌ایی، یک جای خوب اتاق، جایی که بیشترین تسلط و جای دید را داشته باشد می‌نشستیم و تماشا می‌کردیم. انگار داشته باشیم یک مستند از شگفت‌انگیز‌ترین ماجرای خلقت را مشاهده کنیم. اینکه یک معلم چگونه ورقه‌ی امتحانی را صحیح می‌کند راز شگرفی بود که برملا شدن آن توی آن سن و سال خیلی بهمان حال می‌داد. پدر یک خودکار قرمز برمی‌داشت و شروع به کار می‌کرد. این اواخر اگر ما خیلی خیلی  بچه‌های خوبی بودیم “بابایی” اجازه می‌داد ما برویم نزدیک‌تر و مستقیم شاهد چنین واقعه‌ی شگرفی باشیم. حتی یک‌باری یادم هست اجازه داد من کار شمارش نمرات را انجام بدهم. چقدر ذوق زده شدم. حتی خوب یادم هست بعد از این‌کار تا نیمه‌های شب توی رختخواب‌م بیدار بودم از شدت هیجان کاری که انجام داده‌ام. ناخودآگاه یاد امتحانات و معلم خودمان افتادم و همین صحنه را برای ورقه‌ی امتحانی خودم متصور شدم. البته که عمراً معلمی دست‌ودل‌بازتر از بابای خودم توی نمره دادن پیدا بشود!

...

(نی‌نی‌امیرعلی، مامان ، و بابا همین دور و حوالی)

وقتی نمرات شمارش می‌شد پدر یک امضا آن بالای برگه می‌انداخت و می‌نوشت مثلاً : ۱۷:۷۵! بعد برگه را می‌انداخت کنار و حالا نوبت من و داداشم بود. بی‌خود و بی‌جهت چقدر مهم بود برایمان خواندن اسم دانش‌آموز. انگار می‌شناختیم‌ش. با او هم‌ذات پنداری می‌کردیم. شاید دوست داشتیم می‌شد سریع رفت و به او خبر داد. خلاصه نمی‌دانم کجای این ماجرایی که تا سال‌های اول دبیرستان که هنوز پدر بازنشست نشده بود  اینقدر جالب بوده که این‌چنین پررنگ توی ذهنم مانده و برایش دلتنگ هم می‌شوم. پدرم البته بازنشست شد ولی هرگز نشسته نشد. یعنی من چنین چیزی را توی ذهنم نمی‌آورم. سال‌های سال پس از بازنشستگی هنوزم صبح خیلی زود می‌رود بیرون و بعد از وقت اداری می‌آید خانه. شب‌ها یا عصرها هم که همیشه‌ی خدا این‌ور و آن‌ور سخنرانی دارد.

وقتی قرار شد برای پادگان رفتن صبح خیلی زود بیدار بشوم، اصلاً دلهره‌ی خواب ماندن نداشتم. می‌دانستم آقای محاسن سفیدی هست که سال‌های سال است آفتاب زودتر از او بیدار نشده. می‌دانستم پشتم به یک کوه بند است. کوهی که خودش پشت‌ش به هیچ بند نبوده و از حوالی ۱۲ سالگی طعم تلخ بی‌مادری را چشیده. کوهی که وقتی اسم مرد می‌آید، چیزی جز چهره‌ی مومنانه‌اش توی ذهنم نقش نمی‌بندد. حالا هر صبح حوالی پنج و نیم بیدارم می‌کند. تا من نماز بخوانم عهدش را خوانده و سفره‌ی صبحانه‌ی متنوع با نان داغ را چیده. تا من لباس بپوشم، خوراکی توی راهم را هم آماده کرده و تا من استارت ماشین را می‌زنم در خانه را باز کرده و تا من بروم بیرون در را هم پشت سرم می‌بندد و من می‌بینم که لب‌هایش به جنب‌و‌جوش است به ذکر آیه الکرسی…



دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: