وکیلانه » » ما بچه معلما
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
ما بچه معلما
۲۸ام, دی ۱۳۹۱| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۵۱]

ایام امتحانات با همه‌ی سختی‌ها و دردسرهای‌ش همیشه برایم یادآور یک خاطره‌ی خوش بوده. خاطره‌ای که خیلی وقت است دیگر تکرار نشده. خاطره ای که دلتنگ‌ش هستم. آخرین باری که این خاطره را به یاد می‌آورم برای سال‌های اول دبیرستان است.

یعنی نه فقط همان سال بلکه همیشه همین‌طور بود؛ اواخر امتحانات که می‌شد پدر یکی از میزهای چوبی، همین میزهای کوچکی که برای نشستن پشت آنها نیاز به صندلی نیست و فقط باید یک مُتکا به دیوار بگذاری و تکیه بدهی و بنشینی و کمی میز را جلوتر بکشی، جلوی خودش می‌گذاشت. روی میز یک‌سری کاغذ بود. کاغذ‌های معمولی که پدر با دقت خاصی آنها را از توی یک پاکت درمی‌آورد. کاغذها ورقه‌های امتحان بودند!

امتحانی که پدر معلم آن بوده و حالا باید ورقه‌های امتحان را تصحیح می‌کرد. ما هم انگار داشته باشم هیجان‌انگیزترین صحنه‌ی زندگی‌مان را دید بزنیم. به یک بهانه‌ایی، یک جای خوب اتاق، جایی که بیشترین تسلط و جای دید را داشته باشد می‌نشستیم و تماشا می‌کردیم. انگار داشته باشیم یک مستند از شگفت‌انگیز‌ترین ماجرای خلقت را مشاهده کنیم. اینکه یک معلم چگونه ورقه‌ی امتحانی را صحیح می‌کند راز شگرفی بود که برملا شدن آن توی آن سن و سال خیلی بهمان حال می‌داد. پدر یک خودکار قرمز برمی‌داشت و شروع به کار می‌کرد. این اواخر اگر ما خیلی خیلی  بچه‌های خوبی بودیم “بابایی” اجازه می‌داد ما برویم نزدیک‌تر و مستقیم شاهد چنین واقعه‌ی شگرفی باشیم. حتی یک‌باری یادم هست اجازه داد من کار شمارش نمرات را انجام بدهم. چقدر ذوق زده شدم. حتی خوب یادم هست بعد از این‌کار تا نیمه‌های شب توی رختخواب‌م بیدار بودم از شدت هیجان کاری که انجام داده‌ام. ناخودآگاه یاد امتحانات و معلم خودمان افتادم و همین صحنه را برای ورقه‌ی امتحانی خودم متصور شدم. البته که عمراً معلمی دست‌ودل‌بازتر از بابای خودم توی نمره دادن پیدا بشود!

...

(نی‌نی‌امیرعلی، مامان ، و بابا همین دور و حوالی)

وقتی نمرات شمارش می‌شد پدر یک امضا آن بالای برگه می‌انداخت و می‌نوشت مثلاً : ۱۷:۷۵! بعد برگه را می‌انداخت کنار و حالا نوبت من و داداشم بود. بی‌خود و بی‌جهت چقدر مهم بود برایمان خواندن اسم دانش‌آموز. انگار می‌شناختیم‌ش. با او هم‌ذات پنداری می‌کردیم. شاید دوست داشتیم می‌شد سریع رفت و به او خبر داد. خلاصه نمی‌دانم کجای این ماجرایی که تا سال‌های اول دبیرستان که هنوز پدر بازنشست نشده بود  اینقدر جالب بوده که این‌چنین پررنگ توی ذهنم مانده و برایش دلتنگ هم می‌شوم. پدرم البته بازنشست شد ولی هرگز نشسته نشد. یعنی من چنین چیزی را توی ذهنم نمی‌آورم. سال‌های سال پس از بازنشستگی هنوزم صبح خیلی زود می‌رود بیرون و بعد از وقت اداری می‌آید خانه. شب‌ها یا عصرها هم که همیشه‌ی خدا این‌ور و آن‌ور سخنرانی دارد.

وقتی قرار شد برای پادگان رفتن صبح خیلی زود بیدار بشوم، اصلاً دلهره‌ی خواب ماندن نداشتم. می‌دانستم آقای محاسن سفیدی هست که سال‌های سال است آفتاب زودتر از او بیدار نشده. می‌دانستم پشتم به یک کوه بند است. کوهی که خودش پشت‌ش به هیچ بند نبوده و از حوالی ۱۲ سالگی طعم تلخ بی‌مادری را چشیده. کوهی که وقتی اسم مرد می‌آید، چیزی جز چهره‌ی مومنانه‌اش توی ذهنم نقش نمی‌بندد. حالا هر صبح حوالی پنج و نیم بیدارم می‌کند. تا من نماز بخوانم عهدش را خوانده و سفره‌ی صبحانه‌ی متنوع با نان داغ را چیده. تا من لباس بپوشم، خوراکی توی راهم را هم آماده کرده و تا من استارت ماشین را می‌زنم در خانه را باز کرده و تا من بروم بیرون در را هم پشت سرم می‌بندد و من می‌بینم که لب‌هایش به جنب‌و‌جوش است به ذکر آیه الکرسی…



۵۱ دیدگاه برای “ما بچه معلما”

  1. سجاد گفت:

    سلام
    خدا پدرتونو حفظ کنه ان شاءالله…
    ب یاد پدر خودم افتادم…معلم نیست،ولی تو خیلی از ویژگی ها با پدر شما مشترکه…

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۶:

    سلام
    خدا حفظشون کنه انشالله

    [پاسخ]

  2. سلام
    خدا انشاء الله پدر بزرگوارتون رو حفظ کنه

    همچین تجربه ای رو من درباره یکی از نزدیکان داشتم/ اخیرا هم یک پرسش کلاسی کتبی از کلاس گرفته بودن، بعد چون نتیجه ش خیلی مهم نبود دادن من تصحیح کردم/ انقدر خندیدم در این بین که نگو
    کاملا مشخص بود که چند تا کلونی بودن که از روی برگه یه عده نوشته بودن
    از اونجایی که این خ معلم بسیار سخت گیرن و اینا به شدت نگران بچه ها شدم :|
    اصن یه وعضی

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۱ ۱۷:۰۶:

    :)))

    [پاسخ]

  3. میم گفت:

    سلام. قدر شرایطی که توش هستی رو بدون…

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ دی ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۰۹:

    دعا بفرما قدرشناس باشم، خیلی محتاجم

    [پاسخ]

  4. حافظ گفت:

    سلام
    خدا پدرتون رو حفظ کنه منم خیلی هئشم میومد از این صحنه البته پدر من برگه های امتحان طلبه ها رو گاهی میاورد خونه!
    این بیت شعر تقدیم به جناب صفای کوچولو(منظورم عکسه):
    چه جیگری چه چیزی دست میکنه تو دیزی
    گوشتاشو برمیداره نخوداشو جا میذاره :wink:

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ دی ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۱۳:

    :)))

    [پاسخ]

  5. بیچک گفت:

    عکس!
    اصن از همون نگاه بچگانه ای که توی تصویر هست میشه فهمید چه افکاری برای آینده در سر دارین!

    ـــــــــــــــــــــــــــ

    خدا پدر بزرگوارتون رو حفظ کنه.

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ دی ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۱۴:

    مچکرم فراوان. و همچنین ایشالا

    [پاسخ]

  6. سلام
    از همون بچگیت هم معلومه چه قدر تُخسی
    اینجور به من نگاه نکن، تا با کله نرفتم تو دماغت
    ***********
    شوخی بودا، خیلی ناز و تپل بودی
    برم متنو بخونم

    [پاسخ]

  7. چه جالب بابای منم معلمه(البت الآن بازنشسته است، ولی هنوز غیرانتفاعی درس میده)
    خاطرات مشترکی داشتیم و داریم(داشتیمش که معلومه، داریمش همین که صبح ها از خواب بیدارمون می‌کنن و صبحانه حاضره و اینها؛ ولی ما لقمه تو راهی و از این جور سوسول بازیها نداریم)

    [پاسخ]

  8. یادش به خیر سوم ابتدایی که بودم، بابام، ناظم مدرسمون بود.
    ینی الآنم که اسم سوم ابتدایی از ۳۰ فرسنگی به گوشم می‌رسه، چهار ستون بدنم شروع به لرزیدن می‌کنه و نوک دماغم و زیر انگشت شست پام یه جوش می زنه به چه بزرگی.
    آقا ما یه بار یه خبطی کردیم، به معلممون یه چیزی گفتیم… …
    (این سه نقطه ها یعنی یه دونه گنجشک کوچولو و ناز رو، تو دست یه دونه شیر عصبانی تصور کنید)
    **********
    خدا ایشاالله حفظش کنه

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ دی ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۰۱:۱۳:

    خدا نگه دارش باشه، مام بابامون معلممون بوده ولی از این سوسول بازیا نداشتیم!

    [پاسخ]

  9. آذرخش گفت:

    خدا حفظشون کنه.

    [پاسخ]

  10. عبدالله گفت:

    یا وارث
    سلام
    ماشاالله لاحول و لاقوه الا بالله العلی‌ العظیم
    خدا حفظشون کنه پدر را.
    متن هم خیلی چسبید در این امتحانیه!
    بهشت نصیبتان.
    یا حق

    [پاسخ]

    بیچک پاسخ در تاريخ دی ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۳۴:

    امتحانیه :(
    :((
    :(((
    :((((((((((( :(

    [پاسخ]

  11. آشنا گفت:

    سلام.
    اولین آدینه ی بهار ِ قَمَریتان،به رنگ بهار و انشالله مزین به قدوم مبارک غائب همیشه حاضرمان.

    جای هیچ شک و تردیدی نیست که به اندازه ی ده دفتر ۱۰۰ برگ،شاید هم ۲۰۰ برگ،!!!!خاطره داریم خوب!
    حتی آلبوم دوران بچگی هم شاهد است که ما چقدر عاشق حرفه ی مادرجانمان بودیم!
    بااینکه خاطرات من،از جنس تصحیح اوراق نیستند،ولی زندگی گره خورده با همین خاطرات،خیلی وقت ها،هم قدم مادر،در مدرسه حضور داشتم و همین حضور باعث شده حتی اسم اکثریت قریب به اتفاق دانش آموزانش را در خاطر داشته باشم،و حتی قیافه هایشان را.
    و جالب اینجاست گاهی پشت صندلی های دانشگاه،با آنها همکلاس می شوم!
    آفتاب مهر پدر و مادر بزرگوارتان بر سرتان مستدام و محبتتان تاابد پابرجا انشالله…خدا حفظشان کند برایتان و شما را برایشان نگه دارد،انشاالله.
    آیه به آیه ی نور را که زمزمه می کند و روانه ی آسمان می کند برای فرزندش،چشمانم را می بندم و دانه های تسبیح سبزرنگم را بین انگشتانم می غلتانم و متبرکش میکنم به صلوات ، گره میزنم به بال ملائک،و هم گام به آیه الکرسی،روانه ی آسمان می کنم،به آخرین دانه که رسیدم از عمق دل دعا میکنم برای سلامتی همه ی پدران و مادران مومن سرزمینم . و بی شک می دانم اگر اجابتی در دعاهایم هست،حضور مومنین در دعاهایم رقمش می زند،نه لیاقت من.

    التماس دعا
    درپناه حق.

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ دی ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۴۸:

    سلام
    خدا حافظِ و یاور مادر بزرگوار شما باشه ایشالا

    [پاسخ]

  12. ssnss گفت:

    سلام . . .

    خاطره ی جالبتون ، خاطرات مارو هم زنده کرد . . . :roll:

    پدر مادرم معلم نبودن ولی از اونجایی که شاگرد زرنگه کلاس بودم و تقریبا همه معلما دوسم داشتن ، همش کمکشون برگه ها رو امضا می کردم . . .

    ولی هیچوقت نمره اضافی به کسی نمیدادم!!

    هـــــــی روزگار . . .

    منتظر نگاه سبزتون . . .

    یا علی . . .

    [پاسخ]

  13. سلام
    اولا ممنون از اینکه مطلب وبلاگ بنده رو لینک کردید
    ثانیا با اجازه وبلاگ شما رو لینک کردم تا از این به بعد بیشتر بخونمتون
    راستی دیدم وبلاگ اسکالپل تو لیست شما هم هست، خبر دارید که آقای بیضایی، یک سایت هم زده اند؟ http://beyzai.ir
    اینجا رو بخونید: http://www.daszarrin.ir/1391/01/23/4585

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ دی ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۱:

    سلام
    خواهش می‌کنم. بله از آقای دکتر هم خبر دارم. ایشون لینک توی دل ما هم هستن :)

    [پاسخ]

  14. من هم از این برگه های امتحانی خاطره ای دارم، اما کمی متفاوت با خاطره شما
    دبستان که بودیم بعضی وقت ها معلممون، ورقه های امتحانی املا رو می داد به من و چند تا از بچه درسخون های دگه تا تصحیح کنیم
    تقریبا به هر کس هفت هشت تا می رسید
    بچه هایی که برگه هاشون دست هر کس بود، دورش حلقه می زدند
    اون موقع یک جور رقابت بین مصحح ها بود مبنی بر اینکه هر کس بیشتر غلط بگیره، برنده است!!!
    بعضی بچه ها اینقدر غلط املایی داشتند که نمره شون به زیر صفر می رسید!

    [پاسخ]

  15. افق گفت:

    سلام
    به به. توی این روزها این مدل نوشته ها چقدر دلچسبه. دستتون درد نکنه. روحیم عوض شد.
    خدا پدر و مادر بزرگوارتون رو براتون حفظ کنه ان شاءالله. من هم از این مدل تجربه ها داشتم. تازه من هم شاگرد مادرم بودم و به قول جناب مسعود هنوز چهار ستون بدنم میلرزه! هیجان انگیزتر این بود که مادرت بشینه جلوی خودت برگه امتحانت رو تصحیح کنه!! ( یه دونه گنجشک کوچولو رو، تو دست یه دونه مامان عصبانی تصور کنید!!!) روزهایی بود برای خودش..
    خدا خیرتون بده. کلا به دل نشست. خیلی خوب بود یادآورش. ممنون

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ دی ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۶:

    خدا نگه دارشون باشه. اتفاقا منم دو رگه معلم‌زادم. مادرم هم فرهنگی هستن :)‌

    [پاسخ]

    همراز شقایق پاسخ در تاريخ دی ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۱۶:۲۴:

    مامان شما که اون شیره بهشون نمیاد افق جان:)

    [پاسخ]

    افق پاسخ در تاريخ بهمن ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۲۴:

    نگفتم شیر که! گفتم مامان عصبانی.

    [پاسخ]

    رهروشهدا پاسخ در تاريخ بهمن ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۸:۴۶:

    :mrgreen:
    خودسانسوری خوب عست
    :دی

    [پاسخ]

    افق پاسخ در تاريخ بهمن ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۰:۳۰:

    والا من نوشتم مامان! آخه چرا انقدر اظیط میکنید؟

    [پاسخ]

    رهروشهدا پاسخ در تاريخ بهمن ۱ام, ۱۳۹۱ ۲۱:۰۱:

    من به گنجشکش کار دارم
    :دی
    #اعتراف
    :)))

    [پاسخ]

  16. عبدالله گفت:

    یا وارث
    سلام
    معلمی زیباست
    معلم گویا طبیب است
    و استاد…
    گاهی به سمت غالب شکسته بند می شود…

    بابا چند ترمی استاد بود،دم امتحان دانشجو با ماشین خفن می آمد دنبال سوال ها خیلی شیک و بعد سرخورده می رفت خونه شون!بعد هم که دیگه استادی تعطیل شد:)
    البته این دانشجوها نادر بودند چون ما فقط در کودکی دیدیم گونه شان را.
    بعد هم مگه در دانشگاه برگه ها تصحیح هم می شوند؟؟؟؟

    یا حق

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ دی ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۲۲:۴۹:

    به نکته خیلی خوبی اشاره فرمودید، “معلمی” تو اساتید دانشگاه کم رنگه انگار
    خدا حفظ کنه پدر عزیز رو

    [پاسخ]

  17. عشقستان اسماعیل گفت:

    سلام
    ما خودمان معلم اکثر خواهران خود بوده ایم و ایضا اون یه دونه برادر ته تغاری
    باید بگیم اونا بیان خاطرات مشترکشان با شما رو بگن والا
    البته با این تفاوت که ما گنجشک بودیم

    [پاسخ]

  18. عشقستان اسماعیل گفت:

    یادم رفت بگم ما همیشه در حرم حضرت رئوف دعا گوی والدین شما هستیم
    به حاج خانم والده سلام مخصوص از نوع مشهدی برسونید:)

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ بهمن ۱ام, ۱۳۹۱ ۰۷:۲۹:

    ممنونم :)

    [پاسخ]

  19. سلام
    احوال شما؟

    یه سوال:
    عطف به این لینک
    http://rezataran.ir/index.php/2012-11-06-13-02-40/170-2013-01-18-21-31-44

    چرا طلبه ها نباید به دانشگاه علاقه داشته باشن؟ ینی منظورم اینه که این توجه آیا اشتباه هست مثلا که این مطلب رو راجع بهش نوشتن؟
    یا من بد متوجه شدم؟

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ بهمن ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۷:

    والا فکر کنم خود حوزه دانشگاه‌ه آخه

    [پاسخ]

  20. خوشحالم گفت:

    آقای علی خان
    قدر بدون این نعمت و برکت و توفیق را، برو خدمتش کن با تمام وجودت و تا آخرین قطره ی خونت.
    خوشحالم که یه وجه اشتراک مهم داریم .
    آره دقیقاً حس میکنم داشتن پدری مومن و با ایمان و دعا گوی فرزند ،پدری که مرد کامل باشد ،پدری که اراده اش استوار باشد، پدری که قامتش نشانه ایمان کامل باشد،پدری که وجودش همه چیز باشد،بله گفتی معلم آره دقیقاً پدری که از همه جوانب معلم باشد خلاصه اینکه پدری که با تمام وجود به او افتخار کنی خیلی خیلی لذت بخشه وقتی همه چیزت را از او میدانی (بعد از خدا) و همه چیزت را فدایش میکنی آره علی جان اینو خوب اومدی دقیقاً درکت میکنم چون من هم اگر نداشتم همچین پدری در تخیلم همچین توصیفی هرگز نمی گنجید خوشحالم که چنین نگرشی نسبت به وجود نازین پدرت داری پس بیا قدر بدانیم داشتن چنین نعمتی را و اما یه نکته
    گفتم که خیلی خوشحالم از اینکه چنین وجه اشتراکی داریم اما یه وجه اختلاف خیلی خیلی کوچیک رو چیکار کنیم
    اختلاف در بودن و نبودن ،همین و بس
    هیچ به نبودنش فکر کرده ای به تنهاییت، به غریبیت، به نداشتن معلمت، به خام ماندنت، به اینکه از کی درس مردانگی بگیری، به اینکه بغض گلویت خارج که نمیشود هیچ تمام وجودت را هم لرزان میکند
    گفتی بی مادری را چشیده است پدرت، پس خوب میداند درد یتیمی را
    خوب میداند نداشتن تکیه گاه را ولی نمی دانم میداند که یتیمی در کودکی را. وقتی پدرت صاحب این همه فضائل نیک اخلاقی باشد ولی در سنین قبل از دبستان فراقش را تجربه کنی ، والله سخت است علی آقا ،در بخش اول گفتم که خوب درکت میکنم و خوب میدانم چه میگویی چون وجه اشتراکمان بود ولی خدا را شاهد میگیرم که از وجه اختلافمان ذره ای هم درک و احساس نداری، حق داری، نمی توانی داشته باشی، هم از تلخی هایش و البته از شیرینی هایش
    از اینکه دیگران پدرت را خیلی بالا تر از تصورت توصیف کنند ،از اینکه پدرت درس مردانگی را نه به فرزندش بلکه به تمام مردم داده باشند ،از اینکه همگان به داشتن نسبت با او افتخار کنند ،واقعاً لذت بخشه و شیرین اینکه پدرت درجه آسمانی شدنش را به نهایت برساند و اعلاعلیین بودنش را افتخار کنی و به آن بنازی، و خود را فرزند شهید بدانی، به خدا شیرینه خیلی هم شیرین،و لی …………………
    برو همین الآن دستش رو با تمام وجود ببوس.
    ((اگه پاسخ ندی خیلی دلگیر میشم)) چون خوشحالم از این که قدر پدرت رو میدونی.

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ بهمن ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۵:۵۵:

    سلام دوست عزیز و ممنون از این حرفهای برخواسته از دل.
    قطعاً حرف شما درسته که من نمی‌تونم درک کنم “نبودن‌”‌ش رو . باور کنید معمولاً خیلی کم پیش میاد بعد از نوشتن یک پست از آپ کردن‌ش پشیمون بشم ولی بعد از قرار دادن این نوشته‌ روی وبلاگ ی خورده تردید برام ایجاد شد و اون تردید هم فقط به خاطر این بود که ترسیدم از خونده شدن این متن توسط دوستان عزیزی مثل شما ولی خوب امید به بزرگواری شما بود.
    ممنون از تمام توصیه‌هاتون.

    [پاسخ]

    عشقستان اسماعیل پاسخ در تاريخ بهمن ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۹:۳۶:

    سالی گذشت ، باز نیامد وعید شد / گیسوی مادر از غم بابا سپید شد
    امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت / امروز هم دو مرتبه باران شدید شد
    مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت / امسال هم بدون تو سالی جدید شد
    ده سال تیر و آذر و اسفند و… خون دل / تا فاو و فکه رفت ولی ناامید شد
    ده سال گریه های مرا دید وگریه کرد / اما به من نگفت چرا ناپدید شد
    ده سال رنگ پنجره های اتاق من / هم رنگ چشم های سیاه سعید شد
    بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج / مادر نگفته بود که بابا ، شهید شد
    شاعر: نمی دانم

    [پاسخ]

    خوشحالم پاسخ در تاريخ بهمن ۲ام, ۱۳۹۱ ۰۸:۵۱:

    نه علی آقا
    اصلاً موافق نیستم با نظرت(پشیمونی)،بابت نوشتن این مطلب کارت هیچ اشکالی نداره و من از این بابت خوشحالم ، فقط من خواستم ابعاد دیگری از این موضوع را مطرح کنم و نه اینکه خدای نکرده شما را ناراحت کرده باشم ،اصلاً پشیمون نباش چون کارت قشنگ بود من هم با خوندنش خیلی یاد بابام کردم ولی این کلمه “نبودن” خیلی هم برام پررنگ نیست هان ،چون با تمام وجودش هست و من در خدمتش، خلاصه اینکه خیلی هم ما با هم تفاوت نداریم (چون هردومون شیعه ی امام زمان هستیم).ما کجا و مصائب ائمه و اولادشون کجا.
    حالا هم یه لبخند قشنگ بزن و به این روزگار فریبنده هزار نقش بخند که اگه باداشتن چنین خدایی یک ذره هم خودت رو واسه دنیا اذیت کنی در حق خودت جفا کردی علی آقا ببخشید اگه با مطلب قبلی ناراحتت کردم شاد باش و امیدوار به لطف و کرم خداوند و این نکته رو خوب بدون که ما خیر و صلاح خودمون رو اصلاً نمیدونیم ولی مطمئن هستیم که خدای خوبمون بدی ما رو نمیخاد پس شکر گزارش باشیم.انشاء الله

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ بهمن ۲ام, ۱۳۹۱ ۰۹:۳۷:

    ایشالا موفق باشی :)

    [پاسخ]

  21. vahid گفت:

    نماهنگ شبکه نصر بیاد شهدای فتنه ۸۸ با صدای سید هادی گروسی
    یاد کنیم با ذکر یک صلوات از شهدای انقلاب اسلامی
    http://www.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?cid=15&lid=7575

    [پاسخ]

  22. سلام
    فقط خواستم بگم
    خوب هم یادمه/ بعله

    حتی یادمه نظرسنجی رو اشتباه جواب دادم
    بعله باز هم

    [پاسخ]

    افق پاسخ در تاريخ بهمن ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۱۱:

    سلام
    ما هم یادمونه. این قافله ی عمر عجب میگذرد مادر! چه روزگاری بود. جوون بودیم هنوز! تازه این اینترنت بازی مد شده بود. هنوز کسی به ذهنش هم نمی رسید ممکنه یه روز توی هوا بشه نوشت و غذا رو بشه از توی میل باکس ارسال کرد و کمتر از صدم ثانیه، رفت مشهد و کربلا و برگشت. یادمونه مادر، یادمونه! :wink:

    [پاسخ]

  23. م.رضوی گفت:

    سلام
    بعضا کامنتهای “شما یادتون نمیاد” هم یادمونه:)
    روزهای خوبی بود…

    [پاسخ]

  24. vahid گفت:

    سخنرانی امام خامنه ای درباره اجتماع بزرگ اربعین
    بهمراه زیرنویس عربی
    http://www.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?cid=13&lid=7617

    [پاسخ]

  25. بیچک گفت:

    هرچند که اون موقع یه ذره حضور شخص جناب عالی مان کمرنگ شده بود ولی یادمه… خوب هم یادمه :)

    اصن شما اون وقتارو یادتونه که اینجا به جای آبی، طلایی رنگ بود؟؟
    من اون رنگ طلایی رو خیلی دوس داشتم
    تازه من یه چیزای دیگه ای هم یادمه که دیگه از دوستان حق السکوت میگیرم که لو ندم :)

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ بهمن ۲ام, ۱۳۹۱ ۱۴:۴۵:

    :))

    [پاسخ]

  26. عبدالله گفت:

    یا وارث
    سلام.
    چند روزه میخوام بگم نمیشه.
    خوووووو منم یادم و یه چیزی هم روش!
    این داستان شب خاطره هم جالبه ها.پیرها دور هم جمع میشن و هی از اون روزگار دور می گن و چه صفایی هم می کنند.هــــــــــــــــــــــــی…
    یا حق

    [پاسخ]

  27. […] به جای مورد اول در همین جا، قرار دهید! شاید بتوان مطلب «ما بچه معلما» را از این نوع مطالب دانست. مقاله خوان هستید؟ شاید به […]

دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: