وکیلانه » » زيبايي‌هاي نسبي دنياي ما
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
زیبایی‌های نسبی دنیای ما
۱۲ام, اردیبهشت ۱۳۹۲| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۲۰]

امروز از صبح؛ یک ریز دارد باران می‌بارد. یعنی آسمان از دیروز دل‌ش پُر بود و صبح حوالی ساعت ۷ بغض‌ش ترکید. امروز دوازدهم اردیبهشت است و این‌که می‌گویم “یک‌ریز” باران می‌بارد یعنی باران‌ش بهاری نیست که یک‌هو مثل خالی کردنِ سطلِ آب بریزد و تمام، بارانِ امروز پاییزی است. یک‌ریز است. از آن باران‌هایی که حال مردم را خوب می‌کند. از آن باران‌هایی که مردم را با هم مهربان‌تر می‌کند.

باز امروز همان فکر همیشگی آمده به سرم. همیشه همین‌جور بوده. باران که می‌زند، یا دقیق‌تر بگویم باران پاییزی که می‌زند این فکر ذهن‌م را مشغول می‌کند. فکر‍ِ نفس.
نفس، دختر‍ منفی۳ ساله‌ی من است. البته که “نفس” اسم‌ش نیست. صفت‌ش است برای من. دختری که برای‌ش کُلی آرزوها دارم. خیلی از این آرزوها چیز‌هایی است که خودم به آنها نرسیده‌ام و دوست دارم نفسِ من به آنها برسد و البته می‌دانم این در تریبت چیز درستی نیست. این‌که تلاش کنی فرزند‌ت به آروزهای نرسیده‌ی تو برسد. از حوالی سه سال قبل از عقدم، یک برنامه‌ریزی جدی داشتم برای مطالعه درباره هر‌آنچه از زندگی مشترک باید دانست. و یک ماهی می‌شود برنامه ریزی جدی شروع کرده‌ام برای هر‌آنچه درباره تربیت فرزند باید دانست. البته فکر می‌کنم برای دانستن همه‌ی آنچه که باید دانست یک ده سالی وقت لازم باشد. و این‌که گفتم، از نتایچ اولیه‌ی همان مطالعه‌ی یک‌ماهه است. هرچند این جور مسائل، زندگی مشترک و تربیت فرزند مطالعه بردار نیست. باید آدم توی شرایط‌ش قرار بگیرد و همزمان مطالعه کند. مثلاً مثل مطالعه کتاب‌های آموزش رایانه‌است قبل از خرید رایانه که در برابر یادگیری هنگام کار با رایانه تقریباً فایده‌اش صفر است. 

به هر حال؛ آروزهای من برای نفس‌م؛ توی هوای این شهر قابل تحقق نیست. یا دستِ‌کم دلم نمی‌خواهد آنهمه سختی را که من در کودکی و نوجوانی به خاطر گرمای بیش‌ازحد هوا کشیده‌ام فرزندان من هم بکشند.  باران که می‌زند من فکر مهاجرت از این شهر می‌افتم. باران که می‌بارد من گرمی یا به عبارت رساتر داغی هوای روز‌های قبل را بهتر می‌فهمم. مثل کسی که بعد از تصادف، چون بدن‌ش داغ است درد حالی‌ش نمی‌شود و چند روز که گذشت تازه دردش می‌گیرد. وقتی باران نباشد من بدن‌م داغ است و نمی‌فهمم داغی هوا دارد چه بلایی سر روح و جسم‌م می‌آورد. اما باران که می‌بارد دردم می‌گیرد و به فکر مهاجرت می‌افتم. مهاجرت به جایی که دست‌کم هر ده روز یک‌بار، آسمان دلش را صاف کند و بارانِ یک‌ریزِ پاییزی بزند. از آن باران‌هایی که حال مردم را خوب می‌کند. از آن باران‌هایی که مردم را با هم مهربان‌تر می‌کند.

اما، کسی چه می‌داند. شاید ۳۰ سال دیگر دخترم توی وبلاگ‌ش بنویسد امروز هوا آفتابی بود. آفتاب که می‌زند من به فکر می‌افتم. به فکر مهاجرت به جایی که دست‌کم هر ده روز یک بار بشود آفتاب را دید….

خدا کنه هوا همینجور باقی بمونه. فردا صبح که تعطیلم تو یه همچین هوایی برم صبونه بگیرم با خانواده بخوریم. من صبونه خریدن رو خیلی دوست دارم.



دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: