وکیلانه » » عين احمقا
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
عین احمقا
۶ام, شهریور ۱۳۹۲| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۰]

آن وقت همه‌ی مایه‌ی کوکو را خالی کرد توی ماهیتابه و خوب که با پشتِ چنگال صاف و صوف‌شان کرد، در شیشه‌ای را گذاشت رویش. یک چارپایه کشید طرف خودش و نشست: خوب تو بگو… نوبت توئه.
پرسیدم: از کجا؟
گفت: از خودت. از کارت… که هرچی بوده کافه‌داری نبوده.
گفتم: یه مجله درمی‌آوُردم… نمی‌فروخ تعطیلش کردم.
پرسید: چرا؟
پرسیدم: چرا نمی‌فروخ یا چرا تعطیل‌ش کردم؟
گفت: چرا نمی‌فروخت.
پرسیدم: سیگار دیگه‌ای نداری… من سیگارامو تموم کردم.
گفت: آره. اتفاقاً دارم و از همان‌جا که نشسته بود؛ دست کرد توی یخچالش و یک پاکتِ بازنشده‌ی وینستون قرمز برداشت و سُر داد روی میز طرفم و گفت: اصله.

سیگارم را که آتش زدم گفتم: نمی‌فروخ چون تا شماره‌ی آخری که منتشرش کردم، می‌دونستم اما نمی‌فهمیدم  که ژورنالیست  باید پشت سرِ مردم جا بگیره. ببینه مردم کجا می‌رن، اونم بره همون‌جا… حالا هر جهنم درّه‌ای که می‌خواد باشه باشه… ولی من همیشه یه چن قدمی ازشون جلوتر بودم.

عین احمقا؛ توقع داشتم اونا ره بیفتن بیان هرجا که من می‌رم. بعدِش البته، می‌رفتن همون‌جایی که من قبلِ اونا رفته بودم اونجا. اما تو این فاصله که من رفته بودم و بعدش که اونا تصمیم می‌گرفتن پاشن بیان؛ من از اون‌جا رفته بودم یه جای دیگه.

این بود که هیچ‌وخ نشد همزمان یه جا باشیم. واسه همین؛ باد می‌کرد رو دکه. هرچی چاپ می‌کردم برگشت می‌خورد لعنتی. یعنی یه جوری شده بود که هروقت می‌رفتم تو زیرزمینِ دفترم، دلم از غُصه می‌خواس بترکه. هی ستونِ شماره‌های برگشتی می‌رَف بالاتر… شماره به شماره… کاش فقط بالا می‌رفتن وامونده‌ها. مرتب زیادم  می‌شدن.

از زیرِ درِ شیشه‌ای و بخار گرفته‌ی ماهیتابه؛ پیدا بود که کوکوها داشتند یواش یواش وَر می‌آمدند و پُف می‌کردند.

ص۲۴۱٫ کافه پیانو. فرهاد جعفری



دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: