وکیلانه » » گفتگوی من و مادر یک‌شهید ؛ لحظاتی قبل از سال تحویل
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
گفتگوی من و مادر یک‌شهید ؛ لحظاتی قبل از سال تحویل
۳ام, فروردین ۱۳۹۰| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۵۷]

به‌نام‌خدای‌زهراء

آخ که چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن این جمله: ” به‌نام‌خدای‌زهراء”.  خدا را شکر که دوباره هستم و هستید و هستیم. سلام و عرض ادب و احترام خدمت همه‌ی دوستان عزیز‌تر از جان. خوب هستید انشالله؟ سال نو ……. نه! زبانم نمی‌چرخد که بگویم مبارک. یعنی سرخی خون برادر شهید بحرینیم اجازه نمی‌دهد. تصاویر آنجا را دیده‌اید؟ نامرد‌ها فقط سر را نشانه می‌روند!  انگار این رسم را از قتَله‌ی کربلا به یادگار دارند. هم‌الان اشک در چشمم جمع شده، اما بگذاریم و بگذریم. در روزه‌های آینده بیشتر می‌نویسم.

روز‌های گذشته باز سایت اختلال داشت. هزار و یک برنامه داشتم برای روزهای اول سال، همانند هزار و یک برنامه‌ای که برای محرم در ذهنم بود و همانند هزار و یک برنامه‌ که برای تاسوعا و عاشورا و … و … و … . اما سرور سایت! و فقط لعنت بر وهابی‌ها …

اما طعم تلخ این حالگیری اول سال برایم مفهومی نداشت چرا که درست دقایقی بعد از سال تحویل خبری خوش را شنیدم، بله! بعد از سه سال، دوباره توفیق تفحص پیکر پاک شهداء نصیبم شد و حالا از اول ۹۰ هفته‌ای یک‌بار در آسمان خاک، افلاکیان را می‌جوییم و اول بارش همین دیروز بود، و سجاد سرنیزه‌‌ی اول را که در زمین فرو کرد، پیدا شد! ۴ تکه استخوان و یه مشت لباس پاره ! و مگر نه اگر جنازه زیر خاک باشد باید بپوسد؟ اما کجا بودند  این ۴ تکه استخوان که این‌همه بوی خدا می‌دادند؟ بازم هم اشک …. بگذاریم و بگذریم …

دقایقی قبل از سال تحویل هم البته برایم خدایی شد. فتح‌المبین بودم، حدود ساعت دو و سی دقیقه‌ی بامداد. فتح‌المبین دیده‌ها می‌دانند که این تکه از بهشت شیار‌ها و کانال‌های فراوانی دارد که محل عبور رزمندگان در شب عملیات بوده‌اند و پدرم می‌گوید هر یک متر از این شیار‌ها را که می‌خواستیم از دشمن پس بگیریم، هفته‌ها کشته و زخمی می‌دادیم و حالا شما راحت می‌آیید و قدم می‌زنید در این راه؛ القصه، حدود ۲۰ دقیقه قبل از سال تحویل شلوغی درب ورودی یکی از این شیار‌ها توجهم را جلب کرد؛ جلو رفتم، خودتان بخوانید که چه شد :

مادر شهید مفقود‌الاثر نشسته رو خاک‌های فتح المبین،عکس پسرش دستش، اول‌ِ شیار شیخی، راه همه رو بسته،
میگم مادر پاشو راه رو بستی.
میگه کجا برم؟
میگم بفرما داخل کانال اون آخر مسیر بچه‌‌ها سفره چیدن و مراسم هست.
میگه اونقدر به خاک اینجا اطمینان داری که بتونی قسم بخوری زیر این خاک‌ها چشای پسر من نیست؟
واویلا …..



دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: