وکیلانه » » خدا مظلوم است !
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
خدا مظلوم است !
۲۸ام, شهریور ۱۳۸۹| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۲۸۳]

به نام خدای زهراء

۲  دقیقه از ساعت۴  گذشته و من اینجا نشسته ام در این دل شب ، .  نمی دانم چرا دارم می نویسم اما نیک می دانم که این نوشته ها اگر به هیچ دردی نخورد  لااقل می تواند شلاقی باشد بر نفس سرکش  اینجانب !

تنهای تنها هستم ، و دارم فکر می کنم به تنهایی خدا !    و به این می اندیشم که چرا هیچکس به فکر خود خدا نیست ؟  البته دروغ نگفته باشم دو نفر دیگر هم اینجا هستند   . آری  من و خود و خودم .  می شویم سه نفر ! خدا به خیر بگذراند امشب را  و امیدوارم بین اینها دعوایی رخ ندهد .
خسته ام امــــا پلک هایم که روی هم می رود تازه اول دعواهاست . و من کشته مرده ی تماشای این نبرد خونین هستم ! خدایا یعنی چه می شود ؟ خودم پیروز این میدان می شوم یا دلم ؟
اصلا خدایا مگر من چه کاره ی اینجا هستم ؟ من فقط نظاره گرم و البته گاهی هم شنونده . دیشب بود یا نه … پری شب ، که شنیدم دلم می گفت خدایا ای مولای من ، هر گاه لباسی کثیف شود آنرا می شویند و هرگاه شئی بر خلاف آنچه وظیفه اش هست عمل کند و زشت گردد ، نهایتا  آنرا دور خواهند ریخت …
اما ای قرار دل چه کنم که نه راه شستشوی دل را بلدم و نه توان دور ریختن آنرا  . خدایا  خودت بیقرارم کردی پس خوت هم چاره ی دل من باش
همیشه می گویم که ای کاش ما هم زمان جنگ بودیم تا در آن روزگار خوش می توانستیم دل را به عشق یار صفا دهیم . اما بعد به ذهنم می رسد که زهی خیال باطل این فقط خودگول زدن است ! آخر مگر الان چه مانعی برای خودسازی وجود دارد ؟

ناگهان صدای خودم بلند می شود . من هستم . من . من . من / مانعی بزرگ تر از من می خواهی ؟! و دلم ناگهان به سوی من پناه آورد و پشت سرم قائم شد . آرام سرکی کشید و زیر لب در گوشم گفت : ببین این خودش است . خود خودش .
دستی بر سر دلم کشیدم و او را به کناری کشیدم و نشستم به صحبت کردن برایش … از هر دری سخنی گفتم … به او گفتم : ببین : خیلی ساده و راحت است ، هر گاه با خدا باشی همه چیز بر وفق مرادت می شود و هر گاه از خدا فاصله بگیری همان چیزهایی که تا پیش از این برایت آسایش و آرامش بودند تبدیل می شوند به بن بست ! و اینجاست که همه چیز در گرو اراده ی توست . آری فقط یه جو مردانگی می خواهد . داری ؟ دلم به علامت آری سری تکان داد ! به او گفتم پس شروع کن  :
قدم اول را بر روی  خود ،بگذار  و با قدم بعدی در آغوش خدا باش .

دلم امــــا حرفی زد که فهمیدم همه ی حرف هایم را خوب شنیده و بهتر از آن خوب فهمیده . می دانی چه گفت ؟ به تو می گویم  . دلم فریاد زد :

به عمل کار برآید ، به سخنرانی نیست …



دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: