وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
الیس الله بکاف عبده ؟
۲۹ام, مهر ۱۳۹۳| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۱۲]

چهار پنج نفری میشوند. همیشه از حوالی ساعت ۱۰ شب، نبش خیابانِ محله ی ما می‌نشینند. تا هر وقت که خوش بگذرد!  آدم های داغونی هستند. هم تیپشان. هم اخلاقشان. هم فرهنگشان. کلا!
از همان ها که اگر یکیشان پیر بشود و یک رمان نویس بخواهد توی داستانش از او نام ببرد هیچ لقبی برازنده تر از پیرمرد آب زیپو برایش نیست.
غروب، از سر کار که برمیگشتم خیلی اذیت بودم. از خیلی از چیزها. میخواستم بیایم شب افکاری که باعث ناراحتیم شده بود را با استادی و عزیزی در میان بگذارم. یکهو به ذهنم رسید تا حالا شده بخواهم مشکلات زندگیم را با آن چند نفر زاغارتِ محله درمیان بگذارم؟ طبیعتا جوابش منفی بود. هرگز چنین کاری نمی‌کردم.
پس چرا باید با آن عزیز یا استاد در میان بگذارم؟ چون در ذهن من آنها بالاتر از آن جوانهای آب زیپواند؟ بعد به ذهنم رسید خوب چه کاریه؟ خودت جای خدا باشی ناراحت نمیشوی؟ آن چند نفر آدمی که در ذهن من بالاتر از جوانهای محله اند، برای خدا آب زیپواند.
حالا مشکلاتم را با آنها در میان نگذاشته ام، و به طرز عجیبی خیلی سرحال ترم. دست کم هم مشکلاتم را دارم و هم عزت نفسم را و هم خیلی چیزهای دیگر.

.

.

* تیتر آیه ی ۳۶ سوره زمر است: “آیا خداوند برای بندگانش کافی نیست؟”


هوا دوباره ناز می‌شود…
۲۱ام, مهر ۱۳۹۳| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۴]

این دو ماه آخر وقت کم آوُردم. شاید واسه اینکه سربازی برام زندان بود و بعد از اون احساس رهاشدگیی داشتم که دلم نمی خواست با درس محدودش کنم و باعث شد اوائل کمتر درس بخونم. به هر حال حالا وقت کم آوردم و لاجرم بجای پنج و سی صبح ها چهار و سی باید پا شم.
خیلی خوبه.  سکوت خونه و خنکی هوا وقتی با اینترنت رایگان ممزوج می شه حتی می شه گفت عالیه. یه فیلمی چیزی می ذارم رو دانلود. تمام نرم افزارهای گوشی و تبلت خودم و خانومم رو می زارم بروز بشن و می شینم به درس خوندن. تا میاد خوابم بگیره اذانه. بعد از نماز دوباره درس تا حوالی روشن شدن هوا که دوباره تا میاد خوابم بگیره کتونی پام می کنم و ورزش کنان می رم نانوایی و آشی چیزی و آخ که اگه بانو کلپیچ دوست داشت. حیف که از این نعمت محرومم. البته فعلاً. چون برنامه هایی برای کلپیچ خور شدن بانو دارم. البته اگر بتونم چهره کریه اما مظلوم گوسفند رو از ذهنش پاک کنم.
القصه.  این وسط مسطا هم جار(+) رو باز می کنم و روزنومه هم می خونم. مثلاً وسط بحث شیرینِ الزامات خارج از قرارد با بیان شیرین دکتر شهبازی، تیترهای چپرچولاق روزنامه ها رو می خونم و خدا رو شکر میکنم که چه خوبه دورم از این فضاها. اگر خیلی خواب بخواد مستولی بشه، اینوریدر رو باز می کنم و وبلاگ‌هایی رو که قبلاً علامت‌گذاری کرده بودم می خونم و واقعاً انرژی می گیرم. فقط یه مشکل کوچیک این میون وجود داره. روزی که اینجور بیدار شده باشم حوالی ساعت ۱۰، ۱۱ سرِ کار خوابم می گیره :/

.

.

با چند تا از دوستان ، بحث سبک زندگی اسلامی رو پیگیری می کنیم. البته نه به اون غلظت زننده و دستمالی شده ی این کلمات. خیلی کاربردی. بخصوص در زمینه تغذیه و رفتار با دیگران. اما هر کاری می کنیم خواب رو نمی تونیم اسلامی کنیم.
دو تا مشکل هست. اول اینکه تا اونجا که من فهمیدم تو مباحث اسلامی وعده ای مثل ناهاری که الان ما می‌خوریم وجود نداره. در ثانی خواب بعد از ناهار نه تنها وجود نداره که مضر هم دونسته شده. حالا بماند ناهار کجا میره تو وعده های اسلامی. ولی جالبه که این خواب بعد از ناهار میاد حوالی همین ۱۱ و اینهای صبح. کاش کارم آزاد بود این حوالی می رفتم می گرفتم می خوابیدم. نه اینکه برای فرار از خواب به هر ترفند و حیله ای دست بزنم. از جمله نوشتن تو وبلاگی که خیلی دوستش دارم! : )

خدایا این دو ماه آخر رو خودت به خیر بگذرون!


سپاه، با چادر. سپاه، بی چادر
۱۶ام, مهر ۱۳۹۳| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۴]

گاهی اوقات پرداختن به جزئیات، انسان را از کلیات بازمیدارد. اما گاهی هم همین بی توجهی به جزییات است که مانع رسیدن به هدف می شود. به طور کلی به نظرم مساله ای که کلیت آن مهم است باید مراقب جزییاتش هم بود ولی موضوعی که کلیتش بی اهمیت است باید بی خیال جزییات آن شد.

مثلاً همین سیاست، کلاً همه اش سرِ جمع مفت نمی ارزد، اما متاسفانه در کشور ما ریزترین جزییات آن به شدت مورد توجه است. اما بیچاره فرهنگ! خیلی هنر کنیم به گفتن دو جمله ی قلمبه درباره ی آن اکتفا می کنیم که فرهنگ اِل است و فلان.

در حالی که فرهنگ، دقیقا مثل تربیبت یک کودک، از توجه به جزییات است که شکل می گیرد. القصه، همه ی اینها را گفتم که بگویم موضوعی که میخواهم مطرح کنم شامل همان جزییات مهم می شود.

***

پیام های بازرگانی هر کانال تلوزیونی، بی ارتباط با اهداف گردانندگان آن کانال نیست. و تبلیغات اخیر صدا و سیما مایه ی تاسف است. بس که سخیف است و تقلیدی از کانال های دستِ چندم ماهواره ای. (همین تبلیغ کفش فلان و قابلمه ی بهمان و عینک بیسار و…). اگر به دیدِ اقتصادی هم بخواهیم نگاه کنیم ضربه ای که این تبلیغاتِ دستِ چندم به اعتبار صداوسیما می زند در دراز مدت به ضررِ سازمان است. بماند پول های ناشی از حقِ الناسِ تبلیغاتِ اینچنینی که معلوم نیست چه برکتی می خواد داشته باشد!

اما موضوع مهمتر استفاده از زن در تبلیغات صداوسیماست. دقیقا همان موضوعی که همیشه به غرب ایراد می گیریم. به نظرِ شما استفاده ای که زن در تبلیغات صداوسیمای ایران می شود با استفاده ای که از زن در تبلیغاتِ غربی می شود تفاوتی دارد؟ به عنوانِ یک مردِ عاقلِ متاهل میگویم شاید میزان استفاده (!) تفاوت کند اما نوع استفاده دقیقا یکی است.

عزیزانی که نگرانی بابت فرهنگ باعث شد، اخیراً وزیر استیضاح کنند، تاثیر این نوع تبلیغات از استفاده از زنان گرفته تا سبک چینش خانه ها و غیره را روی فرهنگ کودکان و نوجوانان بیشتر می بینند یا کارهای فلان وزیر در فلان وزارت خانه را؟

اگر این نوع استفاده را مشکل دار نمیدانند که هیچ. اما اگر به نظرشان مشکل دارد یا مطالبه کنند از سازمان صداوسیما یا اگر میدانند مشکل بودجه است، بودجه تعیین کنند تا به این  وضع نیفتد صداوسیمای جمهوری اسلامی.

***

موضوع دیگر هم اینکه اگر اشتباه نکنم، بین تمام تبلیغات تلوزیونی تنها یک تیزر است که بازیگرانِ آن از پوشش چادر استفاده می کنند. (اوه! این بحث با بحث بالا متفاوت است. من نمی گویم همه ی زنان تلوزیون چادر بزنند حرفم چیز دیگری است) تبلیغ موسسه مالی و اعتباری کوثر. البته موسسه کوثر تنها موسسه وابسته به سپاه نیست که تبلیغات دارد ولی تنها موسسه ای است که تبلیغاتش همراه با پوشش چادر است. و درباره ی این موضوع می شود یک پایان نامه ی ارشد نوشت. رساله ی دکترا حتی!


نوشته ای برای شروعِ دوباره نوشتن
۱۰ام, مهر ۱۳۹۳| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۷]

تا همین چند سال پیش دست نیافتی بود و رویایی. اسمش رو که جایی می دیدم ناخودآگاه یه خنده ی بزرگ رو لبم می‌نشست. از اینکه روزی اسمش کنار اسمم باشه مثل بچه ها ذوق میکردم.  ولی حالا که خودش اومده چشمک میزنه. خودش، خودش رو عرضه کرده و هی افاده میاد که بیا دیگه مگه خودت منو نمیخواستی. بیا منو بگیر. هیچ اشتیاقی برای وصالش ندارم. بنده خدا خبر نداره اون که یه روزی اینهمه دوسش داشت، حالا دیگه از خواستنی های دم دستی و زودگذر خسته شده. خبر نداره دیگه حوصله دنبال دوست داشتن هام دویدن رو ندارم. خبر نداره دیگه دنبال هدفم نه وسایل رسیدن به هدف. خبر نداره دنبال ثباتم  و قرار. خبر نداره دیگه اون پسربچه ای نیستم که بخواد رویاپردازی کنه.
و اینهمه تغییر بیشتر از همه برای خودم عجیبه، هیچ وقت فکر نمی‌کردم قبولی حقوق دانشگاه شهید بهشتی اینقدر برام عادی و کم ارزش باشه، ولی خوب به دلایلی که بالا گفتم نه تنها برام عادی بود بلکه اشتیاقی هم برای رفتن ندارم.

.

.

دروغ چرا. همیشه فکر میکردم وقتی قبول بشم میام کلی نُت میزنم و حتی گاهی نوتی رو که میخواستم بابت این موضوع بزنم رو تو ذهنم مرور میکردم، ولی حالا بعد از اینهمه که یه فرصت دست داد، به ذهنم رسید در موردش چیزی بنویسم. و شاید همین نوشته ته مانده همون عشق قدیمی باشه. به هر حالا بعد از یکسال و ۶ ماه تلاش، و بریدن از خیلی چیزا از جمله همین نت و مهمتر از همه وبلاگ دوست داشتنیم، کمتر از سه ماه مونده به آزمون قضاوت و دارم به اون فکر میکنم. کسی چه میدونه، شاید چند سال دیگه افاده های قضاوت هم برام عادی بشه. اساسا کار دنیا این‌جوریه، هر وقت به ۱۰۰ فکر کنی نه تنها به نود میرسی، بلکه رسیدن به ۹۰ هم برات بی اهمیت میشه.

( اگر خدا بخواهد، ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم همراهی کنند، دوباره می‌خواهم لذت نوشتن در وبلاگ را مزه کنم. این وبلاگ، کُنجِ دِنجِ من است و خاطرش برایم خیلی عزیز. دلم می‌گیرد وقتی مغموم و افسرده می‌بینمش. با شیب ملایم دوباره می‌نویسم اینجا. خدا را چه دیدی شاید شیب ملایم‌ش مثل شیب ملایم افزایش قیمت ها شد :wink: )