وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
شیطنت آمریکایی علیه ایران پسابرجام
۱ام, دی ۱۳۹۴| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۲]

طرح محدودیت ورود مجدد به امریکا پس از سفر به ایران، که به تصویب مجلس سنا رسیده بود، در قالب امضای بودجه این کشور به تایید باراک اوباما، رییس جمهور آمریکا رسید و اکنون به عنوان قانون رسمی ایالات متحده آمریکا محسوب می شود. بر اساس این قانون، شهروندان ۳۸ کشور (اغلب اروپایی) که به ایران، عراق، سوریه و سودان سفر کنند (یا بر اساس یک برداشت اگر در پنج سال گذشته سفر کرده باشند) یا تابعیت دوگانه این کشورها را دارا باشند، ملزم هستند برای ورود یا ورود مجدد به خاک امریکا ویزا بگیرند.

در این خصوص چند نکته به ذهن میرسد:

۱) این قانون بسیار کلی و مبهم است و معلوم نیست منظور از ویزای مجدد، گذراندن کلیه مراحل صدور ویزاست یا روال کوتاه تری باید طی شود؟ اما تا همین جای کار علاوه بر مشکلاتی که برای اتباع این کشورها به وجود می آید، تجار و گردشگران را از سفر به این کشورها منصرف یا با ریسک بالا مواجه میکند و این با توجه به برنامه ریزی های اخیر دولت ایران برای استفاده از سرمایه های خارجی در دوران پسابرجام بسیار مشکل ساز خواهد بود. چرا که در تجارت بین الملل همواره بحث هزینه های غیرتجاری مطرح است که هرچه این هزینه ها بالاتر باشد ریسک سرمایه گذاری بالاتر رفته و تمائل به سرمایه گذاری پایین تر می آید.

۲) از سوی دیگر، روابط بین کشورها بر اساس اصل اقدام متقابل است. یعنی هرکشوری در رفتار با کشور دیگر، مطابق رفتار آن کشور با خود عمل می کند. همین امر احتمالا باعث خواهد شد ۳۸ کشوری که در این قانون به آنها اشاره شده و اکثرا کشورهای اروپایی هستند، دست به اقدام متقابل بزنند و عملا سفر به ایران، سوریه، سودان و عراق موجب اختلال در سفر به سایر کشورها شود. تصوُر چنین چیزی وضعیت بسیار دشواری را پیش رو ترسیم می کند.

۳) این قانون از دو جهتِ کاملا مجزا باید بررسی شود. اینکه فردی با علم و تشخیص خودش به یکی از این چهار کشور سفر کرده که حالا مشکل با مواجه خواهد شد. و دیگری کسانی که هرگز به این کشورها سفر نکرده اند و حتی متولد این کشورها هم نیستند و صرفا تابعیت این ۴ کشور را دارند. در مورد گروه اول هرچند قرار گرفتن نام ایران در میان این ۴ کشور با بند ۲۹ توافق نامه ی پر سروصدای برجام که بر مبنای حل و فصل مشکلات فی مابین و حرکت در مسیر تعامل بوده، کاملا معارض است؛ اما مساله از منظر حقوق داخلی ایالات متحده قانونی به نظر می رسد. چون افراد با اراده و تشخیص خود به این کشورها سفر کرده اند.

اما آنجایی که افراد به سبب عنصر غیرارادی زاده شدن از اتباع یکی از این کشورها، مورد تبعیض قانون قرار میگرند کاملا غیراخلاقی و به دور از همه‌ی ادعاهای سران ایالات متحده است. اینکه فردی صرفاً به خاطر نژادش متهم به تروریست بودن باشد با هیچکدام از مفاهیمی که سران ایالات متحده همواره از آن دم می زنند، قابل جمع نیست.

۴) نکته‌ی مهم این‌که این قانون به نظر میرسد با متمم پنجم و چهاردهم قانون اساسی ایالات متحده هم در تضاد باشد. اصلاحیه پنجم بیان میکند که هیچ شخصی به سبب جرم نامعین مسئول شناخته نخواهد شد. ( + ) هرچند قانونِ مورد بحث صراحتا اتباع این چهار کشور را مجرم ندانسته اما همین که افراد را در مظان اتهام قرار داده و آنها را از بخشی از حقوق خود محروم کرده میتواند با این اصلاحیه در تعارض باشد.

همچنین و مهمتر از آن، بخش اول اصلاحیه چهاردهم قانون اساسی امریکاست. (+) به نظر می رسد این بخش صراحتا با قانون مزبور در تعارض باشد. بخش اول اصلاحیه چهاردهم قانون اساسی ایالات متحده بیان میکند که : “هیچ ایالتی قانونی را وضع یا اعمال نخواهد کرد که امتیازات یا مصونیت‌های اتباع ایالات متحده را کاهش دهد. هیچ ایالتی بدون طی مراحل قانونی مقتضی، فردی را از حق زندگی، آزادی، و یا مالکیت، و نیز، برخورداری از حمایت مساوی قانون محروم نمی‌کند. “. همانگونه که مشاهده میکنید قانون مورد بحث که به امضای رئیس جمهور ایالات متحده رسیده است به طور واضح اتباع امریکایی را به سبب دارا بودن تابعیت چهار کشور ایران، سودان، سوریه و عراق از برخورداری از حمایت مساوی قانون منع کرده و امتیازات این افراد را به سبب دارا بودن یک ویژگی غیرارادی کاهش می دهد.

۵) از سوی دیگر، یکی از اصول سازمان تجارت جهانی (WTO) اصل عدم تبعیض و دولت کامله الوداد یا most favored nation است. بر اساس این اصل کشورها ملزم هستند رفتار یکسانی در قبال همه کشورها داشته باشند و در تجارت میان آنها با امتیاز خاصی تبعیض قائل نشوند. به نظر می رسد با اعمال قانونِ صدور روادید مجدد میان بازرگانان به جهت امری غیرارادی تفکیک و تبعیض ایجاد شده است.

*****************

به هر حال هدف از نگارش این مطلب، نشان دادن عدم اعتقاد دولتمردان ایالات متحده به مفاهیمی که همواره از آن دم میزنند نیست چرا که عیان بودن این مطلب مدت هاست در پیش روی همگان قرار دارد. همچنین مطلب به دنبال بررسی تخصصی قوانین ایالات متحده هم نیست؛ بلکه هدف یادآوری اهمیت سخنان رهبرِ دوراندیش انقلاب اسلامی است که همواره به عدم اعتماد به مستکبران و اتکاء بر توان داخلی تاکید دارند. هدف یادآوری کلام خمینی کبیر است که امریکا را شیطان بزرگ نامید و حالا به وضوح می شود دید که این شیطان از یک سو دست دوستی دراز میکند و از سوی دیگر با هر بهانه ای تلاش میکند بیشترین فشار و بالاترین حد از دشمنی را حتی نسبت به اتباع امریکایی که تابعیت ایرانی هم دارند اجرا کند. واقعیت این است که آرمان های انقلاب اسلامی با اهداف ایالات متحده تعارض جدی دارد و نه تنها هرگز نباید به امید امریکا بود بلکه باید خود را برای فشارهای سخت تر آماده کرد و واقعیت دشمن بودن ایالات متحده را پذیرفت.

#این مطلب برای سایت الف نوشته شده است (+)


آقای سیدحسن مصطفوی یا نوه ی امام خمینی؟
۲۴ام, آذر ۱۳۹۴| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۲]

از هر جهتی به خوشحالی برخی ها پیرامون اعلام کاندیداتوری سیدحسن مصطفوی در انتخابات مجلس خبرگان بخواهیم نگاه کنیم، با یک قضیه مضحک روبرو می شویم. این که دوستانِ خوشحالِ ما اساساً از صدر تا ذیل فرآیند انتخابات در ایران را قبول ندارند و همزمان بابت اعلام کاندیداتوری یک نفر در انتخاباتی که قبولش ندارند خوشحال می شوند؛ یا اینکه از صدر تا ذیل ولایت فقیه را به هیچ عنوان نمی پذیرند تا چه رسد به مجلس خبرگان رهبری، و با اعلام کاندیداتوری یک نفر اینگونه خوشحالی می کنند اگر مضحک نیست، پس چیست؟ قضیه هنگامی جالب تر می شود که این فقط “اعلام” نامزدیست نه پیروزی در انتخابات!. حالا بماند که همین افراد همزمان با تیترهای درشتِ “نوه خمینی”، افکار خمینی را تاریخ مصرف گذشته و ناکارآمد برای این دوران میدانند.
اما از دوستانِ خوشحال که بگذریم یک سوال بزرگ پیش روی همه قرار دارد. سوالی که اگر قرار است سیدحسن آقای مصطفوی وارد سیاست شود، همین ابتدا نه در لفافه بلکه با صراحت باید بیان شود. اینکه آقای سیدحسن مصطفوی یا نوه ی امام خمینی؟  سوال اینست که سیدحسن مصطفوی یک “شخص” است که دارای ویژگی های مثبت یا منفی است یا یک وابسته ی به امامِ این امت؟ اینکه قرار است سیدحسن شخصی باشد مثل هر ایرانی دیگر، یا شخصی است با یک ویژگی برتر؟
این سوال از دو منظر بسیار مهم است. ابتدا اینکه “خاندان سالاری” در ایران امری ریشه دار است و بعضاً اگر مقبول جامعه نباشد آنچنان هم منفور نیست. اینکه طی سالیان مختلف افراد، با ازدواج های هدف دار طبقات حاکم تشیکل می دادند و نژادهای برتر ایجاد می کردند امری غیرقابل انکار است. حالا که به مدد انقلاب اسلامی تا حدودی این امر کاسته شده است باید صریح و شفاف گفت که نسبت فامیلی نه تنها یک امتیاز نیست که بلکه اگر فردی با نسبت فامیلی خواست وارد عرصه سیاست شود حتماً باید بیشتر زیر ذره بین باشد و به شدت از بیان صفت نژادی وی در کنار سایر صفاتش خودداری کرد. برابری پابرهنگانِ دورافتاده ترین روستا با ساکنان منطقه یک پایتخت همیشه یک شعار پسندیده در جامعه بود که هنوز هم محقق نشده است.
این سوال که سیدحسن مصطفوی یک شخص است یا یک شخص با ویژگی نژادی برتر از جهت دیگر هم مهم است. از این جهت که از  فردا بناست هر فردی انتقادش به ایشان، ضدیت، ظلم و جفای به خمینی جلوه داده شود؟ یا صرفاً انتقاد به یک فرد؟ بناست ما با یک جوانی مواجه باشیم که خودش است یا با جوانی که یک تاریخ پشت سر خودش دارد؟
به هر حال، در روزها و ماه های آینده حتما بیشتر با مواردی روبرو خواهیم شد که ضرورت پاسخگویی صریح به این سوال از جانب شخص سیدحسن مصطفوی را مشخص می کند.  به خصوص اینکه در همین چند روز معلوم شد برخی هواداران ایشان به شدت روی ادعای تخریب وی حساب باز کرده اند.  مطلب انتقادی یا یادادشت که هیچ، کوچکترین کامنت را هم با عنوان شروع  طوفان تخریب علیه نوه امام دست به دست می کنند و هیچ بعید نیست همین مطلب فردا اسکرین شاتی شود با تیترِ ترس دلواپسان از حضور نوه روح الله!


این تصویر از خاورمیانه نباید منتشر شود!
۱۲ام, آذر ۱۳۹۴| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۶]

وقتی همیشه و هرلحظه بیادش هستی. وقتی هرصبح بعد از نماز زیارت عاشورایت ترک نمی شود. وقتی دلت بی قرارِ بی قرارش هست. کربلا نمی روی. وقتی هر روز انتظار رفتن داری، خبری نیست.
اما در اوجِ بی توجهی و “توی این وادی ها” نبودن، وقتی که در برنامه های چند ماهه و حتی یکساله ات هم جایی برای رفتن به سفر قرار نداده ای. دلت می خواهد بروی ولی اولویت چندمت شده، یکهو نمی دانی چطور می افتی توی وادی گذرنامه گرفتن.
هرچند توی همان وادی گذرنامه گرفتن هم پیشِ خودت می گویی “حالا گذرنامه که باید داشته باشم”. حتی وقتی به دوستانی که می خواهند پیاده بروند میگویی من را هم حساب کنید حالا یا می آیم یا نه. و خودت باورت نشده که می‌خواهی بروی پیاده روی. یک روز صبح می بینی همسرت دارد کوله برایت می بندد و شب باید حرکت کنی. دقیقا همان موقع که دیگر باورت شده راهی هستی یاد “کشتی نجات” بودنِ حسین می افتی.

کشتی نجات همین است دیگر. وقتی خودت داری شنا می کنی از دور تو را نگاه می کند. اما همینکه داشتی غرق می شدی، همینکه داشتی دست و پا می زدی سریعتر از همه خودش را می رساند… تا مبادا غرق شوی… .

پیاده روی اربعین

.

پیاده روی اربعین مثل اردوهای جهادی‌ست. از نگاه جهادی‌ها، می‌رویم خودمان را بسازیم نه روستاها و مناطق محروم را. اما از نگاهِ یک ناظر، این اردوها قوی‌ترین مقوم جامعه هستند و برکات بسیاری برای کشور به همراه دارد. حکایت پیاده‌روی اربعین هم همین‌است. زائران پیاده به سوی حرم حسین (ع) راه می‌افتند تا روی نفس‌شان قدم بگذارند و در چند روی که در مسیر هستند، خودشان را توی مسیر بیاورند. اما از نگاه یک ناظر، پیاده روی اربعین رژه‌ی قدرتِ اسلام است در پیوند دادن و ایجاد اتحاد. و همین است که رسانه‌های جهانی، اربعین را پوشش خبری نمی‌دهند. آنها می‌خواهند خاورمیانه با داعش و طالبان شناخته شود. با جنگ. با انشقاق. پیاده‌روی اربعین تمام رشته‌هایشان را پنبه می‌کند. بزرگترین تجمع مذهبی جهان حول محورِ جغرافیایی که آنها این‌همه مدت خشونت از آن مخابره کرده‌اند.

از هرکجایی که آدم راه می‌افتد به سمت عراق تا نجف، احساس پراکندگی می‌کند. احساس غربت. اما همین‌که به نجف رسید، انگار غرق در آرمش شود. نجف که رسیدی، برادری شروع می‌شود. غربت تمام می‌شود. خاصیت پدر همین است. همه را دور هم جمع می‌کند.
بعد از خوابیدن دم در حرم امیرالمومنین، قاطی همه مردم توی پیاده‌رو که طعم‌لذت‌بخش‌ش هرگز فراموش‌م نمیشود راه افتادیم.  اما نه از راه اصلی. از کنار شهر کوفه یک مسیر فرعی بود. هم راه را کوتاه‌تر می‌کرد و انتها‌یش به عمود سیصد می‌رسید و هم از روستاهای بین نجف تا کربلا می‌گذشت. یک مسیر بکر که خیلی هم عالی بود. از بین نخلستان، خلوت.  عموماً بومی‌های عراق بودند و البته کیفیت پذیرایی موکب‌ها به علت خلوت بودن مسیر بالاتر بود. برای من که دل‌م می‌خواست طعم پیاده‌روی اصلی و قدیمی را بچشم این مسیر خیلی مناسب بود.

IMG_20141214_084750

.

​​کوفه،شهری نیست که آدم بتواند آن‌را دوست داشته باشند. کوفه، شهری نیست که آدم بتواند آن‌را دوست نداشته باشد. کوفه عجیب است. از یک‌سو وقتی به کوفه می‌رسی دل‌ت می‌خواهد عمیق‌تر نفس بکشی در شهری که روزگاری امیرمومنان نفس کشیده. به محراب و منبر مسجد کوفه که نگاه می‌کنی فکرت درگیر منبری‌ست که روزگاری علی (ع) روی آن برای همیشه‌ی تاریخ از عدالت گفته  و دلت لبریز از شوق می‌شود وقتی به روزی که مهدی (ع) قرار است روی این منبر از عدالت بگوید فکر می‌کنی. اما کوفه، کوفه است. نفسِ عمیق که می‌کشی انتهای ریه‌ات می‌سوزد از داغ بی‌وفایی. به در و دیوار که نگاه می‌کنی یادِ مسلم می‌افتی. اینجاست که دل‌ت می‌خواهد زودتر از کوفه خارج شوی. می‌گویی کوفه تا وقتی مرکز مدیریتی آقای خوبی‌ها نشود، کوفه‌ی بی‌وفایی‌ست.
درگیر همین فکر‌ها بودم و به کوفه بد می‌گفتم تا رسیدم به یک بَنر. مزین به تصویر یک شهید. شهید “عباس کوفی”! نام‌ش بهم‌م ریخت. هم دل‌م را. هم افکارم را و هم تصووراتم را. عباس. کوفه.
داشتم به این‌که فکر کرده بودم کوفه، تا مهدی نیاید کوفه است شک می‌کردم که کمی​ جلوتر چند دختربچه را دیدم. با مظلومیتِ خاصی داشتند مسیر پیاده‌روی زوار را پاک‌سازی می‌کردند. جلو رفتم. دست و پا شکسته سوال پرسیدم از کدام شهر هستید. محکم و با هم جواب دادند: کوفه!. بیشتر بهم ریختم. جلوتر عشایری را دیدم که دمِ‌ چادرشان بساط چای برای زائران برپا کرده بودن با یکی دو استکان. پشت چادر بچه‌ها مشغول بازی بودند. جلو رفتم. مشتی آجیل دراوردم و به هر کدام مقداری دادم. اگر روزی بخواهم خوشحالی را تصوور کنم به صورت یک انسان، این کودکانِ مستضعف، مصداق بارزش می‌شوند. ضعیف نگه‌داشته شده. چه کلمه‌ی مناسبی.
IMG_۲۰۱۵۱۲۰۱_۱۱۰۲۵۲

.

شام را منزلِ ابوحامد که خوردیم قبل از مزه‌ی نامانوس خورشت قیمه‌اش، طعمِ خوشِ محبتی از جنسِ انما المؤمنون اخوه زیر زبان‌م آمد. برای اولین بار بود که دیده بودم‌ش اما انگار سال‌های سال برادرِ بزرگ‌ترم باشد. سال‌هایی به وسعتِ همه‌ی دوری‌هایی که مرزها ایجاد کرده بودند. پدرِ ابوحامد درجه‌دار ارتشِِ صدام بود اما ابوحامد پسرِ شهیدِ یکی از هزاران سربازِ لشکر خمینی! پدرش در جنگ، حامی ایرانی‌ها شده بود برای دفاع مقابلِ تجاوز بعثی‌ها. پارادوکس زیبای‌ست. نه؟
درست مثل پارادوکسی که در راه بین شنیده‌های ما از عرب‌ و دیده‌هایمان ایجاد شد. گفته بودند عرب، مغرور است. اما کدام غرور؟ همان که جوانِ سی‌وچندساله به زور ما را روی فرشِ پهن‌شده درب منزل‌شان برای استراحت نشاند و هنوز ننشسته بودیم که با اصرار تشتی آورد تا پاهایمان را بشوید؟ یا همان که پسرش را امر کرده بود با ماساژور بدن‌های خسته‌ی زوار حسین را ماساژ بدهد؟
اگر تنها فایده‌ی ایمان به حسین، همین برادری‌ها باشد کافی‌ست که حسین را برای پیام‌آوری مهربانی ستایش کنیم و محورِ برادری‌هایمان باشد در این قحطی محبت. مسیر کوتاه تمام شده بود و به عمود دویست‌وبیست‌ودو رسیده‌ بودیم. اما من دلم را در روستاهای این راه مختصر جا گذاشته‌ام. یک‌سال است که دلم را آنجا جا گذاشته‌ام.
photo_2015-11-30_12-56-19

.

همه‌ی آن چیزی که درباره‌ی روابط انسان‌ها در جامعه‌ی آرمانی شنیده‌اید را در مسیر پیاده‌روی اربعین می‌شود دید. مهم‌تر از پذیرایی که از زائرین می‌کنند احترام فوق‌العاده‌ای هست که سعی می‌کنند به طور واضح به آدم منتقل کنند. پیرمردی که غروب کنار جاده ایستاده بود و با اصرار ما پنج‌نفر را برای شام و خواب برد خانه‌اش، شب می‌گفت ما معتقدیم هرسالی که زائری مهمانِ‌ ما نشود آن سال، کشاورزی ما بی‌برکت می‌شود. همین نوع نگاه باعث می‌شود خودشان را بدهکارِ زائران ببینند نه حتی فقط خادم. همین‌ است که نسل به نسل این میهمان‌نوازی منتقل می‌شود و دیگر فرقی ندارد فقیر باشند یا غنی. بزرگ باشند یا کوچیک. حتی دخترکی که تمام دارائیش تربچه‌های سفیدی‌س که لابلای نخلستان پدر سبز کرده با آن حجابِ قشنگ‌ش تربچه‌ها را سردست می‌گیره و با صدای پر از حیا هی می‌گوید لزوار الحسین….

IMG_۲۰۱۵۱۱۲۹_۱۰۱۹۴۵

.

در ادامه‌ی راه داشتم فقط فکر می‌کردم رسانه‌های خبری جهان، که برای ادعای به روز بودن خبرنگاران خود را در دل هر خطری می‌فرستند، چرا این‌جا هیچ خبرنگاری ندارند؟ چرا اینجا هیچ پوشش زنده‌ای وجود ندارد؟ به مسیر اصلی نجف کربلا رسیدم. سیل جمعیت را که دیدیم دلیل‌ش را متوجه شدم. مسیرِ نجف به کربلا، خلاف تمام مسیرهای فکری روز دنیاست. مسیری بر مدار برادری. مسیر به دور از هرگونه حساب و کتاب از قبل تعیین شده. مسیر بر مدار فطرت انسان‌ها. مسیری که روزی انشاالله به مسیرموعود پیوند می‌خورد.
IMG_20141211_222648 (1)

.

#این مطلب برای “الف” نوشته شده است. (+)


عادت می‌کنیم، عادی می شویم یا؛ عادی شدم!
۳۰ام, آبان ۱۳۹۴| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۴]

پنج‌شنبه عصر برای رفتن به دفتر کمی دیر شد. توی ماشین بودم که اذان را گفتند. قبل از دفتر توی خیابان اصلی، چشم‌م به مسجدِ نور خورد. آن‌موقع‌ها که دبیرستان بودم. با افتخار سوم انسانی، وقتی شیفت عصر بودیم زنگ مدرسه را یک ربع بعد از اذان ظهر می‌زدند. مسیرِ مدرسه تا خانه پنج دقیقه‌ای می‌شد. قبل از مدرسه برای نماز می‌رفتم مسجدِ نور. آیت‌الله آقامیری آنجا نماز می‌خواند. نمازی به شدت مطول و با حوصله. بعید می‌دانم نمازی آنقدر طولانی دیده باشید. می‌رفتم مسجد نور برای همین. با یک نماز آقا، دو نمازم را به جماعت می‌خواندم. می‌ایستادم اولِ صفِ آخر. دو رکعت اول ظهر که تمام می‌شد نیت فرادا می‌کردم، نماز ظهرِ خودم که تمام می‌شد، آقا هنوز رکوع رکعت چهارم نرسیده بود، نماز عصرم را هم به جماعت می‌خواندم.
پنج‌شنبه عصر، چشم‌م که به مسجد نور خورد، تمام آن خاطرات برایم زنده شد. گفتم پارک می‌کنم نمازِ مغرب‌م را می‌خوانم و می‌روم. تمام مسیر پارک ممنوع بود هرچند جای پارک هم نبود. روی دوتا تابلوی پارک ممنوعِ جلوی مسجد نوشته بودند حمل با جرثقیل با استثنای زمان اذان. زیر هر دو تابلو ماشین پارک بود. اما کمی جلوتر یک جا خالی شد. پارک کردم.
وارد مسجد که شدم دیدم آقای آقامیری نیامده و دیگری نماز می‌خواند. عجله داشتم اما نشناختنِ امام جماعت را بهانه کردم برای فرادا خواندن. کلِ نمازم چهار دقیقه نشد. آمدم بیرون.
دیدم ماشین نیست! فکر کردم لابد بالاتر یا پایین‌تر پارک کرده‌ام. اما نبود. توی سرم هزار فکر و خیال کردم. که چقدر ناشکرم. هی می‌گفتم بفروشم هیوندا  اکسنت یا الکترا (پلاک اروند البته) بگیرم بجای این، حالا همین‌هم از کف‌م رفت! فکرم تا پای این‌که از کدام حساب پول خالی کنم ماشین بگیرم تا دزد ماشین را پیدا کنم هم رفتم. اما صدای یکی از مغازه‌داران خیال‌م را راحت کرد.
آقا سمند سفیده، شیشه دودی مال شما بود؟ -آره. آره. ـ بردنش! – کی؟ – یدک کش پلیس!
کمتر از پنج‌ثانیه ذهنم از ناراحتی بعد از خوشحالی بابت دزدیده نشدن، سویچ کرد روی عصبانیت که مگر نه نوشته بود به استثنای زمان نماز؟ کارد می‌زدی خونم نمی‌آمد. بدون نگاه کردن به آینه صورتِ خودم را که سرخ شده بود تصوور می‌کردم. مانده بودم کجا بروم. راه افتادم سمتِ اولین چهارراه که پاسگاه اصلی راهنمایی رانندگی هم آنجا بود. توی راه تماس گرفتم با پدرم. ماجرا را توضیح دادم. گفتم ولی نگران نباش، یا همین امشب ماشین را می‌آورم یا خودم را هم باید ببرند بازداشت. ذهن‌م هنوز داغِ‌ این بود که عادت نمی‌کنم، عادی نمی‌شوم. قبلا درباره‌اش نوشته‌ام.(+)

کُلی جمله آماده کرده بودم به افسری که ماشین را برده بگویم. که یا ماشین را می‌دهید ببرم یا فردا با اسپری این جمله‌ی به استثنای زمان نماز را از زیر تمام تابلوها پاک می‌کنم. چرا با دین مردم بازی می‌کنید؟ ( البته این‌هم بهانه بود، دلم نه برای دین مردم برای ماشین خودم می‌سوخت). رسیدم پاسگاه. فقط یک سرباز بود. گفتم مسئول اینجا کجاست؟ گفت رفته گشت‌زنی آخر شب می‌آید.
این‌که تا آخر شب و گفتگوی من با مسئول چه گذشت را فاکتور می‌گیرم. فقط این‌که نتوانستم اثبات کنم هنگام اذان بوده و البته مسئول هم که آخرش قبول کرد گفت اگر رسید نمی‌شد می‌گفتم بروی ببری.
آخرِ شب تماس گرفتم با پدر. از درب همان پاسگاه. که اگر فرصت داری بیا دنبالم من با تاکسی برنگردم. وقتی رسیدم خانه مدارک را آماده کردم که شنبه بروم ماشین را ترخیص کنم. امروز صبح رفتم ماشین را ترخیص کردم و آمدم. و توی راه تمام مدت به این فکر می‌کردم که من از عدالت و مقابله با بی‌عدالتی حرف می‌زنم تا جایی که پای زندگی خودم در میان نباشد. وقتی پای زندگی خودم به میان آمد ترجیح می‌دهم بجای پیگیری، روال عادی را طی کنم، پول‌ و مدارک بدهم و خلاص شوم تا دوباره بیایم اینجا و از لزوم مقابله با بی‌عدالتی بنویسم.
پدرم اما نظرِ دیگری دارد. او می‌گوید بجای این‌که آدم شب و روز به فکر حل مشکلاتِ جهانی باشد، بهتر است فکری به حال گرفتاری‌های روزمره‌ی خودش کند و در همین چهارچوبی که هست، نقداً با چیزی که فکر می‌کند بی‌عدالتی‌ست مقابله کند تا این‌که مشکلات جهان را نسیه حل کند… .