وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
آل سعود سهل‌انگار نیست، جنایتکار است
۴ام, مهر ۱۳۹۴| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۵]

ناهار خونه‌ی دادش بزرگه مهمان بودیم که متوجه خبر فاجعه‌ی منا شدیم. اول که کامِ همه تلخ شد هرکسی نظری می‌داد، اما چند دقیقه بعد همه ساکت شدند. انگار همه داشته باشند به دردِ مشترکی فکر کنند. بابا، سرِ حرف را شروع کرد. انگار ته دلِ‌ همه را دیده باشد. وقتی گفت: “درست یادِ روزی افتادم که خبرِ حمید را آوردند.” دوباره همه به حرف آمدند. با حسرتی بزرگ.
مادر از شبِ “بیرق زنون” دایی حمید گفت. اینجا رسم است شب عیدِ قربان، همه منزل حاجی جمع می‌شوند به شادی و “بیرق زنون”. بیرق، پرچم‌های کوچکِ سبزرنگی است که به تعدادِ‌ اعضای خانواده‌ی حاجی روی پشتِ بام منزل‌ش با کلی شادی و کِل‌کشیدن نصب می‌شود. می‌گویند برای این است که بعد از آن فقرا بدانند باید درب کدام خانه را بزنند. مادرم داشت از شب “بیرق‌زنونِ” دایی حمید می‌گفت، که چقدر همه شاد بوده‌اند و چقدر خوشحال. تعریف میکرد که نزدیکانِ حاجی، شبِ بیرق‌زنون حنا می‌بندند. بعد مادرم آرام شد.

پدر، ادامه‌ی حرف‌ش را داد که فردا صبح یکی از آشنایان محکم و با عجله درب خانه را می‌زده. وقتی دم در رفته‌اند به گمانِ‌ این‌که از ماجرای کشتارِ‌ حاجیان توسط سعودی‌ها خبر داریم مدام جویای حالِ دایی شده. پدر می‌گفت شوکه شده‌ام. داداش دومی که کوچیک بوده یادِ سیم‌تلفنی می‌افتد که از خانه‌ی همسایه تا منزل دایی کشیده‌اند و از روزی که تا شب داداش بزرگه پای تلفن بوده برای کسب خبر.

مادر یکهو یادِ مراسم تشییع دایی می‌افتد که زن‌ها به دست‌های حنا بسته‌ برای بیرق‌زنونِ دایی‌حمید اشاره می‌کرده‌اند و می‌گفته‌اند کاش می‌شده این دست‌ها را برید. آخه کی تو مراسم تشییع عزیزش دست‌هاش حنا بسته‌ست؟

پدرم از شبی تعریف می‌کند که حاج صادق آهنگران و چندنفر دیگر منزل دایی حمید رفته‌اند و برای مادر و پدرش واقعه را تعریف کرده‌اند. که بعد از بهم خوردن مراسمِ برائت، حجاج سمت هتل‌ها می‌روند. اما سعودی‌‌ها راه را می‌بندند. حجاج فرار می‌کنند. هرکسی هر دری را باز می‌بیند وارد آنجا می‌شود. دایی‌حمید هم وارد یکی از این ساختمان‌ها می‌شود. اما وقتی صدای زن‌های ایرانی گرفتار دست سعودی‌ها را می‌شنود طاقت نمی‌آورد. می‌رود بیرون و برای رها شدن زنان با سعودی‌ها درگیر می‌شود. روی پل “حجون” دایی حمید را محاصره می‌کنند. یکی از سعودی‌ها اسلحه‌اش را بیرون می‌کشد و به سمت دایی شلیک می‌کند. احتمالا پایش مجروح میشود. دایی روی زمین می‌افتد. کشان کشان او را می‌برند می‌اندازد داخل یک کمپرسی و درب بزرگ و آهنین کمپرسی را روی دست‌های دایی می‌بندند.

بابا ادامه می‌دهد حرف که به این‌جا می‌رسد، مادرِ حاج حمید می‌گوید پس شما بودید و پسرم را بردند؟ بابا می‌گوید حاضرین در مجلس چیزی نمی‌گویند اما بیرون که می‌آیند کبودی‌های بدن‌شان را نشان می‌دهند که همه غرق خون بوده‌اند و کاری از دست‌شان برنمی‌آمده. راوی اصلی که میگوید از شدت جراحات وسط همان خیابانی که دایی شهید شده بیهوش می‌شود.

مادر انگار دوباره داغش تازه شده‌ باشد. می‌گوید تا هفته‌ها سرِ مزار هربار زنی شیون‌کنان می‌آمده و می‌گفته این من را از دست سعودی‌ها نجات داد. بعد اما مادرم یکهو ساکت می‌شود و آرام می‌گوید دوچرخه!
همه تا انتهای ماجرا را می‌خوانیم. قصه این است که دایی حمید شب قبل از شهادت‌ش با یکی از هم‌کاروانان از دوچرخه‌ای می‌گوید که قول داده برای “محمد” پسرش بخرد. رفیقِ دایی دوچرخه را می‌خرد. سوغاتی که هیچ‌وقت دایی ندید برای پسری که هیچ‌وقت دیگر پدرش را ندید.

تا این‌جای کار همه گرم حرف زدن بودند. بجز داداش بزرگه. تمام مدت ساکت بود. داداش دومی می‌گه داداش بزرگه یکی از تنها کسانی بوده که جنازه‌ی دایی حمید را دیده. دست‌های ورم کرده و بدن کبود و… .

عصر که از منزل داداش بزرگه برمی‌گردیم. تنها چیزی که آرام‌م می‌کند سخنان خمینی کبیر است. همین یک جمله‌اش که :”اگر ما از مسئله قدس بگذریم، اگر ما از صدام بگذریم، اگر ما از همه کسانى که به ما بدى کردند بگذریم، نمى توانیم از مسئله حجاز بگذریم. مسئله حجاز یک باب دیگرى است…”

#محمد جان، از پسردایی عزیزتر، منو ببخش اگر اینجا رو خوندی… .

250000000


برای ” محمدِ ” ناز و دوست‌داشتنی
۲۳ام, شهریور ۱۳۹۴| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۳]

محمد را چهار روزِ پیش دیدم. هرچه صبر می‌کنم این عشق و محبتی که بعد از دیدن فیلم، درونم به پسرِ آمنه شکل گرفته کم‌تر شود، بعد درباره‌اش بنویسم؛ کمتر که نمی‌شود هیچ. روز به روز هم بیشتر می‌شود. محبتی که حالا باید آرام آرام جای‌ش را به عطشِ دانستنِ بیشتر از محمد بدهد. هرگز در بیست و اندی سال که از عمرم می‌گذرد اینچنین عاشقِ محمد نبوده‌ام که حالا… .

.

.

“محمد” فیلمی “ناز و دوست‌داشتنی”ست. سراسر احساس. بله. دقیقاً‌ همین عبارات، ناز و دوست‌داشتنی. من، نه منتقد سینمایی هستم که از دکوپاژ و تدوین سردربیاورم. نه متخصص فیلم‌نامه‌نویسی هستم و نه تخصصی در تاریخ دارم. من نهایت یک وبلاگ‌نویسم، که نه تنها از متهم شدن به “عامی بودن” و “احساساتی شدن” نمی‌ترسد. بلکه به آن افتخار هم می‌کند. البته احساساتی بودن افتخار ندارد، ویژگی ذاتی من است که سعی می‌کنم از آن دور شوم اما نمی‌شود. دور و برم را نگاه می‌کنم و احساس و تحلیل خودم را می‌نویسم.

قبل‌تر هم وقتی درباره‌ی فیلمی نوشته بودم این را گفت‌م که نظرم درباره‌ی یک فیلم به احساس‌م بعد از آن ربط دارد. اگر فیلم، حال مرا خوب کرد، می‌پسندم‌ش. واِلا، نه. لطفاً زود قضاوت نکنید. من هم می‌فهم‌م که هرچیزی حال آدم را خوب کرد لزوماً درست نیست. ولی خوب راست‌ش من فیلم نمی‌بینم که “ایمان” بیاورم یا باور تاریخی‌م تکمیل شود یا هرچیزی دیگر. من فیلم می‌بینم که حالم خوب شود. علاوه بر اینکه برای “ایمان” آوردن یا تکمیل باور تاریخی لوازم بهتری را می‌شناسم، اعتقاد دارم ایمانی که با یک فیلم بیایید با یک کلیپ هم می‌رود. باورِ تاریخی یا برداشتی از یک مذهب هم که با یک فیلم بیایید با یک خبر از بین می‌رود.

قصد ندارم وارد محتوای فیلم آقای مجیدی بشوم. چون هرکجای فیلمِ‌ “محمد” که لذت نبردم مربوط به آنجایی می‌شد که قبلاً‌ درباره‌اش خوانده بودم. توصیه‌ام به شما هم این است که هیچ تحلیلی درباره فیلم را نخوانید قبل از دیدن‌ش. و دوم هم اینکه “محمد” فیلمی‌ست که باید در سینما دیده شود نه در خانه. بعد از دیدن فیلم خودتان متوجه خواهید شد.

راستی! محمد فیلمِ مجیدِ مجیدی بااحساس است. مثل بچه‌های آسمان. نه فیلمِ میرباقری عمیق و نه فیلمِ ذهنیتِ من و شما. فیلمِ خودش است. اجازه بدهید بدون پیش قضاوتِ‌ ذهنی، او فیلم‌ش را برای شما نمایش دهد.

سکانس‌های خواستنی فیلم کم نیست. بهترین‌ش برای من آنجاست که عبای پسر آمنه به خاری گیر می‌کند و محمد بجای این‌که عبا را بکِشد و خار را بکُشد، آرام برمی‌گردد، عبا و خار را با هم رها می‌کند. چقدر شجاعت و پشتیبانی ابوطالب از عبدالمطلب هنگام نام‌گذاری محمد به چشم می‌آمد. چقدر خوب که نقش‌های یهودی با زبان خودشان گفته شده بود. و چه انتخابِ آیات با ترجمه‌های روانی برای انتهای فیلم. چه با شکوه بود اولین دیدارِ محمد با کعبه و زاویه‌ی دوربین از بین دست‌های آن پسرکِ دوست‌داشتنی.

بروید فیلم را ببینید. حتماً ببینید.


شب قدر شب توبه نیست!
۱۵ام, تیر ۱۳۹۴| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۱۰]

مسعود دیانی تو “شب قدر ترسوها” نوشته بود:
 
“خواب را بر چشمانمان حرام کرده‌ایم! زحمت بیداری در نیمهٔ شب را به زور هزار و یک حیله بر خودمان هموار کرده‌ایم! شلوغی جمعیت! ساعت‌ها نشستن روی پا‌ها و درد مفاصل! خواندن دعا‌ها و کتاب‌هایی که سال تا ماه حوصله‌مان نمی‌کشد و موقع خواندنشان هی انگشتمان را لای وجودصفحهٔ اخر می‌گذاریم تا شمارش معکوش صفحات را داشته باشیم که کی تمام می‌شود پس!؟”
 باید به حرف مسعود اضافه کرد، راست می‌گویی. که چه بشود؟ سوال اینجاست که واقعاً این‌همه تبلیغات و دبدبه کبکبه‌ی شب قدر برای چیست؟ برای توبه و بخشش؟ که بیاییم بگوییم خدایا ببخش. خدا ببخشد و تمام؟اساساً رمضان ماه بخشش نیست. تا چه رسد به شب قدر. ماه بخشش، رجب است. و اساساً خدا از این برنامه ها ندارد که کسی تقاضای بخشش کند و او نپذیرد که حالا لنگ شب قدر باشیم. هر بار و هرجا توبه کنیم خدا می‌پذیرد. ولو در ولنتاین! و مهم‌تر از آن این‌که، همه شب قدر توبه می‌کنیم. اما فردای شب قدر ؟ دوباره همان آش و همان کاسه. دوباره گناه. چرا؟

چون شب قدر را متوجه نیستیم، که برای چیست. شب قدر را با صف توزیع سبد کالا اشتباه گرفته‌ایم. فکر می‌کنیم باید بیاییم توی صف بایستیم تا چیزی گیرمان بیاید و اگر نیاییم به‌مان نمی‌دهد. در حالی که این نیست. شب قدر برای چیز دیگری‌ست.

شب قدر، شب پذیرش و قبول حاکمیت و مدیریت خداست. شبی‌ست که به مای تا بن دندان غرق در امید به دنیا دارد تذکر می‌دهد تو هیچ کاره ای! هیچ کاره‌ی هیچ کاره. نه فقط در گذراندن امورات دنیوی که در ترک گناه و رسیدن به خدا هم  هیچ کاره‌ای.

فردای شب قدر دوباره گناه می‌کنیم، چون شب قدر می‌گوییم از فردا “من” گناه نمی‌کنم. “من” طوری برنامه ریزی می‌کنم که به خدا نزدیک‌تر بشوم. و لابد خدا هم می‌گوید برو ببینم “تو” چه می‌کنی. و اینجاست که گند می‌زنیم.

قحطی که شد، برادران یوسف از همه مدعی‌تر بودند. از همه جسورتر و امیدوارتر به خود. تنومند بودند و کاری. گفتند رزق‌مان را خودمان به دست می‌آوریم. رفتند. تلاش کردند. نشد. وقتی کامل از خودشان ناامید شدند خدا دست‌شان را گذشت توی دست ولی‌ش. ناامید از خود آمدند روبروی ولی خدا ایستادند و گفت: “و تصدق علینا”. و خدا هم از طریق ولی‌ش بی‌نیازشان کرد.

تا اینجای کار را داشته باشید؛ لطفاً!

فرمود به وسیله‌ی سوره‌ی قدر با مخالفین ولایت معصومین احتجاج کنید. سوره‌ی قدر ولایتی‌ترین سوره‌ی قرآن است. بعد از کلی گرامی‌داشت شب قدر می‌فرماید: “تنزل الملائکه و روح”. ملائکه و روح کجا فرود می‌آیند؟ تا پیامبر زنده بود بر قلب نازنین محمد. اما بعد از او چه؟ آیه استمرار دارد. نمی‌گوید ملائکه نازل شدند. می‌گوید ملائکه نازل می‌شوند. هر سال. هر شب قدر.  بعد از پیامبر بر چه کسی؟

دوباره برگردیم سر بحث خودمان که گفتیم ما هیچ‌کاره‌ایم. نه فقط در امور دنیوی که در ترک گناه هم. شب قدر همین که آمدیم خدا می‌بخشد. حالا یک نفری خدا را تمسخر می‌کند، شب قدر می‌آید در حالی که برنامه‌ی گناه فردای‌ش را ریخته به کنار. اما ما که این‌گونه نیستیم.  انشالله نیستیم. باید به فکر فردای شب قدر باشیم. باید از خودمان ناامیدِ ناامیدِ ناامید باشیم و حاکمیت خدا را بپذیرم .

باید دور مهدی فاطمه بگردیم و هی بگوییم: “یا ایها العزیز”. ما هیچ چیز نداریم. ما بلد نیستیم گناه نکنیم. مسنا و اهلنا الضّر و جئنا ببضاعه مزجاه.  فتصدق علینا .پسر زهرا، ولی خدا. یک چیزی به ما بده… انّ الله یجزی المتصدقین.

پ ن: دیشب رفیقی می‌گفت بر ولی خدا لازم است که زندگی‌ش در سطح ضعیف‌ترین مردم زمانه‌اش باشد. بعد گفت حالا ضعیف‌ترین مردم زمانه‌ی ما چگونه‌اند؟ نه لباس درستی برای پوشیدن دارند، نه جای خواب ثابت و راحتی دارند. همین‌جور کنار خیابان. هر کجا که شد. نه غذای درستی برای خوردن. حالا فقرا فقیرند. اما یکی هست که اگر ما بخواهیم می‌آید و وضع زندگی همه را درست می‌کند. شاید آنوقت خودش هم…

.یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین…


روحانی، رئیس‌جمهوری امیدوار یا بی چاره؟
۲۵ام, خرداد ۱۳۹۴| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۷]

تعریف می‌کرد: سالها قبل  با پدر چند روزی همراه چند نفر از عشایر شدیم به سمتِ ایلاق. عشایر به ایلاق “مال” میگفتند. وقتی حرکت می‌کردیم هوا خیلی گرم بود. هر چه جلوتر می‌رفتیم هوا خنک‌تر می‌شد. یک جایی بین راه هوا خیلی ناز شد و کمی جلوتر چشمه‌ی آب خنک و زلالی بود. من و پدر از چشمه، آبی به سر و صورت زدیم و پاهای خسته مان را در جویی که جلوی چشمه راه افتاده بود گذاشتیم. سر که بالا آوردیم دیدم عشایرِ همراهمان همچنان ایستاده اند بدون هیچ واکنشی. پدر با تعجب به “مش سلطانحسین” گفت: مشتی یه آب به سر  و صورتت بزن. مشتی اما آهی کشید و گفت” هی هالو ایما بدبختیم!“.
من از تعجب هنگ کردم که آب حاضر و شما هم حاضر دیگر چه ربطی به بدبختی دارد؟ اما پدر توضیح داد اینها آنقدر در استضعاف نگه داشته شده اند و از امکانات محروم بوده اند که حتی آب زلال را هم حق خود نمیدانند. یعنی آنقدر در چهارچوب فکری که برایشان ساخته شده گرفتار شده اند که خیال می‌کنند هر “امکانِ لذتی بردنی” برایشان دست نیافتنی‌ست.

.

.

حالا حکایت آقای رئیس‌جمهور است. در زبان اصرار دارد خود را امیدوار نشان دهد، اما در عمل و حتی در ادامه‌ی همان امیدواری زبانی، “هی هالو ایما بدبختیم” را ترویج می‌کند. و من فکر می‌کنم در چهارچوب فکری که این دولت ساخته، یک مدیر میانی که هیچ، حتی یک مدیر شهرستان هم به خود اجازه می‌دهد “نوآوری” و “خلاقیت”‌ و کاری رو به جلو و بدون اتکا به دیگران انجام دهد؟

در همین کنفرانس اخیر  خبری، آقای رئیس‌جمهور مشخصاً در برابر سوالات اقتصادی، مکرر تپق می‌زد و در عین حال به عنوان دست آورد تعدُد سفر نمایندگان کشورهای خارجی را بیان می‌کرد!
اوائل کار دولت، می‌گفتیم لطفاً تمام سیاست خارجی را محدود به مذاکرات نکنید. بعدتر گفتیم سیاست خارجی به کنار، کُِل دولت را معطل مذاکرات نکنید.

حرف هم که بزنیم فوری سیاهه‌ی دولت قبل را جلوی چشمانمان می‌آورند که ال است و بل است. باشد دولت قبل بدترین دولت تاریخ از زمان مادها تا کنون. اما بالاخره یک “چیزی” حالا داریم که  روی آن “چیز” داریم مذاکره/ معامله می‌کنیم. حالا باید به دولت بگویم در این معامله مال را به ثمن بخس هم اگر دادی، دادی؛ اما لطفاً کاری کن بعد از معامله پس گردنی نخوریم!
شما بگویید با این وضع، رئیس‌جمهور بیشتر امیدوار است یا بی چاره؟‌