وکیلانه
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
آقای رئیس جمهور! خانم معاون! می‌خواهم نفس بکشم
11th, فوریه 2015| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[10]

این مطلب برای وبسایت “الف” نوشته شده است. (+):
وقتی تحت تاثیر احساسات هستی ننویس. وقتی جسمت با مشکل مواجه است ننویس. وقتی خانواده ات مشکلی دارند ننویس. وقتی موضوعی در جریان است ننویس. صبر کن تا اوضاع آرام شود و منصفانه بتوانی قضاوت کنی. اینها تجربه ی چند سال نوشتنِ من است. اما این بار اوضاع فرق می کند؛ فکر می کنی کسانی که باید تو را ببینند، نمی بینند انگار!
حالا که دارم می نویسم سوزش چشمم باعث می شود کلمات را تار ببینم. گلویم به شدت به خارش افتاده و چشمم به سیاهی می رود. شعله ی آبی رنگِ اجاق گاز به دلیل کمبود اکسیژن مدام قرمز و زرد می شود. همسرم آنسوی اتاق دراز کشیده و به سختی نفس می کشد. مادرم در سوی دیگر اتاق مدام حالت تهوع دارد. مردها که برای خلاصی از اوضاعِ بیرون زودتر به خانه برگشته اند حالا با ورود مهمانِ ناخوانده به داخل ساختمان، خانواده را به اتاق انتهایی که دسترسی کمتری به هوای آزاد دارد راهنمایی می کنند. سرگیجه باعث شده هرکسی یک سو آرام بگیرد. مظلومانه و بی صدا. علیِ نه ساله، کوچک ترین عضو خانواده ترسیده. شاید هم دیگر توان ندارد. همه نگران پدربزرگ هستیم. نگرانِ دخترِ چند ماهه ی دخترعمو. آن جسم کوچک چگونه این حجم از خاک را تحمل میکند؟ والله ما که جوان هستیم به سختی نفس می کشیم. هوا به شدت سرخ است و بیرون، شهر، شهر ارواح است. البته بجز درمانگاه ها که تخت کم آورده اند. پیاده روها و آسفالت تماماً سفید شده و اوضاع هر لحظه بدتر می شود. پدر، اما محکم و استوار است. شاید یاد لحظه های موشک باران افتاده…بله! اینجا خوزستان است و دوباره خاک، هجوم آورده. ایرانی ها! خوزستان مظلومانه و بی صدا دارد خفه می شود. من، آلوده ترین روزهای پایتخت را تجربه کرده ام. نزدِ وجدان و شرفم گواهی می دهم هوای این روزهای خوزستان بارها و بارها وحشتناکتر و وحشتناک تر از آلوده ترین روزهای تهران است. و سکوت خبری مسئولان از آنهم وحشتناک تر!

مردم خوزستان، مردم سختی کشیده ای هستند. سالهای پر خطرِ جنگ و موشک باران را دیده اند. در نظرشان، جان و خون دل، کمترین متاعی است که حاضرند برای آرمان هایشان بدهند. تک تک کوچه های شهر این را گواهی می دهد. اما حق بدهید از بی توجهی مسئولان دلشان به درد بیاید. حق بدهید وقتی تکاپوها و جنجال های رسانه ای برای یک روز هوای آلوده ی تهران را می بینند این روزها نتوانند سکوت کنند. حق بدهید احساس کنند از نجابت و مظلومیتشان دارد سوءاستفاده می شود. حق بدهید تبعیض در برخورد با مشکلات مردم هر استانی بجز تهران، نگرانشان کند.

کافی است خوزستانی باشید و یک روزِ خاکی با صحنه های آمده در اول متن مواجه شوید. حتماً یک سوالِ بزرگ ذهنتان را مشغول می کند که آیا فریاد رسی هست؟ آیا کسی به فکر هست؟

آقای رئیس جمهور! خانم معاون! مشکل را نمی شود یک روزه حل کرد؟ سمعاً و طاعتاً. چرا برای مرهمِ دل مردم، یک روزِ خاکی به خوزستان سفر نمی کنید؟ انتظار زیادی است؟ چرا از مدت ها قبل به فکر این روزها و تامین بودجه ی مقابله با آن نیفتاده اید؟ چه جوابی برای سینه های خاک آلود و نفس های به خس خس افتاده دارید؟ چند نفس باید گرفته شود تا ارزش رسانه ای ایجاد شود؟
آقای رئیس جمهور! خانم معاون. کجا هستید؟ چه کاری مهمتر از جانِ بیش از ۵ میلیون ایرانی که شما مشغول آن شده باشید؟ گیریم بنزین های آلوده و تحریم باعث آلودگی تهران شده باشد، بجای تدبیر، منتظرید خاکِ خوزستان هم با مذاکره و وعده های اوباما حل شود؟

.

.


آبروی انسان ها مثل خون شهدا محترم است
20th, ژانویه 2015| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[7]

کلیپی از یک سخنرانی اقای سعید قاسمی به دستِ دوستی رسیده که به نظرش در این کلیپ به مردم دزفول توهین شده است. دوستِ وبلاگ نویس دست به قلم شده و در مظلومیت شهدا و مردم دزفول مطلبی می نویسد. (+)
صبح، منِ مخاطب مطلب را می خوانم. با پیش زمینه ای که از آقای قاسمی در ذهن دارم (منتقدش هستم). فوری ناراحت می شوم که با همه بله با ما دزفولی ها هم بله؟ پلاسم را باز می کنم که نقد تندی همراه با نیشی به ماجرای وعده ی تراشیدن ریشش بنویسم. احتمالاً “لایک” بالایی هم می گیرد. اما یک لحظه دست نگه می دارم. بگذار منبع حرف را بخوانم.
خدا را شکر. منبع نوشتاری نیست. آخر یک زمانی می گفتیم فقط به خواندن تیترها اکتفا نکنید چون برخی خبرگزاری ها تیتر و متن خبرشان صددرصد متناقض است. حالا به نوشتار هم نمی شود اعتماد کرد. بس که اسلامی است فضای رسانه ای مملکتمان.
خوشبختانه دوستِ وبلاگ نویس دو دقیقه ی مورد نظر از کلیپ را قرار داده. (+) دانلود می کنم. همینطور که پلاسم برای شلیک باز است، گوشه ی مانیتور کلیپ را پخش می کنم. منتظر لحظه ی توهینم. اما خبری نیست. آقای قاسمی دارد از مضرّرات توافق (احتمالاً هسته ای) با ارجاع به پذیرش قطعنامه در جنگ می گوید. انتهای کلیپ می گوید: 
“معروف است در اندیمشک و در دزفول، مردم لباس آورده بودند و به نظامی ها نشان می دادند و می گفتند : سلاحت را بده و لباس بگیر . بگذار هر کس می خواهد ناراحت بشود ، ناراحت شود. این تاریخ ماست.”
سلاحم را غلاف می کنم. (شما بخوان پلاسم را می بندم). نظرِ دوستمان محترم اما من هرچه زیر و رو می کنم نه تنها توهینی از این کلیپ برداشت نمی کنم بلکه فکر می کنم این مدحِ مردم دزفول است که به سربازان فراری می گفتند: لباس بگیر سلاح ت را بده ما بجنگیم.
خیالم راحت می شود. نه از اینکه کسی به مردم دزفول توهین نکرده. از اینکه نزدیک بود حرفِ بی خودی بزنم. ادامه ی وبگردیم را می دهم. ء! فلان سایت خبری هم مطلب را کار کرده. “سخنان شرم آور سعید قاسمی درباره مردم دزفول“. از روی آن می گذرم. دو دقیقه ی بعد سایت دیگری مطلب را با تیتر آتشین تری کار می کند.  در کامنت های سایت هم بساط همه چیز به راه هست! (موضعگیری سایت نسبت به کلیت ماجرای دفاع مقدس به کنار، نگران مردم جنگ زده شده!) دیگر نمی شود سکوت کرد. چون یقیناً تا شب سیل پیام ها در واتس آپ و وایبر به راه می افتد که چه نشسته اید که دزفول را “پُکنیدن!!” (تقلا نکنید. کلمه دزفولی است نمی توانید بخوانید. معادلِ اگزجره شده ی ترکاندن)
 
حالا! حرفم روی این نیست که آقای قاسمی توهینی کرده یا خیر. به هر حال هرکسی می تواند از حرفهای دیگران برداشت خودش را داشته باشد. سوالم این است که ما حق داریم به بهانه ی دفاع از شهدا شمشیر برداریم و بر فرق هرکسی خواستیم بزنیم؟ آنهم در جایی که شک وجود دارد؟ لااقل دیگرانی این برداشت را نداشته اند و نوشته اند که این برداشت را نداشته ایم: (مجید بذرافکن) . (وحید یامین پور)
سخن من این است که چرا به راحتی، یا با عدم سخت گیری دست به قلم می شویم؟ چون آنطرفِ قصه خون شهدا و مقاومت مردم است؟ مگر خونِ شهدا محترم تر از آبروی انسان هاست؟ قطعاً خیر. اساساً شهدا عظائم ما هستند چون برای دفاع از همین آموزه های اخلاقی جانِ عزیزشان را فدا کرده اند.
شما اگر یک اسلحه در دست داشته باشید، برای شلیک به یک قاتل هم قدری تامل می کنید،  پس چرا با دقتِ بیشتری از سلاح قلممان استفاده نمی‌کنیم؟ بخصوص سلاحِ قلمی که این روزها وقتی شلیک کردی خود به خود روی رگبارِ شبکه های اجتماعی می رود.
گمان نمی کنم در فردای قیامت، انگیزه ی شرافت مندانه ی دفاع از خونِ شهدا، به عنوانِ عامل موجهه ی هتک آبروی مومن پذیرفته شود.
 بانوانِ دزفولی را در حال شستن پتوی رزمندگان

بانوانِ دزفولی در حال شستن پتوی رزمندگان


بعد از تحریف قانون، امنیت نیست!
31st, دسامبر 2014| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[10]

هرگز فکر نمی کردم روزی بیاید که من در نهم دیماه روزی بخواهم نوشته ای در دفاع از میرحسین موسوی بنویسم. آنهم نوشته ای که آنقدر برایم مهم باشد که نه به نُتی در پلاس و نه به توییتی در توییتر اکتفا کنم و درست بیاییم توی وبلاگم که برایم خیلی مهم است بنویسمش. پس از این جهت برای خودم جالب است. (البته اگر دفاع محسوب شود)

قصه اما، همان قصه ی همیشگی است. عزیزانی آنقدر آشِ انتقاد را شور کرده اند که اندک نوشته ی بحقی هم در انتقاد به بی قانونی های 88 باعث می شود  (عذر می خواهم از این تعبیر) دلِ مخاطبِ خاکستری بهم بخورد و بالا بیاورد. حالا شور کردنِ آش انتقاد که همیشگی است. اما اینبار دیدم عزیزی حقوق خوانده چنان واضح از مسیر انصاف دور شده که نمی شود در برابر این سیاه دانستنِ ماست در روز روشن سکوت کرد. البته مقصود من از این ماجرا، بحثِ ماهوی حوادثِ دردناکِ 88 نیست. غرضم تمسک به مباحثِ حقوقی و نقض بدیهی ترین اصول حقوق برای رسیدن به نتیجه ی دلخواه است.

***

دوستِ عزیزمان در بخشِ اولِ نوشته اش (+) مقدماتی تئوری را آورده و بعد نتیجه گرفته اند که اعمالِ نامزدهای معترض به انتخاباتِ سال 88، مصداقِ فساد فی الارض است و بعد از حصر آزادی نیست، محاکمه است.

تا اینجای نوشته مشکلی نیست. به هر حال هرکسی می تواند در بسترِ مباحثِ علمی برای کسانی که در مظان اتهام هستند تئوری بنویسد و چه خوب که بجای توهین، مباحث در بستر علم پیش برود که علم بهترین بستر برای نتیجه گرفتن است.

حرفم روی بخش دومِ نوشته ی دوستِ عزیزمان است که با مقدماتی، وضعیتِ فعلی محصورین را مصداق بازداشت موقت انگاشته اند!

جدای از تعارض محرز و جدی این بازداشت با اصلِ 32ق.ا که منع بازداشت به ترتیب غیرقانونی و ضرورت اعلام کتبی دلیل بازداشت ظرف 24 ساعت به متهم را بیان می کند و اصلِ 33 که اشعار می دارد: “هیچ‌کس را نمی‌توان از محل اقامت خود تبعید کرد یا از اقامت در محل مورد علاقه‏ اش ممنوع یا به اقامت در محلی مجبور ساخت.”
و اصول 34 و 35 که دادخواهی و رجوع به دادگاه و داشتن وکیل را حق مسلم هر فرد اعلام و صریحاً بیان می کند “هیچ‌کس را نمی‌توان از دادگاهی که به موجب قانون حق مراجعه به آن را دارد منع کرد”.
حرفم روی اصلِ 36 است که بیان می کند: “حکم به مجازات و اجراء آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.”

البته این “جدای”ی که گفتم محل تامل است! نادیده گرفتنِ 4 اصل از اصول قانون اساسی را به هیچ طریق نمی شود توجیه کرد.
اما از آنجایی که مبنای نوشته ی دوستِ عزیزمان این است که این حصر، “بازداشت موقت” است و این  بازداشت “قضایی” است، باید بیشتر روی اصل 36 تاکید کرد که کدام محکمه؟ کدام قاضی؟ بر اساس رویه و تشریفاتِ کدام آیین دادرسی و به امضاء چه کسی این حکم بازداشت موقت را انشاء نموده است؟ انشاء حکم بر اساسِ کدام مستند و مستدل بوده؟ جایگاهِ متهم، دادستان، وکیل، و اعتراض به حکم کجاست؟

جناب محبی در پاسخ به همه ی این سوالات به اصل 176 قانون اساسی یعنی وظایف شورای عالی امنیت ملی استناد می کنند. نگاهِ کوتاهی به این اصل مشخص می کند که قانونگذار برای این شورا سه وظیفه برشمرده است:

1)تعیین‏ سیاست‌های‏ دفاعی‏ – امنیتی‏ کشور در محدوده‏ سیاستهای‏ کلی‏ تعیین‏ شده‏ از طرف‏ مقام‏ رهبری‏.
2) هماهنگ‏ نمودن‏ فعالیت‏ های‏ سیاسی‏، اطلاعاتی‏، اجتماعی‏، فرهنگی‏ و اقتصادی‏ در ارتباط با تدابیر کلی‏ دفاعی‏ – امنیتی‏.
3) بهره‏ گیری‏ از امکانات‏ مادی‏ و معنوی‏ کشور برای‏ مقابله‏ با تهدیدهای‏ داخلی‏ و خارجی‏.

حال سوال اینجاست که از کجای این متنِ قانون می شود محکمه بودنِ و اجازه ی انشاء قرار بازداشت موقتِ قضایی توسط این شورا که وظیفه سیاستگذاری و هماهنگی را دارد استنباط کرد؟ و حتی بالاتر از آن برای این شورا، چنان جایگاهی قائل شد که علاوه بر صدور حکمِ قضایی می تواند در مواقع ضروری احکامی صادر کند که ناقض اصول متعدد قانون اساسی و خلاف تمامی تشریفات آیین دادرسی از جمله ماده 130 به بعد آ.د.ک در خصوص تشریفات صدور قرار بازداشت موقت باشند؟

جنابِ محبی که ظاهراً خود با این سوال و تناقض جدی مواجه بوده اند به تفسیر قانون دست زده اند. تفسیر موسعی آورده اند که :

“فلسفه این اصل عبارت است از آنکه هر گاه قوانین و مقررات عمومی کشور که به تصویب مجلس شورای اسلامی می‌رسد و همچنین اصول عادی قانون اساسی ناتوان از برقراری “امنیت” به عنوان رکن اصلی حاکمیت سیاسی بودند، شورای عالی امنیت ملی با تصویب مقررات “خاص” که علی‌الاصول مغایر با اصول عادی و جاری است به برقراری امنیت در کشور اقدام می‌کند.”

به نظرم اگر آدمی بعد از این تفسیر از قانون آیه ی استرجاع جاری کند رواست!  حتی تصور جامعه ای که حقوق خوانده هایش چنین برداشت هایی از قوانین واضح دارند مو بر تن آدمی سیخ می کند. 

این چگونه امنیتی است که با تصویب قوانینِ خلاف اصول عادی به دست می آید؟ آیا معنی این حرف این نیست که قوانین مترقی جامعه ی ما آنقدر فشل هستند که در مواجه با بی نظمی ها ناچار باید به روش قبائل بدوی تمامی اصول را کنار زد و متمسک به کدخدامنشی های مبسوط الید شد؟

 اعتراض ما به آقایان موسوی و کروبی، این بود که گیرم معترضید، چرا قانون را نقض می کنید؟و نه دی 88 آمدیم تا از جمله بگوییم ما پشتیبان رهبری هستیم که علی رغم تمام مشکلات حاضر نشدند حتی یک ذره از قانون کوتاه بیایند. حالا خودمان، برای توجیه، گِرای اشتباه بدهیم؟

به هر روی، انگیزه ی من از نوشتن این مطلب این بود که دوستان! رفقا! هر بار برای توجیه اعمالمان حاضر شدیم قانون را اینچنین زیر و رو کنیم، در فردا روزی که دیگری برای توجیه اعمالش قانون را زیر و رو کرد حرفی برای گفتن نخواهیم داشت…

در پایان باید ذکر کنم که این نوشته صرفاً انتقادی به “بازداشت موقت” دانستنِ وضعیت فعلی محصورینِ 88 و قائل به جایگاه قضایی داشتن شورای عالی امنیت ملی و خلطِ مبحث “قانونی” با مبحثِ “قضایی” بودن حصر است چرا که از منظر “قانونی” بودن حصر قابل تامل است. چنانچه در این گفتگو (+) آقای موسی زاده به آن اشاره کرده اند.


فاذا نحن قتلنا، کنا وفینا و قضینا ما علینا
7th, دسامبر 2014| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[5]

وقتی همیشه و هرلحظه بیادش هستی. وقتی هرصبح بعد از نماز زیارت عاشورایت ترک نمی شود. وقتی هر سه شنبه روضه اش را می خوانی ولو شده به چند خط در وبلاگت. وقتی دلت بی قرارِ بی قرارش هست. کربلا نمی روی. وقتی هر روز انتظار رفتن داری، خبری نیست.
اما در اوجِ بی توجهی و “توی این وادی ها” نبودن، وقتی که در برنامه های چند ماهه و حتی یکساله ات هم جایی برای رفتن به سفر قرار نداده ای. دلت می خواهد بروی ولی اولویت چندمت شده یکهو نمی دانی چطور می افتی توی وادی گذرنامه گرفتن.
هرچند توی همان وادی گذرنامه گرفتن هم پیشِ خودت می گویی “حالا گذرنامه که باید داشته باشم”. حتی وقتی به دوستانی که می خواهند پیاده بروند میگویی من را هم حساب کنید حالا یا می آیم یا نه. و خودت باورت نشده. یعنی می خواهم بگویم اینقدر توی حال و هوایش نیستی تا اینکه یک روز صبح می بینی همسرت دارد کوله برایت می بندد و شب باید حرکت کنی. دقیقا همان موقع که دیگر باورت شده راهی هستی یاد “کشتی نجات” بودنِ حسین می افتی.

کشتی نجات همین است دیگر. وقتی خودت داری شنا می کنی از دور تو را نگاه می کند. اما همینکه داشتی غرق می شدی، همینکه داشتی دست و پا می زدی سریعتر از همه خودش را می رساند… تا مبادا غرق شوی…

***

“تراز” یک آیتم هست برای سنجش میزان پیشرفت درسی. نمره ای است که از چهارهزار شروع می شود تا هشت هزار. هرچه بالاتر باشد بهتر است. گاهی دانش آموزی با ترازِ پنج هزار و هفتصد که تراز متوسطِ روبه بالایی حساب می شود گلایه می کند که از ترازم راضی نیستم. به او می گویم راضی نیستی یعنی چه؟ می گوید دوست دارم بالاتر باشد. می گویم یعنی خودت انتظار داری ترازت هفت هزار بشود؟ می گوید نه. می گویم خوب پسر خوب! وقتی خودت انتظار نداری چنین چیزی بشود یعنی تلاشت اینقدر نیست. پس حجم درس خواندنت را اینقدر بالا ببر تا انتظار ترازِ هفت هزار را هم داشته باشی.

حالا داستانِ حلایت طلبیدن قبل از سفر است. راستش به این حجمِ دل هایی که شکسته ام و غیبت هایی که کرده ام و کم کاری در حق همکاران و دانش آموزانم که می کنم مضطرب می شوم! من دوست دارم به بهشت بروم، اما حقیقتاً با این وضعیت انتظار بهشت رفتن را ندارم. انشالله از کربلا که برگشتم اولین کاری که می کنم این است که خیلی محکم جلوی غیبت کردن و غیبت شنیدن می ایستم. حتی برای یک ثانیه هم به خودم اجازه نمی دهم دیگران را قضاوت کنم. به خدا خیلی سخت است جبرانش. مجبور می شوی از کسی که به تو ظلم کرده و متنفری معذرات بخواهی و طلب بخشش کنی.

به هر حال لطفا حلال بفرمایید. حالا نه اینکه من از شما متنفر باشم ها! :)

***

اولین باری است که بعد از زندگی زیرِ یک سقف می خواهم بیشتر از سه روز از او دور باشم. می گویند برای رفع دلتنگی خوب است آدم زیاد سوره ی انشراح بخواند.

تیترِ این نوشته جمله ای است که عباسِ علی شبِ عاشورا به حسینِ فاطمه گفت.