وکیلانه » آدام لانزا
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات

برجسب های نوشته ها آدام لانزا

ما بخاری نفتی،‌ شما دو اسلحه‌ی خودکار !!

آذر ۲۵ام, ۱۳۹۱ دسته دسته‌بندی نشده | ۳۴ دیدگاه »

به دلیلی که قبلاً گفتم (+) دیروز تماما از سر اجبار و برای گذران وقت مشغول مطالعه‌ی “هاروارد مک‌دونالد” بود. سفرنامه‌ی سیدمجید حسینی به ایالات متحده‌ی امریکا. حجم مناسب کتاب (۲۵۸ صفحه)، موضوع جالب و به‌روزش و از همه مهم‌تر لحن خودمانی نویسنده علت این انتخاب‌م بود. البته انکار نمی‌کنم که اگر اسم کتاب را در سایت “تریبون مستضعفین” ندیده بودم شاید رغبتی به خواندن‌ش پیدا نمی‌کردم :)

همانطور که آقای حسینی در مقدمه جذاب کتاب‌ش می‌گوید در نگارش  این سفرنامه سعی کرده بی‌طرف باشد و ذهنیت قبلی‌ش از امریکا را کنار بگذارد. خواسته  نه مثل برخی روشنفکران مسحور این ابرکشور بشود و نه مثل جلال آل‌احمد هی نق بزند. به قول خودش انگار دوربینی دست گرفته باشد،‌ فقط چیزهایی را که دیده در ۴۳ بخشِ نهایتاً ۴ صفحه‌ای شرح می‌دهد.  اسم هر بخش را هم “فریم” گذاشته تا هرچه بیشتر به صرفاً دوربین بودن نزدیک باشد. به نظرم تا حد زیادی هم در این کار موفق بوده است.  هر چند در موخره‌ی کتاب هرآنچه را که در مقدمه رشته بود پنبه می‌کند و می‌گوید انگار نتوانسته بی‌طرف باشد و اساساً می‌زند زیرکاسه‌کوزه‌ی ژست بی‌طرف گرفتن و می‌گوید:

“عملاً آنچه نوشته شد، نسبت من ایرانی مسلمان بود با امریکا و سخت جانبدارانه از نظر خودم و البته یک جانبداری منصفانه و تا حد امکان واقع‌گرایانه و نتیجه‌اش شد این یادداشت‌ها  و عکس‌ها و روایت‌هایی که می‌بینید که مهم‌ترین سوال هر ایرانی را که به امریکا رفته باشد سعی کرده پاسخ بدهد:”سوال نسبت من با امریکا.”  برای پیدا کردن این نسبت باید از خودت تعریفی داشته باشی تا نسبت‌ت را خوب پیدا کنی و من البته سعی خودم را کردم که سخت ایرانی بنویسم و “اغوا” نشوم.”

صبح شنبه همزمان شد با اتمام هاروارد مک دونالد. توی همان عوالم سفر به امریکا بودم که تلوزیون را روشن کردم و اولین خبر هفته را شنیدم. خبرِ داغِ ۳۰کشته در حادثه تیراندازی مدرسه ابتدایی در آمریکا/ ۲۰ کودک در میان قربانیان.
بلافاصله بی‌دلیل و بی‌علت “بخاری نفتی” توی ذهنم آمد و قضیه ی حادثه آتش‌سوزی در مدرسه دخترانه شین آباد پیرانشهر و فوت سیران یگانه.
درست است که درد و رنج و کشته شدن به تعداد و کیلو و نفر نیست و درد، درد است اما خدا را شکر کردم به خاطر این‌که در امریکا زندگی نمی‌کنم و لقب امریکایی پسوند نام‌م نیست. با خودم گفتم بگذار ایرانی باشم و کسی طعنه بزند که بدلیل بی‌توجهی کودکی از مملکت‌م بر اثر آتش‌سوزی با بخاری نفتی فوت کرده است. این صدشرف دارد به آنکه امریکایی باشی و بجز آن‌همه کشتار سازمان یافته‌ در ویتنام و عراق و افغانستان و لیبی و صدجای دیگر توسط دولت، حالا یکی از ملت هم ۲ اسلحه‌ی خودکار به دست بگیرد و بعد از کشتن مادرش ۲۰ دانش‌آموز کودک دیگر را هم بکشد. ناراحتم برای کودکان دبستان “سندی هوک” اما در عین حال خوشحال که نه وقوع بلکه حتی تصور چنین اتفاقی در مدرسه‌ی مثلاً “شین آباد” وطنم زیر صفر است.

بخاری نفتی یک مساله‌ی مالی قابل حل است که جای ناراحتی فراوان دارد و باید حل بشود و حل هم می‌شود اما سال‌های سال طول کشیده تا جانورِ بیست ساله‌ای مثل “آدام لانزا(+)” در شهر نیوتاون ایالت کانتیکت امریکا به وجود آمده. “آدام لانزا” آخرین محصولِ فرهنگ امریکایی و زندگی به سبک یو‌اس‌آ ست.
شاید چند سال دیگر، با یک مدیریت صحیح دیگر شاهد فقر در روستاهایمان نباشیم و “شین آباد” آخرین تراژدی ایران باشد اما همه می‌دانند “سندی هوک” نه اولین تراژدی امریکاست و نه آخرین آن چرا که توحش و سبعیتی که اینچنین زبانه می‌کشد ریشه در سبک زندگی آتشینی دارد که با هزاران اشک‌ریزان پرزیدنت اوباما هم خاموش نخواهد شد…